پرش لینک ها

رمان سکسی

4.3/5 - (22 امتیاز)

سلام و درود خدمت همراهان همیشگی وبینو در خدمتتونیم با موضوع رمان سکسی پس در ادامه با ما همراه باشید با یک رمان زیبا
معموال اولین چیزی که نوید رسیدن یک روز جدید را میدهد طلوع کردن
خورشید از شرقی ترین نقطست . اما جیران این نظر را نداشت از نظر او قطع
شدن صدای جیر جیرک ها درست چند لحظه قبل از طلوع خورشید خبر اغاز
شدن روز را میداد و اما حاال در هفتاد و یکمین روزی که با خوابیدن در شب
بیگانه شده بود به نتایج جدیدی دست یافته بود حاال میدانست گنجشک ها
اولین موجوداتی هستن که قبل از اینکه خورشید خودش را به شرق برساند خبر
امدنش را میدهند از این بابت مطمئن بود بار ها شب ها به بهانه خوابیدن درون
تخت خواب غلت زده و درست زمانی که با تالش بسیار زیاد باالخره موفق به
خوابیدن شده بود با صدای ان ها از خواب برخاسته و بعد از بستن پنجره اتاق با
خشم بسیار تا صبح با حالتی عصبی بالش را تا زمان خواب رفتن دوباره روی سر
خود فشار داده بود و این وضعیت تقریبا تا زمانی که مادام لوییزا خدمتکارش
الیس را برای بیدار کردن او ان هم درست در زمانی که کمی سر و صدای پرنده
ها در هیاهوی صبح جدید محو شده بود میفرستاد ادامه داشت . اما ان شب ،
واقعا که چه شب غریبی بود لبه پنجره نشسته و زانو ها را با حس تنهایی خاصی
بقل زده بود با حالت بی جانی و با دو انگشت نامه پدرش را در دست داشت
هنوز بوی پدر میداد ، بوی کودکی و بیخیالی ! بار ها ان را خوانده و از حفظ
شده بود سرش را روی پاهایش گذاشته و تمامی کلمات و جمالت ان را مرور
کرد . معموال از زمان شروع شب تا طلوع صبح لحظه ای وجود دارد که بدترین و
یا شاید بهترین موقع برای تصمیم گیری به حساب می اید ، ان لحظه با کم
شدن صدای جیر جیرک ها و اغاز صدای کوتاه اواز پرندگان قبل از روشن شدن
هوا اغاز میشود لحظه پر از سکوت و همینطور لحظه ای برای شروع یک زندگی
جدید ! سرش را از روی پاهایش برداشت دیگر زمان عمل کردن فرارسیده بود
لبخند کوتاهی گوشه لبانش ظاهر شده ، به سرعت از لبه پنجره پایین پرید
چهارپایه پشت میز چوبیش را برداشته و ان را جلوی کمد نسبتا بزرگ لباس
هایش گذاشت با یک حرکت از روی ان باال رفته و در حالی که سعی میکرد با
ایستادن روی پنجه های پاهایش قدش را بلند تر کند چمدان بزرگ و خالی
باالی کمد را برداشت ناگهان تابی خورد و اگر دستش را به دسته کمد نمیگرفت
حتما به همراه چمدان خالی به زمین افتاده و صدای وحشتناکی تولید میکرد از
روی چهار پایه پایین امد و چمدان را روی تختش انداخت . حاال نوبت به لباس
ها و وسایل ضروریش رسیده بود . در کمدش را باز کرد ، البته که نمیتوانست
تمامی ان ها را باخود ببرد اما مسلما از جدید ترین لباس های دوخته شده اش
که حتی فرصت یکبار پوشیدن ان ها هم بدست نیاورده بود دل نمیکند و
همچنین از اولین لباسی که پدرش از بدو ورود ان ها به فرانسه برایش خریده
بود ان را برداشت و در اغوش گرفت انگار پدرش را بقل میکرد بوسه ای بر روی
ان زد و به همراه لباس های دیگر داخل چمدان انداخت چند کاله و وسایلی
دیگر و همینطور مقداری پول که به همراه بقیه پول هایی که پدرش به او داده و
در صندوقچه گذاشته بود ، در چمدان قهوه ای رنگش جا داد . لباس هایش را به
سرعت عوض کرده و مقدار باقی مانده پول ها را در جیبش گذاشت . خورشید
کم کم نور مالیم خود را از پشت ابر ها به داخل اتاق انداخته و نیاز به وجود
شمع را کمتر میکرد . به دور و اطرافش را نگاهی انداخت مثل اینکه چیزی از
قلم نیفتاده بود نگاهش روی میز چوبی کنار دیوار متوقف ماند . اهی کشید .
چطور فراموش کرده بود ! به سرعت نزدیک ان رفته و برگه سفیدی از بین
تمامی برگه های پراکنده روی میزش برداشت و بعد از اماده کردن قلمش شروع
به نوشتن کرد.

همچنین برای طراحی سایت در قم کلیک کنید
” عمه ی عزیزم طبق خواسته پدرم من برای دیدن شما و دختر عمه ی عزیزم و
همچنین رسیدگی به امور مالی مربوط به پدرم به دوک نشین خواهم امد
امیدوارم پوزش من رو بابت تاخیر به خاطر به جا اوردن وصیت پدرم پذیرا باشید
مشتاق و منتظر دیدار شما خواهم بود از طرف برادر زاده شما .
جی . وی ”
نامه را تمام کرده و درون پاکتی سفید رنگی گذاشت . در کشویش را باز کرده و
برگه های نوشته و انباشته شده بسیاری که درون ان بود برداشت نامه را در
دست دیگرش گرفت و برگه ها را درون چمدان جای داد و باالخره در ان را
بست چمدان را بدست گرفت و به سمت در اتاقش به راه افتاد اما درست به
محض رسیدن به پاگرد پاهایش سنگین شد . برگشت و نگاه اجمالی به اتاقش
انداخت پنج سال اخیر زندگیش از جلوی چشمانش میگذشت بی تردید بدون
موضوع مریضی پدرش لحظات بسیار خوبی را در انجا گذرانده بود به تخت به هم
ریخته و لباس خوابش که روی زمین انداخته بود نگاه کرد ، بی تردید مادام
لوییزا با دیدن این وضع اتاق بیشتر از رفتن غریبانه او اشفته و عصبانی میشد از
تصور چهره او به خنده میفتاد برگشت و ارام ارام از پله ها به سمت پایین حرکت
کرد و برای اخرین بار در تمام زندگیش به خونه تمیز و البته با شکوه مادام
لوییزا بدرود گفت . با روشن شدن هوا گرفتن کالسکه ان هم با وجود دادن انعام
خوب سخت به نظر نمیاد به خصوص که اکثر ادم های ان دور و اطراف را به
خوبی میشناخت و تقریبا در سن شانزده سالگی با درشکه و کالسکه های
بسیاری از پارک مرکزی تا خانه و یا برعکس از دست مادام لوییزا که به دلیل
رفتار سرکشانه ی و تالش برای هر چه بهتر به نظر رسیدنش جوش ها و کهیر
های قرمز میزد فرار میکرد بله مادام لوییزا واقعا زن حساسی بود و کوچکترین
مسئله و ناراحتی روی بدن به خصوص روی صورتش تاثیر منفی میگذاشت .
کالسکه دم خیاط خانه ویولت با ان تابلو شیک که اصال با ساختمان قدیمی و
رنگ رو رفته ان تناسب نداشت ایستاد کوچه های خلوت کم کم با ادم هایی با
ظاهر بسیار نو و لباس های با اخرین مد روز پر میشدند تعجبی هم نداشت در
ان خیابان با وجود دست کم چهار خیاط خانه حتی کارگر ها هم لباس هایی با
مدل و رنگ های زیبا نسبت به بقیه خیابان ها و کسب و کار ها به تن داشتند از
کالسکه پیاده شد با عجله به سراغ در شیشه ای مغازه رفت و شروع به در زدن
کرد انگار کسی نبود سرعت و تعداد ضربه هایش را بیشتر کرد
_ژاکلین … ژاکلیییین …
زن جوانی با موهای فر و ظاهر اشفته در حالی که به سختی خود را حرکت
میداد و نزدیک بود با برخورد پایش به لوله های پارچه که دور و اطراف مغازه
پخش شده بودند به زمین بخورد خود را به در رساند لبخندی روی لب های
جیران نشست دستش را پایین انداخت و یک قدم عقب رفت ژاکلین در را
گوشید انگار هنوز از بابت دیدن او ان هم در این موقع صبح مطمئن نبود کمی
سرش را خاراند و با چشمانی که از فرط بی خوابی پف کرده بود با صدایی گرفته
گفت
_جی … !!!
جیران با لحن پر انرژی پاسخ داد
_ژاکلین باورم نمیشه هنوز خوابی …
_ببینم تو اینجا چیکار میکنی ..؟!
جی گلویی صاف کرد
_خب مفتخرم بگم که امیدوارم من رو به عنوان همسفرت در راه انگلستان
بپذیری
ژاکلین با حیرت به او نگریست انگار تمام بدنش به خارش افتاده بود سرش و
سپس صورتش را با دستانش تا حد قرمز شدن خاراند .جیران که دیگر کالفه
شده بود دستش را گرفت و گفت
_ میدونم کمی عجیب به نظر میرسه اما ….
لبانش را کمی خیس کرد و در حالی که انگار دو ماه اخیر را در ذهنش مرور
میکرد گفت
_ با گذشتن از مراحل انکار . خشم . ناراحتی و پذیرش االن به این نتیجه رسیدم
که باید زود تر از این ها به خواستش عمل میکردم و … به خونه ای که همیشه
دوست داشت با هم اونجا زندگی کنیم برم یعنی دوک نشین .
ژاکلین که انگار تازه متوجه همه چیز شده بود اه دیگری از سر تعجب و تصمیم
ناگهانی او کشید و گفت
_خب … خب من نمیدونم چی بگم
جیران قدم دیگری به سمت او برداشت و در حالی که سرش را تکان میداد گفت
_بگو که قبول میکنی
ژاکلین کمرش را به عقب خم کرد از شور و شوق جیران برای تصمیمی که تا
همین یک ماه پیش حتی کسی جرئت نمیکرد ان را برای پیشنهاد دادن به او به
زبان بیاورد تعجب میکرد در حالی که به چشمان سیاه رنگ پر امید او خیره
شده بود گفت
_اه … خب البته که موافقم
انگار در صدایش شک و تردید دیده میشد
جیران از او فاصله گرفته
_ این عالیه
_ اما … اما کشتی تا چند ساعته دیگه راه میفته …
جیران حرفش را قطع کرد
_ باید بگم خیلی کمتر از چند ساعته دیگه
اخم های ژاکلین در هم رفت در حالی که با نگرانی دستش را بر سرش گذاشته
بود چند قدم عقب و وارد مغازه اش شد
_ ببینم مگه ساعت چنده … یعنی خواب موندم
جیران نزدیک شده و سرکی داخل مغازه خیاطی کشید واقعا که وضع اسفناکی
داشت و به جز چند تیوپ پارچه بد رنگ و مانکن های خراب شده و همینطور
چند تکه پارچه سوراخ چیزی در ان دیده نمیشد
_ اوه … فکر کنم مغازتو دزد زده
ژاکلین در حالی که سراسیمه دور خودش میچرخید گفت
_دزد چیه … اینا چیزای باقی موندن بقیه وسایلمو جمع کردم … اه خدای من
این چمدونا کجان
سرگردان به دنبال وسایلش که تا دیروقت سرگرم جمع کردن ان ها بود میگشت
با اینکه از خیلی وقت پیش مقدمات سفرش را چیده بود اما تا همین شب
گذشته هم باز وسایل ، طرح و پارچه هایی به درد بخور در اطرافش چشم نمایی
میکرد که نمیتوانست از ان ها بگذرد البته تمام این ها به غیر از سفارش هایی
بود که تا همین چند روز گذشته باید لوازم خیاطیش را برای انان باز گذاشته و
ان ها را تمام میکرد بی شک او بهترین خیاطی بود که با وجود سن نسبتا کم در
مقایسه با خیاط های دیگر جیران و همچنین مادام لوییزا تا ان روز به خود دیده
بودند و رفتنش به انگلستان بدترین خبر برای دوشیزگان ثروتمند و مادر هایشان
در فرانسه به حساب میامد
جیران لبخند بزرگی زد
_الزم نیست نگران باشی ژاکلین من همه چیزو اماده کردم حتی کالسکه چند
قدم به عقب و به داخل کوچه برداشت و به کالسکه پشت سرش اشاره کرد
فقط چمدوناتو بیار و عجله کن … اه صبر کن یه قلم و جوهر هم بردار یه نامه
دارم که باید توی راه ، به انگلستان بفرستم …
***

مادام لوییزا ان زن الغر اندام و کشیده که تازه از خواب بیدار شده بود برای زدن
پیانو صبحگاهی که جیران و تمام اعضای خانه هیچ وقت دلیل ان را نفهمیده
بودند اماده میشد . جوری خرامان به سمت پیانو قدم میگذاشت که انگار قرار
است برای افراد زیادی موسیقی سال را اجرا کند ! پشت پیانو نشسته و
چشمانش را بست ، در ارامش کامل دستانش را برای اماده سازی انگشتانش
کشید . ناگهان صدای زنگ در بلند شد . پلک هایش با حالت عصبی تکان خورد
، زنگ دوباره پشت سر هم زده میشد با صدایی که به فریاد شبیه بود گفت
_الیس .. الییسسس ..
الیس خدمتکار همه چیز تمامش با پیش بند سفید رنگی که کمی مربای خانگی
از بابت چیدن میز صبحانه روی ان ریخته بود حاضر شد مادام لوییزا نگاه اشفته
ای به او انداخت
و نگاهش روی لکه مربا خیره ماند این دیگه چه وضعیه
الیس به سرعت شروع به پاک کردن لکه کرد که صدای زنگ دوباره با مدت
بیشتری شنیده شد مادام لوییزا دستش را به سمت او تکانی داد
باش برو درو باز کن اون لکه رو ولش کن داری بدترش میکنی مگه صدای زنگ رو نمیشنوی زود
الیس سری تکان داد و به سرعت به سمت در روانه شد . نانسی در حالی که
هنوز دستش را از روی زنگ برنداشته و پیوسته فشار میداد با دیدن الیس
لبخندی زد
الیس لبخندی از روی اجبار زد اوه الیس صبح بخیر …. داشتم فکر میکردم هیچ کس خونه نیست
_از این که منتظر موندین معذرت میخوام دوشیزه نانسی
و نگاه مضطربی به دست نانسی که هنوز روی زنگ بود ، انداخت
نانسی دستش را از روی زنگ برداشت و خنده ای کرد الیس نفس عمیقی کشید
باالخره صدای زنگ قطع شده بود ، نانسی را به داخل خانه بدرقه کرد نانسی
گفت
-ببینم جی هنوز خوابه … ؟
مادام لوییزا از اتاق بیرون امده و با قدم های اراسته در حالی که هیکل خود را
هر چه بیشتر به سمت باال میکشید به ان ها نزدیک شد نانسی که هنوز در
پایین پله های کوچک جلوی در ورودی ایستاده بود به سمت او برگشته و گفت
_صبح بخیر مادام لوییزا
مادام لوییزا نگاه باال به پایینی به او انداخت
_صبح بخیر دوشیزه کالین ببینم مادرت چطوره عزیزم
نانسی بند کالهش را باز کرده و ان را بدست الیس داد
_ممنونم خیلی بهتون سالم رسوند
مادام لوییزا لبخند کوتاهی از روی ادب زد
_حتما هم همینطوره … ببینم برای دیدن دوشیزه والتس اومدی
نانسی دامنش را کمی باال اورده و از پله ها به سمت مادام لوییزا حرکت کرد
-بله قرار بود امروز با هم بریم خرید به نظرم هیچ چیز به اندازه خرید نمیتونه
حال یه دختر رو خوب کنه
مادام لوییزا سری تکالن داد
به الیس که پایین پله ها کاله به دست ایستاده بود اشاره کرد بله و همینطور حال یک زن رو
-الیس زود باش برو دوشیزه والتس رو از خواب بیدار کن …
سپس دستی پشت کمر نانسی گذاشت و او را به داخل اتاق پذیرایی راهنمایی
کرد و گفت
_حتما دوباره دیشب تا صبح بیدار مونده…
الیس بیچاره که انگار هیچ کس دیگری به اندازه او برای انجام دستورات پشت
سر مادام لوییزا دم دست نبود به سرعت از پله ها باال و به سمت اتاق جیران به
راه افتاد مادام لوییزا روبه نانسی گفت
نانسی بدون هیچ تعارفی روی مبل کنار در اتاق پذیرایی نشست و گفت ببینم چیزی میل دارید ؟
_نه ممنونم … نیازی نیست ..
مادام لوییزا نگاه تاسف اوری به روی او انداخت بدون شک او دقیقا با این
رفتارش نیمه دوم جیران به حساب میامد که در ایت پنج سال موفق به تغییر ان
نشده بود !
صدای الیس که سراسیمه از پله ها پایین میامد بلند شد
-مادام لوییزا … جییی …
مادام لوییزا به همراه نانسی از اتاق بیرون پریده و حیرت زده به او نگاه کرد
_ببینم چی شده …؟!
الیس میان پله ها ایستاد نفسش بند امده و صدایش گرفته بود در حالی که
سعی میکرد درست تنفس کند گفت
_ج… جی
مادام لوییزا اخمی کرد
_جی چیه صد بار بهت گفتم ادم نباید یک دوشیزه رو با نام مخفف صدا بکنه
الیس به سرعت سرش را تکانی داد و تیکه تیکه گفت
_ب… بله منظورم اینه که دوشیزه … جیر…
نانسی با کالفگی گفت
_زود باش دیگه الیس
سرانجام الیس موفق شد
_دوشیزه جیران جورجیانا رفته …
_چی … ؟!
مادام لوییزا و نانسی با عجله از پله ها باال رفته و نانسی را به طرفی هل دادند
مادام لوییزا در اتاق را گشود و وارد شد دستش را با تاسف و اه بلندی روی
دهانش گذاشت
-خدای من این دیگه چه وضعشه …
الیس که تازه خود را به انان رسانده بود جلو رفته و برگه ای را بدست مادام
لوییزا داد
_این رو تختش بود مادام لوییزا ارام ارام جلو رفته و روی تخت نشست نانسی
گفت
_ببینم چی نوشته …
مادام لوییزا چشمانش را ریز کرده و شروع به خواندن کرد
“مادام لوییزای عزیز وقتی این نامه رو میخوانید خیلی تعجب خواهید کرد خودم
هم هنوز باورم نشده که به صرافت این کار افتاده ام ولی حتما تا کنون سوار
کشتی به سوی انگلستان شده ام من طبق خواسته پدرم برای دیدن عمه و
خانواده پدریم و همچینین رسیدگی به امور مربوطه مالکیت به دوک نشین
میروم از این که شما رو زودتر در جریان نگذاشتم معذرت میخواهم وقتی به انجا
رسیدم شما رو از حالم با خبر خواهم کرد
امضا : جی . وی ”
مادام لوییزا نامه را روی پاهایش گذاشته و با عصبانیت گفت
_خدای من این افتضاحه …
نانسی با نگرانی گفت
_چرا مگه دیگه چی گفته
مادام لوییزا غضب الود به اطراف اتاق به هم ریخته اشاره ای کرد
نگاه کن نه تنها اتاق رو با وضع اشفته رها کرده بلکه از نام مختصر ) جی ( برای
نامش استفاده کرده انگار هیچ چیز از تربیت من نسیب نبرده …
الیس و نانسی هاج و واج به او خیره شدند مادام لوییزا گفت
_چیه نکنه فکر کردید که اگر بهم میگفت جلوشو میگرفتم … معلومه که نه تازه
خودم مشوقش توی این راه هم بودم البته درسته که از این که بهم خبر نداده
کمی عصبانیم
نانسی دستی به چانه اش کشید و با ناراحتی گفت
_باورم نمیشه این کارو کرده بدون اینکه به من بگه انجام داده ما قبال همه چیزو
بهم میگفتیم
مادام لوییزا شانه ای باال انداخت
_خب این نشون میده که احتماال خودش هم نمیدونه که داره چی کار میکنه
الیس قدمی رو به جلوبرداشت
_این یعنی شما نگرانش نیستید خانم
مادام لوییزا گلویی صاف کرد
_البته که هستم
جواب بی روحی بود البته این دلیل بر اهمیت ندادن او نمیشد بدون شک مادام
لوییزا حتی در ابراز عشق هم همینقدر بی حس و حال عمل میکرد که البته این
را میتوان دلیل خوبی بر مجرد ماندنش تا ان لحظه دانست !
نانسی پوزخند تلخی زد و زیر لب گفت
_ یا شاید هم بعد از مرگ پدرش نگران نیستید که اتفاقی براش بیفته
الیس سرش را با نگرانی از زدن این حرف تند از زبان نانسی پایین انداخت مادام
لوییزا که متوجه شده بود از روی تخت بلند شده و نگاه غضب الودی که غرور به
موازات در ان پیدا بود به سمت او انداخت و گفت
_ من جیران جورجیانا رو جوری مستقل بار اوردم که مطمئنن میدونه چه
جوری از پس خودش بر بیاد … .
***
جیران جورجیانا والتس باهوش ، زیرک ، شرور ، گستاخ و همین طور کمی
مشکوک به بیماری انکار احساسات !!! حتما شما هم مثل هزاران نفر دیگه
متوجه تناقص زیاد بین اسمش شدید اسمی متشکل از دو نام کامال متفاوت یکی
کامال اصیل و ایرانی و اون یکی کامال انگلیسی !!! و اما فهمیدن دلیلی این که
چطور همچین اتفاقی افتاده و یک دختر با ظاهر شرقی و از دل دوران قاجاریه و
زمان ناصر الدین شاه به همراه اسمی متناقص در راه سفر به انگلستان از راه
فرانسه چکار میکند باید خیلی به عقب برگردیم خیلی خیلی زیاد !!! یعنی دقیقا
نوزده سال و چهار ماه پیش
***
) ایران . 1173 ه . ش ، 1794 ب . م (
-وای …. خدای من ….. داره میاد …دیگه نمیتونم
دایه در حالی که اب گرم میاورد با نگرانی نگاهی به شادی که بیشتر از انکه درد
داشته باشد از ترس عرق کرده بود انداخت و گفت :
– وای نه خانم جون االن 1۰ دقیقست دارید میگید داره میاد اگر میخواست بیاد
تا حاال اومده بود دیگه
شادی دوباره حیغ بلندی کشید دایه سراسیمه از اتاق بیرون رفت و به رابرت
جوان که بیشتر از شادی ترسیده بود نگاهی انداخت رابرت گفت
دایه خانم من میرم دنبال قابله باید از اولم خودم میرفتم
و به سمت راه پله ها دوید دایه جلویش را گرفت
_وای نه اقا این چه حرفیه االن میادش دیگه چند تا غالم و کنبز فرستادین
دنبالش …
رابرت در حالی که به اتاقی که شادی در ان بود اشاره میکرد گفت
دایه خانم مگه نمیبینی شادیم داره از دست میره
دایه چشمانش را در کاسه چرخاند
_ای بابا اقا شما چرا اینجوری میکنید بشینید دیگه نگران نباشید من خودم چند
تا بچه تا حاال به دنیا اوردم حتی اگر قابله نیمد خودم میتونم …..
دوباره صدای جیغ شادی از اتاق بلند شد : رابرتتتت ازت متنفرررم… ببین چیکار
کردی….
دایه چشمانش از تعجب و خجالت گرد شد رابرت پرید و به سمت در رفت :
-حداقل بذار کنارش باشم
دایه با ان جثه نسبتا سنگینش سد راهش شده و گفت :
-وای خدا مرگم بده کی تا به حال همچین چیزی دیده شما خارجی ها چرا
متوجه نیستید اقا
صدای باز شدن در شنیده شد باالخره قابله امد دایه به سرعت به سمت قابله
رفت : وای انیس خانم کجایی دخترمون از دست رفت
انیس خانم به سرعت وارد اتاق شادی شد رابرت دستی به موهای فندوقی رنگش
که از عرق سردخیس شده بود کشید توی اتاق بیرونی قدم میزد و با هر فریاد
شادی مشتی به دیوار میکوبید بقیه کنیز ها هم در رفت و امد بودند تا اینکه
فریاد شادی دوباره بلند شد : رابررررت
دیگر نمیتوانست تحمل کند وارد اتاق شد و خدمتکار سر راهش را کنار زد و به
سمت شادیکه دستش را به سمت او دراز کرده بود رفت دایه سراسیمه گفت
-وای خدای من اقا چرا اومدید داخل
رابرت با جدیت گفت
_اگر میتونید بیرونم کنید
دایه دیگر چیزی نگفت میدانست او مرد سیریشی است در واقع اگر نبود هیچ
وقت از ان سره دنیا نمی امد تا با یک دختر ایرانی االصل ازدواج کند !
قابله میگفت :
-افرین خانم جون فقط یکم دیگه فقط یکم دیگه فشار بدیم دارم میبینمش
افرین …. زود باشین
شادی با نهایت توانی که داشت زور میزد اما نه انگار فایده ای نداشت
_رابرت … رابرت ….
رابرت با نگرانی به او نگاه کرد
_جانم عزیزم
شادی دستانش را محکم تر فشار داد انگار ناخن هایش داشت در دست رابرت
فرو میرفت اما رابرت هیچی احساس نمیکرد
شادی نفس نفس زنان گفت
_بهم قول بده……
_چه قولی … چه قولی عزیزم
قابله باز فریاد زد
_فشار بدید
دایه گفت
_وای خدایا حاال بعدا هم میتونی ازش قول بگیری
رابرت به ان ها توحهی نکرد فقط دستان شادی را میبوسید و میگفت
_چه قولی عزیزم ….؟؟
شادی بریده بریده گفت
_قول …. قول بده … دیگه هیچوقت بچه دار نشیم…
و دوباره سیالبی از درد و فریاد اغاز شد
رابرت در حالی که دستش را نوازش کرده و ان را میبوسید گفت
_باشه عزیزم هر چی تو بگی اصال من دیگه هیچوقت ….
حرفش را خورد
دایه و قابله نگاهی از سر تحیر به یک دیگر انداختند
و دوباره فریاد های شادی بلند شد و یک زور دیگر و بله باالخره بچه به دنیا امد
قابله بچه را با خوشحالی گرفت و گفت
_ وای خدا دختره چه دختری گرد و قلنبه و سرخ و سفید
و بعد از اینکه بچه را تمیز کرد ان را بدست پدرش داد
رابرت خشکش زده بود ) یعنی این بچه منه ؟(
رو به قابله گفت
_یعنی این االن بچه منه
قابله پاسخ داد
_ بله اقا بچه ی شماست
دایه که انگار کمی نگران شده بود دستش را با پیشبندش پاک کرد و گفت
_اقا نگران نباشید انشاءاهلل دفعه بعدی پسر دار میشید حاال هردوتون هنوز خیلی
جوونید
رابرت نگاهی به او انداخت
_چی ، پسر ؟
و بعد نگاهی به شادی انداخت که با این که خیلی بی حال بود لبخندی زیبا و
حزن انگیز به لب داشت
_من هیچ پسری نمیخوام و دوباره به کودک با ان موهای مشکی رنگ و لپ های
سرخش نگاهی انداخت
_اون تمام دنیای منه تمام زندگی من ، من هیچ پسری با وجود اون نمیخوام ،
اون کامل ترینه
و پیشانیش را به ارامی به پیشانی کودکش فشرد شادی اشک شوقی ریخت
رابرت به سمت او رفت و کودک را در اغوشش داد دایه با خشنودی به ان ها نگاه
میکرد ، به خانواده ی کاملی که ان ها بودند و هر کسی ارزوی ان را داشت
رابرت در حالی که پیشانی شادی را میبوسید گردنبندی الماس نشانی از جیبش
بیرون اورد و به گردن شادی انداخت چشمان قابله برق زد
رابرت به سمت دایه گفت
_دایه خانم انعام خوبی به قابله بده سپس با خوشحالی از جایش بلند شد و گفت
_به همه انعام خوبی بده باید جشن بگیریم هفت شبانه روز باید جشن بگیریم
شادی نگاهی به چشمای سیاه کودکش انداخت به راستی که شیرین ترین حسی
بود تا ان زمان تجربه کرد بود به ارامی گفت
_رابرت …. فکر کنم یه هفت تا دیگه از اینا میخوام
رابرت خنده ای سر داد
_چه زود نظرتون عوض شد بانوی من اما متاسفم ، من به یه نفر قول دادم دیگه
از این غلطا نکنم
شادی لبخندی زد و زیر لب گفت
_ببینیم و تعریف کنیم ….
و بعد هر دو خندیدن دایه شادی کنان بیرون رفت قابله با تعجب گفت
_خوبه واال ما هم باید داماد خارجی بیاریم برای یه دختر هفت شبانه روز جشن

دایه پولی از سره طاقچه برداشت و به سمت قابله گرفت مبلغ قابل توجهی بود
_ به خارجی و ایرانیش نیست انیس خانوم مرد و زتم نداره ادم باید انسان باشه ،
انسان
قابله پول گرفت
_ نه واال ادم باید شانس داشته باشه شانسسس اخرین بار که برای به دنیا اومدن
یه دختر 7 شبانه روز جشن گرفتن دقیقا بیستو یک سال پیش بود . انگار بند
ناف این دخترو با شلنس بریدن .
سپس با لبخند تمسخر امیزی به سمت پله ها رفت
دایه به در اتاق شادی و رابرت خیره شد صدای خنده های انان را به وضوح
میشنید انیس خانوم راست میگفت اخرین بار که برای برای به دنیا اومدن یه
دختر 7 شبانه روز جشن گرفته بودن ۲1 سال پیش بود وقتی میرزا حسن دوله
مرد دولت و با اصل و نصب بعد از اینکه 4 تا از پسرهایش سره زا رفته
بودن باالی سره زن تازه زایمان کرده اش حاضر شد و کودکش ، دخترش را به
اغوش گرفت همه خدمتکارها و کنیز ها از سکوتی که کرده بود وحشت زده
شدند ولی او همچنان بدون هیچ تغییری در حاالت چهرش به کودکش خیره
شده بود و بعد از مدتی لبخندی زد و گفت باالخره پدر شدم باالخره خداوند به
ما هم نظری کرد اسم این دختر رو با واسطه شادی و خوشحالی که به خونه ما
اورده شادی میذارم باید به این مناسبت 7 شبانه روز جشن بگیریم همه
خدمتکارهه اول بهت زده بودند اما میدانستند حرف میرزا حسن دوله معروف دو
تا نمیشود و واقعا هم جشن برپا شد 7 شبانه روز چه جشنی برو بیا نقل و نبات
و شیرینی از همه طرف و خیرات اگر کسی میرزا حسن رو نمیشناخت فکر
میکرد همسرش سه قلو پسر زاییده این همه بریز و بپاش برای یه دختر چه
روزایی بود دایه میخندید و یک ریز از مریم خانوم مادر شادی کوچک را که از
خوشحالی در حال پرواز بود مراقبت میکرد .
میرزا مرد خوبی بود همه او را میشناختند ثروتمتد دنیا دیده خوشتیپ و قیافه و
عاشق همسرش حتی تا به حال او را به فرانسه نیز یرده بود چیزی محال در ان
زمان که فقط اشراف و اعیان و یا حتی خوده شاه برای بیماری و مرض خاصی به
خارج از کشور میرفتند اما نه او ثروتش را خرج سفر میکرد میگفت ادم باید تا
میتونی سفر کنه و تجربه کسب کنه با اینکه با وجود از بین رفتن پسرانش سره
زایمان خیلی راحت میتوانست دوباره ازدواج کند و صاحب فرزندی بشود اما نه
مریم خانوم برایش تک بود همیشه تک بود تنها میخواست از عشقش فرزندی
داشته باشد که حاال داشت همه میگفتند او را جادو و جنبل کردند اما نه کسانی
که او را خوب میشناختند از ذات پاک و درستش اگاه بودند او همیشه اینگونه
بودو از کودکی عاشق مریم اما روزگار همیشه بر وقف مراد نیست حتی برای مرد
خوبی مثل او چرا که مریمش را در استانه تولد 1۰ سالگی شادی از دست داد
بعد از ان منزوی شد هنوز هم مهربان بود اما چیزی ته دلش خالی شد بود
چیزی که دیگر پر نمیشد پای سفرش بسته شد با اینکه راحت تر میتولنست به
مسافرت برود و حتی سرمایه بیشتری نسبت به گذشته داشت اما میگفت بدون
مریم هرگز ، و بعد لبخند حزن انگیزی میزد و به شادی که در حال گلدوزی
بود چشم میدوخت .شادی با ان سن کم چه استعداد هایی که نداشت زیبا و
چشم ابرو مشکی با لپ هایی که همیشه گل انداخته بودند از دست دایه اش به
بهانه ی مختلف فرار میکرد به تدریج خواستگار هایی داشت با انکه کوچک بود
اما چه کسی نمیخواست با تنها دختر میرزا حسن دوله که تنها وارث او نیز
حساب میشد وصلت کند . دایه اش که گاهی اوقات از دنبال کردن او و ترغیبش
به گلدوزی و … خسته میشد رو به میرزا حسن میگفت
_اقا خواهشا این دخترو شوهر بدید دیگه وقتشه چیزی کم نداره
و اونوقت بود که میرزا حسن سرش را از توی کتاب بیرون میاورد و میگفت
_دایه خانوم تو میتونی بری بچم هنوز بچست قراره از فرانسه براش معلم بگیرم
یکم چیز یاد بگیره بهتره ادم تا اخره عمرش تنها بمونه تا بی علم و بی عشق
ازدواج کنه
و دایه تعجب میکرد و چشمانش را در کاسه میجرخاند و دوباره دنبال کنان به
سمت شادی میرفت
سرکش ! بله دختره سرکش لقبی بود که شادی در سن شانزده سالگی گرفته
بود و همه در تعجب که چرا این دختره زیبا و سرکش ازدواج نمیکند با انکه
خواستگار های بسیار و ثروتمندی داشت اما هر بار که دایه به میرزا میگفت
جواب میرزا یه چیز بود
_دایه خانم دخترم هنوز…
_میدونم اقا هنوز بچست … اخرشم وره دلمون میمونه
میرزا میخندید به شادی وابسته بود نمیتوانست او را به کسی بدهد البته که
میدانست دله دخترش هم با هیچ کدام از ان ها نیست و شادی سرکش تر و پر
شور تر میشد بدون پیچه به بازار میرفت میخندید بدو بدو میکرد و دایه دنبالش
میدوید و غر غر میکرد و شادی دوباره خنده کنان اینور ان ور میرفت مردم نوج
نوچ میکردند زیر لب میگفتند
_از اولش هم معلوم بود از اون مادر همچین بچه ای در میاد اما فقط پچ پچ
کسی نبود که حرئت داشته باشد جلوی میرزا و با دخترش و خدمتکارانش
حرفی بزند وگرنه سرنوشت خوبی نداشت به عالوه که میرزا اینقدر مرد خوبی
بود که کسی حتی نمیخواست پشت سرش حرفی بزند
اما این سرکشی ها اونقدر ها هم بی فایده نبود چون که یک روز کنت رابرت
والتس که سرمایه پدریش رو جمع کرده و برای تجارت به خاورمیانه امده دل به
دختری داد که سرکشانه بدونه پیچه و خنده کنان انگار که از چیزی فرار میکند
به سرعت میدود و بعد از ان نیز یه زن تفرییبا چاق نفس نفس رنان به دنبالش
_دختر …خدا بگم چیکارت کنه… از نفس افتادم…میدمت دست قاضی
و این بود که بعد از یکسال رفت و امد گیر افتادن ها بهانه ها غذا نخوردن ها و
…. یک روز بهاری میرزا حسن خان کنار دخترش که از غم دوری یاره خارجی
خود ده کیلو وزن کم کرده بود و پوست و استخوان شده بود نشست و گفت
_به عنوان دخترم هیچوقت نمیخواستم که بدون علم و عشق ازدواج کنی
میدونم که علمشو داری اما بهم بگو ایا واقعا عشقش هم داری و به چشمان حزن
انگیزه دخترش خیره شد
بله داشت شادی واقعا عاشق شده بود و این نگاه و این عشق چیزی بود که میرزا
خوب ان را میشناخت و حاال در جشمان هر دوی انها میدید در این یکسال و با
شروع اولین جرقه ها تحقیقات را درباره رابرت اغاز کرده بود اما حتی با وجود
کمبود منابع در ایران دست از کار نکشیده بود وضع مالی خوبی داشت و مرد
خوبی به نظر میامد فقط شرط مهم ان بود که باید در ایران زندگی کنند که با
اوردن سرمایه های رابرت و سرمایه گذاری کامل در انجا این امر کامال مشخص
بود که حتی اگر او با شادی ازدواج هم نمیکرد باز در ایران ساکن میشد پس
رضایت داد شادی صورت پدرش را غرق در بوسه کرد وخیلی سریع به طرزی که
دایه باور نمیکرد ۵ کیلو چاق شد و حتی بعد از ازدواج 1۰ کیلو بیشتر
بعد از گذشت یکسال از ازدواج و شادی و خوشی میرزا که دیگه از دخترش
خیالش راحت شده بود از دنیا رفت و ثروت کالنش را برای ان دو باقی گذاشت و
حاال اگر هنوز زنده بود باید شاهد 7 شبانه روز جشن برای نوه اش میبود بله
تاریخ تکرار میشد
هفت شبانه روز به سرعت گذشت شادی دیگه از تخت زایمان بلند شده بود کم
کم راه میرفت و کارهایش را خودش انجام میداد یک روز که شادی و رابرت هر
دو در اتاق بوده و به بچه مثل احمق ها با لبخند خیره شده بودند دایه وارد شد
اما ان دو انگار نه انگار که متوجه حضور او شده باشند فقط به کودکشان خیره
شده بودند شادی میگفت
عزیزم نگاه کن به نظرت چشماش شبیه پدرم نیست
شاید ولی بیشتر شبیه توهه اون زیبا ترین دختریه که تا حاال دیدم
راست میگی اون زیباست مثل پدرش
رابرت دستش را دور کمر شادی گرفت و به چشمانش خیره شد که دایه گلویی
صاف کرد
رابرت نگاهی به او انداخت و گفت
عه دایه خانوم کی اومدی تو اصال متوجه نشدم
_بله اقا اگر صدایی نمیدادم که معلوم بود کال مالحضه هم ندارین
شادی به زور جلوی خنده اش را گرفت
دایه اینا رو ول کن بیا ببینش به نظرت اون زی….
دایه حرفش را قطع کرد
_وای چیه هی اون اون اون شما ها خجالت نمیکشین هنوز بچتون رو اون صدا
میزنین خب باید یه اسم براش انتخاب کنین
رابرت و شادی به یکدیگر نگاهی انداختند شادی گفت
_راستش ما .. ما اصال دربارش فکر نکردیم
_در واقع فکر کردیم عزیزم مگه میشه ادم درباره اسم بچش فکر نکنه ولی
هیچوقت به توافق ترسیدیم
اه درسته خب اسمشو چی بذاریم
دایه گفت
_اگر پسر بود که باید اسم میرزا رو روش میذاشتین مثل پدرتون
شادی لبخندی زد
_درسته دایه اما فراموش نکن که رابرت هم یه پدر داره
رابرت گفت
_البته در حال حاضر که پسر نیست مگه نه
و دوباره به کودکش که بی خبر از سرنوشتی عجیب با ارامش در گهواره خوابیده
بود نگاهی کرد و لبخند زد
_جورجیانا
_چی ؟
رابرت به شادی نگاه کرد
_اسمشو میذاریم جورجیانا همیشه میخواستم اسم دخترم این باشه
دایه گفت
_چیچی یا نا ……!!!
شادی به رابرت نگاهی کرد
_فکر میکردم نظر منم برات مهمه
_اره البته اگر تو هم موافق باشی این اسمو میذاریم
_باید اسمشو جیران بذاریم ما تو ایران زندگی میکنیم نه تو انگلستان
_جیران خیلی خوبه میتونیم اسم بعدی رو بذاریم جیران به جورجیانا هم میاد
_نه اسم همینو میذاریم
_گفتم جورجیانا و بحث تمومه من مرد این خونم
_چطور میتونی
دایه که اوضاع را انگونه دیید اهی از سر تاسف کشید و نوچ نوچ کنان سعی کرد
از اتاق خارج شود اما شادی جلویش را گرفت
_کجا داری میری دایه عزیزم….؟
رابرت در ادامه حرف او گفت
_راست میگه نمیتونی دعوا رو راه بندازی و بری
دایه گفت
_وای خدا شما ها واقعا مثل بچه ها میمونید یک اسم که این قدر بازی نداره …
شادی بغض کنان گفت
_به نظرت جیران چه مشکلی داره …؟!
رابرت با ناراحتی بلند شد و او را در اغوش گرفت شادی مستقیم به هدف زده و
از صالح زنانه اش به نحو احسن استفاده میکرد رابرت گفت
_باشه عزیزم خواشم میکنم من نمیتونم تو رو اینطوری ببینم اسمشو میذاریم
جیران فقط میخواستم یه خاطره از انگلستان برام بمونه همین ولی مهم نیست
_جیران عالیه
شادی با اندوه به همسرش نگاه کرد
_اوه خدای من رابرت منو ببخش من خیلی بی رحمم با اینکه من توی وطنمم
ولی تو دوری و من حتی این حقم از تو میگیرم
دایه که از دور شاهد این ماجرا بود زیر لب گفت
واقعا که شما دو تا حال ادمو به هم میزنین من زن و شوهر به این لوسی تا حاال
ندیدم
شادی با لبخند محزونی ادامه داد
_اسمشو میذاریم جورجیانا به نظرم خیلی هم قشنگه
_اما تو
_خیلی هم قشنگه
سپس به کودکش نگاه کرد
_جورجیانا من خیلی هم دوستش دارم دیگه بحث تمومه
رابرت لبخندی زد
_میتونیم جیران هم صداش کنیم یا جی مخفف جورجیانا به هر دو تا اسمم
میاد
شادی خندید
وای خدای من جی عالیه جی کوجوله ی من
دایه با چشمای گرد شده چنگی به صورتش زد
_ وای خدا مرگم بده جی چیه ادم یاده …
شادی در حرفش پرید
_دایه جان شما نمیخوای از اتاق ما بری بیرون به نظرت واقعا زشت نیست ؟!
دایه مات و مبهوت به ان دو خیره شده بود ، شادی چشمانش را در کاسه
چرخاند و گفت
_دایه …
دایه به سمت در رفت و غر غر کنان افزود
_خب حاال ، من فقط وقت دعواهاشون باید باشم
و از در خارج شد
رابرت با شیطنت به شادی نگاهی اندخت و گفت
_ببینم دایت انتظار داره که موقع کارای دیگه هم اینجا باشه
و به شادی نزدیک تر شده دستش را پشت کمرش گذاشت
شادی خندید و هر دو دوباره به کودک خیره شدند شادی گفت
_جیران جورجیانا والتس نه حرف من نه حرف تو …
_جی کوچولو
***
جیران جورجیانا والتس یا به اختصار جی به سرعت بزرگ میشد تقریبا به
چابکی کودکی مادرش بود وقتی تازه به راه افتاده بود دایه اینطرف و ان طرف
دنبالش میدوید و از حرص به صورت خود چنگ میزد
_نکن بچه االن میفتی وای خدا باز رفت اونجا نرو دمه حوض و این شادی بود
کا از تماشای ان دو به خنده میفتاد خیالش راحت بود که دایه چهار چشمی
مراقب کودکش اشت البته خودش هم دست کمی از او نداشت دنبال کودک
میدوید بازی میکرد باال و پایین میپرید انگار که دوباره بچه شده بود و گاهی
اوقات با رابرت اینکار ها را انجام میداد دایه به صورتش چنگ میزد
_وای خدایا این کارهارو نکنید شما پدر مادرید سبک بازیه
و شادی در جوابش میگفت
_چی میگی دایه تو هم بیا
و هنگامی که رابرت به سمتش خیز برداشته تا او را نیز در بازیشان شریک کند
دایه پناه به خدا گویان فرار میکرد و هر دوی ان ها به همراه جی کوچک که
حاال پنج سال داشت به خنده میفتادند و بقیه خدمتکار ها هم از ترس دایه تا
انجا که میتوانستند جلوی خنده هایشان را گرفته و دور میشدند .
روز ها میگذشت اما چند ماهی بود که شادی شادابی سابق رو نداشت بیشتر روز
ها تا ظهر در رخت خواب میماند و دیگر مثل سابق با جی بازی نمیکرد دور
حیاط دویدن برایش عذاب بود نفسش میگرفت دایه که متوجه شده بود میگفت
باید دکتر خبر کنیم
اما شادی ممانعت میکرد و در پاسخ تنها میگفت
_نمیخوام رابرت چیزی بفهمه
رابرت سرش در کار شلوغ شده و بیشتر وقت ها را بیرو خانه در کار میگذراند اما
وقتی اونروز صبح موقع پردین از روی پله ها سرش گیج رفت و به زمین افتاد
دایه جیغ زنان به سمتش رفته و سریع دکتر را خبر کرد
دایه مثل ماتم زده ها تا شب دست شادی را گرفته بود و به او که کنار جی
خوابیده بود نگاه میکرد بیچاره جی چقدر از اینکه مادرش وسط بازی غش کرده
بود ترسید اونقدر که نمیتوانست اصال از او جدا شود باالخره رابرت به خانه امد و
با دیدن جو گرفته خانه از همان ابتدا چیزی در دلش فرو ریخت تا اینکه بعد از
توضیح خواستن از خدمتکار ها چند ثانیه بعد سراسیمه پشت دره اتاق حاصر
شد
_کجاست … ؟
دایه لز اتاق بیرون امد و در را به ارامس بست
_جفتشون خوابیدن جای نگرانی نیست
اما چهره اش گویای همه چیز بود
صدای ضعیفی از پشت در امد
رابرت ….
رابرت به سمت اتاق رفت و در را گشود شادی که تازه از خواب بلند شده بود
دستش را به سمت او دراز کرد رابرت به سرعت ان را در هوا گرفت شادی به
دایه که پشت سره رابرت وارد اتاق شده بود اشاره کرد و گفت
_میشه جیران رو از اینجا ببری
دایه سری تکان داد و به ارومی کودک را در اغوش گرفت و از اتاق خارج شد
شادی لبخندی به رابرت زد و دستش را فشرد
_رابرت …
_شادی چیشده به من بگو
_رابرت …من دارم میمیرم
خشکش زد حتی اشکی که در چشمانش بود نیز خشک شد
_معلوم هست چی داری میگی
_متاسفم باید زود تر بهت میگفتم خودم مدت زیادی نیست که میدونم ولی
رابرت ….
رابرت خود عقب کشید
_ معلوم هست چی داری میگی
_رابرت گوش کن
رابرت بلند شد صدایش بلند شد
-نمیخوام…. معلوم هست جی داری میگی
_رابرت من دارم میمیرم .
و سپس اشک از چشمانس جاری شد
رابرت که همانگونه بهت زده به او خیره شد بود ناگهان به خود امد دوباره به
سویش رفت و دستانش را گرفت
_نه….نه….نه….. این نمیتوته درست باشه من مطمئنم که خوب میشی
شادی سرش را تکان داد
_نه رابرت به من گوش کن من دیگه بیشتر از این نمیتونم متاسفم که اینقدر
زود ترکت میکنم اما مهم نیست ما به دختر داریم که تو باید بع اون فکر کنی
رابرت تمام این مدت سرش را به عالمت نفی تکان میداد
_نه تو خوب میشی این حرفو نزن
_خواهش میکنم سخت ترش نکن هیچ امیدی نیست
_میتونیم برلی درمان بریم انگلستان یا فرانسه
_به من نگاه کن
رابرت که حاال اشک از جشمانش جاری شده بود به چشمان سیاه رنگ شادی
چشم دوخت .شادی دستش را از پشت الی موهایش فرو برد و گردن او را به
خود نزدیک تر کرد
_بهم قول بده به خاطر جی
_نه… نه .. به خاط جی هم که شده باید امتحلن کنیم
_رابرت خیلی دیر شده …بهم قول بده برای اون قوی باشی
_نه نه نباید درست باشه…
سرش را روی سینه ی شادی گذاشت و گریه امانش نداد .
***
دو ماه بعد شادی درگذشت و رابرت و دختر پنج ساله اش را تنها گذاشت رابرت
عذاداری حسابی کرد تا مدت ها لب به غذا نمیزد به جی اهمیتی نمیداد وقتی او
را میدید بغضش میگرفت و اعصابش به هم میریخت اما خب چه میشه کرد
همونطور که همه میدونن زمان درمان همه ی درد هاست بعد از گذشت تقریبا
یک سال حالش کم کم بعتر میشد لباس سیاهش را دراورد به دخترش که
دیگر هیچ وقت او را حی و یا جورحیانا صدا نمیزد و تنها با نام جیران او را خطب
میکرد توجه بیشتری نشان داد و بیشتر وقت خود را با کار میگذراند و با این که
هنوز بسیار جوان بود به زن ها هیچ توجهی نمیکرد هر چه دایه میگفت به هر
_حال این بچه که مادر میخواد نمیخواد
نگاهه غضب الودی به او می انداخت و میگفت
_پس تو اینجا چه نقشی داری
و بعد دوباره به کارش ادامه میداد
سال ها میگذشت و از عشق در زندگیش خبری نبود جی بزرگ و بزرگ تر
میشد بسیار شبیه مادرش بود انگار هیچ رگی از پدرش با ان چشمان ابی و با ان
موهای بلوطی رنگ نداشت قد میکشید و بزرگ میشد از کودکی رابرت با هر دو
زبان انگلیسی و فارسی با او حرف میزد و بعد از گذشت نه سال به جز پوست
بسیار سفیدش که به نظر رابرت حتی کمی رنگ پریده بود شباهتی به پدر
نداشت کماالتی زیادی نسبت به دختر های همسن و سالش داشت نسبت به
مادرش ارام تر بود توی باغ قدم میزد و گاهی با گل ها حرف میزد
_تو خیلی قشنگی مناسب برای توی اتاقم و تو شاید برای روی میز ناهار خوری
اصلی ولی نه اگر بچینمتون دیگه زنده نیستید دایه نگاهی به او میکرد و زیر لب
میگفت
_دخترم داره دیوونه میشه
_دایه خانم اگر یک دفعه دیگه به جیران بگی دیوونه بهتره یه جای دیگرو برای
خودت پیدا کنی
صدای رابرت او را به خود میاورد و متعجب و مبهوت از او دور میشد بعد از مرگ
شادی به زخم زبان های او عادت داشت و به دل نمیگرفت برعکس مادرش
شادی اصال اصراری به ازدواج کردن جیران نمیکرد چون میدانست شاید
میتوانست میرزا حسن خان را برای همچین چیزی راضی کند اما رابرت را …
هرگز … با این که او را مدت زیادی میشناخت باز هم زبانش را نمیفهمید
رابرت در دهه 4۰ سالگی بود اما بسیار پیر و شکسته بهنظر میرسید و چند
وقتی بود که سرفه هلی پی در پیش شروع شده بود که جی را بسیار نگران
میکرد دیگر بیشتر کارهایش را در خانه انجام میداد البته که دیگر دلش به کار
نمیرفت و بسیاری از سرمایه های خود را از دست داده بود روی صندلی
مخصوصش توی باغ مینشست و به دخترش که در حال کتاب خواندن در باغ
بود نگاه میکرد جیران تنها دلخوشی او در این دنیا بود از دیدنش لذت میبرد و
زندگی در رگ هایش جریان میافت جی نیز گاهی اوقات متوجه میشد سرش را
با خنده در کتاب فرو میکرد و میگفت
_بابا وقتی نگام میکنی نمیتونم بخونم
_ولی من میتونم حسابی لذت ببرم
و هر دو میخندیدند
و دایه تعحب میکرد
واال من اصال این خانواده رو نمیفهمم بابا یعنی چی پدر حرمت داره حداقل بگو
اقا جان اما تا رابرت به سمتش بر میگشت خود را اون راه میزد و سریع از انجا
میشد
جی میخندید
_به نظرم بهتره اینقدر سر به سر دایه نذاری بابا اون نمیتونی چیزی که از بجگی
بهش گفتن رو به همین راحتی فرتموش کنه درست مثل منه
چند ساعتی از ظهر گذشته بود نور افتاب باغ بیرون خانه را روشن کرده بود
رابرت داخل حیاط بزرگ خانه شده و رو به صندلی راحتی همیشگیش که رو به
باغ تنظیم شده بود نشست ، به جی که با کتابی در دست لب حوض بزرگ
نزدیک ایوان نشیته بود خیره شد
_جیران بیا اینجا عزیزم
جی سرش را از روی کتاب گرداند و لبخندی زد
_متوجه نشدم کی اومدی
سپس از جایش بلند شد و به سوی پدرش رفت و در حالی که از پله های ایوان
باال میرفت به کتاب در دستش اشاره ای کرد و گفت
_یکی از کتابای شعر التینتونو برداشتم باید بگم واقعا چیزی ازش متوجه نمیشم
عالوه بر خوندنش درکش واقعا مشکله
_فکر میکردم توی خوندن و نوشتن التین مشکلی نداری
_اوه البته که ندارم
روی صندلی کنار پدرش نشست و ادامه داد
_ولی شاید اگر به جای این چهارده سالی که اینجا زندگی کردم در انگلستان
بودم بهنر یاد میگرفتم …. اینطور فکر نمیکنی
رابرت لبخندی زد
_بهم بگو دوست داشتی واقعا اینطور بود ،دوست داشتی اونجا زندگی میکردی؟
_ البته که نه من عاشق اینجام به عنوان سرزمین پدری دوست دارم چیزایی
دربارش بدونم اما …
نفس عمیقی کشید و به باغ خیره شد
_به عنوان زندگی فکر نکنم هیچ کجا سرزمین مادری ادم بشه
_فکر میکنم همینطور باشه
رابرت سرفه ای کرد و این اولین بار نبود که در چند ماه اخیر سرفه های پی در
پی و مشکالت ریوی در او نمایان میشد جی نگاهی به او انداخت و با نگرانی
گفت
_اه پدر شما باید بیشتر مراقب سالمتیتون باشید میدونسد که دکتر استراحت
مطلق داده تازه فکر نکنید حواسم نیست اصال داروهاتون رو به موقع استفاده
نمیکنید
_راستش …. میخوام ایندفعه به حرفت گوش بدم
جی ابروهایش را باال انداخت
_اوه واقعا باورم نمیشه کنت رابرت والتس میخواد به حرف جی کوچولو گوش
بده باید بگی تو تاریخ بنویسنش
رابرت خنده ای کرد
_شاید تو راست بگی اما فکر میکنم نوبتی هم که باشه وقتشه از حرف های
دخترمم هم استفاده کنم اینطور نیست
_خیلی خوشحال میکنی پدر اما میشه بگی درمورد کدوم موردش حرف میزنی
چون فکر نمیکنم درباره روندن درشکه به تنهایی موافقت کرده باشی
_البته که نه
_میدونستم
رابرت با لبخندی محزون به صورت دخترش نگاه کرد و بعد از چند ثانیه سکوت
گفت
_نمیخوام به این زودی تنهات بذارم.
_اوه پدر این چه حر….
_به همین دلیل تصمیم گرفتم برای درمان به فرانسه برم ….. خودمون دو تا ….
من و تو
جی مات و مبخهوت به پدرش نگاه کرد این دیگر از کجا امده بود کان هم برلی
کسی که کمترین اهمیتی به یالمتیش نداده و حتی داروهایش را نیز به موقع
مصرف نمیکند ولی حاال رفتن به فرانسه اون هم برای درمان واقعا مشکوک به
نظر میرسید رابرت گفت
_نظرت چیه؟
_من و شما ؟؟… برای درمان … فرانسه
رابرت سرش را به ارامی تکان داد ، جی مردد گفت
_ خب ….. واقعا نمیدونم چی بگم اینکه باالخره به سالمتیتون اهمیت میدین بی
نهایت منو خوشحال میکنه ولی …
_میدونم قضیه کمی براتعجیب و یا حتی مشکوکه اما جی من با طبیب صحبت
کردم در واقع مدت هاست که میکنم پنجاه درصد ریه هامو از دست دادم و این
روند تند تر از گذشته داره پیش میره میگه چیز عجیبه ولی اونجا میشه راهی
براش پیدا کرد در واقع این چیزی بود که ماه پیش به من میگفت زمانی که
تصمیم گرفته بودم زود تر برم پیش مادرت
_اوه پدر خواهش میکنم ادامه نده چطور میتونی ایتنقدر راحت درباره تنها
گذاشتن من حرف بزنی اون هم وقتی میدونی به جز تو هیچکسی رو ندارم
_نه جیران به حرفم گوش کن دیدن هر روز تو توی باغ و شنیدنت صدات تنها
امیدیه که من به زندگی دارم میخوام که منو ببخشی و اینو یه شروع جدید برای
هر دومون بدونی نمیخوام قبل از اینکه از خوشبختیت مطمئن بشم هیچ جایی
برم
جی قطره اشکی که در کنار چشمش بود پاک کرده و پدرش را در اغوش گرفت
البته که نمیری پدر تو هیچ جا نمیری حتی بعد از اون هم نباید هیچ جا بری
دستان پدرش را گرفت و با قاطعیت گفت
_ما میریم فرانسه و تو زود خوب میشی من مطمئنم و بعد میتونیم برگردیم و
یه زندگی شاد و شروع کنیم من ازدواج میکنم و تو نوه هاتو میبینی که توی
همین باغ بازی میکنن رابرت لبخندی زد
_حتی تصور همچین چیزی هم لذت بخشه
_البته که هست و….به زودی مطمئنم که تبدیل به واقعیت میشه
_البته جی عزیزم ….
سرفه های رابرت دوباره شروع شد و با نفس تنگی ادامه پیدا کرد ، جی
سراسمیمه بلند شد
_پدر…..پدر بذار برات اب بیارم
رابرت دست او را گرفت
_..نه….. نه …. جیران…بشین به
بعد از مدتی سرفه هایش ارام گرفت
_به دلیل هزینه های سفر نمیتونیم کسی رو با خودمون ببریم
_متوجهم اما … اما دایه
رابرت سرش را تکان داد
_متاسفم جیران
جی سرش را پایین انداخت
_چقدر وقت دارم که ازش خداحافظی کنم
_تقریبا یه هفته
_یک هفته ! برای برنامه ریزی همچین چیزی به وقت زیادی نیازه و من االن
ازش خبر دار میشم واقعا جالبه
_متاسفم که زود تر بهت نگفتم
_نه…..نه …. مشکلی نیست
دستش را روی دست بزرگ و مردانه پدرش گذاشت وبا لبخند گفت
_مهم اینه که شما زودتر خوب بشی
رابرت دست دیگرش را نیز روی دست دخترش گذاشت و با خوشحالی ادامه داد
_نیازی نیست نگران باشی پدر یه سری راز کوچولوداره که قول داده بهمون
کمک کنه
جی کمی خود را عقب کشید و با قیافه درهم گفت
_راز کوچولو ….پدر من رازه کوچولو داره!؟
رابرت خنده ای کرد
_میشه اینجوری گفت ، مثال یکی از این راز ها فقط یه دوسته میتونیم تو
خونش ساکن بشین از زمانی که تو انگلستان بودم میشناختمش زن خوب و
محترمی بود در اصل فرانسویه ولی مدت زیادی رو در انگلستان بوده در واقع
اشنایی ما هم از اونجا شروع میشه اون تنها کسی بود که تونستم ارتباطمو
باهاش حفظ کنم
جی لبخند ظاهری زد و به دروغ گفت
_اوه عالیه بابا
اما در واقع هیچ چیز جز درمان پدرش عالی نبود البته اگر این درمان حقیقت
داشت ! رابرت دوباره گفت
_من میتونم درمانمو شروع کنم و تو هم اموزش های الزم رو میبینی میتونی
کلی چیز جدید یاد بگیری و وارد اجتماع فرانسه بشی
_خیلی خوبه ….
و دوباره دروغ گفتن از جانب جی به نظر بوی برگشتن نمیامد بلکه تنها رابرت به
دنبال بهانه ای برای خارج کردن جیران از ایران تربیت وساختن اینده ای در
سرزمین هایی بود ککه جوانیی خود را در انان گذرانده بود .
***
ارام به سمت اتاق ته حیاط و به سوی دایه اش روانه شد کفش هایش را روی
زمین میکشید و حزن انگیز به سمت او حرکت میکرد دایه که مشغول تا کردن
لباس ها بود توجهی به او نکرده و تنها سعی کرد صدایش بغض و اندوهش را
کم تر کند جیران در اتاق نیمه باز را گشوده و وارد شد
_داری گریه میکنی؟
_وای دختر تو که منو سکته دادی
_گفتم داری گریه میکنی
_وا گریه برای چی
_پس این صدای فین فین برای چیه .. هان؟!
دایه دوباره بینی خود را با شتاب بیشتری باال کشید و گفت
_اهان اینو میگی هیچی بابا یه پشه رفت توی بینیمو حاال دیگه همش ابریزش
دارم
جی نزدیک تر شد و از پشت دایه را در اغوش گرفت
_پس یه پشه بود ….!!!
دایه ایستاد و دیگر گریه امانش نداد برگشت و جی را محکم در اغوش گرفت
_قول بده هر روز برام نامه بنویسی باشه
جی با بغص گفت
پس تو هم خبر داشتی
دایه سرش را تکانی داد
_ قول میدم
_و همینطور قول بده با مرد های غریبه حرف نمیزنی
جی در حالی که اشک از گونه هایش جاری شده بود خندید
_اه دایه …
_رو حرف دایت حرف نرن
و اشکش را پاک کرد و شانه های جیران را گرفت و او را در مقابل خود قرار داد
_تازه قول بده که تا جوونی ازدواج کنی و بچه دار بشی دوست ندارم بمونی
بترشی ، میدونی که دیگه وقتشه
_چطوری با هیچ مردی حرف نزنم و بچه دار شم
_من نمیدونم دیگه با مردا حرف نزن ، اون هم فرانسوی هاشون
_اه دایه
و بار دیگر همدیگر را در اغوش گرفتند
***
یک هفته به مانند برق و باد گذشت و اما چه کسی میدانست که راز کوچولوی
دوم پدر دوست قدیمی فرانسوی او اگوست بن تان هست که در مسافرت یک
ساله خود به ایران دیدار با فتحعلی شاه و روابط نزدیکی که بین او و شاهزاده
عباس میرزا به وجود امده بود اکنون زمان بازگشتش به فرانسه رسیده بود و
رابرت که دنبال فرصتی برای خروج از ایران جایی که بعد از مرگ شیرین دیگر
دلیلی برای ماندن در ان نمیدید بود همسفر شدن با او را بهترین فرصت برای
خود میدید که البته با وجود یک دختر چهارده ساله کمی سخت ولی در هر
حال امکان پذیر بود رفتار اقای بن تان از چیزی که جی فکر میکرد بهتر مینمود
انگار که با دیدن دوست قدیمیش با وجود یک سال ماندن در ایران حس غربتی
را که کمی در چشمانش موج میزد را بر طرف میکرد اما جی ان دختر شاد و
سرزنده اکنون مانندی یک موش در سوراخی که اکنون دیگر برایش وجود
ندشات میپیچید و حتی نگاه های مهربانانه پدر که جی تازه از قابلیت صحبت
کردن او به زبان فرانسه تگاه شده بود و یا اقای بن تان نمیتوانست او را از این
سوراخ تنهایی که از ابتدای این سفر طوالنی مشهود بود بیرون بکشد چادر
میپوشید پیچه اش را نمیاورد اینگونه احساس امنیت بیشتری داشت و اما اقای
بن تان که گاهی اوقات از این رفتار او متعجب میشد به هر حال او زیر دست
دوست انگلیسیش بزرگ شده بود اما با این همه چون از سبک زندگی و پوشش
ایرانیان در ان زمان با خبر بود زیاد این تعجب را به خود را نمیداد و جی با
تعجب بیشتر یاز زیر پیچه او را مینگریست مردی با مو های بود و چشمان تیره
تناقص جالبی بود و اما سیبیل هایش که واقعا با ان سبک فرانسوی باعث خنده
میشد به تدریج رویش باز میشد و با کنجکاوی حاالت او و تمامی همسفران
غالمان و امتجرم او را در نظر میگرفت و سوال های زیادی درباره فرانسه و یا
دیدی که او نسبت به ایران پیدا کرده بود ذهنش را مشغول میساخت با وجود
این که زبان او را نمیفهمید اما رابرت میتوانست رابط خوبی بین ان ها محسوب
میشد و با وجود پدر زحمت یادگیری این زبان جدید را به خود متحمل
نمیساخت .
” دایه عزیزم این اولین نامه ای هست که من برات مینویسم و اصال هم دلم
نمیخواد فکر کنی این کارو از نامه های زیادی که اقای اگوست برای دوستش
نوشته و من اینو از بررسی کردن کیفش فهمیدم یاد گرفتم بلکه خودم از قبل
این نوع کماالت رو دارا بودم باید به دخترت افتخار کنی چون که تا االن به جز
پیچه ام که همیشه باال بوده پوششم رو به هیچ عنوان عوض نکرده و نخواهم
کرد هر چند که توصیفات اقای بن تان درباره لباس های فرانسوی خیلی وسوسه
انگیز به نظر میاد پش شاید قولی در این مورد بهت ندم .
جی . وی ”
***
)لندن . 119۲ ه . ش ، 1813 ب . م (
_خب بگو ببینم نظرت درباره لندن چیه ؟
ژاکلین این را گفت و با تمام وجود خود را روی صندلی کافه انداخت
جی کش و قوسی به خود داد و گفت
_راستش اگر بخوام اینجا رو با جایی که توش به دنیا اومدم مقایسه کنم بهتره
چیزی نگم چون هیچ جا سرزمین مادری نمیشه
ژاکلین پوزخندی زد
_و اما درباره سرزمین پدری چی ..؟
جی نگاهی به دور و اطرافش انداخت ، کافه شلوغ و پر از رفت و امد مسافر هایی
بود که یا از دلیجان پیاده شده و برای توقفی چند ساعته و استراحت کردن اسب
ها وارد ان جا میشدند و یا مانند ان ها منتظر بودند تا دلیجان مورد نظرشان
حرکت کرده و به سوی مکان مورد نظرشان روانه شود در جواب ژاکلین گفت
_باید بگم که خیلی شبیه فرانسست البته با این با وجود مربی سر سختی مثل
مادام لوییزا هیچ وقت نتونستم توی این پنج سال کافه های فرانسه رو ببینم
ژاکلین اه تمسخر امیزی به او انداخت و خنده ای کرد
_جوری حرف میزنی که انگار توی خونه زندانی بودی خوبه تقریبا همه میدونن
که چطوری از دستش فرار میکردی و با نانسی کالین باعث میشدی جوش های
ریز و قرمز بزنه
جی دست به سینه و با چشمانی ریز شده به او نگاه کرد ژاکلین دستانش را
طلبکارانه باال اورد
_چیه… ؟! اینجا دیگه کسی نیست که اگر به این چیزا اعتراف کنی تنبیهت کنه.
تازه به لندن رسیده و از کشتی پیاده شده بودند با وجود اینکه در این سفر نسبتا
طوالنی خستگی زیادی را متحمل شده بود اما مانند ژاکلین با توقف یک روزه در
لندن مخالف بوده و قصد داشت هر چه زود تر خود را به دوک نشین و خانواده
ای که تا همین چند سال پیش حتی از زنده بودن ان ها هم بی خبر بود برساند
کمی مضطرب و نگران به نظر میرسید تا همان جا هم کار عجیب و بزرگی کرده
بود هر چند که خواسته قلبی پدرش را انجام میداد ، یعنی بودن با خانواده !!
ژاکلین که متوجه سردرگمیش شده بود دستانش را از روی میز گرفت و گفت
_میدونم که خودت هم اینو میدونی اما باز هم میخوام بهت یگم که از نظر من
هم این بهترین تصمیمی بود که گرفتی ….
اهی کشید و ادامه داد
_اگر من هم مثل تو از داشتن یک خانواده توی این دنیا بهره مند بودم هر جایی
هم که بودن میرفتم تا با اونا باشم ، مادام لوییزا شاید تو رو دوست داشت و حتی
ازت تا اخر عمر مراقبت میکرد اما تو هیچ وقت هم خون اون به حساب نمیشدی
جی لبخندی زد
_متوجهم … در هر صورت خیلی به این هدف دور به نظر نمیرسم
ژاکلین با ناراحتی اخمی کرد و به پشتی صندلی تکیه داد
_اه جی .. ای کاش میتونستم تا اونجا همراهیت کنم اما حیف که باید به
همپشایر برم وگرنه مغازمو از دست میدم
_الزم نیست نگران باشی اگر توی همین نوزده سال و چند ماه تونستم از ایران
به فرانسه و از فرانسه به انگلستان بیام مطمئنن االن هم میتونم به تنهایی با یه
دلیجان خودمو به دوک نشین برسونم
لبخند دروغینی زد البته که در دلش ارزو میکرد که در این راه تنها نباشد اما
اگر میخواست برای پیمودن مسیری که در سر راه و اینده خود میدید منتظر
کسی بماند هیچ گاه به مقصد نمیرسید . ژاکلین سری تکان داد و گفت
_البته که میتونی ….خب حاال که از دلیجان ها خبری نیست بیا تا اونموقع یه
چیزی بخوریم
_این بهترین پیشنهادی بود که میتونستی بدی .
واقعا گرسنه بود . گرسنه ، خسته و البته کمی حیران البته هیچ کدام از این ها
اشتیاقش برای ورود به دنیای جدیدی که بر سر راهش قرار داشت کم نمیکرد
درست زمانی که به اتمام غذا نزدیک میشدند مردی وارد کافه شد و با صدای
نسبتا بلندی اعالم کرد
“همپشایر … دلیجان همپشایر …”
ژاکلین با نگرانی رو به جیران برگشت
_اوه جی اصال دلم نمیخواد زودتر از تو برم
جی خنده ی کوتاهی کرد
_خب پس در این صورت شاید بهتر باشه یه شغل دیگه رو پیدا کنی چون
مغازتو از دست میدی …
اما وقتی نگرانی را در چشمان دوست و همسفر اخیر خود دید از جایش بلند
شده و چند قدمی به او نزدیک شد
_الزم نیست نگران من باشی ژاکلین … تا رسیدی به همپشایر برام نامه بنویس
ژاکلین تبسمی کرد
_البته فکر میکنم تو باید این کارو بکنی چون هنوز از ادرس دقیقت خبری
ندارم که بخوام نامه بنویسی
جی با خنده سری تکان داد
_فکر کنم حق با تو باشه
“همپشایر … همپشایر ”
دوباره صدای مرد اما اینبار دیگر در خارج از کافه بلند شد ژاکلین خم شده و دو
چمدان بزگش را به سختی برداشت جی جلو رفت
_بذار کمکت کنم
_نه اینطوری ممکنه دلیجان خودتو از دست بدی
_اگر دلیجانی راه بیفته مطمئنن از بیرون هم میتونم صدای اعالمشو بشنوم
چمدان بزرگ و سوم ژاکلین را برداشته و به همراه او به خارج از کافه حرکت
کرد مردی که چمدان ها را به قسمت باالی کالسکه بزرگ می انداخت نگاه نا
جوری به چمدان های بزرگ و زیاد او انداخت به نظر میرسید که به تنهایی از
عهده این کار بر نمیاد تازه اگر شانس میاورد و سقف کالسکه با ان حجم زیاد به
پایین فرو نمیریخت ! با اخمی روی صورتش پسری را برای کمک فریاد زد و به
کمک او چمدان ها را باالی کالسکه چید دیگر وقت رفتن رسیده بود ژاکلین بار
دیگر به سمت جی برگشت و دست هایش را محکم فشرد
_خداحافظ جی مراقب خودت باش
جی او را در اغوش گرفت
_بابت همه چیز ممنونم ژاکلین بدون تو اومدن به انگلستان کمی غیر ممکن به
نظر میرسید
ژاکلین خنده ای کرد
_معلومه که نه مطمئنم حتی اگر من نبودم هم راهی برای کاری که برای انجام
دادنش اینجوری مصمم بودی رو پیدا میکردی
از اغوش او بیرون امد و بار دیگر به صورت دوستش نگاه کرد مرد کاسکه چی با
صدای بلند گفت
_میخوایم راه بیفتیم
کامال مشخص بود که منظورش با ژاکلین است به جز او تمام مسافر ها سوار
شده بودند از جی خداحافظی کرده و سوار شد با رفتن او کالسکه و گردی که از
حرکت اسب ها و چرخ ها روی زمین بلند شده بود را دنبال میکرد دیگر فقط
خودش بود تنهای تنها !!! به داخل کافه برگشت حاال فرصتی داشت تا غذایش را
تمام کرده و در حالی که خود را پشت میز کافه ولو کرده و به بررسی ادم ها و
شلوغی اطرافش میپرداخت منتظر دلیجان ولینگتون زادگاه پدری بماند . طولی
نکشید تا صدای اعالم را از بیرون کافه شنید شد صدای ضربان قلبش را
احساس میکرد باالخره به انجا میرفت ؟ هیچوقت خودش را در همچین مکانی
ان هم تنها بدون پدر تصور نمیکرد حتی هیچ نظری هم درباره این که این دوک
نشین چه شکلی میتواند داشته باشد نداشت و هر گاه پدرش توصیفی از زمان
کودکی ، نوجوانی و همین اوایل جوانیش در ان جا میگفت با بی اهمیتی و اما
لبخند کوچک ان را نادیده میگرفت گرچه میدانست که با اینکه ان جا محل
اصلی اقامت خانواده ان ها نبوده ولی با وجود اب و هوای مناسب مهمانی های با
شکوه و دل پذیر دوک و دوستان زیاد بیشتر ماه های سال را انجا میگذراندند و
این موضوع کنجکاوی هر چه بیشتر او را برای دیدن ان مکان بر میانگیخت
چمدان نسبتا بزرگ و قهوه ای رنگش را برداشته و به سمت دلیجان که بیرون
کافه منتظر مسافر هایش بود به راه افتاد پسر جوانی چمدانش را گرفت و به
مسئولش تحویل داد مرد پوزخندی زد و در حالی که چمدانش را باال میانداخت
به فرانسوی گفت
_جوونکای فراری …
با اخم به سمت او برگشت از این که در انگلستان بود و کسی را میدید که با
زبان فرانسوی به او کنایه میزند کمی تعجب کرده بود با صدای بلندی که توجه
مادر و دختری که سوار کالسکه میشدند را بیشتر از ان مرد به خود جلب میکرد
گفت
_شما چیزی گفتید اقا …؟!
مرد سرش را به سمت او برگرداند
_نه خانم …
و لبخند مصنوعی و کنایه امیز تری به او زد بدون اهمیت به ان مرد کمی جلو
رفته و در حالی که سوار کالسکه میشد به زبان فرانسوی گفت
پیر مرد های چاق …
مرد بهت زده و حیران به دستیارش که پپیش پای کالسکه ایستاه بود نگاه کرد
از این که توانسته بود با دانشش جواب بی احترامی ان مرد را بدهد احساس
خوشحالی میکرد و لبخندی به لب داشت اما بزودی با وجود نگاه های متعجب
مسافران دیگر دلیجان مانند تیر به سمتش پرتاپ میشد لبخنش خشک شده و
لبش به یک خط صاف مبدل گشت . در کالسکه بسته و با اخرین اعالم دلیجان
به راه افتاد که البته با وجود تنها چهار مسافر در ان کمی عجیب به نظر میرسید
. رو به رویش زن میانسالی با موهایی که کمی ریشه های جلوی ان سفید شده
بود و لب هایش را از تفکر به یک دیگر میفشرد قرار داشت و همینطور دختر
جوانی که بی شباهت با او نبود و میتوانستی ان ها را مادر و دختر خطاب کنی
گاهی اوقات زیر گوشش پج پج های عجیبی کرده و نگاه های متعجب خود را به
سمتش روانه میکرد و اما یک مرد خواب الود که البته کمی هم خمار به نظر
میرسید با هیکل سنگین خود کنار ان دختر نشسته و به محض راه افتادن
دلیجان به خواب عمیقی فرو رفت بعد از چند دقیقه نگاه های سنگین ان مادر و
دختر با لبخند های ترسناکشان که انگار برای ایجاد صمیمت اولیه و شروع
صحبت با جیران انجام میشد ، باالخره بانوی میان سال به حرف امد
_حتما از اینکه دلیجان با این تعداد کم به راه افتاده تعجب کردی
_اه … خب .. بله
_خدای من ادبم کجاست … من مادام الن هستم … و اینم دخترم لوسیه
از دیدمنتون خوشحالم
دوشیزه الن گفت
دیدم که با اون مرد به یه زبون دیگه حرف زدی … فکر کنم فرانسه بود
جی لبخندی زد سعی میکرد خود را ارام و در عین حال اجتماعی نشان دهد
_درسته
_پس فرانسوی هستی خیلی جالبه من همیشه دوست داشتم که اونجا رو ببینم
_نه اما مدت زیادی رو اونجا زندگی کردم
مادام خبر چین با تعجب دستی به روی سینه اش گذاشت
_اوه خدای من چه عجیب برای یک دختر جوونی مثل تو باید تجربه جالبی
باشه
جی پاسخش را با لبخندی داد لوسی گفت
_ببینم اون مرد بهت چی گفت فکر نمیکنم چیز خوبی بوده باشه
_راستش همینطوره اونقدر مناسب نیست که بخوام به زبون بیارمش
مادام الن گفت
_البته … میدونی نباید از اونا انتظار ادب داشته باشی عزیزم
عزیزم !!! لبخندی گوشه لب های جی ظاهر شد این زن چقدر زود قصد داشت با
این کلمات محبت امیز به او نزدیک شود
_بهم گفت جوونک فراری
مادام و دخترش بهت زده به او نگاه کردند بعد از چند لحظه مادام خنده ای کرد
و گفت
_اوه .. چه گستاخ البته میدونی شاید باید بهش حق میدادی معموال خانم ها به
تنهایی مسافرت نمیرن مگر اینکه … خب بگذریم
لوسی گفت
_ببینم اهل کجایی
_خب من … اهل یه جای دور در شرق یعنی سرزمین ایران با یک قدمت بزرگ
و تاریخی
لوسی اخم هایش را با حال سوالی در هم برد
_اه جالبه
مادام گفت
_پس باید خیلی از خونه دور باشی … فقط یه دلیل مهم میتونه باعثش بشه
جی گفت
_بله برای دیدن عمه مو همین طور دختر عمه ام به این سفر اومدم هر چند که
دالیل مهمتر دیگه ای هم داشت
_اهان دالیل مهمتر خیلی جالب شد مثل چی
_چند تا امانتی که باید بهم برگرده
چقدر ماهرانه از او حرف میکشید و البته که جی نیز به سادگی جوابش را میداد
نه اینکه متوجه طرفند او برای حرف کشیدن نشود بلکه دلیلی برای پنهان کاری
نمیدید لوسی گفت
_تو یه عمه در دوک نشین داری چه جالب ما مدت هاست اونجا زندگی میکنیم
مطمئنن اون ها رو میشناسیم
_خب این خیلی عالیه چون خودم تا به حال اون ها رو ندیدم
این که باالخره میتوانست راهتمایی برای خود پیدا کند خبر بسیار خوبی بود
مادام که تعجبش از این حرف او بیشتر شده بود گفت
_لوسی راست میگه خب بگو ببینم اونا کی هستن
لحظه ای فکر کرد نامه ی پدرش را به خاطر میاورد بارها ان را خوانده و اسم
شارلوت جونز دز ذهنش حک شده بود
_شارلوت جونز
چشم های مادام از تعجب گشاد شد لوسی به سمت مادرش برگشت
_شالوت جونز اما او که برادر و یا خواهری نداره ؟
مادام لحظه ای سکوت کرد و سپس رو به جی گفت
_شارلوت جونز ؟!
جی سرش را اهسته تکان داد مادام ادامه داد
_یعنی تو …. پس تو باید ..
انگار تالش میکرد نام خانوادگی از یاد رفته ای را به خاطر بیاورد که جی
مشکلش را بر طرف نمود
_من جیران جورجیانا والتس هستم دختر رابرت والتس
_اه نه این امکان نداره رابرت والتس سال ها پیش به فرانسه رفت و اونجا در اثر
بیماری درگذشت البته بعضی ها هم کیگفتن با معشوقش فرار کرده و بعضی
های دیگه هم گفته بودن که به دلیل انجام جرم پدرش کنت والتس اونو فراری
داده …
واقعا که چه شایعه های وحشتناکی درباره پدرش ساخته بودن
_چی هیچ کدوم از اینا درست نیست چون اون برای راه انداختن یه تجارت
بزرگ به خاورمیانه رفت و در حالی که در کارش خیلی موفق بود در ایران ازدواج
کرد از این امر مطمئنم وگرنه اینجا نبودم
_اه تو درست مثل کنت در اون زمان حرف میزنی همه فکز میکردن برای این
که پسرشو از شر شایعات بزرگ خالص کنه اینو میگه اخه کی فکرشو میکرد
مردی همچین عنوان بزرگی رو در اینده رها کنه پس حقیقت داشته
لحظه ای در سکوت به جی خبره شد لوسی نیز که چیزی ار حرف های مادرش
سر در نمیاورد متعجب و نوبتی به جی و او خیره میشد تقصیری هم نداشت این
ماجرا دست کم چهار سال پیش از به دنیا امدن او اتفاق افتاده بود و شاید بعد از
ان درباره عنوانی که روزی خانواده والتس ان را دارا بودند شنیده بود اما مصادره
بیشتر اموال کنت والتس به دلیل نبود وجود وارث مذکر و از بین رفتن عنوان
کنت برای ان ها چیزی نمیدانست و ان را خیلی وقت پیش به فراموشی سپرده
بود مادام خنده ای کرد و با در حالی که دستش را از باالس سر لوسی عبور داده
و به همسر مست و خسته اش میکوبید گفت
_اندرس بلند شو ببین چه کسی در کالسکه با ماست اخرین والتس … اقای
خبرچین که انگار اصال صدای او را نمیشنید تکانی به خود داد و خر و پف کنان
در حالی که دستانش را گره زده روی شکمش گذاشته بود به استراحتش ادامه
داد مادام در حالی که نگاهش را با حالت خاصی روی جی متوفق ساخته بود از
تالش کردن دست کشید و گفت
_میدونی این موضوع اینقدر جالبه که برای هضم کردنش باید یه هفته ماجرا رو
از اول برای خودم مرور کنم رابرت والتس همه چیزو ول میکنه میره وشرق و
حاال االن دخترش رو فرستاده
جی لبخند مصنوعی به او زد مادام نفس عمیقی کشید
_ببینم چرا خودش با تو همسفر نیست ؟
لبخند از روی لب های جی محو شد لحظه ای سکوت کرد
_متاسفانه نتونست پدر دو ماه درگذشته
_اه خیلی متاسفم …
سپس کمی خود را جلو کشید و گفت
_میدونی چیه باید همه چیز رو از اولش برام تعریف کنی از اول اولش مطمئنم
همه مشتاقن که این داستان جالب رو بدونن
جی اخمی کرد و با تعجب گفت
_ببینم این یه رسمه انگلیسیه که همه خیلی دوست دارن همه چیزو درباره
زندگی افراد مختلف بدونن
شاید با این حرفش توقع داشت که مادام الن را ساکت کند اما این گونه نبود
چون مادام با لحن قاطع و محکمی گفت
_البته که هست ، چه دختر باهوشی!
و لبخندی زد که جی میخواست انقدر قاطع سخن میگفت که لحظه ای جیران
میخواست واقعا ان را به عنوان رسم قبول کند به سمت پنجره نگاهی انداخت
دلیجان به سرعت در حال حرکت بود جدا که چقدر زمان زود میگذرد انگار
همین دیروز بود که کمک اقای بن تان در فرانسه کالسکه ای گرفته و به همراه
پدر برای اولین بار به سمت خانه ی مادام لوییزا حرکت میکرد …. نفس عمیقی
کشید واقعا که چقدر احساس خستگی میکرد ان قدر زیاد که حتی خودش هم
متوحه نشد چه زمانی به خواب فرو رفت .
***
_دوشیزه والتس … دوشیزه والتس ……!!!
از خواب بلند شده و حیران به مادام و دوشیزه الن که با لبخندی خنده دار
مانندی زمانی که اسباب بازی جدیدی به کودکی میدهند به او نگاه میکردند
خیره شد دوشیزه الن گفت
_مثل اینکه خیلی خسته بودید دوشیزه والتس چون در حالی که از لندن تا
دوک نشین مسیر خیلی زیادی نیست نصف بیشترشو خوابیدید
دستش را جلوی دهانش برده و خمیازه ای کشید هنوز چشمانش از خشتگی سر
اب بود
_بله باید بگم خیلی زیاد … از وقتی از کشتی پیاده شدم فرصت خوابیدن نداشتم

دوشیزه الن میان حرف او پرید
_درسته خوابیدن در کشتی هم خیلی باید سخت باشه
لبخنیدی زد
_بیشتر از چیزی که فکر میکنی
مادام الن که بعد از شنیدن داستان نصف نیمه او هنوز با ذوق فراوان او را دید
زده و سخن میگفت به بیرون از پنجره اشاره ای کرد
_نگاه کنید باالخره داریم میرسیم …
با این حرفش توجه جی به بییرون جلب شد کم کم بعد از ان همه جاده سبز
رنگ به شهر میرسیدند مادام الن به سمت او برگشت
_دوشیزه جورجیانا تو خیلی خوش شانسی که ما رو پیدا کردی وگرنه باید تازه
دنبال ادرسشون میگشتی حاال میتونیم مستقیم به خونه مادام جونز بریم
اگر چه هضم این جمله کمی برایش سخت بود اما در هر صورت دراین مورد
کامال حق با مادام الن بود اگز با ان ها مالقات نمیکرد شاید مدت زیادی را باید
صرف جست و جو میکرد چون حتی با وجود دانستن ادرس انجا را خوب
نمیشناخت دلیجان متوقف شد مادام الن نگاهی به شوهرش که با متوقف شدن
دلیجان کمی نیم پلکی باز کرده بود کرد و با عصبانیت در حالی که دستش را از
باالی سر دوشیززه الن بالند کرده و به او میکوبید گفت
_اه خدای من بلند شو اندرس مگه نمیبینی رسیدیم
اقای الن کش و قوسی به کمرش داد و با صدای گرفته ای که معلوم بود از خواب
برخاسته گفت
_باالخره رسیدیم ! پس بگو چرا باالخره ساکت شدید
با این که تقریبا تمام مسیر را یا در خواب و یا در خماری به حساب میامد این
خستگی که همچنان در چشمانش موج میزد جی را واقعا به تعجب وا میداشت
مادام الن گفت
_معلومه که رسیدیم پس چی فکر کردی … سپس به سمت جی برگشته و
لبخند مالیمی زد از کالسکه پیاده شد بعد از او جی و سپس لوسی و باالخره
اقای الن به ترتیب پیاده شدند احساس میکرد توسط این مادر و دختر احاطه
شده هر طرف که برمیگشت صورت های خندان انان را میدید خانم الن
چشمانش را بسته و نفس عمیقی کشید
_اه هیچ کجا خونه ی ادم نمیشه …
واقعا که حرف راستی میزد البته اگر میتوانست جایی را به عنوان خونه برای خود
بنامد خانم الن رو به همسرش گفت
_خب حاال باید یه کالسکه به سمت خونه ی مادام جونز بگیریم
اقای الن با اخم به سمت او برگشت
_چی ؟! … برای چی باید همچین کاری بکنیم؟
_تا دوشیزه والتس رو برسونیم به دست عمه ش
اقای الن کمی صدایش را بلند کرده و گفت
_برام مهم نیست اگر میخوای جایی به جز خونه بری بهتره تنها بری چون من
نخواهم اومد
جی لبانش را گاز گرفت اصال دوست نداشت در همین ابتدا باعث هیچ گونه به
وجود امدن دل خوری شود در حالی که دستانش را در جلوی دامنش به یک
دیگر گره زده بود رو به مادام الن گفت
_خیلی از کمکتون ممنونم مادام الن ولی فکر میکنم خودم بتونم از پسش بربیام
..
مادام الن که لحن حرف زدنش به صورت ناگهانی مالیم شده بود گفت
_البته که نه عزیزم ما خودمون میبریمت …
به سمت شوهرش برگشت و با لحن محکمی ادامه داد
_اقای الن هم میتونه خودش بره خونه … زود باش بیا لوسی
لوسی لبخندی مالیمی زد و به سمت پدرش گفت
_خداحافظ بابا خونه میبینمت
دنبال مادرش به راه افتاد ، جی متعجب به ان ها خیره مانده بود البته به نظر
اقای الن این امر خیلی جدید نبود چون خیی زود تعجبش فرو کش کرده و برای
گرفتن کالسکه ای برای رفتن به خانه اقدام کرد و همینطور مادام الن که چمدان
ها را تحویل گرفته و بعد از اینکه چمان هایشان را به اقای الن که با نا رضایتی
تمام به او نگاه میکرد برای بردن به خانه تحویل داد برای گرفتن کالسکه ای به
سمت خانه مادام جونز که البته در واقعیت حتی ان خانه نیز به رابرت والتس
تعلق داشت و از میراث پدری انان باقی مانده بود حرکت کرد البته کمتر کسی
در واقع از این موضوع حساس با خبر بود .
***
خورشید غروب کرده و اخرین نور های خود را بر سبزه زار های دوک نشین
تابیده بود با این که از دیدن خانواده ای که تا به ان روز از دیدن ان ها محروم
بود هیجان و استرسی غیر قابل بیان داشت اما حرف های نامربوط مادام الن تا
حدی حواسش را پرت میکرد
_حتما تعجب کردی که چرا کالسکه گرفتیم میدونی اخه ما خودمون چند تا
کالسکه داریم و همینطور کالسکه چی البته اون واقعا تنبله باید به فکر اخراج
کردنش باشم
مادام الن نفس عمیقی میکشید و در حالی که مانند اشراف زاده دست هاش را
روی پاهایش گذاشته و و به افق خیره میشد سرش را با تاسف خاصی تکان
میداد و ان وقت بود که لوسی در جواب مادرش گفت
_اوه مامان به هر حال اون بیچاره که از زمان دقیق رسیدن ما خبر نداشت
_دختر عزیزم به هر حال میدونست امروز برمیگردیم باید این زمان رو تقریبی
حساب میکرد میومد اونجا و اونقدر میشست تا ما بیایم … البته شاید تو راست
بگی باشه به خاطر قلب مهربونی که داری کمی درمورد اخراج نکردنش فکر
میکنم
جی تنها با خنده به ان ها و نمایش ساختگیشان نگاه میکرد انگار تنها قصد انان
بیان کردن مال و اموالی بود به که بگونه ای ان ها را به جی ثابت کنند گرچه
اهمیتی نمیداد و تنها لبخند میزد اما در دلش اشوبی بود ان هم اشوبی غریب برا
یدیدن ادم هایی نااشنا ولی هم خون !!!
***
بعد از رد شدن از دو پیج جاده وهمین طور جاده تقریبا صاف که اطرافش را
چمن زار های زیبایی فرا گرفته بود باالخره خانه پدری اشکار میشد البته که ان
را به عنوان خانه عمه اش میدید و از این موضوع که روزی پدرش در همین خانه
ییالقی به دنیا امده و بزرگ شده و همینطور در همان ابتدای نوجوانی در
مهمانی های بزرگ و پرشور دوک شرکت کرده بی خبر بود تقریبا هفتاد سال از
زمانی که کنت والتس به همراه دوست نسبتا صمیمیش کنت ادامز ملک هایی نو
ساخته و البته نزدیک به هم برای ییالقی طوالنی در دوک نشین خریدند
میگذشت و اکنون جی انجا بود در مقابل خانه ای که از مصادره اموال پدر بزگش
جان سالم به در برده بود کالسکه متوقف شد . با شنیدن صدای اسب ها مادام
شارلوت جونز که طبق عادت هر روزشدر این وقت ها به گلدوزی مشغول میشد
از کارش دست کشید و به سمت پنجره رفت با اخم به کالسکه سیاه رنگ نگاه
میکرد
_همم … بوی کرکس سفید میاد
کاترین ان دختر مو خرمایی با چشمانه روشن و سبز رنگش به سمت مادرش
دوید و در حالی که با دقت سعی میکرد درون کالسکه را ببیند بازوی او را گرفت
_ببینم منظورت کنتسه ……؟!
مادام جونز سری به عالمت نهی تکان داد
_کنتس با کالسکه های ارزون اونم این وقت شب مارو مفتخر نمیکنه …
در حرفش کنایه موج میزد
کتی خنده ریزی کرد
_اون که اصال مارو مفتخر نمیکنه
مادام جونز به بازویش نگاهی انداخت
_اوه کتی دستمو کندی ، بیا نگاه کن…
از لبه پنجره کنار رفته و کتی را با کنجکاویش تنها گذاشت ..
_ها.. مامان نمیتونی حدس بزنی اون مادام النه …
خنده ای کرد و ادامه داد
_انگار همین االن از سفر برگشته …. اه با لوسی …
چینی از تعجب به پیشانیش افتاد به دختری که با قد نسبتا بلندی نسبت به ان
ها از کالسکه پیاده میشد نگاه کرد چهره اش زیاد مشخص نبود
_ببینم اون دیگه کیه …؟؟!!!
مادام جونز که کنجکاو شده بود برای خوشامد گویی به مهمان هایش از جایش
بلند شد و به سمت در اتاق قدمی برداشت که لیزا ان خدمتکار الغر اندام با
موهای طالیی و ظاهر تقریبا همیشه رنگ پریده اش مقابل در ظاهر شد
_خانم مادام الن و دخترشون اومدن …
خانم جونز از کنار لیزا گذشت و متعجب به در ورودی خانه نزدیک شد کاترین
نکاه دیگری به بیرون از پنجره انداخت و بعد از ان که تا انجا که دید داشت ان
ها را با چشم دنبال میکرد به دنبال مادرش به راه افتاد . با رسیدن به راهروی
بزرگ جلوی در ورودی مادام الن که متوجه امئن ان ها شده بود با اشتیاق
خاصی دست لوسی را گرفته و به مانند ان که بخواهد حظور جی را در انجا
پنهان کند جلوی او ایستاد خانم جونز جلو امد و به همراه کاترین به مهمان
هایش ادای احترامی که با تعجب خالص توام بود کرد البته که میتوانست به
وضوح شخص ناشناس پشت سر انان را ببیند خانم الن گفت
_مادام جونز … چقددددر از دیدنتون خوشحالم البته باید بگم شاید کمی زمان
نامناسبی برای دید و بازدید باشه اما اگر بفهمید چه خبری میخوام بهتون بدم
حتما بهم شیرینی میدید
این را گفت و خنده ای سر داد لوسی نگاه خودپسندانه ای به کتی انداخت
_کتی عزیزم حالت چطوره قدر رنگ پریده به نظر میای …
_ممنون ….. اه یعنی ببینم چی گفتی؟
لوسی که از این حواس پرتی کتی که به خاطر کنجکاوی زیادش به وجود امده
بود سرگرم شده بود خنده ای سر داد خانم جونز نگاه توبیخانه ای به دخترش
انداخته و سپس رو به مادام الن و دخترش گفت
خب ببین میشه بگید چه چیزی شما رو به اینجا کشونده
_خانم جونز گفت
_اوه بله شارلوت عزیزم من رو ببخش اما راستش تو باید اول بهمون بگی که چرا
این همه مدت همچین راضیو ازمون مخفی کردی
مادام جونز ابرویی باال داد خانم الن ادامه داد
_اگر من همچین برادرزاده ای در دنیا داشتم هیچوقت اونو مخفی نمیکردم
مادام جونز با حیرت به او نگاه کرد ان زن چه میگفت برادر زاده …؟ ایا درست
شنیده بود دهانش کمی باز ماند احساس میکرد اب دهانش رو به خشکی میرود
البته که کتی نیز دست کمی از او نداشته و پی در پی به ان ها و مادرش نگاه
میکرد مادام الن در حالی که دستانش را به گونه ای که انگار میخواهد از اثار
هنری رونمایی کند گرفته بود کنار رفت
_این شما و این هم برادرزادتون دوشیزه والتس ….
تازه میتوانست جی ان دختر چشم و ابرو مشکی که با چمدانی در دست با
نگاهی توام با خجالت و سنگینی فضا به انان خیره شده بود ببیند نا خود اگاه
نامه ای که چند وقت پیش کاترین ان را با هیجان به سویش اورده و از امدن
دختر برادرش ان هم برای با دوم به انجا خبر میداد در مقابل چشمانش ظاهر
شد خبری که با براورده نشدن انتظارش در رابطه با اخرین نامه ی برادرش ان را
نقض و بی اعتبار میدانست ولی حاال یعنی حقیقت داشت بله و باالخره این بود
برادر زاده ای که حتی تا همین چند وقت پیش از وجودش بی خبر بود و حاال با
ان نگاهش که بی شباهت به رابرت نبود ان گونه غریبانه در خانه ای که در اصل
به پدرش تعلق داشت ایستاده بود . جی اب دهانش را به ارامی قورت داد با ها
این صحنه را در ذهنش تصور و چهره ان ها را شبیه به چهره پدرش مجسم
کرده بود که البته مطمئنن حاال با دیدن ظاهر متفاوت مادام جونز کمی شوکه
به نظر میرسید البته که اگر در صورت خانم جونز دقتی به خرج میدادی
میتوانستی ان بینی و لب های رابرت را ببینی اما تصور جی خیلی فراتر از این ها
رفته و مانند این بود که تنها کاله گیس زنانه ای روی سره پدرش بگذارد !!! البته
که بار ها خودش نیز از این تصور به خنده افتاده بود د رحالی که سعی میکرد
مقتدرانه به صورت عمه و همچنین دختر عمه اش که متعجب به او خیره شده
بودند نگاه کند گفت
_سالم … خانم جونز …
کمی سرش را به نشانه احترام پایین انداخته و خم شد طبیعتا باید خود را
معرفی میکرد البته که به لطف مادام الن که این کار را زودتر انجام داده بود به
گونه ای این وضعیت معاف بود اما با دیدن اندام خشک شده خانم جونز که مانند
مجسمه در حالی که دستش نیز میان زمین و هوا متوقف مانده بود معرفی
دوباره ان را الزم میدید نفس عمیقی کشید اما قبل از ان که بخواهد کالمی بر
زبان بیاورد کتی در حالی که لبخند بزرگی روی صورتش داشت به او نزدیک شد
و گفت
_تو …. تو …
انگشت اشاره اش را شوق خاصی جلو اورد و ادامه داد
_تو باید جیران … جورجیانا والتس باشی …
جی سرش را باال گرفت و به صورت کتی که از هیجان زیاد گونه هایش گل
انداخته بودند نگاه کرد نمیدانشت چرا ولی همان لحظه محبتی عمیقی نسبت به
او در دلش احساس میکرد انگار سال ها بود که او را میشناخت لبخندی زد و در
جوابش گفت
_بله دقیقا همینطوره
کتی ذوق زده دستش را روی دهانش گذاشته و بعد از چند لحظه مکث کوتاه به
سرعت به سمت مادرش نگاه کرد و گفت
_میدونستم … دیدی مامان بهت گفته بودم که این دفعه حقیقت داره …
ولی مادام جونز که انگار به پاهایش سرب ریخته بودند همانگونه مجسمه مانند
به ان ها خیره شده بود خانم جونز که باالخرره حرکتی از میزبانانش دیده بود
گفت
_کتی عزیزم خیلی عالیه که میبینم اینقدر از عضو جدید خانواده ذوق زده شدی
… خب ببینم نمیخواین ما رو به یک چای دعوت کنید ؟
***
درون اتاق مهمان ها فضای عجیبی حکم فرما بود نمیتوانستی نام ان را سکوت
مرگبار بگذاری مسلما با ان صورت خندان و وگل افتاده کتی و حرف های بی
معنی که پشت سر هم از دهان خانم الن بیرون میامد به هیچ وجه فضای
غمگینی حساب نمیشد هرچند که نگاه های متفکرانه مادام جونز که تنها بدون
این که حتی متوجه یک کلمه از حرف های مادام الن شود تنها سرش را به تایید
او تکان میداد کمی جی را ناراحت میکرد اما با این حال باز هم سعی میکرد
خودش را حفظ کرده و نه لبخند کمرنگ و مهربانی در صورت داشته باشد
_ بله همین طور که داشتم وقتی که دوشیزه والتس رو دیدم همون لحظه
متوجه شباهت عجیب و بی نقص ایشون با مادام جونز و همین طور کاترین
عزیزم شدم …
مادام الن این را گفته و به جی که با تعجب فراوان نسبت به حرف های او اخمی
بر روی صورتش ظاهر شده بود اشاره کرد دوشیزه لوسی الن در تایید حرف های
مادرش اضافه میکرد
_درسته من به مامان گفتم که نگاه کن اون دختر جوون چقدر شبیه کاترینه و
اون بعد از این که ذکاوت من رو تحسین کرد به این نتیجه رسید که این
شباهت نمیتونه بی دلیل باشه و اینجوری بود که کنجکاوی ما نسبت به دوشیزه
والتس شروع شد
ذکاوت!!! واقعا که تنها خانواده الن میتوانستند مو ها و چشمان روشن کتی را با
چشم و مو های سیاه رنگ جی مقایسه کرده و ان را به گونه ای بیان کنند که
اگر حتی در ان جمع هم حظور داشته باشی حرف هایشان را به طور کامل باور
کنی برای چند لحظه سکوت بر قرار شد اما مادام جونز که انگار حتی متوجه
پایان حرف های ان دو نبود هنوز با لبخند محزونی روی لب و لب های برچیده
سرش را تکان میداد چه کسی میدانست که او اکنون به چه چیزی می اندیشد ؟
مادام الن جرئه ای از چایش نوشید و با چشمانی گشاد شده از تعجب به خانم
جونز نگاه میکرد البته بقیه حضار هم دست کمی از او نداشتند چایش را روی
میز گذاشته و گلویی صاف کرد و گفت
_خب دیگه فکر میکنم ما باید بریم میدونید که ما تازه از سفر برگشتیم فردا
دوباره بهتون سر میزنیم مطمئنن خیلی های دیگه ای هم هستن که بهتون سر
خواهند زد
این را گفت و خنده ای سر داد و مثل همیشه دخترش اور ا در این امر همراهی
کرد جی متفکر سرش را پایین انداخت منظورش از این حرف چه بود ؟
مادام و دوشیزه الن از جایشان برخاستند و به خانم جونز متفکر که بدون هیچ
عکس العملی هنوز در حال خود بود خیره شدند مادام الن دوباره گلویی صاف
کرد شاید سعی میکرد با این خانم جونز را از ان حالت خلصه بیرون بیاورد اما
انگار بی فایده بود کاترین با صدای بلندی رو به مادرش گفت
_مامان … مامان ..
خانم جونز مانند فردی که از خواب پریده است سرش را باال گرفته و به ان ها
خیره شد
_اه چی شده؟!
خانم الن دستش را جلوی دهانش گرفته و خنده ریزی کرد
_گفتم ما داریم میریم عزیزم خوب نیست بیش از این اسباب مزاحمت مهمون
جدید دوک نشین رو فراهم کنیم
زیر چشمی به جی خیره شد خانم جوتز برای بدرقه مهمان های ناخوانده اش از
جا برخاست اما مادام الن با دست جلوی او را گرفت
_اوه نه شارلوت عزیزم الزم نیست دنبالمون بیای خودمون راه رو بلدیم …
مادام جونز خنده نصفه نیمه ای به او تحویل داد و بدون هیچ تعارفی لیزا را برای
بدرقه انان صدا کرد بعد از امدن لیزا باالخره مادام و دوشیزه الن از ان جا خارج
شدند اما با همه ی این ها خانم جونز تا دم در اتاق مهمان به دنبالشان رفت
سکوت سنگینی اتاق را فرا گرفت سکوتی که خیلی زود کاترین که دیگر
نمیتوانست جلوی خود را بگیرد ان را برطرف کرد
_میدونی ما نامه تو رو دریافت کردیم البته خیلی از اون مدت نمیگذره اما این
دفعه مطمئن بودم که قراره به اینجا بیای هر چند مامان زیاد باور نکرد
مادام جونز که هنوز پای در ایستاده بود به سمت ان ها برگشت و چشم غره ای
به کتی رفت البته کتی که تمام توجه اش را به جی داده بود اصال متوجه او
نمیشد و به حرف های خود ادامه میداد و البته جی که با لبخند به او خیره شده
بود از این محاصبت دوستانه لذت میبرد
_وقتی اولین بار کنار مامان نشستم و نامه دایی رابرت رو خوندم خیلی ذوق
زده شدم هم من هم مامان احساس میکردم بعد از هر نامه ای که به دستش
میرسه و یا میفرسته چند سال جوون تر میشه مامان بهم گفت که بیش تر از
سی سال بوده که از برادرش خبری نداشته و این برای همه ی ما خوشحال
کننده بود و همینطور وجود یک دختر عمه من هیچ وقت خواهر و برادری
نداشتم و حتی هیچ فامیل نزدیکی این موضوع که قاراره باشه با ما زندگی کنی
انقدر برام خوشحال کننده بود که نمیتونم کتمانش کنم جی با مهربانی لبخندی
به او زد
_ممنونم … ا..
لحظه ای متوقف ماند انگار که منتظر معرفی اسم کاترین به خود بود
_خدای من حواسم کجاست کاترین میتونی منو کاترین و یا کتی صدا کنی
جی خنده کوتاهی کرد خنده ای که شاید بسیار کوتاه و ارام بود اما توجه عمه
شارلوت را بی نهایت به خود جلب کردد انگار که او را در گودال خاطرات
گذشته اش پرتاپ میکرد
_درسته کاترین … در حقیقت منم همین حسو داشتم
گردنش را کمی چرخاند و به مادام جونز که هنوز ایستاده بود نگاه کرد به ارامی
از جایش برخاست
_البته باید بگم که ….
اما قبل از این که جمله اش را تمام کند کتی دست او را گرفته و دوباره کنار
خود نشاند و گفت
_کجا داری میری یه عالمه سوال دارم که ازت بپرسم
جی که از حرکت ناگهانی او شوکه شده بود ابتدا چند لحظه سکوت کرد و سپس
در حالی که به خنده افتاده بود گفت
_البته و من هم خیلی دوت دارم جواب بدم ولی …
لبخند از روی لبانش پاک شد دوباره به مادام جونز خیره شده و ادامه داد
_میدونم که مقداری عجیب به نظر میرسه البته درسته که براتون نامه نوشتم و
از اومدنم خیر دادم اما … اما با توجه به اینکه که طبق درخواست پدرم که قبل از
مرگش براتون نامه نوشته بود به نظر میاد خیلی زود تر از این ها انتظار داشتید
که به اینجا بیام شاید این شک به دلتون راه پیدا کنه هر کسه دیگه ای هم
میتونه با فهمیدن این موضوع از خودش چیزی بنویسه و به عنوان دوشیزه
والتس برای بدست اوردن خیلی از مسائل به اینجا بیاد …
کاترین پوزخندی زد
_اخه چرا یه نفر باید این کارو بکنه ما حتی پولی هم نداریم
اما اینبار چشم غره و صدای گلوی مادام جونز نتیجه داده و او را ساکت کرد جی
ادامه داد
_در واقع خیلی از مسائل هست که این احتمال رو میده و من امیدوارم که
وصیت پدرم که با دست خط خودش هست بتونه این اطمینان رو به شما بده
وصیت مخصوص پدرش را از جیبش دراورد کاترین ان را گرفت و در حالی که
حیرت زده نگاه سرسری به ان می انداخت گفت
_وای این دقیقا دستخط دایی رابرته از این بابت مطمئنم بار ها نامه ی اخرشو
برای مادر خوندم
جی در حالی که به پایین نامه اشاره میکرد گفت
_حتی امضاش هم هست
کتی به پایین نامه خیره شد
_درسته
سپس به مادرش نگاهی انداخت و در حالی که نامه را به سمت جلو گرفته بود
گفت
_مامان بیا ببین مطمئنن تو هم نظر منو خواهی داشت ..
خانم جونز قدم قدم به ان ها نزدیک شد و در حالی که به جی نگاه میکرد گفت
_البته که برای اثباتش نیازی به اون نامه نیست ..
کتی با خوشحالی گفت
_حتما اون قدر شبیه دایی رابرته که نیازی به هیچ چیزی نداری …
مادام جونز گفت
_نه اتفاقا اصال اینطور نیست ..
کاترین ابرویی باال داده و تعجب کنان به مادرش نگاه کرد جی که به اندازه او از
این حرف متعجب شده بود سرش را باال گرفته و به عمه اش خیره شد مادام
جونز با لحن ارام و ارامش بخشی در حالی که انگار بغض پنهانی را در گلو نگه
داشته بود گفت
_میدونی تو اصال چهرتا شبیه رابرت نیستی … اما حاالت و حرکاتت مخصوصا در
مواقع شوکه شدن خجالت کشیدن تعجب کردن و خندیدن … کامال مثل اونه
این اولین بار بود که مخاطب عمه اش قرار میگرفت و همین جمله کوتاه کافی
بود تا متوجه شود از همان ابتدا چقدر با دقت در حالی که فکرش را نمیکرد
مورد توجه او قرار گرفته است بعد از چند ثانیه چشم در چشم شدن مادام جونز
که حاال لبخند مالیم و مهربانی روی صورتش نقش بسته بود با عجله گفت
_اوه حتما باید خیلی خسته باشی …
کتی حرفش را کامل کرد
_درسته ما اصال حواسمون نیست …
به جی نگاه کرده و ادامه داد
مامان از همون بعد اخرین نامه دایی رابرت اتاقتو برات اماده کرده ما هنوز هیچ
تغییری توش ندادیم میتونی راحت بری استراحت کنی
موجی از گرما و ارامش به صورتش پاشید و ان را روشن کرد موجی از خانواده و
حس دوست داشته شدن با هر لحظه ای که میگذشت به سرعت بیشتر و بیشتر
با ان ها مانوس میشد مادام جونز که توقف و مکث او را دید با لبخندی هیجانی
گفت
_زود باش دیگه دختر جون
با خوشحالی از جایش برخاست و به همراه کاترین به مادام جونز به سمت طبقه
باال و نزدیک ترین اتاق در راهرو راهنمایی شد مادام جونز در را گشود و وارد شد
_خب امیدوارم که دوستش داشته باشی
به همراه کاترین وادر اتاق شده و به دور اطراف ان نگاهی انداخت اتاق دنج و
راحتی به نظر میرسید یک تخت بزرگ در باالی به همراه یک میز و صندلی
چوبی و اینه ای روی ان و همچینین کمد لباسی در پایین ان قرار داشت و
همچنین پنجره ای که به نظر میرسید در طول روز نور خوبی از ان دریافت شود
روی هم رفته از اتاق قبلیش در فرانسه بزرگتر و دلباز تر به نظر میرسید مادام
جونز در حالی که سری تکان میداد به در اشاره ای کرد و گفت
_به لیزا میگم که چمدونت رو بیاره میتونی چند یکم استراحت کنی همین االنم
از وقت شام گذشته مسلما اگر یکم دیر تر بخوریم مشکلی پیش نمیاد
جی با لبخند رضایت بخشی سرش را تکان داد
_این خیلی عالیه
مادام جونز به سمت کتی رفت و بازویش را گرفت
_بیا بریم کتی بذار یه مقدار استراحت کنه ….
کتی گفت
_میبینمت جیران جورجیانا
و به همراه مادرش که او را به سمت در میکشانید از اتاق خارج شد …
بعد اوردن چمدانش توسط لیزا و اشنایی کوتاهی که با او داشت باالخره توانست
لباس هایش را عوض کرده و مقداری بر روی تخت جدیدش تا زمان شام
استرحت کند و شاید ان خواب کوتاه ترین ولی لذت بخش ترین خوابی بود که
بعد مرگ پدر و همچنین سفری که به انجا داشت تجربه کرده بود خوابی عمیق
و دل پذیر .
***
صبح جدیدی در دوک نشین اغاز شده بود افتاب گرمایی شادی بخش خود را بر
علفزار سبز میتاباند و انعکاس ان درون اتاق های خانه دیده میشد مادام جونز که
دستور تهیه صبحانه مفصلی به خدمتکار ها داده و خودش نیز به همراه کتی در
کمک کردن به ان ها شریک شده بود برای بار سوم جای ظرف مربای سیب را
در روی میز تغییر داده و با چند قدم به عقب رفتن خیلی خوب چیدمان ان را
بررسی کرد انگار که مهمان ویژه ای داشت و میخواست همه چیز کامال بی نقص
به نظر برسد سری با رضایت از چیدمان خود تکان داده و فریاد کنان گفت
_ماری…. ماری کجایی …
ماری خدمتکاری که بیشتر کار های مربوط به اشپزخانه را انجام میداد و بعد از
لیزا مسئولیت های کار های خانه را به عهده داشت وارد اتاق داشت عمه شارلوت
نگاهی به او انداخت و با عجله گفت
_اه تو اینجایی … خوبه … برو برادرزادم رو از خواب بیدار کن
ماری سری تکان داد ولی قبل از ان که کامال از در خارج شود دوباره به سمت ان
ها برگشته و پرسید
_ببخشید ولی چی باید صداشون کنم
مادام جونز به که از شنیدن این سوال کمی شوکه شده بود به کتی و سپس به او
خیره شد کتی در حالی که پشتی یکی از صندلی های ناهار خوری را گرفته بود
شانه ای باال انداخت و گفت
خب میتونه دوشیزه والتس صداش کنی و یا در اینده نه چندان دور دوشیزه
_جیران و یا جورجیانا …
عمه شارلوت که به فکر فرو رفته بود دستی به سمت او تکان داد
_هممم فکر کنم جورجیانا بهتر باشه حداقل رابرت توی این مورد مارو فراموش
نکرده و اسم مادربزرگتو روش گذاشته … به هر حال در مورد اسم سر میز
صحبت میکنیم
سپس دوباره به سمت ماری برگشت و گفت
_پس چرا خشکت زده زود باش برو دیگه
ماری به سرعت برگشته و به سمت طبقه باال روانه شد این اولین تجربه جی از
صبح دوک نشین به حساب میامد شب گذشته را به خوبی سپری کرده و از
خستگی فراوان هم که شده خواب راحتی را تحربه کرده بود و حاال با عضو
جدیدی از خدمتکاران خانه یعنب ماری که شاید به انازه لیزا مورد دستور عمه
اش قرار نمیگرفت اما دست کمی هم از او نداشت اشنا میشد به کمک او لباس
هایش را عوض کرده و برای صرف اولین صبحانه با خانواده جدید در مکانی
جدید به سمت اتاق پذیرایی روانه شد .
_صبح بخیر …
مادام جونز و کاترین به گرمی پاسخش را داده و سر میز نشستند مادام جونز که
در راس میز نشسته بود به صندلی کنارش که مقابل کتی قرار داشت اشاره ای
کرد
_بیا بشین حتما خیلی گرسنه ای …
جی تبسم مالیمی کرده و در حالی که غذا های روی میز را از نگاهش میگذراند
دستور عمه اش را اطاعت کرد واقعا که میز به صورت مفصلی با انواع مربا ها پوره
سیبزمینی تخم مرغ و هر چیزی که در اشپزخانه پیدا میشد پر شده بود و کمی
متعجب مانده بود در خانه مادام لوییزا شاید غذا به فراوانی یاد میشد اما همه
چیز طبق اصول و رژیم خاصی که مخصوص او بود درست شده و به مصرف
میرسید و شاید دلیل ان هیکل نحیف و الغرش در مقابل هیکل درشت قوی
خانم جونز نیز همین بود !
کاترین که سکوت جی را میدی با همان صورت بشاش و گشاده رویش گفت
_تعجب کردی مگه نه از صبح مامان همه ی اینا رو برای تو تدارک دیده
مادام جونز در حالی که چشم غره ی ریزی که باعث خنده جی میشد به او رفت
گفت
_البته که ما هر روز همین قدر مفصل غذا میخوریم
کتی سرش را پایین انداخته و در حالی که سعی میکرد خنده اش را قورت بدهد
سکوت کرد جی که تمامی حاالت ان ها برایش سررگرم کننده مینمود با گونه
هایی که از تبسم سرخ شده بودند گفت
_خیلی ممنونم مادام جونز …
_چی …؟؟؟ الزم نیست من رو مادام جونز صدا کنی میتونی منو عمه شارلوت
صدا کنی اره اینطوری بهتره
_جی با لبخند بزرگی که صورتش را فرا گرفته بود گفت
_حاال که اصرار میکنید حتما …. عمه شارلوت
کتی در حالی که معصومانه به ان ها نگاه میکرد گفت
_اه چقدر زیبا…
عمه شارلوت ادامه داد
_درسته مادام جونز خیلی ادم رو پیر نشون میده
کتی اخم هایش را در هم برد
_من فکر میکردم اومدن اسم عمه بیشتر ادم رو پیر نشون میده
مادام جونز غرولند کنان به سمت او برگشت
_نه اینطور نیست … ببینم کتی چرا سعی نمیکنی یه چیزی بخوری
به نظر میرسید دیگر واقعا تیکه های دخترش در میان حرف های خود به ستوه
امده بود بعد از گذشتن چند لحظه مادام جونز که چایش را با دو دست نزدیک
دهان برده و در حالی که تمام مدت زیر چشمی بشقاب جی را که مقداری کمی
پوره به همراه تخم مرغ درون ان بود را رصد میکرد چایش را روی میز گذاشته و
با جدیت کامل گفت
_تو هم که چیزی نخوردی … اه خدای من انگار که اصال تو فرانسه بهت
رسیدگی نمیکردن وقتی که رابرت بهم گفت دختری داره تصورم یه دختر چاق
بود که به سختی از در میاد تو اخه خودش همیشه سه برابر بقیه غذا میخورد اما
حاال …
به جی که پشت میز با چشمان و دهان متعجب به او خیره شد بود نگاهی
انداخت و در حالی که نوچ نوچ میکرد ادامه داد
_حاال انگار باید بیشتر نگران کمبود وزنت باشم …
جی گفت
_راستش در واقع مادام لوییزا خیلی هم نسبت به من لطف داشتند
عمه شارلوت اخمی کرد و به صندلی تکیه داد
_اه من اون زن رو میشناختم چند باری دیده بودمش اونقدر الغر بود که بزور
حرکت میکرد و تمام مدت سعی میکرد خودش روز به رابرت بچسبونه … اخر هم
هیچوقت ازدواج نکرده از این دنیا رفت
کتی ابرویی باال داده و گفت
_ببینم مگه اون مرده
جی به سرعت پاسخ داد
_البته که نه …
عمه شارلوت میان حرف های انان پرید
_باالخره که چی در هر صورت تو سن پنجاه سالگی که ازدواج نمیکنه پش عزب
از این دنیا میره البته که هیکل نحیفش هم کم مقصر نبود …
چایش را باال گرفت و ان را سر کشید جی سرش را پایین انداخت انگار دیگر
بیش از این نمیتوانست خنده هایش که هر لحظه روی هم جمع میشدند را
متوقف کند پس پوزخندی هایی پی در ئپی از دهانش خارج میشد تا اینکه کتی
که دست کمی از او نداشت با صدای خنده اش با کمک او امده و هر دو شروع به
خندیدن کردند عمه شارلوت که با تاسف به ان ها نگاه میکرد سری تکان داد
_بله بله هیچ وقت این نصایح جدی نمیگیرید و فکر میکنید یه دختر تا سی
سالگی خواستگار داره
جی به سمت او برگشت
_کامال حق با شماست عمه شارلوت ….
کتی با هیجان گفت
_تمام این بحث ها باعث شد ناخوداگاه خیلی بیشتر درباره فرانسه کنجکاو بشم
باید همه چیز رو درباره اونجا برام تعریف کنی
_حتما کتی عزیزم حاضرم همه ی اتفاقات رو از روز اول برات تعریف کنم ،
راستش من هم سوالی دارم که میخواستم از شما بپرسم … درباره خانواده ادامز
… البته پدر چیز های الزم رو بهم گفته اما دوست داشتم بیشتر دربارشون بدونم
عمه شارلوت در حالی که زیتونی را در دهانش میگذاشت گفت
_خانواده ادامز! … ها … ببینم چرا باید کنجکاو باشی که درباره اونا بدونی
_پدر اصرار داشت درباره اموال باقی مانده از خانواده والتس به دیدار کنت برم در
واقعا اون امید داشت که با اونا میتونم زندگی متوسط رو به باالیی برای خودم
داشته باشم
کتی گفت
_اما تمامی اموال خیلی وقته پیش مصادره شدن
_میدونم ولی هنوز یک سری ملک و زمین باقی مونده که به خانواده ادامز تعلق
گرفته
عمه شارلوت گفت
_دقیقا … خوبه که میبینم رابرت از همه ی اینا به خوبی اگاه بوده شاید در زمان
نه چندان دور میتونست بابتش کاری کنه ولی االن دیگه فایده ای نداره ادامز ها
به عنوان اخرین بازمانده خانواده پسری صاحب امالک ما شدن دیگه خیلی دیره
یه دختر هیچ حقی نخواهد داشت
کتی در ادامه حرف مادرش گفت
_اونا بعد از دوک معروف ترین و ثروتمند ترین خانواده منطقن
_یک زمان ما هم میتونستیم باشیم شاید حتی خیلی بهتر از اون ها
_من از تمامی قوانین اگاهم عمه شارلوت به هر حال توضیح دادن این موضوع
زمان بیشتری رو میطلبه پدر بهم گفته که اون و کنت دوستای صمییمی با هم
بودن در واقع تنها دوستی که حتی بعد از مهارجرتش به خاورمیانه ارتباطش رو
باهاش قطع نکرد حتی تو فرانسه هم یک بار باهاش دیدار داشت
کتی گفت
_دایی رابرت و کنت این خیلی عجیبه اخه کنت که همسن پسرش محسوب
میشده
عمه شارلوت با چشمانی ریز شده به کتی خیره ماند و شاید ان لحظه بود که
کتی متوجه اشتباهش شد و اهی از سر فهمیدن کشید
_اه خدای من منظورت کنت مرحومه
جی با تعجب گفت
_چی ؟!
عمه شارلوت گفت
_کنت دقیقا سه ماهی میشه که فوت کرده و حاال لقب و تمامی اموالش به
پسرش رسیده انتونی ادامز
عمه شارلوت گفت
_دقیقا و بله شاید کنت مرحوم با دونستن زنده بودن رابرت مارو از این ملک
بیرون نکرده باشه اما کی از اقدامات کنت جدید خبر داره
_مطمئنم که بابا من رو تنها با پشتوانه حرف یک دوست به اینجا نمیفرسته
_چی
_مهم نیست
کتی که متوجه ناراحتی او از شنیدن این موضوع شده بود برای عوض کردن جو
موجود گفت
_راستی من و مامان داشتیم درباره این صحبت میکردیم که چی باید صدات
کنیم جیران جورجیانا … ؟!
_البته که الزم نیست اینقدر کامل باشه به جر مادام لوییزا هیچ کس من رو به
نام کامل صدام نمیکرد دایه میگفت پدرم همیشه من رو جیران صدا میزد … اما
به غیر از اون تمامی دوستانم در فرانسه من رو جی صدا میزدن
_جی … این خیلی عالیه انتخاب یه حروف از هر دو اسم عاقالنه به نظر میاد
_درسته کتی
لیزا وارد اتاق شد
_خانم مادام و دوشیزه بلو اومدن
کتی گفت
_ یعنی فهمیدن که جی اومده ؟
عمه شارلوت اهی از سر بی حوصلگی کشید
_اه خدای من حتما اون مادام الن خبرچین بهشون گفته تا الن دیگه همه ی
دوک نشین باید فهمیده باشن امیدوارم اون زن همیشه میخواد از ادم حرف
بکشه امیدوارم چیزای زیادی بهش نگفته باشی
جی شانه ای باال انداخت
_فقط تا اونجایی که نیاز به پنهان کردن نداشت
لیزا دوباره گفت
_چی بهشون بگم خانم
_اه لیزا تو چرا همیشه اینو میپرسی مگه چاره ی دیگه هم داریم دعوتشون کن
به اتاق نور گیر فکر کنم تا یک هفته وضع همین باشه !!!
***
) دایه عزیزم این اولین نامه ای هست که از دوک نشین خاطره انگیز پدر برایت
مینویسم باید بگم که برخورد خانواده پدری بسیار دلگرم کننده ، دلپذیر و
همینطور کامال مغایر با انتطاراتم بود ان ها مرا با اغوش باز پذیرفته و با مهربانی
با من برخورد کردند عمه شارلوت زن مهربان و خوش رویی هست هر چند که
بیشتر اوقات در حال نصیحت کردن اعضای خانه مخصوصا کتی ) دختر عمه ی
نازنینم ( و حاال هم من درباره امور مخصوص به ازدواج به سر میبرد اما حاال که
فکر میکنم ویژگی های بسیاری شبیه به تو دارد !!! عاقل اندر صحیح ، درشت
اندام ، مهربان و البته کمی خشن ! مرا به خاطر لحن صریحم ببخش اما این را
بدان که این را از ان جهت میگویم که میدانم نزدیک به من نیستی تا به خاطر
این حرفم سرزنشم کنی !
و اما کتی دایه عزیزم او مهربان ترین و شیرین ترین دختری هست که تا به
امروز دیدم لحنش سراسر محبت و اما سادگی است و سواالتی زیادی درباره
ایران از من میپرسد که تا انجا که بتوانم با حوصله به همه ان ها پاسخ میدهم اما
چیزی که کمی درباره او برایم عجیب به نظر میرسد وجود نامزد جذاب و اما بی
پول او ) جان ( است که به گفته اخیر در یک مهمانی در لندن با او اشنا شده و
با اینکه محل زندگیش در لندن است برای ییالق مدتی به دوک نشین امده اما
به راحتی میتوان فهمید دلیل اصلی این تغییر محل زندگی کتی هست و نه
ییالق ! در هر صورت وجود این نامزد با ان موهای تیره و چشم های خاکستریش
که با ان ته ریش بسیار رند و یا نا به کار به نظر میرسد کمی عجیب به نظر
میرسد البته اگر بشود نام او را نامزد گذاشت چون همه شارلوت به هیچ عنوان
او را به عنوام نامزد دخترش قبول نمیکند البته که هنوز حلقه ای هم بین ان ها
رد و بدل نشده ولی ان دو یک دیگر را به عنوان نامزد و یا به قول خودمان نشان
کرده همدیگر میدانند و مردم هم از این موضوع به خبر به نظر نمیرسند جان به
نظر مرد خوبی میاید با چهره و لحنی که دارد حتی میتواند دل یک سنگ هم به
دست بیاورد و همین موضوع کمی مرا درباره عشقش نسبت به کتی مطمئن
میکند هر چند که هنوز کامال به او اعتماد ندارم در هر صورت با وجود مخالفت
های عمه شارلوت هر روز و یا حداقل پنج روز در هفته را به کتی سر زده و از
مصاحبت با او لذت نیبرد و البته که بعد از ان عمه شارلوت دور تا دور خانه راه
رفته و یا با دستمالی بر سر و با حالی نذار نصیحت ها و مخالفت های خود را به
او احضار میرساند ولی کتی اهمیتی به ان نمیدهد در هر صورت تا به امروز جان
رفتار خوبی به من داشته و ارادت و خوشحالی خود را ابراز میکند و به هیچ
عنوان رفتار ناشایست و یا بدی نسبت به خودم از او ندیده ام . و همینطور دایه
جانم باید بگویم که وضع مالی خانواده نیز از ان چیزی که فکر میکردن بدتر
است مثل اینکه عمه شارلوت که بعد از فوت و همینطور رفتن برادر از پشتیبانی
خانوادگی از لحاظ مالی ناامید شده بود به سرعت با یک بارون که انگار در زمان
مرگش که خیلی زود هم اتفاق افتاده چیزی به جز بدهکاری برایش باقی
نگذاشته ازدواج کرده است و به همین جهت هم عمه شارلوت تمامی اموال
همسرش را از دست داده و به دلیل نبودن وارث مذکر چیزی از تنها ملک باقی
مانده او در لندن نیز به ان ها نرسیده است و اکنون در ملک ساخته شده در
دوک نشین که زمانی به پدرش و بعد از ان به پدرم و اکنون نیز به کنت ادامز
تعلق دارد ، ساکن شده است شاید با همه ی این ها بتوانیم نتیجه بگیریم جان
واقعا کتی را دوست دارد چون دلخوشی دیگری برایش وجود ندارد . حاال بگذار
حرف زدن درباره اعصای کوچک خانواده را تمام کرده و به اینجا و مردم شهرش
بپردازیم باید بگویم که هوای اینجا واقعا فدقالعاده و بهاری است و شاید دلیل
ییالق خانواده های اشرافی نیز همین باشد دوک نشبن شهر تقریبا بزرگی است
وه اکثرا ان خانواده های ثروتمتد ان در این قسمت ان و نزدیک کاخ دوک
زندگی میکنند و اما درباره مردم اولین کسی که از مردم اینجا به ان برخوردم
خانواده الن بود ، به گفته مادام شارلوت او اخرین ادمی لست که باید کنارش
حرف زده و چیزی را با ان در میان گذاشت چون فردا ان روز تمامی مردم شهر
از ان با خبر شده و درباره ان حرف میزنند بی شک او و دخترش خبرچین ترین
و خبرساز ترین مردمان این شهر و یا حتی کشور بوده که از تمامی را از ها و
اسرار تمامی خانواده ها نیز با خبر هستند به لطف او از فردای رسیدنم به دوک
نشین تمامی مردم شهر خبر دار شده و برای دیدن نوه ی جدید کنت والتس
مرحوم و همینطور دختر رابرت والتس که تا به امروز فکر میکردند به دلیل انجام
کار ناپسندی از انجا فراری شده و به هیچ عنوان مساله مهاجرت و دست
کشیدنش از همه چی برای تجارت در خاورمیانه را قبول نکرده بودند به منزل ما
امدند ، منزل ما !!!! چه حرف غریبی که در این مدت کم ابنجا را خانه ی خود
میدانم به نظر تو این موضوع عجیب نیست !؟؟
عزیزترین من دایه به هر حال شاید تا اینجا همه چیز خوب به نظر برسد اما
متاسفانه خبر های بدی هم دارم
کنت ادامز فوت کرده میتوانی فکرش را بکنی چه بدشانسی بزرگی اینطور نیست
قبال درباره ان برایت نوشته بودم در هر صورت به نطر نمیرسد که کنت ادامز
معروف و در حال حاضر مرحومی که پدرم اینقدر به او اعتماد داشته و مرا با
پشتوانه او به اینجا روانه کرده بدون هیچ گونه پی نوشت و توضبحی درباره این
موضوع به جانشینش و همینطور بی اهمیتی نسبت به فولی که به صمیمی ترین
دوست دوران کودکی و مو جوانیش داده دار این دنیا را وداع گفته باشد اما با این
حال تا به امروز هیچ خبری از پسرش کنت ادامز جدیدی و یا به طور کلی
خانواده ادامز نداشته و ان ها نیز هیچ واکنشی نسبت به موضوع امدن دختر
رابرت والتس به دوک نشین نشان نداده اند با اینکه مطمئنن به لطف مادام الن و
به گفته خودش اولین کسی که به طور تصادفی ) که البته مطمئنم تصادفی
نبوده و مادام الن این کار را ازعمد انجام داده است (
با او دیداری داشته و از این موضوع با خبر شده کنتس ادامز بوده است … حاال
که به این موضوع فکر میکنم واقعا بی احترامی بزرگی به من روا شده چون حتی
اگر ان ها هیچ خبری از وجود من و اینکه برای چه کاری و پشتیبانی چه کسی
به دوک نشین امده ام نداشته باشند که البته بعید به نظر میرسد ، مسلما نامه
ای که قبل از سفرم برای کنت ادامز نوشته بوده و به انجا فرستاده بودم به دست
کنت جدید رسیده است و او هیچگونه اقدام و اهمیتی نسبت به ان نداده است
!!!! چقدر بیشرمانه !
باید بگویم اگر تا چند روزه دیگر نیز خبری نشود پیعامب دیگری مبنی براین
موضوع و درخواست امدن لرد ادامز به این منزل کرده و مطمئننا خیلی هم
احترام گونه ان را بیا نخواهم کرد .
اگر چه عمه شارلوت با این موضوع مخالفت بسیاری خووهد کرد و به گفته او
کنت باالتر از انی هست که به اینجا بیاید اما اگر ثروت یک پدر به پسرش
میرسد نباید فرقی بین مسیولیت و وعده های او نیز بگذاریم .
مهربان من دایه به نظر میرسد که باید این نامه را به پایان برسانم چون دوباره
مهمان دیگری برای سرکشی به وضعیت موجود امده و نمیخواهم دست خالی از
اینجا برود مطمینن تو را از وضعیتی که پیش خواهد امد مطلع میکنم تا نامه ای
دیگر خدانگهدار .
جی . وی (
***
و اما با گذشت سه روزه دیگر در حالی که دیگر تحمل کردن نسبت به بی
اهمیتی خانواده ادامز به سر امده بود سر امده بود بعد از صرف صبحانه و درست
بعد از اینکه جان برای سر زدن به کتی به انجا امده و عمه شارلوت برای ندیدن
او خود را درون اتاقش حبس کرده بود به سوی اتاقش رفت پیغامی نه چندان
احترام امیز به اسم لرد ادامز نوشته و بعد از ذکر اسم و امضای خود در اخر ان و
توصبح کوتاهی درباره اتفاقات پیش امده به سمت طبقه پایین و اتاق نورگیر
حرکت کرد
_ببینم نامه رسان چه زمان هایی به اینجا میاد کتی
_راستش نامه رسان زیاد به اینجا نمیاد چون ما معموال نامه ای نداریم که بخواد
بهمون برسونه .
_جان که در حال خواندن روزنامه بود ان را پایین اورده و گفت
چطور مگه منتطر نامه ی کسی هستی ؟
_نه راستش چند تا نامه داشتم که به فرانسه بفرستم
کتی گفت
_خب در این صورت میتونی اونا رو به توماس بدی تا برات پست کنه اون
کالسکه چیموته ولی کارای بیرون رو هم انجام میده
جی لبخندی زد و به شمت بیرون از خانه به راه افتاد
_ممنونم کتی
***
_چی …!!!! برای خانواده ادامز پیغام فرستادی … چطور تونستی بدون اینکه به
من بگی اینقدر خودسرانه عمل کنی
_االن حدود دو هفتست که گذشته و با وجود اینکه به لطف خانم الن همه از
اومدن من خبر دار شدن و بدون هیچ دلیلی به اینجا اومدن اقای با توجه به
مسئولیتی که دارن کنترین توجهی نشون ندادن
_ببینم نکنه توقع داشتی برای دیدنت به اینجا بیاد …
_من قبل از اومدنم به اسم کنت ادامز نامه نوشتم و نمیتونم این بی احترامی رو
تحمل کنم
_ کنت ادامزی که رابرت باهاش قول و قراری گذاشته دیگه در میان ما نیست
دیگه خیلی دیر شده
_عمه شارلوت پدر به من گفت که اموال خانوادگیم رو از کنت ادامز بخوام برام
اهمیتی نداره اسم کوچیکش چه تغییری کرده مهم اینه که به جز ثروت باید
مسئولیت های دیگه ای هم که به عهده پدرش بوده به ارث گرفته باشه و اگر بابا
اینقدر بهش اعتماد داشته که من رو بابتش به اینجا فرستاده پس …
نفس عمیقی کشید و اینبار با لحن ارامتری ادامه داد
_پس مطمئنن کنت مرحوم هم باید این مسائله رو با جانشینش در میون
گذاشته باشه
کتی که تمام مدت به مکالمه ان دو گوش میداد گفت
_یعنی حاال … از کنت ادامز خواستی تا برای مالقاتت به اینجا بیاد
عمه شارلوت پوزخندی تلخی زد و سرش را تاسف بار تکان داد جی با جدیت
کامل پاسخ داد
_یا خودش به اینجا میاد یا من به اونجا میرم ….

***
فردای ان روز برای بعد از صرف صبحانه همگی به اتاق نورگیر رفتند مادام جونز
گلدوزی میکرد و کتی کتاب جدیدش را با ذوق تمام به جی نشان داده و خالصه
ای از ان را تعریف میکرد لیزا وارد سالن شدو رو به عمه شارلوت گفت
خانم اقای ادامز اومدن
عمه شارلوت با چشم های گرد شده رو به کتی نگاه کرد
اوه خدای من اقای ادامز باورم نمیشه
کتی با لبخند رو به جی گفت
انگار پیغامت اثر کرده
جی نفس عمیقی کشید باالخره پس از دو روز خبر بدست او هم رسیده بود
هرچند با وجود نامه ای که پدرش برای کنت مرحوم فرستاده و همچنین نامه
ای که خودش نیز به عنوان برگشتن برای رسیدگی به کار ها به ان ها فرستاده
بود خیلی زودتر از این ها انتظار این استقبال را داشت .
عمه شارلوت با عجله از روی مبل بلند شده و در حالی که دامن خود را میتکاند
و دستی به موهایش میکشید رو به لیزا گفت
زود دعوتشون کن بیان تو
سپس به کتی اشاره کرد
_زود باش اون کتابو بذار زمین برو اون لباس طالییت رو بپوش اما نه بشین اون
لباس خیلی تو چشم میاره میترسم دیگه تو مراسما به چشم نیای
_مامان من نامزد دارم
_اه مزخرف نگو
لیزا با عجله برگشته و ورود اقای ادامز را اعالم کرد
_جناب ادامز…
عمه شارلوت تکانی به خود داد و زیر لب رو به دختر ها گفت
_اه لبخند بزنید … زود باشید
و باالخره اقای ادامز وارد اتاق شد
لبخند بزرگی بر لب داشت و خیلی شاد و شنگول به نظر میرسید به گونه ای که
ان را به هر کسی منتقل میکرد
_صبح بخیر مادام جونز
عمه شارلوت از روی مبل بلند شده و اهی از سره خوشحالی کشید
_اوه اقای ادامز چقدر خوب کردید که به ما سر زدید خیلی وقت بود که شما و
مادرتون رو ندیدم فکر نمیکنم که دیگه میتونستیمتا مهمونی سالیانه دوک صبر
کنید
اقای ادامز خنده ای سر داده و بر دست عمه شارلوت بوسه ای زد
_اه خانم شما همیشه به ما لطف داشتید
سپس به اطرافش نگاهی انداخت و نگاهش روی جی ایستاد عمه شارلوت که
متوجه شده بود گفت
_ بذارید برادرزاده ام رو بهتون معرفی کنم جیران جورجیانا والتس
جی از روی مبل بلند شد و تعظیم کوتاهی کرد
_اه بله شما دوشیزه والتس هستید پدرم خیلی درباره دوستیش با پدر شما
برامون تعریف کرده
جی به سر تا پای او نگاهی انداخت انتظار همچین چیزی را نداشت به خصوص
که هنوز بابت تاخیر او برای امدن و رسیدگی به اموالش ناراحت به نظر میرسید
اما اقای ادامز واقعا با بیخیالی تمام به گونه ای که انگار از هیچ چیز خبر نداره
حرف میزد۰ موهای خرمایی روشنی داشت که با چشمان عسلی رنگش هماهنگ
شده بود و دائما لبخند میزد گلویش را صاف کرد و گفت
_پدر من همین طور اقا
_عالیه من زیاد اقای ادامز رو یادم نمیاد چون فقط یک سالم بود
این را گفت و دوباره خندید
عمه شارلوت او را همراهی میکرد
_اوه شما چقدر شوخ طبع هستید … کتی زود باش زنگ بزن چایی بیارن … لطفا
بفرمایید بنشینید
اقای ادامز روی مبل رو به روی جی و عمه شارلوت نشست
_باید بگم با گرفتن پیغام اخیر دوشیزه والتس وظیفه خودم دونستم که اینجا
بیام و به ایشون خوشامد بگم امیدو وارم زیاد از این تاخیر ناراحت نشده باشن در
حقیقت با وصیتی که پدرم کرده ما واقعا باید از ایشون حداکثر پشتیبانی رو
انجام بدیم
جی در دلش پوزخندی زد ) مردک پررو اون هم بعد از این همه مدت از
مسئولیت پذیریش تعریف میکنه (
عمه شارلوت گفت
_اه جی عزیزم ببین چقدر ایشون مهربون هستن با این حال که مسئولیت
زیادی هم ندارن
جی به اقای ادامز نگاهی انداخت و گفت
_در واقع بابت فوت پدرتون متاسفم اقا ولی فکر میکردم با توجه به تعریفی که
پدرم از جناب کنت و خانواده شما کرده بود انتظار داشتم خیلی زودتر از اینها
برای رسیدگی اقدام میکردید به خصوص که قبل از اینکه به انگلستان بیام
براشون شخصا نامه نوشته بودم که فکر میکنم شما باید به جای ایشون دریافت
کرده باشین
عمه شارلوت که از لحن صریح و قاطعانه جی تعجب کرده بود اشاره ای زیر
چشمی به او کرد و وقتی دید که جی کمترین توجهی به او نمیکند گفت
_البته شما باید دوشیزه والتس رو ببخشید همه ی ما از مسئولیت پذیری
خانواده شما در رابط با همه چیز اگاهیم
جی برگشت و نگاه تندی به عمه شارلوت انداخت
اقای ادامز خنده ای کرد
_نه مادام اصال اینطور نیست باید به دوشیزه والتس حق بدیم در واقع باید بگم
که نمیخواد اصال نگران باشید درسته که پدرم فوت کرده اما از شما و نامه ی
پدرتون به صریح در وصیت نامش نام برده و از برادرم خواسته که بهش عمل
کنه
جی اخم هایش رادر هم برد
_برادر ؟!
_بله انتونی ادامز جانشین کنت ادامز برادر من در حال حاضر اون تمام امالک
پدر من و پدر شما رو به عنوان کنت اینده به ارث برده .. اما نمیخواد نگران
باشید دوشیزه والتس اون به تمامی وصیت پدرم عمل میکنه
عمه شارلوت گفت
_اوه بله کنت انتونی ادامز …
_بله خانم درسته چند هفته ای هست که به لندن رفتن اما بزودی برمیگردن ….
دوشیزه والتس شاید بتونید ایشونو در مهمانی دوک مالقات کنین
جی که به شدت گیج شده بود تنها به صحبت ان دو گوش میکرد
) کنت ادامز …؟(
یعنی تمام این مدت اقای ادامز رو با شخص دیگری اشتباه گرفته بود ! تمام این
مدت فکر میکرد که اقای ادامز، شخصی که رو به رویش نشسته بود همان کسی
هست که مسئولیت همه چیز را بر عهده دارد و از اینکه با وجود فرستادن نامه
دیر به دیدن او امده بود ناراحت بود ، اما حاال متوجه شده بود که شخص اصلی
نه تنها به دیدن او نیامده بلکه اصال در حال حاضر حتب در دوک نشین حضور
ندارد ! با تعجب گفت
_یعنی میخواید بگید که کنت ادامز با اینکه میدونستن من قراره برای رسیدگی
به کارهام به اینجا بیام و همینطور با وجود دریافت نامه من هنوز در سفرشون
در لندن به سر میبرن
_سم ادامز که از این گفتار او به حدی شگفت زده شده بود گفت
_البته حدس میزنم االن در کنت نشین باشن چون قرار بر این بوده که به اونجا
هم سری بزنن ، احتمال میدم اون نامه ی شما رو به عنوان کنت ادامز دریافت
کرده …. اگر چه الزم نیست نگران باشید دوشیزه والتس چون من نامه ی اخیر
شما رو هم بهش میفرستم البته گمونم که سرش شلوغ تر از این حرفا باشه که
بخواد به این زودی ها برگرده ولی در هر صورت مطمئنم که در مهمونی دوک
حضور پیدا میکنه
جی که هنوز متعجب بود زیر لب گفت
_واقعا جالبه…
سم ادامز لبخندی زد و از جایش بلند شد
_خب از دیدنتون خیلی خوشحال شدم خانم ها وقتشه که برم ..
دستی به کالهش زده و رو به تمامی جمع گفت
خداحافظ خانم ها …
عمه شارلوت به سرعت از جایش بلند شده و با لبخند او را تا دمه در همراهی
کرد
_ باز هم به دیدن ما بیاین اقای ادامز ….
اما جی با حیرت روی مبل نشسته بود کتی گفت
_ببینم چیزی شده جی
_چرا به من نگفتین که اون اقای ادامز نیست
_چی ؟… اما اون اقای ادامز بود
_نه… منظورم اینه که خود اقای ادامز … یعنی کنت ادامز
عمه شارلوت به اتاق برگشت
_اوه خدای من شانس اوردی که نبود چون اگر با کنت اینجوری حرف میزدی
باید با تمام اموال مخصوصا این خونه خداحافظی میکردیم
_وای عمه شارلوت چطور میتونید اینو بگین اون با اینکه نامه منو دریافت کرده
به خودش زحمت نداده که برای حداقل انجام وصیت پدرش به اینجا بیاد
عمه شارلوت غیضی رو به او کرد
_مزخرف نگو دختر جون همین که برادرش اومده کلی مارو جلو میندازه به هر
حال کنت کارای مهم تری از تو داره که بهشون برسه
کتی گفت
_میگن انتونی ادامز درباره همه چیز خیلی سخت گیر و بی رحم عمل میکنه
گرچه شنیدن توی لندن یه ادمه رند و کامال متفاوته …
جی از روی مبل بلند شد
_تعجبی هم نداره که هست که ندونه مردای ثروتمند چه کارایی تو لندن انجام
میدن…
این را گفت و به سمت اتاقش رفت کتی با تعجب به مادرش که رفتن جی را
تماشا میکرد نگاه کرد
_ببینم مامان مگه اونا تو لندن چیکار میکنن
عمه شارلوت چشمانش را از تعجب گرد کرد
_ بسه دیگه این بحثای بی شرمانه روتموم کنید ببینم کتی چرا یه سره به بیشه
زار نمیری … این دختره هم با خودت ببر به نظرم کلش نیاز به هوا خوری داره
. ….
)دایه عزیزم امیدوارم که اشتباه کنم ولی واقعا از رفتاری که تا اینجا توسط اون
خانواده بهم شده احساس بدی دارم شاید به نظر اونها من خیلی گستاخ به نظر
بیام که برای اموال پدرم با وجود اینکه یک دخترم به انگلستان اومدم و اینو از
اونجایی میگم که پسر بزرگ اونها که حاال صاحب قانونیه تمام این امواله حتی
حاضر نشده به دیدن من بیاد با اینکه به نظر میرسه از خیلی وقت پیش از این
موضوع خبر داشته و در اگاهی کامل به سر میبره … به نظرت انتظار من از اون
خیلی زیاده …..؟! .
جی . وی(
***
لباس هایی را که تازه در فرانسه دوخته بود از چمدان بیرون کشید و رو به لیزا
گفت
_لطفا اینا رو اویزون کن
کتی با حیرت روی تخت نشست و به ان ها دست کشید
_اه جی این لباسا خیلی زیبان … نگاه من چقدر هم نرم هستن من عاشق
لباسای فرانسویم
جی لبخندی زد
_اگر دوست داری میتونی یکیشونو برداری
کتی با حیرت به او نگاه کرد
_ببینم داری جدی میگی
_البته ، هنوز هیچکدومو نپوشیدم اینا رو تازه به خیاط سفارش داده بودم که
بدوزن ، قبل از اینکه تصمیم بگیرم به اینجا بیام
کتی با خوشحال از روی تخت بلند شد و یکی از ان ها را جلوی اینه رو به روی
خود گرفت عمه شارلوت وارد اتاق شد
_ببینم شما دخترا دارین چیکار میکنید
به لباس ها نگاهی انداخت و جنس ان ها را برسی کرد واقعا نرم و گران قیمت له
نظر میرسیدند
_ببینم همه ی اینا رو از فرانسه اوردی
کتی جای او پاسخ داد
_اره مامان ، جی اجازه داده هر کدوم که میخوام رو بردارم فکر کنم دیگه الزم
نیست برای مهمونی دوک لباس بدوزیم
سپس در حالی که لباسی که انتخاب کرده بود را جلویش گرفته بود سمت
مادرش برگشت و گفت
_به نظرت این چطوره
عمه شارلوت با حیرت گفت
خدای من واقعا زیباست
جی گفت
اگر دوست داشته باشین شما هم میتونید یکیشونو بردارید … در واقع اگر
زیرپوشتون رو کمی سفت تر ببندین شاید …
عمه شارلوت حرفش را برید
برای چی سفت تر ببندم اینا کامال اندازمه همه میدونن که من از لحاظ سایز
فرق زیادی با دخترای جوونی مثل شما هم ندارن
جی به لیزا که سعی میکرد جلوی خنده اش را بگرد نگاهی کرد و در حالی که
یکی از ایرو هایش را باال داده بود گفت
اه … بله درسته
اما درست نبود چون در هنگام پرو لباس با اینکه لباس تا حد پاره شدن رفت
ولی عمه شارلوت نتوانست ان را بپوشد و چه بسا که تنگ تر کردن زیرپوش تا
حد خفگی هم تاثیری نداشت .
جشن دوک ، بزرگترین جشن سالیانه ای که هر ساله دوک قبل از مراسم
اجتماعی لندن در دوک نشین برگذار میکرد و تمام خانواده های اصیل و
ثروتمند در ان حظور داشتند و فرصت خوبی برای دخترانی که شاید تمام مدت
در دوک نشین میموندن و توان شرکت در فصل اجتماعی را نداشتند برای پیدا
کردن یک زوج مناسب به حساب میومد و البته این اولین مراسم جی در
انگلستان محسوب میشد میخواست عالی به نظر برسد به گونه ای که هیچ
تفاوتی بین او و دختر های خانواده های اصیل به حساب نیاید اگر چه او نیز از
خانواده اصیلی بود اما پدرش لقب کنت را در ازای مسافرت در دنیا داده بود پس
زیاد نمیتوانست این ادعا را داشته باشد یکی از لباس هایی که اخرین بار با مادام
لوییزا در فرانسه سفارش داده بود پوشید بدون شک یکی از بهترن پارچه های
ان دوران را داشت موهایش را به طرز زیبایی باال برده بود و مقداری از ان را نیز
روی شانه هایش ریخته بود از پله ها پایین امده کتی با ان موهای و چشمان
روشنش واقعا زیبا به نظر میرسید اما با دیدن او از جایش بلند شد و با حیرت
گفت
_ جی باورم نمیشه تو واقعا فوق العاده شدی
جی خندید
_ تو واقعا لطف داری کتی ولی واقعا در مقابل تو هیچ شانسی برای همراهی
ندارم
عمه شارلوت از اتاقش بیرون امد و به ان دو نگاهی انداخت
_اه نگاه کن .. چه دخترانی ….
سپس به جی نگاهی انداخت و انگار که بغضش گرفته بود
عمه شارلوت حالت خوبه
_تو منو به شدت یاده رابرت میندازی
جی لبخند محزونی زد اما تا خواست او را در اغوش بگیرد عمه شارلوت به عقب
جهید
_نه… نه از من فاصله بگیر نکنه میخوای لباست خراب بشه
جی با تعجب از او فاصله گرفت چطور ان زن میتوانست در ان فرصت کوتاه
تغییر حالت دهد
***
کاخ دوک یکی از بزرگترین کاخ هایی بود که تا به ان روز دیده بود و مثل
همیشه اولین چیزی که توجش را جلب میکرد معماری ان بود واقعا هنرمندانه
به کار گرفته شده بود و ستون ها نقش های ظریفی داشتند باغ بسیار بزرگی در
بیرون ان وجود داشت که جی میتوانست به تنهایی تمام روز خود را به شادی در
ان بگذراند از بدو ورود به سالن میتوانست نگاه های تعجب اور بقیه را روی
خودش احساس کند تا ان روز کمتر کسی بود که در دوک نشین درباره دختر
شرقی نوه ی کنت والتس که پسرش برای گشتن کله دنیا همه چیز را رها کرده
بود نشنیده باشد و حاال این خبر بین تمام کسانی که از لندن برای مهمانی دوک
به ان جا امده بودند میچرخید سعی میکرد با غرور تمام قدم بردارد بدون شک
هیچ چیز از دختران ان ها کمتر نداشت حتی اواین باری نبود که وارد اجتماعی
به مانند مهمانی دوک میشود ، در فرانسه حداقل ماهی یکبار به جشن های این
چنینی توسط فرمانده و افراد دیگر به همراه مادام لوییزا دعوت میشد اما باز هم
احساس غریبه بودن در سالن او را عذاب میکرد عمه شارلوت گفت
_اه عالیه … بهتر از این نمیشه این مهمونی فرصت خوبیه که شخص خوبیو برای
خودت انتخاب کنی کتی به خصوص که تمام این ها در فصل اجتماعی لندن هم
هستن ….. کتی … کتی داری بهم گوش میدی
کتی که اصال به حرف های مادرش توجهی نمیکرد با ذوق و سرمستی تمام به
سمت جان که تازه وارد سالن شده بود کشیده شد ، جی خنده ای کرد و گفت
_عمه شارلوت شاید بهتر باشه دیگه بیخیال اون بشی … به نظر میرسه انتخابشو
کرده
_چی منظورت چیه امکان نداره که بذارم این اتفاق بیفته
جی دوباره به ان دو که مانند تازه عروس داماد ها دور یک دیگر با عشق و عالقه
میچرخیدند نگاهی انداخت و با پوزخند گفت
_امیدوارم موفق بشی …..
هنوز چند دقیقه ای نگذشته بود که دورش با انبوهی از مادران فضولی که به هر
نحوی میخواستند از زندگی او و تجربیاتش سر در بیاورند پر شد همچینین
پسران و لرد های ثروتمندی که از تجربه زندگی او در شرق خوششان میامد
اینجور مسائل برایش عادی به نظر میرسید چون در فرانسه به اندازه کافی درباره
ی زندگی که در ایران داشت تعریف کرده بود ولی تعریف دوباره ان ها به هر
کسی که به او نزدیک میشد میتوانست کمی ماللت انگیز به حساب بیاید به
عالوه ان که اکثر ان ها قبل از دیدن و معاشرت ، او را به عنوان کسی که از
امکانات و کماالت زیادی در زندیگیش برخورد نبوده میشناختند اما اکثر بعصی
از افراد نیز که بیشتر شامل مرد های میان سال و با اصل و نصب میشدند
اینگونه نبودند از تجربیات سفر های خود میگفتند و در مقابل از تجربیاتی که او
از ایران وسفر طوالنی که با فرمانده به فرانسه داشته استفاده میکردند شاید حتی
میتوانست با هر کدام از ان ها و یا پسر های جوان به رقص دعوت شود اما
خودادری میکرد ادم منزوی نبود اما از اینکه به طور ناگهانی با جمعیت انبوه و
غریبه ای مواجه شود برعکس عمه شارلوت که البته با اکثر انان اشنا بود احساس
خوبی نداشت تا اینکه باالخره صدای تقریبا اشنایی شنید
_دوشیزه والتس …
برگشت و با سم ادامز که با لبخند بشاش همیشگیش به او خیره شده بود نگاه
کرد
_اقای ادامز
_خیلی از دیدنتون خوشحالم … باید بگم شما امشب خیلی باشکوه به نظر
میرسید
جی لبخند دلپذیری زد
_ممنونم شما خیلی به من لطف دارید
سم اضافه کرد
_شاید بهتر بود کمی هم به دختر های دیگه جمع فرصت میدادین تا خودشونو
نشون بدن
_جناب ادامز باید بگم که من در تمامی مهمانی ها همینگونه ظاهر میشم!
مطمئنن دروغ میگفت چون میخواست انشب کامال بی نقص به نظر برسد به
عقیده مادام لوییزا هیچ چیز مانند اولین برخورد با یک شخص ویا اشخاص
اهمیت ندارد و جی ان را کامال قبول داشت به خصوص که میخواست به کنت
ثابت کند که خیلی پیشتر از این ها باید رسیدگی به کار های او را اغاز میکرد اما
کنت کجا بود پر واضح بود که هنوز افتخار اشنایی با جی رو نداده بود جی به
پشت سره سم نگاهی انداخت به نظر میرسید که دنبال شخصی شبیه به او
میگردد کسی مانند کنت ! ، سم که متوجه شده بود گفت
_اگر منتظر برادرم هستید باید بگم هنوز ما هم اونو ندیدم … فکر میکنم که
هنوز نرسیده باشه چون مستقیما از لندن میاد
جی خنده ای کرد
_البته ، اگر چه به هیچ وجه دنبال ایشون نبودم
و یک دروغ دیگر ..!
سم سرش را تکانی داد و گفت
_عالیه پس امیدوارم که به خاطر این تاخیر هم که شده منو از افتخار
همراهیتون محروم نکنید
_به هیچ وجه اقا .. خیلی هم خوشحال میشم
_میخوام اول شما رو به مادرم معرفی کنم
جی لبخندی زد بهترین فرصت بود که از دست عمه شارلوت که او را مانند
عروسک به همه نشان میداد فرار کند به سمت دیگر سالن رفتند کنتس زن
نسبتا زیبایی بود البته نه زیباترین در همسن و سالهایش ! موهایش کامال مانند
پسرش خرمایی روشن بود و چشمان عسلی روشنی داشت به نظر میرسیداو نیز
مانند خیلی های دیگر ماندن در دوک نشین و خانه ییالقیش را در این فصل
بهار به رفتن به کنت نشین خود که مخصوصا بعد از مرگ شوهرش برایش
دردناک به نظر میرسد ترجیح میداد در هر صورت بزودی به همراه پسر بزرگش
کنت جدید به انجا برگشته و فرمانروایی جدیدی را اغاز میکرد و همینطور
هرچند که به نظر نمیرسید ازدواجی از روی عشق تجربه کرده باشد اما برای
حفظ احترام هنوز از فوت شوهرش به این ور لباس تیره را در نیاورده یا شاید
هم همیشه با لباس های تیره رنگ در جامعه حاضر میشد با غرور و تکبر فراوان
ایستاده بود و به سر تا پای جیران که به همراه پسرش به او نزدیک میشد نگاه
میکرد سم با ان لبخند بشاشش گفت
_مادر اجازه میخوام شما رو به دوشیزه والتس معرفی کنم …
سپس به سمت جی برگشته و ادامه داد
_واین هم کنتس ادامز زیباترین کنتس عالم
کنتس نگاهه طعنه امیزی به پسرش کرد جی کمی تعظیم کرد
_کنتس از دیدنتون خوشحالم
_پس تو همون دختر شرقی هستی
جی ابروانش را از تعجب در هم برد انتظار نداشت اینگونه خطاب شود کنتس
ادامه داد
_درسته که کمی شبیه پدرتی ولی به درستی میشه فهمید که یک انگلیسی
اصیل نیستی !
جیران لبخندی زد کامال مشخص بود که کنتس با این حرفا برتری خود را به رخ
او میکشید اما به خوبی میدانست که چگونه باید با اینگونه افراد رفتار کند چرا
که با ان ها زیاد برخورد کرده بود با ارامش گفت
این حرفا خیلی نژاد پرستانه به نظر میاد بانوی من ، از شخصی مانند شما بعیده
کنتس چینی به پیشانیش انداخت
_در واقع من عادت دارم عقایدم رو خیلی صریح بیان کنم
_اه بله ، این دقیقا همون چیزیه که من در فرانسه بهش شهرت داشتم
سم پوزخندی زد ، پر واضح بود که از همان ابتدا جنگی بین جی و مادرش اغاز
میشد چیزی که او هیچوقت دلیلش را بین خانم ها نمیفهمید ولی از اینکه جی
بی پروا پاسخ مادرش را میدهد لذت میبرد کنتس گفت
_معلومه دختر بی پروایی هستی … شاید همین دلیلی برای این باشه که بر پایه
و استناد به یک حرف و یا نامه به انگلستان اومدی تا بر خالف چیزی که عرفه
اموالت رو بدست بگیری
_در حقیقت پدر من به کنت مرحوم اعتماد زیادی داشت و من هم به اشتناد
این اعتماد اومدم
_درسته همه به ایشون اعتماد داشتند ولی گاهی اوقات این اعتماد باعث
سوءاستفاده از خانواده و اموال ما میشد
جی لبخند تمسخر امیزی زد
_بانوی من در واقع به دنبال حق و حقوقم امدم چیزی که اگر پسر بودم در
نهایت عزت بهم تقدیم میشد
ولی حاال شما یک دختری درست میگم ؟
_در واقع پدرم به تفکیک جنسیتی اعتقادی نداشت
کنتس پوزخندی زد
_چیزی که خانواده هایی که تنها صاحب دخترن بهش تن میدن
_پس پدر شما هم همچین فکری میکردن …درسته بانوی من ؟
کنتس ساکت شد سم که به وضوح این سکوت مادرش را نشانه خوبی نمیدانست
دریافت کرد بهتر است زود تر از اینکه بحث جدی پیش بیاید جی را از ان جا
دور کند
_دوشیزه والتس افتخار میدید اولین رقص رو با شما داشته باشم؟
_حتما اقای ادامز
سم دست او را گرفت و به سمت قسمت رقص برد با خنده گفت
_ دوشیزه والتس تا به حال کسیو ندیده بودم که اینقدر بی پروا حرف بزنه
_فکر نمیکنم واقعا بی پروا بود ، من فقط …
_نه … نه الزم نیست چیزی بگین در هر صورت من هرگز دلیل مشاجره بی
دلیل زن ها با هم دیگرو نفهمیدم
_ خیلی جالبه چون من هم هیچوقت دلیل دعوا های مردا با هم دیگرو
نفهمیدن… با اینکه خیلی زیاد شاهدش بودم
سم از حاضر جوابی او که به نظر میرسید که مشاجره لفظی اخیر با کنتس دلیل
ان باشد خنده ای کرد و گفت
_خب در این رابطه چیزی ندارم که بهتون بگم دوشیزه عزیز
هنوز چند دقیقه ای نگذشته بود که سم در حالی که به جمعیت ان طرف سالن
نگاه میکرد گفت
اه نگاه کن و باالخره کنت بزرگ …
جی در همان حال رقصیدن نگاهش را دنبال کرد
_کنت…..؟!
سعی کرد دقت بیشتری کند مرده قد بلند و چهار شانه ای را دید که به سمت
کنتس میرفت بدلیل اینکه پشت سرش به ان ها بود ، نمیتوانست چهره اش را
بگیرد اما به دلیل موهای تیره و قدی که به نظر یک سروگردن از سم به نظر
میرسید فکر میکرد که اشتباه میکند ، سم گفت
_بله دوشیزه والتس همون مردی که کنار کنتس ایستاده جی نگاهش را
برگرداند نمیخواست خیلی جلوی برادرش خود را مشتاق دیدار او نشان دهد
هرچند که بسیار کنجکاو بود …. و باالخره رقص به پایات رسید . سم گفت
_دوشیزه والتس اگر موافق باشین شما رو به برادرم معرفی کنم .
_جناب ادامز فکر میکنم اگر ایشون تمایل داشته باشن خودشون اینکارو انجام
میدن .. ) هر چند که خیلی هم دیر شده ( … .
سم چین کمی از تعجب به پیشانیش انداخت و مردد گفت
_اه… خب هر جور راحتید
جی لبخند کوتاهی زد و دور شدن سم به سمت خانواده اش را تماشا کرد ابتدا
خواست که به سمت عمه شارلوت برود اما نه اینگونه دوباره در گرداب معرفی
کردن خودش گیر میکرد پس کتی گزینه خوبی بود البته اگر کمی از رقصیدن با
جان خود داری میکرد چون با این دفعه دور پنجم ان دو با هم حساب میشد و
کتی به طور واضح راه ورود خود به قلب هر فرد دیگری را بسته بود پس در اخر
تصمیم گرفت که به تنهایی لیمونادی برای خود بردارد پس از انجا که در ان
مکان میتوانست به صورتی که کسی متوجه ان نشود کنت را که هنوز موفق به
دیدن او نشده بود برسی کند به طرف میز نوشیدنی ها رفت به ارامی پشت میز
قرار گرفت و لیوان پری را برای خود برداشت از انجا دید فوق العاده ای به
خانواده ادامز داشت . سم نزدیک برادرش شد کنت شاید اصال از لحاظ چهره به
مادرش شباهت نداشت ولی از لحاظ طرز ایستادن و غرور و تکبر به نظر کامال
مانند یکدیگر بودند بله از سم مقداری بلند تر بود شاید نه به اندازه یک سرو
گردن چون ان ها به طور کلی خانواده قد بلندی محسوب میشدند مخصوصا حاال
که در کنار یک دیگر قرار گرفته بودند این مسئله به خوبی مشهود بود البته به
نظر نمیرسید این مساله را اط کنتس به ارث برده باشند ! موهایش نیز از سم
تیره تر بود اما چهره اش به خوبی دیده نمیشد کامال مشخص بود که سم دارد
گزارش کاملی از اتفاقات اخیر به برادرش میدهد جی ارام در حالی که لیمونادش
را مینوشید ان ها را زیر نظر گرفته بود تا جایی که متوجه اشاره ای که سم در
مقابل برادرش به او میکرد نیز شد ! اما وقتی که کنت به او نگاه کرد به ناگاه
برگشت کمی استرس و البته میتوان گفت خنده اش گرفته بود این برگشتن
ناگهانی حتما توجه کنت را بیشتر به او جلب کرده بود شاید به زودی با او مقابله
میکرد پس بهتر بود برای بیکار نبودن هم صحبتی برای خود انتخاب مبکرد
_اه خانم الن
_دوشیزه جی عزیز تو هم اینجایی … اه البته معلومه که اینجایی همه اینجاییم
جی لبخند عجیبی زد ) یعنی متوجه هست که خودش داره چی میگه (
درباره خانم الن مخصوصا بعد از انکه به لطفش تمامی دوک نشین از امدنش خبر
دار شده بودند به او هشدار زیادی داده شد بدون شک او خبرچین ترین فرد در
کل سالن محسوب میشد پس باید از صحبت کردن زیاد خودداری میکرد البته
اگر میتوانست از دام زنی مثل او که با زیرکی تمام از هر کسی حرف میکشید
فرار کند ….. ! .
***
انتونی ادامز کنت جدید و بدون شک خوشتیپ و ثروتمندترین مرد حال حاظر
در مهمانی البته بعد از دوک وارد سالن شد از همان ابتدا توجه خیلی ها به او
جلب میشد اکثر چهره ها برایش اشنا بودن شاید حتی بسیاری از ان ها را در
فصل اجتماعی پارسال لندن دیده بود در حال حاضر حضور او در این مهمانی
یک توفیق اجباری به حساب میامد که شاید اگر پدرش زنده و در سالمت کامل
بود هیچگاه مثل گذشته در چنین مهمونی هایی حضور پیدا نمیکرد بلکه شاید
ترجیح میداد وقتش را به شکار یا ماهیگیری و یا حتی در لندن بگذراند اما بعد
از بیماری وخیم جناب کنت او مسئولیت همراهی مادرش و انجام تمام امور
خانوادگی را داشت و با وجود بی مسئولیتی برادرش این امر تشدید پیدا میکرد و
حاال بعد از چند سال پی در پی نا توانی پدر این مقام را به ارث برده ، باید زود
تر کارهایش را سرو سامان میداد و به سمت کنت نشین خودش میرفت
با دیدن اولین چهره اشنا که کنتس محسوب میشد به سمتش رفت ، کنتس با
دیدن او لبخندی که معموال خیلی کم روی صورتش نقش میبشت زد
_انتونی …
_مادر
دست مادرش را بوسید کنتس گفت
_شاید دیدن تو بهترین چیزی باشه که توی این مهمونی وجود داره … فکر
میکردم زودتر برگردی
_به محض تموم شدن کار ها برگشتم
_به نظرم بهتره که دفعه بعد سم رو هم با خودت ببری
انتونی نگاهی متعجبی به او کرد
_فکر نکنم ایده خوبی باشه چون به جز پول خرج کردن کار دیگه ای بلد نیست
!
کنتس اهی کشید و در حالی که سرش را به نشانه تاسف تکان میداد به جی و
سم که در حال رقصیدن بودند نگاه کرد انتونی نگاهش را دنبال کرد
_اون دختر کیه که داره باهاش میرقصه ؟!
_نمیتونی حدس بزنی
انتونی لحظه ای فکر کرد حدس هایی میزد اما امیدوار بود حقیقت نداشته باشد
کنتس گفت
_دوشیزه والتس
انتونی اهی کشید و اخم هایش را در هم برد
_خدای من به کلی فراموشش کرده بودم …. ببینم کی رسیده؟
فراموش کرده بود و یا اصال انتظار نداشت نامه ای که مشخصا شتاب زده و با
بدختی تمام به نام پدرش به دست او رسیده بود حقیقت داشته باشد ، کنتس
پاسخ داد
_تقریبا دو هفتست
_هممم …. مدت زیادیه
کنتس به سمت پسرش برگشت
_انتونی امیدوارم که تو هم با من هم عقیده باشی و یه جوری درباره حق و
حقوقش که البته وجود خارجی هم نداره دست به سرش کنی یعنی مطابق
قانون
_ فکر نمیکنم این چیزی باشه که پدر میخواست
_پدرت همیشه بی دلیل نسبت به مردم مهربون بود … اصال این دختر چی فکر
کرده که به اینجا اومده برای باز پس گیری زمین هایی که تمام این مدت زیر
نظر ما محصول میداده
انتونی به برادرش که به انها نزدیک میشد نگاهی انداخت سم گفت
_ اینجارو نگاه کنید کنت بزرگ اومده … برادر
انتونی سرش را تکانی داد و گفت
_میبینم که قبل از من حسابی از دوشیزه والتس پذیرایی کردی
_اه برادر اون واقعا دختر شیرینیه کاش میتونستم واقعا ازش پذیرایی کنم
کنتس نگاه غضب الودی به او کرد
_واقعا شرم اوره
و از ان ها دور شد
سم در حالی که پوزخند میزد و رو به کنتس که از ان ها دور تر میشد گفت
_منظورم دعوت کردن به یکی نوشیدنیه مادر…
سپس به سمت انتونی برگشت
_به نظرت از من ناراحت شد
انتونی که سعی میکرد جلوی خنده خود را بگیرد گفت
_شاید بهتر باشه ادبیاتت رو جلوی مادر عوض کنی
_اره فکر میکنم ناراحت شد
و خنده ای سر داد
_درباره دوشیزه والتس بگو
_ اه انتونی اون حسابی از دستت شاکی به نظر میاد
انتونی از تعجب ابروهایش را باال داد چطور میتوانست بدون حتی یک دیدار
رسمی خانمی را ناراحت کرده باشد سم ادامه داد
_فکر میکنم دفعه اول که به دیدارش رفتم منو با تو اشتباه گرفته بود تازه …..
کامال هم کنایه امیز این را بیان کرد واقعا خوشحالم که اونموقع شخص مورد
نظرش نبودم
_چرا باید ناراحت باشه
_شاید انتظار داشته که با وجود نامه ای که برات فرستاده زود تر به دیدنش بری
انتونی سرش را پایین انداخت در این مورد شاید تقریبا حق با او بود چون بدون
کوچکترین توجه به خبر امدنش که در نامه اش اوردهه بود خود را راهی یک
سفر تقریبا طوالنی کرده بود
سم به جی که پشت میز نوشیدنی در حال سر کشیدن لیوانش بود اشاره کرد
انتونی نگاهی به او انداخت اما قبل از اینکه بخواهد چهره اش را برسی کند جی
به ناگاه برگشت و او را ناکام گذاشت سم ادامه داد
_اما وقتی فهمید من تو نیستم رفتارش خیلی بهتر شد بنابراین خیلی ازت
ممنونم که گاهی اوقات مارو تنها میذاری اینطوری میتونم تقصیر هارو گردن تو
بندازم
_میتونی اینکارو بکنی به هر حال من به خانم هایی که تو بهشون توجه میکنی
اهمیت نمیدم
_اه درسته اگر منم ماهی چند بار به لندن میرفتم دیگه زن های دوک نشین
برام جذابیتی نداشتن … اما اون واقعا متفاوت به نظر میرسه نمیشه گفت
انگلیسی نیست ولی واقعا از لحاظ چهره با بقیه متفاوت تره مثال .. چشماش اونا
واقعا به طرز زیبایی سیاه رنگن خب حداقل تو انگلستان کمی نادره….. و درباره
کماالت میگن به زبان فرانسه کامال مسلطه اینا باعث میشه زبون تندشو به
فراموشی بسپرم
انتونی نگاهی به برادرش انداخت
_و چه قدر هم که اینجور کماالت برای تو مهم هستند
سم کمی شانه هایش را باال انداخت
_به هر حال مسئولیتش که به گردن من نیست …. ای کاش پدر من رو برای این
کار انتخاب کرده بود
_اگر حرف زدنت تموم شد شاید بهتر باشه که خودمو به دوشیزه والتس معرفی
کنم
_حتما ، به نظر میاد زیاد از مکالمه ای که با مادام الن داره لذت نمیبره بهتره
مسئولیتت رو از همین االن شروع کنی و کبوتر کوچیکو از اینکه تمام زندگیش
از زمان کودکی سره زبان ها بیفته نجات بدی .
انتونی به همراه برادرش به طرف جی که کنار میز نوشیدنی ها ایستاده بود
حرکت کرد مادام الن با دیدن ان دو که به جی نزدیک میشدند لبخندی زد
احترامی گذاشته و خیلی زودتر از ان که کامال به جی نزدیک شوند او را تنها
گذاشت جی که متوجه شده بود برگشت و با سم که با لبخند و کنت ادامز که
چهره اش بیانگر جدیت خالص بود نگاهی انداخت سم گفت
_دوشیزه والتس خوشحالم که با فاصله کمی دوباره شمارو میبینم
_ممنونم اقا …
جی این را گفت و به انتونی نگاهی انداخت بله همانگونه که حدس میزد او چهره
بی نقصی داشت و چشمانی تیره البته نه بی تیرگی خودش و موهایی که مانند
چشمانش خرمایی تیره بود از لحاظ چهره زیاد به بردار و مادرش شباهت نداشت
پس جی حدس زد که او باید شببیه کنت مرحوم باشد و اما درباره غرور که جی
میتوانست تکبرش را حتی در فاصله که دور از او بود احساس کند البته شاید تا
قبل از اینکه حرفی از دهانش بشنود سم به برادرش اشاره ای کرد
_دوشیزه والتس بذارید برادرم کنت ادامزو بهتون معرفی کنم فکر میکنم خیلی
مشتاق دیدنشون بودی
جی نگاه غضبناکی به سم انداخت اصال دلش نمیخواست که برای اولین بار در
مقابل مردی که تمام اموالش را به گونه ای تصاحب کرده بود مشتاق خوانده
شود تعظیم کوتاهی کرد
_کنت ادامز….
سپس رو به سم انداخت و در جواب او گفت
_در واقع باید بگم بیشتر مشتاق بودم زودتر به کارهام رسیدگی بشه
انتونی به نشانه احترام سرش را تکانی داد
_دوشیزه والتس از دیدنتون خوشحالم
_منم همینطور جناب کنت
بابت این تاخیر در دیدار متاسفم دوشیزه والتس ، فکر میکنم اون نامه پر جوهر
با دستخت …
میخواست بگوید بد در واقع افتظاح اما صالح نبود پس گفت
_با دست خط عجیب برای شما بود !؟ باید بگم که واقعا اومدنتون رو فراموش
کردم
جی لحظه ای وا رفت به یاد زمان نوشتن نامه افتاد زمانی که روی کف کالسکه
نشسته و در حالی که برگه ای روی صندلی ان گذاشته بود با عجله و با ان تکان
های شدید اسب نامه مینوشت با این شرایط تعجبی نداشت که انگونه بد خط
نوشته شده بود ، با لحنی که کمی تمسخر امیز به نظر میرسید گفت
_از این که فراموش کردید تعجب نمیکنم حتما جناب کنت کار های مهمتری
داشتن که بهشون رسیدگی کنن
سم پوزخندی زد که با نگاه غصبناک انتونی به او پایان یافت
_البته باید بگم انتونی بعد از مرگ پدرمون واقعا مسئولیت هاش زیاد شده
جی به ارامی گفت
_بابتش خیلی متاسفم
انتونی سرش را تکانی داد
_و من هم برای شما غم از دست دادن پدر چیزیه که به سادگی از یاد نمیره
درسته
_اما الزم نیست نگران باشید بهتون قول میدم که در مدت کمی به تمامی کار
های شما که در وصیت پدرم خیلی صریح اورده شده عمل کنم
شما لطف میکنید اقا در واقع قصد من اومدن به انگلستان هم رسیگی فوری به
کارهامه
انتونی ابرویی باال انداخت سپس به محل رقص نگاهی انداخت و سپس رو به جی
گفت
_چطوره اول برای رقص دعوتتون کنم و بعد میتونیم درباره مسئله اموال حرف
بزنیم
سم دستانش را به هم مالید
_اه رقص واقعا چیزه عالیه البته دوشیزه والتس واقعا بهتون هشدار میدم که
مراقب باشید انتونی به ندرت کسی رو به رقص دعوت میکنه که باعث میشه
رقصیدن یادش بره… اگر پاتونو له کرد اصال تعجب نمیکنم
سم این را گفت و خنده ای سر داد انتونی دوبلره برگشت و نگاه تهدید امیزی به
او انداخت
)واقعا چرا دهنشو نمیبنده …. ! (
جی نفس عمیقی کشید حرف سم و نگاه انتونی باعث میشد هر لحظه از شدت
خنده منفجر شود اما به خوبی توانست جلوی خود را بگیرد در حالی که گونه
هایش سرخ شده بود به همراه انتونی به محل رقص رفت و بعد از چندی
موسیقی اغاز شد
انتونی سکوت کرده و او را برسی میکرد ، برادرش راست گفته بود او واقعا
چشمان زیبایی داشت که با موهایش هماهنگ شده و با پوست سفیدش تضاد
زیبایی به وجود اورده بود و گونه هایی که به خاطر جلوگیری از خنده اش سرخ
شده بودند درسته او واقعا شبیه یک انگلیسی اصیل با موهای بور نبود ولی
همین تفاوت باعث تفاوت و درخشیدنه بیشترش در جمع میشد و حاال جسورانه
در چشمان انتونی خیره شده بود ، سرانجام انتونی سر صحبت را باز کرد
_شما تقریبا خیلی حرفه ای میرقصید دوشیزه والتس … انگار که به رقص های
انگلیسی تسلط کامل دارید
جی لبخندی زد
_ولی باید بگم شما خیلی تهاجمی میرقصید سرورم
انتونی کمی اخم هایش را در هم برد
_منظورتون چیه
_باید بگم با اینکه این رقص کامال دو نفرست ولی احساس میکنم که سکان این
کشتی کامال دست شماست و انگار هیچ کنترلی روی حرکاتم ندارم
انتونی خنده ای سر داد و ان جا بود که جی احساس کرد دندان های او چقدر
سفید مرواریدی و در یک ردیف به نظر میرسیدند انتونی گفت
_اگر این یک تعریفه اونو با کمال میل میپذیرم
_همم خب سرورم از اونجایی که وقتی این حرفو میزدن هیچ قصدی به جز
گفتن نظرم نداشتم میتونید هر جور که دوست دارید برداشت کنید
_فکر میکنم اکثر خانم ها از اینکه در هر امری هدایت بشن لذت میبرن
ها و شما به نظر میرسه خانم های زیادی رو همراهی کرده باشین …. اون هم در
هر امری
لحنش کمی کنایه امیز شده بود انتونی جواب داد
_باید بگم تا اونجایی که الزم باشه
جی سکوت کرد انتظار تایید حرفش را نداشت انتونی که لبخند شرورانه ای زده
بود نگاهی به او انداخت که جی ادامه داد
_به هر حال فکر نمیکنم من از این هدایت شدن لذتی ببرم جناب کنت
_این رو تنها با رقصیدن نمیتونم متوجه بشم دوشیزه عزیز
جی نگاه تهدید امیزی به او انداخت و حاال این انتونی بود تا حد ممکن سعی
کرد جلوی خنده خود را بگیرد ، بدون شک دوشیزه والتس حداقل تا ان لحظه
ثابت کرده بود که اگر تا مدت ها درون یک اتاق با او هم صحبت شوی هیچ گاه
از بحث کردن با او خسته نخواهی شد البته برای همچین قضاوت های عجوالنه
ای بسیار زود بود
انتونی گفت
_فکر میکنم شما مدت زیادی رو در فرانسه بودید
_در واقع پنج سال سرورم
_حتما در اونجا هم به مهمونی های زیادی دعوت میشدید
_تقریبا ماهی دو بار البته گاهی اوقات هم بیشتر و یا کمتر میشد …..
_ این خیلی عالیه پس همینه که ورود شما به اجتماع چیزه جدیدی براتون به
حساب نمیاد
جی نفس عمیقی کشید
_چقدر خوب میشد که به جای حرف زدن در مورد من کمی هم در مورد اموال
حرف بزنیم
_بله درسته ، در واقع هر بحثی که شما بخواید من ازش استقبال میکنم
جی لبخند تلخی که بیشتر باعث خنده انتونی میشد ، زد انتونی گفت
_ باید بگم که دوشیزه والتس اموال شما به دو صورت میتونه بهتون انتقال پیدا
کنه اولیش انتقال اونها بعد از ازدواج شما به همسرتون هست
جی از تعجب اخمی کرد انتونی ادامه داد
و دومین اونها فروش اونها و نگهداری پول در بانک خانوادگی خانواده ادامز که
بعد از ازدواج به صورت جهزیه به همسرتون پرداخت بشه
جی با تعجب و اعتراض گفت
چی ؟!… اما در این صورت این اموال متعلق به من نیست بلکه متعلق به کسیه
که حتی هنوز دیداری هم باهاش نداشتم چه بسا شاید هیچوقت هم نداشته
باشم
_شاید اما من اینطوری صالح میدونم و مثل اینکه شما هم با قوانین اشنا
نیستین دوشیزه والتس ولی به گونه ای میشه گفت به عنوان یک زن همسر شما
تنها راه برای انتقال اموال به شماست……
جی لبخند شرورانه ای زد و در حالی که از اینکه از عمد و با تمام نیرو پای کنت
ادامز را لگد کرده بود احساس رضایت میکرد گفت
_متاسفم جناب کنت همونطور که گفتید من زیاد با قوانین اشنا نیستم
انتونی نگاه غضبناکی به او انداخت و با تمام شدن موسیقی پایان رقص نیز فرا
رسید
جی گفت
_شاید بهتر باشه که راه دیگه ای برای انتقال اموال پیدا کنید
انتونی در حالی که هنوز درد پاهایش ارام نشده بود با حرص گفت
_شاید بهتر باشه که خودتون یه راه جدید پیدا کنید
سپس یک قدم دیگر به جی نزدیک شده و ادامه داد
_من حتما ازش استقبال میکنم
این را گفت و بدون هیچ حرف دیگری او را که از خشم گوشه لب خود را گاز
گرفته بود به سوی طرف دیگر سالن ترک کرد .
واقعا که این دختر سرکش و شرقی چگونه و از کجا جرئت له کردن پای یک
کنت ان هم از روی عمد را بدست اورده بود ! .
***
)فرانسه ، 1187 ه . ش ، 18۰8 ب ، م (
از همان ابتدا نگاه مردم را بر روی خود احساس میکرد چادر بر سر داشت و حتی
پیچه ای که هیچگاه نیز نمیزد روس صورتش را پوشانده بود باعث میشد
احساس راحت تری داشته باشد و اما رابرت که متوجه هیجان و استرس پنهانی
در وجود تنها دخترش شده بود تنها با لبخند به او و حاالتش مینگریست . اقای
بن تان که هم سفر بیست و چند روزه انان محسوب میشد خداحافظی کرده و
در کالسکه نشستند از این که پدرش کار ها را بدست گرفته بود و اینقدر ماهرانه
عمل میکرد خوشحال بود پدرش قبل از ورود به ایران چند سالی را در فرانسه
گذرانده بود و با وجود گذشتن سالیان طوالنی و تغییرو تحوالت به وجود اومده
همچنان به همه چیز تسلط داشت . از پنجره به بیرون نگاه میکرد مرد ها و زن
هایی که در خیابان و گذر مشغول گذراندن روز بودند دختر هایی که با لباس
هایی عجیب و دامن های پف کرده و به همراه کاله هایی بزرگ و کوچک
میگذشتند و به هم سالم میکردند زیر لب گفت
_باورم نمیشه
_به زودی تو هم وارد این جامعه میشی
_اه خدای من چی من….این لباسارو بپوشم میتونم نگاه مرد هارو روی زن ها
احساس کنم چطور میتونن اینقدر راحت توی خیابونا قدم بزنن و سگ هاشونو
به گردش ببرن
رابرت خندید
_اوه پدر منو مسخره نکن
_عزیزم دیگه داری از دایه هم سخت گیر تر میشی
جی دوباره از پنجره به بیرون خیره شد جدای از همه ی اینها معماری خانه ها
برایش بسیار عجیب بود و هر چه به مناطق شمالی تر نزدیک میشدند زیبا تر و
سفید تر میشد و طرح های جالبی که تنها طرح های انان را در دفتر نقاشی
قدیمی پدرش دیده بود به چشم میخورد کالسکه از چند کوچه دیگر نیز
گذشت در منطقه تقریبا رو به باالشهر جلوی خونه ای که دیوار های سفید با
طرح های سبز داشت ایستاد
رابرت به بیرون پنجره نگاه کرد و گفت
_باالخره رسیدیم و کالهه انگیلیسیش را که هیچگاه در ایران از ان استفاده
نمیکرد بر روی سرش گذاشت و با عصا از کالسکه پیاده شد جی پیچه اش را باال
زد و به خانه خیره شد کالسکه چی دستش را برای کمک به او جلو اورد ولی او
بدون توحه با ان لباس بلندش از کالسکه پایین پرید کالسکه چی که از اول از
پوشش او متعجب شده بود یک ابرویش را باال داد و چمدان های ان ها را از
باالی کالسکه پایین اورد و بعد از ان که رابرت حسابش را با او صاف کرد به
سرعت حرکت کرد جی دور شدن او را با چشم هایش دنبال کرد و متوجه
پدرش که در حال زنگ زدن بود نشد
بالفاصه خدمتکاری در را گشود و جی به سرعت پیچه اش را پایین کشید
خدمتکار ان ها را به داخل راهنمایی کرد و از ان ها خواست که در اتاق نسبتا
زیبا و افتاب گیری منتطر مادمازل لوییزا بمانند
رابرت روی مبل سبز رنگ نشست ولی جی دور اتاق را با دقت بررسی میکرد
همه چیز برایش تازگی داشت البتع خانه خودشان نیز بسیار مجلل و تقریبا چند
برابر بزرگتر از ان جا بود اما باز هم چیز های جالبی بود برای دید زدن وجود
داشت به کاغذ دیوار ها دست میکشید و از طرح های گل دار ان ها برایش جالب
بود برگشت و به نقاشی بزرگی که ان سر اتاق داشت خیره شد
_اوه خدای من
رابرت سرش را چرخاند
_اوه نه
اونا کامال برهنن بابا
_بهش توجه نکن راستش بعضی اعتقاد دارن هنر واقعی اینه ، تازه اونا که واقعا
برهنه نیستن به چیزایی تنشونه
_چی … هنر واقعی این که زن ها و مردا ….اه باورم نمیشه اگر دایه اینجا بود فکر
نمیکنم اجازه میداد یه ثانیه دیگه اینجا بپونیم
رابرت خندید
_و برای همینه که ما دایه رو اینجا نیووردیم جیران عزیزم
_فکر میکردم برای هزینه های سفر بوده
رابرت سرش را پایین انداخت و سعی کرد جلوی خنده اش را بگیرد که ناگهان
صدای نازک زنانه ای گفت
_رابرت والتس
رابرت سرش را برگرداند و با دیدن او از جایش بلند شد
_اوه خدای من رابرت باورم نمیشه بعد از این همه سال دوباره تو رو ببینم
درست مثل زمانی که تو انگلستان بودی قبل از اینکه برای تحصیل به لندن بری
اه مهمانی های شبانه دوک …البته باید بگم ازاون زمان پیر تر و خمیده تر شدی
رابرت خندید و کالهش را به نشانه احترام برداشت
مادمازل … ولی باید بگم تو اصال تغییر نکردی
جی به سر تا پای او نگاه کرد لباس سبز رنگی پوشیده و سینه هایش کمی
مشخص بود مو هایش را باال بسته و کمرش اصال کمری وجود نداشت نازک و
الغر تر از حد ممکن و کامل چسبان و نمایان …همان طور که او را بر انداز
میکرد بدون هیچ گونه حرکت به مانند یک مجسمه گوشه دیوار ایستاده بود و
صدایی از خود در نمی اورد که مادمازل نگاه به او انداخت و گفت
_اه پناه بر خدا فکر کردم خدمتکار ها رو به اینجا نمیاری
رابرت به جی اشاره کرده و گفت مادمازل بذار تنها چیز با ارزش توی زندگیمو
بهت معرفی کنم دخترم جیران
کامال مشخص بود که با این حرف میخواست شان او را پیش مادمازل باال ببرد
البته در حقیقت جی از لحاظ طبقات اجتماعی در کشور خودش بسیار باالتر به
حساب میامد تا انجایی که پدربزرگش در دربار شاه رفت و امد نیز داشت پیچه
اش را باال زد و به مادمازل خیره شد گونه هایش از گرمایی که به خاطر هوا و
لباس های زیادش به وجود امده بودند گل انداخته و سرخ شده بودند مادمازل با
حیرت دستش را بر روی سینه اش گذاشت و گفت
_اه خدای من یه دختر زیبا زیر یک خیمه
خیمه بله خیمه و جی دوست داشت همان لحظه لباس سبز رنگ او را که با ان
بیشتر شبیه کدو سبز شده بود مسخره کند اما هنوز به این حد از جسارت
نرسیده بود
مادمازل برگشت و با ان لحجه فرانسوی اش به رابرت گفت
_باید چیز های خیلی زیادی یاد بگیره
و جی مطمئن بود که وقتی با پدرش هم کالم میشود صدایش به طرز قابل توجه
و مسخره ای نازک و در فکر خودش دلنشین و زنانه میشود
در دل اهی کشید
مادمازل با لبخند ادامه داد
_دنبال من بیاین خدمتکارم الیس راه رو به شما نشون میده حتما خیلی خسته
اید سفر طوالنی از شرق داشتید حسابی استراحت کنید .
)دایه عزیزم میدونم که شاید این نامه هیچوقت به تو نرسه ولی باز هم دوست
دارم بهت بنویسم مادام لوییزا کامال برعکس تو هست کامال برعکس اگر تو چاق
و تو مر هستی او پوست استخوان هست و اگر تو تا حد امکان لباس های گشاد
میپوشی او تنگ میپوشد و اگر تو هیچ گاه دنبال توجه پدرم و هیچ مردی در
زندگیت نبودی او ….
) خدا منو ببخشه ( دنبال شوهر هست خبیثی منو ببخش دایه عزیزم ولی این
حقیقت است هر چقدر هم مستقل به نظر بیاید باز هم فشار تنهایی و نبود مرد
در زندگیش در چشمانش کامال پیداست و میتونم به طور کامل بهت بگم وجود
من تو خونه رو مانعی برای نزدیک شدن به پدرم میدونه و لباس منو خیمه
خطاب میکنه ) زنیکه پررو ( دایه عزیزم با گذشت یک شبانه روز در این خانه
تنها شخص مهربان با من که احساس خوبی نسبت به او دارم خدمتکار مادمازل
یعنی الیسه که با مهربانی به من کمک کرد تا چمدانم را باز کنم و همیشه به
رویم لبخند میزد البته ما نمیتوانیم با یکدیگر حرف بزنیم چون او تنها فرانسوی
میفهمم و من تنها هنوز چند جمله ان هم در زمان سفر به فرانسوی میدانم حاال
به خود میگویم کاش در طول سفر بیشتر برای یادگیری ان تالش کرده بودم
چون من کامال تنهام البته مادمازل کامال به زبان انگلیسی مسلط هست هر چند
کمی لحجه دارد ولی سره شام کامال با پدرم سره همه چیز صحبت میکرد و
میتونیم بگم که پدرم به خاطر همین هم که شده از امدن به فرانسه پشیمون
شده بود. ای کاش میشد برگردیم .!
جی . وی ”
***
صبح روز بعد از خواب بلند شد و یکی از پیراهن های خود را که تا کمی باالتر از
ساق پاهایش میرسید پوشید و بعد از مرتب کردن موهایش برای دیدن پدرش به
سمت اتاق او رفت افتاب تازه طلوع کرده و برای بیدار شدن کمی زود به نظر
میدسید خانه در سکوت کامل به سر میبرد ، پدرش را بیدار نکرد و به طبقه
پایین رفت و حاال که مزاحمی نمیدید فرصت را برای گشتن در خانه پیدا کرد و
به تمامی اتاق ها سر زد جنس مبل ها را بررسی میکرد کاغد دیواری ها و نقاشی
ها را با دقت میجویید برایش جالب تفاوتش با نقاشی هایی که در خانه خودشان
کامال مشهود بود ! خانه مادمازل دارای چهار اتاق در طبقه باال و سه اتاق و یک
سالن اصلی در طبقه پایین بود در حاله دیدن نقاشی ها بود که صدای اهنگی
توجه او را جلب کرد و به سمت اتاقی که نزدیک ترن اتاق به سالن اصلی یود
کشانید یکی از خدمتکار ها پشت شی چوبی نشسته و یکی دیگر از ان ها استاده
بود و میخندید انگار ان خدمتکار داشت دستش را پشت میز چوبی تکان میداد و
صدای اهنگینی به وجود میامد بسیار عجیب بود جی وارد اتاق شد و با ورودش
اهنگ متوقف شد خدمتکار به سرعت از پشت شی چوبی بلند و هر دو پس از
تعظیم کردن به سرعت انجا را ترک کردند اما جی که به شدت جذب ان وسیله
شده بود اصال متوحه انها نشد به سمت ان رفت ، تکه های سیاه و سفید منظم
کنار یکدیگر پشت وسیله قرار داشت دستش را روی ان گذاشت و با کمی فشار
صدای ان شنیده شد دستش را عقب کشید واقعا جالب بود ، خواست که دوباره
امتحان کند که ناگهان مادمازل که کنار در ظاهر شده بود گفت
_اون پیانوهه ….
ناگهان با ترس برگشت پایش به پایه پیانو خورده و به زمین افتاد
_اوه خدای من دختر جون تو خیلی دست و پا چلفتی هستی
دست و پا چلفتی ! چطور میتونست اینو بگه وقتی خودش باعث این اتافق شده
بود
با تعجب و دهن باز به مادمازل خیره شده بود
_باید بدونی که پدرت از من خواسته که تو رو اموزش بدم …ببینم بهت چیزی
نگفته نه .. همم البته مهم هم نیست به هر حال من دارم بهت میگم …
دوباره به جی نگاهی انداخت
_حاال چرا مثل احمق ها روی زمین نشستی
دست و پا چلفتی حاال هم احمق
جی به سرعت از روی زمین بلند شد مادمازل که به سمت دیگری به جز جی
خیره شده بود ادامه داد
اون از من خواسته که بهت اموزش های الزمو بدم برای ورود به جامعه که پدرت
خیلی بهش اصرار داره ببینم اسمت چیه دختر جون
_جی والتس
_اه خدای من چی ….یک دوشیزه نباید اسمشو به حالت مخفف به کار ببره این
واقعا ناشایسته و دور از ادب حاال اسم کاملت رو بهم بگو
جی اهی کشید گفت
_جیران جورجیانا والتس
مادمازل چهره اش را در هم کشید انتظار همچین اسم طوالنی را نداشت و شاید
حاال بود که متوجه شده بود چرا از همان ابتدا از نام اختصاری خود برای معرفی
استفاده کرده است
_در هر صورت پدرت از من اینو خواسته شاید من تنها کسیم که در اطرافش از
تمام این کماالت برخوردارم
جی چشمانش را در کاسه چرخاند ولی مادمازل که مشغول تعریف از خود بود و
به دوردست ها خیره شده بود اصال متوحه نشد
_بله به نظر میاد از موسیقی و رقص چیزی نمیدونی …
سپس به جی نگاه کرد و ادامه داد
_ببینم اصال وارد اجتماع شدی چه چیزی از اداب اجتماعی میدونی پدرت خیلی
ازت تعریف کرده امیدوارم شایسته این همه تعریف باشی …. اصال بلدی
انگیلیسی صحبت کنی …؟!
_البته و باید بهتون بگم چندین ساله که وارد جامعه شدم به و بیشتر از موهای
سرتون تا حاال کتاب خوندم و همینطور میتونم اسب سواری کنم و همینطور یه
اسبو رام کنم و باید بهتون بگم که کامال به زبان فارسی و انگلیسی مسلط هستم
البته هنوز گستاخی کردنو خوب بلد نیستم که فکر میکنم خیلی زود ازتون یاد
بگیرم مادمازل لوییزا
مادمازل مات و مبهوت به او خیره مانده بود بعد از چند ثانیه سرش را تکانی داد
و گفت
_بهتره از لباسات شروع کنیم
وارد اتاق جدید جی شدند و مادام لوییزا به جی اشاره ای کرد و گفت
درسته که تو میتونی انگلیسی حرف بزنی ولی ما االن تو فرانسه ایم پس باید
سعی کنی به فرانسه مسلط بشی چون من فقط تا ۶ ماه باهات مدارا میکنم و
بعد از اون تو این خونه هیچکس حق نداره انگلیسی حرف بزنه فهمیدی
جی بدون توجه به حرف هایش تنها سرش را بی حوصله تکان میداد در همین
انا به همراه چتد دست لباس از همان هایی که مادمازل لوییزا میپوشید وارد اتاق
شد مادمازل گفت
اه خب عالیه باید خداروشاکر باشیم که این لباسارو داشتم که بهت بدم البته
شاید بزودی به خیاط نیاز داشته باشیم ولی برای شروع همینا خوبه
جی به لباس ها اشاره ای کرد و گفت
ببینم یعنی توقع دارین من اینا رو بپوشم
نه پس میخوای با یه خیمه رو سرت وارد جامعه بشی
سپس به الیس اشاره کرد که در پوشیدن لباس به او کمک کند
دردی از کشیدن بند زیرپوش لباس در سینه اش احساس کرد
اه خدای من واقعا پوشیدن این زیرپوش الزمه
اوه چه سولل مسخره ای معلونه که الزمه …. زود باش انا اون بند های لعنتی ..اه
منظورم اینه که اون بند هارو بکش باید تا اونجایی که الزمه کمرت رو باریک
نشون بدیم
بعد از پوشیدن لباس نوبت به درست کردن موها شد انا این کار را با دقت و
ظرافتی خاصی انجام میداد و چند دقیقه بعد
_اوه خدای من این من نیستم
مادام لوییزا چرخی دور او زد و او را برانداز کرد و گفت
_عالیه باالخره میشه نگات کرد ….زود باشین خانوما وقت صرف صبحانست
در این مدت میز صبحانه به طور کامل چیده شده بود ، جی به همراه مادام
لوییزا پشت میز نشستند و بعد از مدتی رابرت پشت در ظاهر شد
_خانما ببخشید اگر دیر کردم
مادام لوییزا با لبخندی که به نظر خودش عشوه گر و به نظر جی مسخره میامد
گفت
_به هیچ وجه اتفاقا کامال هم به موقع رسیدید و من دوشیزه ….دوشیزه داشتیم
شروع میکردیم
جی از اینکه او نامش را به این سرعت فراموش کرده بودید پوزخندی زد رابرت
گفت
_ منظورت جیرانه …..
برگشت و نگاهی به جی انداخت
_اه خدای من ….. جی این تویی !
و بدون اینکه چشم از او بردارد پشت میز صبحانه نشست
جی چهره هایش را در کشید انگار خجالت میکشید و یا شاید احساس میکرد
نمیتواند خود واقعیش باشد ، مادام لوییزا گفت
_بله درسته ، دیگه وقتش بود مثل دخترای فرانسوی دیگه لباس بپوشه نظرتون
چیه ….؟
و چایش را سر کشید ، رابرت پاسخ داد
_به نظرم عالیه …
و جی میتوانست اشک حلقه زده در چشم های پدرش را احساس کند
_همیشه ارزو داشتم با مادرت به فرانسه بیام با هم به مهمونی های فرانسوی
بریم و برقصیم …..
صدایش داشت کم کم با بغض توام میشد حرفش را سریع متوقف کرد
_حداقل تو میتونی اینا رو داشته باشی لبخند کوچکی زد و خود را با خوردن
صبحانه سرگرم کرد .
” دایه عزیزم من رو ببخش که نتونستم تو رو توی این مدت از حالم اگاه کنم
حال ما کامال خوبه پدر از همون روز اول درمان رو زیر نظر یک دکتر که به
عقیده ی مادمازل لوییزا بهترین دکتر شهره شروع کرد و امیدوارم که حالش
بهتر بشه هر چند که هنوز تغییری در اون احساس نمیشه ولی من احساس
خوبی نسبت بهش دارم . توی این مدت چیزای زیادی یاد گرفتم و احساس
میکنم دارم به یه شخصیت دیگه ای تبدیل میشم و اینو کامال میتونی از روی
طرز لباس پوشیدنم بفهمی اما خب به عقیده دوشیزه لوییزا وقتی توی فرانسه
ای باید مثل یه فرانسوی هم لباس بپوشی چیزی که بیشتر برام اهمیت داره اینه
که پدر از این وضعیت کامال راضیه و من اینو از اولین باری که منو توی لباس
جدیدم دید فهمیدم اون خوشحاله که من حاال این فرصت رو دارم تا چیزای
جدید یاد بگیرم و به قول مادمازل میتونم یه خانم کامل مثل خودش باشم
امیدوارم منظورمو رسونده باشم که اون کمی از اختالل خودشیفتگی رنج میبره
باید بهت بگم که فعال از ورود به اجتماع خبری نیست هر چند که مادمازل براش
خیلی عجله و بهتره بگم از من بیشتر مشتاق به نظر میرسه ولی میگه تا همه
چیز رو تا حده قابل قبول یاد نگیرم این امکان وجود نداره ! باید بگم کمی از این
موضوع خوشحالم چون ورود به اجتماع فرانسه کمی برام استرس اوره . در حال
حاضر یادگیری موسیقی رو شروع کردم اون هم با وسیله جالبی و فوق العاده ای
به اسم پیانو حتما ازم میپرسی پیانو چیه باید بهم بگم که یک وسیله
فوقالعادست که با فشار دادن دکمه هایی که روش قرار داره صدا تولید میکنه و
اگر دکمه هارو پیوسته فشار بدی میتونی موسیقی دلنشینی که ازش تولید
میشه رو گوش بدی . طبق گفته پدر حدود دوسال پیش یک پیانو توسط
ناپلئون به فتحعلی شاه داده شده که االن به عنوان یک مبلمان دکراتیو در تاالر
اصلی قرار داره نمیدونم چرا ولی برای اولین بار از اینکه چرا پدر منو تا به حال
به دربار نبرده تا با همچین وسیله فوقالعاده ای زودتر اشنا بشم واقعا دلخور شدم
اگر چه خودش هم هم این رو موضوع رو از نقل و قول های اطرافش شنیده و
شخصا اون رو از نزدیک ندیده ! مادام لوییزا تو نواختن پیانو قهاره و واقعا به
خاطر این موضوع به خودش میباله اگر بخوام یک چیز جالبه دیگه در مورد اون
بگم عالقه زیادش به اموزش دادنه که با وجود اینکه از روز اول مشهود بود من
متوجه ان نشدم اون کسیه که به خاطر این عالقه به تمامی خدمتکارانش پیانو
یاد داده ولی به دلیل یک بیماری دیگر که نمیدانم چه اسمی روی ان بگذارم به
ان ها اجازه نواختن از پیانو شخصیش را نمیده و اما رقصیدن که دانستن ان
برای ورود به اجتماع ضروری است دایه عزیزم با نهایت تعجب باید بهت بگم در
اینجا رقصیدن کامال متفاوت با ذهنیتی استت که ما از ان داریم به گفته مادام
لوییزا در جشن ها خانم ها توسط اقایان همراهی شده و همه با یک دیگر به
صورت گروهی میرقصند این کار بسیار حساس و نیازمند دقت باالیی هست اما
وقتی مادام لوییزا و الیس که برای اموزش به من با یکدیگر میرقصیدند را نگاه
کردم فهمیدم ان ها میتوانند حتی به صورت چشم بسته هم اینکار را انجام
دهند ، ابتدا این کار غیر ممکن به نظر میرسید اما بعد از یک ماه تمرین کردن
هر روز با الیس و مادمازل حاال میتوانم این کار را به سادگی انجام دهم البته
هنوز در طی رقص قدم هارو فراموش میکنم و گاهی چرخش های اضافی انجام
میدهم تا جایی که تقریبا روزی دو بار پای الیس بیچاره له میشود اما به عقیده
مادمازل تا به طور کامل وارد اجتماع نشوم و در یک رقص گروهی حضور نداشته
باشم این مشکالت حل نمیشود ان وقت هست که کمی به خود دلگرم میشوم به
هر حال هنوز هیچ همراه مردی برای رقص نداشتم به پیشنهاد مادمازل بهتر
است فعال به پدر چیزی نگوییم تا وقتی در ان حرفه ای شدم هیجان زده شود به
نظر پیشنهاد خوبیست اما یعنی ان روز میرسد؟! … فکر نمیکنم اما این را بدان
که استعداد من در موسیقی کامال در بحثی جدا قرار میگیرد که باید به ان ببالم
تالش میکنم شکلی از پیانو را برایت طراحی کنم اما اگر نتوانستم من را ببخش
چون برعکس پدر استعداد زیادی در طراحی ندارم .”
جی نامه را پایان داده و سعی کرد شکلی از پیانو که در ذهنش بود را پایین
کاغذ طراحی کند اما انگار واقعا در طراحی نیاز به تمرین بیشتری داشت به
طرحش نگاه ی انداخته و با عصبانبت روی ان را خط خطی کرد وقتی
نمیتوانست در کاری ان طور که میخواست موفق شود به شدت بهم میریخت
کاغذ طراحیش را مچاله کرد و با اخمی روی چهره به سمت تختش رفت .
***
اگر دنیا را یک جنگل بزرگ در نظر بگیریم و انسان ها هم درختان ان ها پس با
این وجود با تغییر مکان یک درخت کهنسال مدت زیادی نخواهد گذشت که به
دلیل تغییر شرایط ریشه ها و شاخه هایش خشک شده و از بین میرود اما یک
نهال شاید کامال برعکس خود را عادت داده و با تطبیق خود اب و هوای تازه ای
برای رشد مجدد پیدا کند این دقیقا اتفاقی بود که برای رابرت و جیران به
صورت همزمان میفتاد جیران روز به روز خود را با وضعیت جدید تطبیق داده و
با یاد گیری هنر های جدید از جمله پیانو و … به کمک مادام لوییزا و ورود به
جامعه تجربه های جدید و جالبی کسب میکرد اگر چه سالیق چشاییش به هیچ
عنوان تغییر نکرده و عالیقش به غذاهای طبع گرم و ایرانی را از دست نداده بود
اما ظاهرش با یک دختر فرانسوی تفاوتی نداشت و اکنون بعد از گذشت پنج
سال با پیدا کردن دوستان جدید مانند نانسی کالین سرگرمی های جدیدی
چون له کردن پاهای پسران فرمانده ها در جشن های رقص از روی عمد با او ،
فرار کردن با درشکه در میان مهمانی و همینطور سر زدن به مغازه شیرینی
فروشی ژولیت و خوردن شیرینی های لذیذ و خامه ای اقای مارسل که مادام
لوییزا به هیچ وجه خوردن ان ها را مجاز ندانسته و ان را غیر رژیمی و همینطور
غیر بهداشتی مینامید پیدا کرده و روز به روز بیشتر با انجا خو میگرفت و اما
رابرت که با دیدن رشد کردن دخترش کامال در جهت مخالف او شکسته تر و
خمیده تر میشد و همانگونه که با بزرگ شدن بچه ها مشکالت ان ها نیز بزرگتر
میشود با هر یک سانتی متر قد کشیدن جیران یک چین به موازات ان روی
پیشانیش نقش میبست هرچند که با وجود مادام لوییزا خیالش از بابت تربیت او
راحت بوده و میتوانست مدت بیشتری را به استراحت بپردازد اما زنگ های خطر
کم کم به گوشش میرسید و این حال وخیم او را به صرافت کار های بزرگی از
جمله دیدار با دوستان گذشته و ارتباط مجدد با خانواده ای که در یک سال
اخیر با نامه از حال انان با خبر شده بود می انداخت .
***
_ببینم پدرم اومده
_فکر میکنم تازه رسیده باشن خانم
_ممنون الیس ….
جیران این را گفته و به سمت اتاق پدرش در طبقه باال به راه افتاد با وجود اینکه
سرفه های رابرت هر روز بیشتر و بیشتر میشد رفتن به یک مسافرت چند روزه
عجیب به نظر میرسید در واقع همه رفتار های او در چند ماه اخیر انقدر عجیب
و مرموز به نظر میرسید با وجود اینکه جیران بعد از مرگ مادرش روزی نبود که
متوجه افول پدرش نسبت به روز قبل نشود ولی حاال به نظر میرسید نامه نگاری
ها با خانواده و همینطور پیدا کردن چند دوست جدید روحیه او را عوض کرده و
به رفت و امدی بی سابقه ای انداخته بود البته که جی از وجود ان دوست و یا
شاید دوست ها خبری نداشت و تنها حدسیاتی درباره ان میزد اما به هر حال
این روحیه جدید پدر ، خیالش را راحت کرده و او را نیز بیش از گذشته سر ذوق
میاورد به اتاق نزدیک شد و قبل از ان که در نیمه باز را بگشاید صدای گرفته
پدرش که در حال حرف زدن با مادام لوییزا بود کنجکاویش را افزایش و او را
کنار در متوقف کرد
_اون ازش محافظت میکنه … مثل یک پدر از این بابت مطمئنم
سرفه های پی در پی پدر در میان صحبت هایش او را نگران میکرد مادام لوییزا
با صدایی که به سختی شنیده میشد و جی را که پشت در ایستاده بود برای
شنیدن به زحمت می انداخت گفت
_حتی اگر این طور باشه تو نمیتونی قوانین رو تغییر بدی … یه دختر هیچ حقی
به اموال پدریش نداره
رابرت تک سرفه دیگری کرد و گفت
_نه… نه … الزم به تغییر قوانین نیست مطمئنم ادامز یه راهی برای نقل و
انتقاالت و یا شاید یه جهزیه ابرومند پیدا میکنه
_اگر واقعا اینطور بهش اعتماد داری حرف دیگه ای نمیمونه
_درسته اما با اینکه دخترم رو خوب میشناسم هنوز نمیدونم که نسبت به حرف
های من چه واکنشی نشون بده ، اون جوون و سرکشه ،…تو از وضعیت من
اگاهی فکر نمیکنم وقت زیادی برام مونده باشه ازت میخوام به هر طریقی که
شده اونو به اونجا بفرستی
عرق را روی پیشانیش حس کرد عرقی سرد مثل اینکه اتفاقه بزرگی در حال رخ
دادن بود اتفاقی که حتی ذره ای از ان خبر نداشت اما چرا … ان هم درست
لحظه ای که شاید فکر میکرد هیچ چیز بهتر از این نمیشود !؟ بیش از این
نمیتوانست پشت در منتظر بماند نفس عمیقی کشید و در حالی که سعی میکرد
لبخند بشاش ولی ساختگی روی صورت خود بنشاند وارد با چند ضربه کوتاه ولی
پشت هم به در کوبید توجه رابرت و مادام لوییزا همزمان به در جلب شد جی را
در گشود و با لبخند بزرگی بر لب که به سختی لن را حفظ میکرد به سمت
پدرش که روی صندلی قدیمی جلوی میز کارش نشسته بود میرفت گفت
_ببین باالخره کی برگشته …
رابرت که با دیدن دخترش شادی عجیبی در چشمانش موج میزد خنده ای
کرده و دستانش ر به سوی دخترش دراز کرد
_جیران عزیزم … چقدر دلم برات تنگ شده بود
جی دستان پدرش را گرفته و در صندلی مقابل او نشست
_فکر نمیکنم… حداقل از چهرتون معلومه که حسابی خوش گذشته
مادام لوییزا در حالی که دستانش را از جلو به یک دیگر گره زده بود رو به رابرت
گفت
_فکر میکنم بهتر باشه من دیگه برم
رابرت لبخندی زد
_به خاطر همه چیز ممنونم ژانت
مادام لوییزا سری تکان داد و از اتاق خارج شد جیران اه بلندی از سره تعجب
کشیده وگفت
_تا حاال ندیده بودم مادام لوییزا رو با اسم کوچیک صدا بزنی حتما درخواست
بزرگی ازش داشتی
رابرت خنده ای کرد
_ببینم منظور تو چیه دختر جون
و چانه ی دخترش را مثل دختر بچه ای گرفته و تکانی داد
_ببینم امروز چیکار کردی
_فکر نمیکنم عالقه ای داشته باشی که بدونی با سوفیا کجا ها رفتیم و چیکارا
کردیم
_اه خدای من اون دختر … امیدوارم که مادام لوییزا رو زیاد اذیت نکرده باشی ،
هر چند که میدونم همه ی این اتیش سوزی ها زیر سره توهه .
لحنش کنایه امیز بود و جیران را به خنده وا میداشت اعتراض امیز گفت
_پدر…!!! منظورت چیه من که کاری نکردم مادام لوییزا هم بهتره برابر جوش
های قرمزی که میزنه یه دکتر خوب رو مالقات کنه و اینقدر من رو به خاطرش
مقصر ندونه
رابرت دوباره خنده ی بلندی سر داد بی شک در این دنیا جی تنها کسی بود که
میتوانست لحظه ای او را سرحال کرده و به ذوق اورد جیران گفت
_خب حاال دیگه بحث درباره من رو ول کنیم نوبت شماست نمیخواید درباره این
مسافرت غیر منتظره و دوست مرموزتون بهم بگید
_یادم نمیاد چیزی درباره مالقات با یه دوست بهتون گفته باشم!!!
_خب کامال واضح بود
رابرت ابتدا ابرویی از تعجب باال داد اما بالفاصله چهره اش حالت مهربان و دل
سوزانه ای به خود گرفته و گفت
_شاید تو درست بگی..
کمی خودش را از روی صندلی جلو کشید و در حالی که سعی داشت مقدمه
چینی درستی برای گفتارش داشته باشد گفت
_جیران مدت ها بود که میخواستم باهات حرف بزنم
رنگ از رخسارش پرید انتظارش را داشت ولی از این لحن جدی و در عین حال
راضی کننده پدر به وحشت میفتاد تا همین چند لحطه پیش برای فهمیدن
کامل موضوع تمام تالش خود را به خرج میداد ولی حاال از فهمیدن ان وحشت
داشت رابرت گفت
_تو دختر باهوشی هستی … مطمئتم که تا به االن متوجه یک سری اتفاقات
شدی
لحظه ای سکوت کرده و سرش را پابین انداخت انگار جمالتی را که از قبل اماده
کرده بود در ذهنش مرور میکرد سپس سرش را باال اورده و گفت
_جیران تا به حال درباره جایی که توش بدنیا امدم برات گفتم ..
_خیلی زیاد
_پدربزرگت یه کنت بود وقتی همراه دوستش کنت ادامز برای خرید یه خونه
بزرگ ییالقی در دوک نشین اقدام کرد اصال فکر نمیکرد که زمانی بخواد نصف
بیشتر سال رو اونجا باشه …. البته که به خاطر مسایل کاری مجبور بود خودش
به کنت نشین برگرده اما خانوادش همیشه اونجا بودن من و شارلوت هم اونجا
بدنیا اومدیم
چهره اش توام با احساسات خالص بود انگار که همزمان با گفتارش تمامی
خاطرات را به نظرش میاورد
نگاهی به چشمان سیاه رنگ دخترش کرد
_ببینم میدونی کنت نشین کجاست
جی سرش را به عالمت نهی تکان داد رابرت ادامه داد
_خب اونجا مثل دوک نشینه به روستا که کنت ادارش میکنه
جی لبخندی زد واقعا برایش اهمیتی نداشت ولی با هر کلمه و ریز شدن پدرش
به جزئیات این چنینی که در طول نوزده سال به صرافتش نیفتاده بود دلهره ای
در او ایجاد میکرد رابرت گفت
_پدربزرگت اون زمین ها رو به عنوان سرمایه خرید و بعدش خانوادش دیگه
نتونستن از اب و هوا و ی بهتر بگم مهمونی ها و جشن های سالیانه دوک دست
بردارن همه ی اشراف زاده ها در اون شرکت میکردن واقعا که از مهمونی های
ملکه کمتر نبود …
رابرت به صورت ساکت دخترش نگاه کرد
_من و پسر کنت ادامز دوست های صمیمی بودیم هیچ وقت ارتباطم رو باهاش
قطع نرودم و باالخره بعد از تمامی این سال ها تونستم باهاش دیداری داشته
باشم ، من یه زندگی عاشقانه و چیزی که میخواستم رو انتخاب کردم. و اون یه
زندگی اشرافی من الماس شرقی به دست اوردم و اون کنت نشین ولی فکر کنم
دیگه وقتش باشه از مقدمه چینی دست بردارم ، جیران ….
نفس عمیقی کشید انگار هر لحظه حرف زدن برایش سخت تر میشد
_ حاال فکر کنم وقتش باشه که بگم دیگه بیشتر از این نمیتونم ازت مراقبت
کنم شاید دیگه وقتشه تو رو به اون بسپرم …
صورتش مانند گچ سفید شد از روی صندلی بلند شده با حالت اعتراض امیز
محکمی گفت
_چی نههه….
_من مدت زیادی زنده نمیمونم جیران اون میتونه ازت مراقبت کنه
_نه … نه
رابرت میان اعتراضش میدوید
_ثروتی از خانواده باقی مونده که میتونی باهاش زندگی ابرومندانه و شرافتمندانه
ای داشته باشی ثروتی که به دلیل نسبت دور خانوادگی به اون رسیده ولی
حاضره بهت برش گردونه
_ادامه نده نمیخوام بشنوم
رابرت فریاد بلندی کشید
_جیران ….
شاید میخواست به واکنش های هیجانی دخترش پایان بدهد جیران ساکت با
لبانی برچیده به پدرش خیره شد رابرت با لحن امرانه ای گفت
_اون ازت مراقبت و پشتیبانی میکنه مثل یک پدر … پدری که من نتونستم
باشم
_من همین االن هم یه پدر دارم
_پدری که بزودی میمیره
_این حقیقت نداره
_جیران خواهش میکنم بشین
جیران سرش را به عالمت نهی تکانی داد رابرت گفت
_تو که نمیخوای بشینم و ببینم که با مرگ من توی یه کشور غریب ممکنه چه
اتفاقاتی برات بیفته
_قرار نیست بمیری
_اه جیران خواهش میکنم اونقدر بزرگ شدی که واقع بینانه دربار هاین موضوع
باهات حرف بزنم
اشک از گونه های جیران جاری شد رابرت که نمیتوانست دخترش را در این
وضعیت ببیند از جایش بلند شده و به او نزدیک شد
_جیران عزیزم مطمئنم که این بهترین راهه
جیران سرش را ملتمسانه تکان داد
_نه بابا…
_خواهش میکنم گوش کن خوشبختانه اونقدر پول داریم که بتونی با باهاش
خرج سفرو بدی و یا حتی در چند سال اینده بدون هیچ زحمت و کاری توی
خونه مادام لوییزا زندگی کنی اما فراموش نکن که دیگه خبری از ثروتی که تو
ایران داشتیم نیست .
دستی روی گونه ی دخترش کشید و اشک جاری شده از ان را پاک کرد
_اما یه دختر نمیتونه اینطوری به زندگی ادامه بده گفتن اینکه چرا اونقدر برام
سخته که نمیخوام ادامه بدم … مادام لوییزا شاید بهترین زنی باشه که تا به حال
دیدی ولی همخون تو نیست به عنوان دوست پدر مرحومت چه کاری میتونه
برات انجام بده … ازت میخوام بری پیش خانوادت کسانی که دوستت خواهند
داشت و کنت ادامزی که اموال تو رو به امانت گرفته
_اونا دیگه اموال ما نیستند
رابرت سرفه ای کرد جی نگران به پدرش خیره شد و او را روی صندلی نشاند
_اهمیتی … اهمیتی نمیدم که به خاطر یه قانون مسخره و نداشتن وارث پسر
اموال به اونا رسیده …
سرفه هایش ادامه داشت دستمالی از توی جیب کتش بیرون اورده و جلوی
دهانش گرفت
_به .. هر حال کنت ادامز هم با من موافقه و اجازه زندگی و اداره اموال رو بهت
میده تازمانی که بعد از ازدواجت بتونه به صورت قانونی بهت برشون گردونه .
دستمال را مچاله کرده و پایین اورد جیران مصمم به پدرش چشم دوخت ان
قدر مصمم بود که رابرت را به سکوت وا میداشت
_نه پدر … تو نمیمیری و من هم هیچ وقت بدون تو پامو تو انگلستان نمیذارم
این را گفته و از اتاق خارج شد رابرت رفتن دخترش را تماشا میکرد نگاهش
گرفته و غمیگین بود مچ دستش را باز کرده و به دستمال خونی در ان نگاه کرد
اهی از سره تاسف کشید نه تاسف از سره مریضی و یا حتی مرگ بلکه از سر
دختر سرکشی که بزودی او را در این دنیای بی رحم تنها میگذاشت چشمانش
را بسته و سرش را به صندلی تکیه داد چه کاری میتولنشت در این مدت محدود
انجام دهد !
***
تقریبا بعد از گذشت یک هفته از ان گفت و گوی پر تنش حال رابرت هر روز
بدتر و رو به وخامت رفته و جیران که با دیدن پدرش که روزی خرامان راه رفته
و در نظرش زمین ها را فتح میکرد هر روز افسرده تر
“دایه عزیزم خبر های بدی برایت دارم پدر به شدت مریض است ولی با اینکه
حتی دکتر ها هم از او قطع امید کردند من ناامید نشده و هنوز با امسد کامل
برای پرستاری از او به عمل میاورم اما این تمام ماجرا نیست اگر هر اتفاقی بیفتد
پدر از من خواسته که به انگلستان و پیش تنها خانواده باقی مانده خود برورم
کسانی که تا همین چند وقت پیش از وجود من اطالع نداشتم و همین کنت
ادامز مرد قابل اعتمادی که به گفته پدر از من مراقبت و پشتیبانی به عمل اورده
و اموال پدریم را در دست خود امانت دانسته و برایم نگه خواهد داشت با اینکه
پدرم و مادام لوییزا با ترغیب کامل به اینکه باید به عنوان تنها عضو خانواده
والتس به انجا رفته و اموالم را پس بگیرم با من حرف میزنند اما من از نقشه ان
ها کامال خبر داشته و اهمیتی به این موضوع نمیدهم دایه جانم بدان که حتی
اگر شده به ایران و خانه بر میگردم اما هیچگاه پایم را درون خاک زادگاه پدرم
نخواهم گذاشت همسنطور امیدوارم که تا زمان فرصت کافی برای راضی کردن
پدرم در انجام ندادن پدرم داشته باشم زیرا که هرچند به هیچ وجه تن به ان
نخواهم داد ولی نارضایتی او مرا به دشت می ازارد . جی . وی ”
اما افسوس که زمان چقدر در این مواقع سریع بی رحم و غریبانه میگذرد فرصت
ها تمام میشوند و عمر انسان ها مانند برگ درختان پاییزی تمام سشده و به
زمین میافتند چند روز بعد از ان نوشته رابرت فوت کرد و حاال این مادام لویییزا
بود که باید به اخرین قول های دوستش که روزی دیوانه باز در مهمانی های
فرانسوی و انگلیسی ارزوی دعوت کردن او تنها برای یک رقص را را در دل
داشت و هر شب و هر روز با فکر او سر به بالین میگذاشت عمل میکرد اولین
انها فرستادن اخرین نامه ی رابرت به خواهرش شارلوت جونز بود که به
درخواست او باید بعد از مرگش فرستاده میشد و از نوید امدن برادر زاده اش
جیران جورجیانا والتس را به انجا میداد و دوم راهی کردن این دختر سرکش به
انجا بود که به نظر میرسید در به جا اوردن قول دوم به مشکالت زیادی
برمیخورد
در هر صورت این تصمیم چه درست و چه غلط بر عهده جیران بود و ضرر ها در
صورت انجام ندادن ان پنج سال دیگر و درست زمانی که خیلی دیر شده بود
گردن او را میگرفت
ولی همانگونه که بسیاری از تصمیم ها از روی عصبانیت و ناراحتی گرفته
میشوند بعضی از ان هم ناگهانی ولی برخاسته از هفته ها و ماه ها فکر و بی
خوابی انجام میشوند.
***
)لندن . 119۲ ه . ش ، 1813 ب . م (
“دایه عزیزم انتونی ادامز یا بهتره بگم کنت انتونی ادامز مثل یک ادم رذله مثل
که نه اون دقیقا یک ادم رذله با اینکه هر لحظه ممکنه هر دختری گول ظاهر
مقتدرش رو بخوره ولی با نهایت گستاخی اون هم بعد از اینکه صریحا اعالم کرد
موضوع من رو به فراموشی سپرده گفت بهتره خودم برای مشکلم راه حلی پیدا
کنم ! اون هم فقط به خاطر اینکه من پایش را از عمد له کرده بودم که حتی اگر
زمان به عقب برگرده باز هم اینکارو با نهایت لذت لنجام میدم به من بگو که ایا
حق با من نبوده ؟؟؟؟!!!
جی . وی”
***
مهمانی عصرانه خانواده ادامز که توسط کنتس به صورت شخصی دقیقا چند روز
بعد از مهمانی سالیانه دوک برگذار میشد یکی از مهمانی هایی به حساب میاید
که هر کسی دلش میخواهد در ان حضور داشته باشد اما این امر امکان پذیر
نیست چون که کنتس مهمان هایش را با وسواس خاصی انتخاب میکند و جز
چهار و یا پنج نفر خانواده اصیل کسی را به خانه ی مجلل و باشکوهش که تنها
برای ییالقی برای ان خانواده با اصل و نصب به حساب میاید راه نمیدهد وشاید
دلیل برگذاری ان بالفاصله بعد از مهمانی دوک وجود خانواده های ثروتمند در
دوک نشین هست که هنوز برای برگشتن به لندن انجا را ترک نکرده بودند و اما
امسال به نظر میرسید که متاسفانه کنتس ناچار بود مهمان های ناخونده ای را
بپذیرد مهمان هایی که اگر همسرش در وصیت نامه ای که حاال تقریبا همه از
ان خبر داشتند اسم جیران جورجیانا والتس رو نیاورده و وارثش را مسئول
رسیدگی به او قرار نمیداد به هیچ عنوان حتی با وجود نسبت دور فامیلی الزم
نبود که وارد خانه او شوند ولی حاال مجبور بود حضور ان ها را نیز در بین مهمان
های به ظاهر دوست داشتنیش که بیشتر برای جلب نظر پسران مجردش دعوت
شده بودند تحمل کند
***
عمه شارلوت فریاد کنان گفت
_کتی زود باش مگه داری چیکار میکنی
جی چشمانش را با حالت عصبی روی هم گذاشت هیچوقت فکر نمیکرد صدای
عمه شارلوت در موقع داد ردن این همه گوش خراش باشد کتی سراسیمه در
حالی که کالهی که تازه ان را خریده بود بر سر داشت از پله ها پایین امد
_اومدم … اومدم
لیزا وارد اتاق شد
_خانم کالسکه حاضره
عمه شارلوت با حالت غضبناکی به سمت او برگشت
_اه لیزا هر پنج دقیقه یکبار میخوای اینو بگی
سپس به سمت دختر ها برگشته و گفت
_خب بذارید یه نگاهی بهتون بندازم
و سر تا پای انان را برسی کرد جیران که دیگر کالفه شده بود گفت
_خدای من عمه شارلوت بسه الزم نیست هر دفعه مثل یک کاال سر تا پامون رو
برسی کنی
و از خانه خارج شد
عمه شارلوت با تعجب به کتی نگاه کرد و سپس دنبال او به راه افتاد جی از در
خارج شده و به جان که اماده تر لز ان ها بیرون از در انتظار ان ها را میکشید
نگاه کرد
_ جان … ؟!
_جی چقدر امروز هوا خوبه اینطور نیست ؟
جی با تعجب گفت
_نمیدونستم تو هم قراره با ما بیای !
عمه شارلوت که به همراه کتی تازه رسیده بود هینی از سره تعجب و غضب کرد
و رو به کتی که با لبخند عاشقانه ای جان را میگریست نگاه کرد گفت
ببینم تو میخوای ابرومون رو ببری ..؟
_جان خنده ای کرد انگار اصال برای حرف های مادام جونز اهمیتی قائل نبود
کتبی با ناراحتی به سمت مادرش برگشت
_ مامان این چه حرفیه ممکنه جان رو ناراحت کنی … نکنه توقع داشتی که
بدون همراه به اونجا بریم
و سوار کالسکه شد عمه شارلوت با اعتراض او را دنیال میکرد
_من 17 ساله تمام به خاطره تو بدون همراه به همه جا نرفتم که تو االن اینو
بهم بگی و با یه حرکت ابرومو نابود کنی
_جی اهی کشید و به جان خیره شد جان گفت
_ببینم به همونی که من فکر میکنم فکر میکنی
_اگر منظورت اینه که کی قراره بحثاشون تموم میشه ، اره
جان خندید
_جورجیانای عزیز در تمام این مدت که باهاشون وقت گذروندم هیچوقت ندیدم
که این بحثا تموم شه
جی دستش را گرفته و با کمک او سوار کالسکه شد
_پس امیدوارم تا مقصد زنده بمونم
جان درست میگفت چون بحث ان ها در تمام راه ادامه داشت تا جایی که به
محض رسیدن به خانه ی کنتس جی با عجله دره کالسکه را باز کرده و برای
فرار از وضعیت موجود بدون کمک کسی از ان پایین پرید ، عمه شارلوت که
اصال متوجه گذر زمان نشده بود با حیرت به بیرون از کالسکه نگاهی کرده و
گفت
اه خدای من چقدر زود رسیدیم نکنه اونا منزلشون رو به ما نزدیک تر کردند
جی دوباره اهی از سره تاسف و اتالف وقت بیهوده کشیده و به راه افتاد
***
دوشیزه گرین با ناز و عشوه فراوان پشت پیانو نشسته و قطعه ی نسبتا سختی را
مینواخت همه مهمان ها به عالوه جیران ، کتی ، جان و عمه شارلوت دور یک
دیگر جمع شده و به موسیقی گوش میدادند هر چند که تضاهر به لذت بردن
میکردند اما درست بعد از اینکه دوشیزه گرین با ان صدای نازکش شروع به
خواندن کرد تضاهر کردن هم واقعا سخت به نظر میرسید ، دوشیزه گرین واقعا
استعداد زیادی در نواختن نداشت و حاال همخوانی او با موسیقی همه چیز را
بدتر میکرد و این موضوع برای جی از همه چیز ازاردهنده تر بود هیچکس به
اندازه او عاشق پیانو و نواختن نبوده و وقتی میدید کسی به این گونه مینوازد
احساس میکرد به سازه مورد عالقه اش توهین شده هرچند که وضعیت پیش
امده کمی خنده دار به نظر میرسید به انتونی که باال سر پیانو ایستاده بود و به
ظاهر از همراهی دوشیزه گرین که له اسصرار مادرش انجام شده بود لذت میبرد
نگاه کرد بیچاره کنت ! به نظر عذاب زیادی را متحمل میشد اما در هرصورت
مجبور به حفظ ظاهر بود حتی اگر اخم هایش همه چیز را لو میداد ! درواقه
شاید تنها افراد خندان در این جمع مادام گرین و کنتس ادامز بودند که شاید
بهتر بود برای جلب نظر پسرش به دوشیزه گرین پیشنهاد به نمایش گذاشتن
هنری به جز نواختن را میداد ! در هر صورت شاید دوشیزه گیرین در موسیقی
استعداد زیادی نداشت اما مسلما میتوانست در هنر های دیگری مانند تقاشی
بیشتر خودش را نشان داده و مرود تشویق قرار بگیرد . جی که تمام این فکر ها
را سر میگذراند به کاترین نگاهی انداخته و چیزی در گوشش گفت که کتی
بیچاره را وادار به خنده ریزی کرد ، سم که متوجه حاالت ان ها شده بود کمی
خم شد و پشت سر جی زمزمه کنان گفت
_واقعا دلم برای انتونی میسوزه که مجبوره به خاطر حرف مادرم همچین کاره
ماللت انگیزی رو انجام بده
جی لبخندی زد
_به نظر خوشحال نمیاد
_ابدا … معلومه که خوشحال نیست فقط داره حفظ ظاهر میکنه
جی دوباره به انتونی نگاهی انداخت خیلی جدی و اخمو به نظر رسیده و به رو به
رویش خیره شده بود سم دوباره گفت
_شما پیانو مینوازید دوشیزه والتس ؟
_بله اقا ولی خیلی کم
دروغ بزرگی بود چون در فرانسه به اصرار مادام لوییزا روزی بیشتر از چهار
ساعت پیانو مینواخت و با وجود اینکه بسیار حرفه ای شده بود باز هم از نظر او
قهار و ماهر محسوب نمیشد ، سم گفت
_ولی مطمئنن خیلی بهتر از دوشیزه گرین اینکارو انجام میدید
_از اینکه از خودم تعریف کنم خوشم نمیاد …
کنتس به سمت پسرش اشاره ای کرد سم بحث را تمام کرده و صاف ایستاد
موسیقی به پایانش نزدیک میشد و باالخره صدای یک نت ها که وضوح مشخص
بود جی را به خنده وا داشته و باعث شد پوزخندی بزند بالفاصله نگاه های افراد
حاضر مخصوصا انتونی را به خود جلب کرد واقعا کار ناپسندی بود ! سرش را
پابین انداخت اما مادام گرین که بسیار از تمسخر دخترش عصبانی شده بود
گفت
_دوشیزه والتس اینطور که شنیدم شما در کشوری به اسم ایران به دنیا اومدید
… درسته ؟
دوشیزه گرین موسیقی را قطع کرد و مانند بقیه به جی خیره شد جیران سرش
را باال گرفت و با لبخند گفت
_بله خانم چهارده سال اول و بهترین زندگیمو در اونجا گذروندم
_حتما اینکه با اینکه دوشیزه حوانی هستید نتونستید از امکانات و کماالتی که
در اینجا برای دوشیزگان وجود داره استفاده کنید رنجور هستید
_نخ ابدا … چون همیشه از همه چیز بهترینش رو در اختیار داشتم
_فکر نمیکنم که اشنایی کاملی با سازه پیانو داشته باشید الیزابت من از کودکی
اموزش دیده و همونطور که میبینید به کمال رسیده شاید اگر شما هم از امروز
شروع کنید بتونید در سی سالگی خوب بنوازید
انتونی اهی کوتاه و ریزی کشید و سرش را پایین انداخت
)به کمال رسیده ….!!! عالیه ، پس خوشبحال من !(
جی که بیشتر از اینکه به حرفای مادام گرین توجه کند تغییر حاالت انتونی را
زیر نظر داشت گفت
_حتما سعیم رو میکنم خانم
_باید بگم که دوشیزه والتس در پیانو نواختن بسیار قهار هستن بانوی من
از تعجب ابروهایش را باال برده و به سم که بی دلبل به دفاع از او می پرداخت
نگاه کرد البته که مسلما قصدی به جز جواب دادن و مسخره کردن مادام و
دوشیزه گرین ، ان هم نه به خاطر هیچگونه خصومتی بلکه تنها برای جلب نظر
دیگران و سرگرم کردن خودش در این کار دیده نمیشد و البته که در این کار
هم موفق شده بود . مادام گرین با لحن تمسخر امیزی گفت
_اوه واقعا اینطوریه … پس چرا برامون قطعه ای نمینوازید ؟
سم قدمی به سمت جی برداشت
_در واقع االن داشتیم در همبن مورد حرف میزدیم …. البته اگر دوشیزه والتس
افتخار بدن همراهیشون کنم
و دستش را جلوی جی دراز کرد
جی با لبخند دست او را گرفت و از روی مبل بلند شد دوشیزه گرین که به
خاطر قطع شدن نواختنش توسط مادر خشمگین شده بود با بی اعتنایی از پشت
پیانو بلند شد و بالفاصله بعد از ان انتونی که باالخره فرصتی برای نشستن و
ارامش دادن به اعصابش پیدا کرده بود به سمت مبل کنار پنجره رفت . جی
پشت پیانو نشست و سخت ترین ترانه ای را که اموخته بود انتخاب و شروع به
نواختن کرد همه با تعجب به او نگاه میکردند حتی کنتس نیز توقع همچین
مهارتی را نداشت عمه شارلوت که چهره غرور امیزی به خود گرفته بود به همراه
کتی لبخند میزد انتونی به انگشتانش که اینقدر ماهرانه و ظریف روی دکمه های
پیانو باال و پایین میرفتند نگاه میکرد جدا که بعد از ان اتالف وقت بیهوده گوش
کردن به به چنین موسیقی دلپذیر بود در دلش او را تحسین میکرد . جی
موسیقی را پایان داد و در حالی که به مادام گیرین که دیگر ساکت شده بود نگاه
میکرد با تشویق حضار روبه رو شد و لبخند دل پذیری زد از خودش احساس
رضایت میکرد که ناگهان جان گفت
_حاال بهتره یه موسیقی شاد بزنی بهتره بک ذره این جمع رو به جنب و جوش
در بیاریم
کنتس خیره به او نگاه کرد اما هنگامی که پسرش سم حرف او را تصدیق کرد
دیگر چاره ای جز سکوت نداشت
_درسته دوشیزه جی لطفا یه موسیقی شاد بزنید باید برقصیم …
جی خنده ای کرد و دوباره شروع به نواختن نمود جان به سرعت بلند شد و
دست خود را برای دعوت به رقص برای کتی دراز کرد و دیری نپایید که بقیه
جمع نیز به همراه سم و حتی خواهر دوشیزه گرین ان ها را همراهی میکردند و
شاید تنها کنت بود که در حالی که نوشیدنیش را سر میکشید با غرور تمام و
جدیت خالص روی مبل کنار پنجره نشسته و با دقت به نواختن جی نگاه میکرد
.
***
بعد از خوردن عصرانه ای مفصل که با وسواس خالص توسط کنتش تدارک دیده
شده بود مرد ها برای شکار پرنده و خانم ها برای قدم زدن و یا دیدن گل های
تازه رشد کرده باغ ادامز ها به باغ رفتند عده ی کمی نیز در کتابخانه پراکنده
شده بودند . جی از راهرو گذشته و از پنجره بزرگ ان به بیرون نگاه کرد کتی
مثل همیشه خوشحال و خندان در حال گوش دادن به الف زدن های نامزد
نسبتا بی پولش جان به سر میبرد جی با لبخندی که بیشتر تمسخر امیز به نظر
میرسید سرش را به حالت تاسف تکان داد برایش عجیب بود که کاترین بدون
اینکه حتی از او نیز بخواهد برای قدم زدن در باغ ان ها را همراهی کند تنها
دنبال جان راه افتاده و توجهی به او نمیکرد وافعا که دل و پشمش بدجور اسیر
ان مرد بود . دستکش هایش را پوشید و به راه افتاد که صدای سم او را متوقف
کرد
_اه دوشیزه والتس معلوم هست شما کجایید
_برگشت و به سم که مثل همیشه شاد و شنگول به نظر میرسید نگاه کرد
داشتم برای قدم زدن به باغ میرفتم …. باید بگم شما وافعا باغ زیبایی دارید که
ادم رو بداب تماشا کردن گل هاش وسوسه میکنه
سم دست هایش را به هم مالید و حرف او را تایید کرد
_ بله بیشتر خانم ها ازش لذت میبرن یادم باشه که از این نکته هم به نفع
خودم استفاده کنم
جی چهره نگرانی به خود گرفت باورش نمیشد که او از هر فرصتی برای افزودن
به علم خود ان هم با هدف بردن دل خانم هایی که حتی قصد ازدواج با ان ها را
نداشت استفاده کند البته که به جز اتالف وقت چند روزه با انان هدف دیگری
نداشت اما هیچگاه تا حد زیادی پیش نرفته و به گونه ای که انگار شرافتش مانع
ان باشد باعث ننگ هیچ کدام از ان ها هم نمیشد ، سم گلویی صاف کرد
_ببینم دوشیزه والتس موفق شدید که درباره اموالتون با برادرم صحبت کنید؟
_بله اقا باید ولی باید بگم که خیلی موفقیت امیز نبود
سم چهره اش را در هم برد
_برام عجیبه انتونی معموال نمیذاره خانمی ازش ناراضی باشه
جی در حالی که با تعجب به سم مینگریست گفت
_ولی باید بگم ایشون با من رفتار خیلی بدی داشتند و به خاطر زن بودنم منو
الیق بدست اوردن اموال پدریم ندونستم
ناگهان سم دهانش را باز کرده و حیرت زده به گونه ای که جی فکر میکرد چقدر
با این چهره احمقانه به نظر میرسد به او خیره شد واقعا حرفی که او زد ان قدر
ها هم تعجب اور نبود ، سم گفت
_بعنی مثل یک ادم رذل ؟!
جی در حالی که چشمانش را ریز میکرد لبخند موذیانه ای زد
_بله … دقیقا مثل یک ادم …
اما نه نگاه سم به روی او نبود بلکه به فرد پشت سرش بود و این را موقعی
فهمید که خود را در سایه ان فرد احساس کرد به ناگاه برگشت انتونی ان قدر از
پشت سر نزدیک او شده بود که کمی به او برخورد کرد با ترس دستش را روی
سینه اش گذاشت و چند قدم عقب رفت انتونی حرف نیمه تمام او را کامل کرد
_رذل ….
جی که اصال انتظار او را نداشت به سم در حالی که دست به سینه ایستاده و
سعی میکرد جلوی خنده خود را بگیرد که البته ناموفق هم به نظر میرسید نگاه
غضبناکی انداخت ، دوباره به سمت انتونی برگشت و بعد ار جمع کردن جرئت
ریخته اش گفت
_ج… جناب کنت … شما اینجا بودین
انتونی در حالی که اخمی بر صورتش ظاهر شده بود ، بدون هیچ حرکتی دیگری
در حاالت صورتش گفت
_بله تمام مدت
و سپس به برادرش نگاه تهدید امیزی انداخت کامال مشخص بود که سم ان
دختر را به رذل خواندن و بدگویی به انتونی ترغیب میکرد . سم که خوب متوجه
نگاه تهدید امیز برادرش شده بود بدون توجه به ان و بدون اینکه تغییری در
حاالت خود به وجود اورد گفت
_نگاه کن انتونی ، به نظر دوشیزه والتس اولین بانویی به حساب میاد که از تو
ناخشنوده
انتونی دوباره به جیران که کمی رنگ پریده به نظر میرسید نگاه کرد ، از اینکه
میان دو برادر گیر افتاده بود احساس خوبی نداشت اما به خوبی سعی میکرد این
حالت نا امنی را در خود مخفی نگه دارد . انتونی گفت
_اوه… جدا ….!
جی سرش را پایین انداخت و به ارامی گفت
_بله اقا..
انتونی لبخند ناپیدایی زد
_ببینم دوشیزه والتس شما راه حلی برای انتقال اموال به خودتون پیدا کردید …
چون من مشتاقانه منتطرم
جی سرش را باال گرفت از اینکه انتونی او را به حالت ارباب گونه ای خطاب
میکرد خشمگین شده بود ، مصمم گفت
_فکر نمیکنم این وظیفه من باشه مگر اینکه جناب کنت بخوان وظیفشون رو
شونه کسه دیگه بذارن
انتونی نفس عمیقی کشید و در حالی که نگاهش را از جی منحرف میکرد گفت
_ابدا .. باید بگم که من هنوز سر پیشنهاد هایی که دادم هستم
جی پوزخندی زد به نظرش این رفتارانتونی به جز بی ارزش نشان دادن اموال و
همینطور کم اهمیت نشان دادن انجام این دسته از مسائل پیش پا افتاده برای
یک کنت دلیل دیگری نداشت
_بله منظور شما دادن اموال من به عنوان جهزیست… که این موضوع تنها باعث
میشه که بزودی دورم پر از ادمایی بشه که برای همین جهزیه تملقم رو بگن و
چه بسا خواستگاری کنن و شاید هیچوقت نتونم طعم یک عشق واقعی رو
بچشم
انتونی با تعحب در حالی که چینی به پیشانیش داده بود به او نگاه میکرد
ببینم بانوی من از من میخواید قانون انگلستان رو تغییر بدم ، خب همین االنم
مجبور شدم اینکارو انجام بدم
جی اهی کشید و برگشت سم هنوز انجا ایستاده بود و به مکالمه جذاب ان ها
گوش میکرد اما با نگاه جیران که خشمگین و هر لحظه اماده منفجر شدن بود
نظرش برای ماندن تغییر کرده و گفت
_به نظر میرسه باید برم مهمون ها رو همراهی کنم به هر حال تو که هوای
دوشیزه والتس رو داری انتونی اینطور نیست …؟
و در حالی که لبخند پیروزمندانه ای از این که دوباره برادرش را به دردسر
انداخته میزد از ان ها دور شد .
جی بدون توجه به او در حالی که غرق در افکارش بود ابتدا دو قدم به سمت
اتاق برداشته و سپس دوباره به سمتش برگشت و در حالی که دست به سینه
ایستاده بود و مطمئن به نظر میرسید گفت
_من میدونم که باید چیکار کنیم
انتونی ابرویش را باال داد
_جدا …؟!
جی دوباره یک قدم به او نزدیک شد
شما تمام اموال من رو روی کاغذ به نام من میکنید و بعد مهر و امضای
مخصوصتون رو پایینش میزنید …
_اوه واقعا که چه فکر فوقالعاده ای
لحنش تمسخر امیز بود جی گفت
_بله و با اینکار دیگه نیازی نیست که چیزی رو به چه به ثورت کاال چه پول نقد
به عنوان جهزیه برام نگهدارید پون ترجیح میدم خودم مسئول اموالم باشم
انتونی خنده ای کرد و سرش را تکانی داد
_و چه کسی مسئول اداره زمین های شما خواهد بود
_خوده من جناب کنت
_و شما فکر میکنید که توانایی بازم برای اداره یک زمین رو دارید ؟!
جی شانه ای باال انداخت
_اگر شما میتونید فکر نمیکنم که من نتونم
سپس دستش را به سمت چانه اش برده و متفکرانه در حالی که قصد تمسخر او
انتونی را داشت ادامه داد
مگر…این که فکر کنید به عنوان یک زن توانایبش رو ندارم
انتونی به سمت او خم شد
_شاید بهتر باشه که کمتر در مرود این مسائل جبهه بگیرید
جی قدم دیگری به سمتش برداشت حاال دیگر چند سانتی متر ببشتر با یک
دیگر فاصله نداشتند که همین رفتارش انتونی را بسیار متعجب میکرد
_هر کاری که الزم بدونم انجام میدم جناب کنت
_از االن میتونم از بین رفتن زمین هاتونو ببینم
جی لبخند تمسخر امیزی زد اما وقتی که انتونی مچ دستانش را گرفت لبخندش
محو شد ، اعتراص امیز گفت
_جناب کنت ؟ !
انتونی لبخند شرورانه ای زد
با من بیاید بانوی من میخوام زمین هاتونو قبل از نابودی نشونتون بدم
این را گفت و او را به سمت در کشانید انقدر مصمم بود که جی فکر میکرد اگر
مقاومتی نشان دهد شاید او را کول کرده و به اصطبل ببرد! وارد اصطبل شدند
انتونی اسب خودش را برداشته و رو به او جی گفت
_هر کدوم رو که میخوای بردار
به اسب ها اشاره کرد
جی نفس عمیقی کشید از اینکه انتونی او را بدون مقدمه و حتی بدون اینکه
اطالعی به عمه شارلوت بدهد به سمت زمین های پدریش میبرد کمی نگران بود
به سمت اسب قهوه ای رنگی رفت و در حالی که ان را نوازش میکرد گفت
_فکر نمیکنم قبل از اطالع دادن به مادام حونز بتونید منو حایی ببرید
_انتونی در حالی که لبخند رضایت مندی روی صورتش بود و افسار اسبش را
میکشید و به سمت بیرون مییرد گفت
_باید بگم که طبق گفته پدر شما و وصیت نامش در حال حاضر من پشتیبانی از
شما رو به عهده دارم تا جایی که حتی مادام حونز هم اگر بخواد شما رو جایی
ببره باید از من اجازه بگیره
_جی با چهره ای در هم او را نگاه کرد از اینکه انتونی خود دا مسئول همه چیز
او میدانست احساس بدی داشت انگار هر وقت له نفعش بود مسیول همه پیز و
در غیر اینصورت مسئولیت هیچ پیزی را به عهده نداشت افسار اسب را کشید و
به همراه او از در پشتی اصطبل خارج شد ….
***
انتونی جلوتر میرفت و او را هر کجا که میخواست میکشاند سرعت زیادی
داشتند که شاید انتونی این کار را از عمد و برای اینکه باالخره جی احساس
ناتوانی کند انجام میداد تمام طول راه به سکوت گذشت تا بعد از گذشتن از
میان جنگل و چند راه مینبر باالخره به زمین های بزرگ خانواده ادامز رسیدند
انتونی سرعتش را کم کرد جی کنارش ایستاد و در حالی که از شدت اسب
سواری نفس نفس میزد به زمین های پر بار رو به رویش اشاره کرد
_این ها زمین های ماست
انتونی در حالی که با غرور به زمین های خانوادگیش نگاه میکرد گفت
_این ها زمین های خانواده ادامزه دوشیزه والتس
جی به او نگاه کرد در نظرش واقعا غروره بیجایی بود تا جایی که جی احساس
کرد او خودش به تنهایی تمام زمین هارا شخم زده یا هر ساله درختان را ابیاری
میکند در حالی که از نظر جی او تنها فرد خوش شانسی بود که از بخت خوب
بدون هیچ زحمتی این زمین ها را به ارث برده و صاحب شده بود ، گلویی از
روی جلب کردن توجه انتکنی که هنوز در حال برسی زمین هایش بود صاف
کرده و گفت
_میتونم بپرسم زمین های خانواده والتس کجاست
انتونی اسبش را به ارامی حرکت داد
_دنبال بیاید دوشیزه والتس
و بعد سرعتش را زیاد کرد
بعد از گذشتن از طول زمین که مقدار بسیار زیاد و قابل توجهی به حساب میامد
و یک دو راهی کوتاه له حصار دیگری که ان طرف جاده قرار داشت رسیدند
دوباره زمین پر بار دیگری مانند زمین خانواده ادامز به چشم میخورد انتونی
مقداری از طول ان را با اسب پیموده و باالخره ایستاد ، به جی که حیرت زده در
حالی که با دستش لبه کالهش را گرفته بود نگاه کرد و گفت
_و این هم زمین های خانواده والتس
از اسبش پیاده شد جی هنوز با حیرت به زمین ها نگاه میکرد بدون شک او
هیچکاری تا ان زمان برای ان ها انجام نداده بود حتی اولین باری بود که ان ها
را میدید اما دیدن این سرسبزی و این پر باری او را به وجد میاورد و شاید به
خاطر همین بود که ان لحظه میتوانست حس انتونی را از اینکه با غرور به زمین
هایش نگاه میکرد درک کند به کمک انتونی از اسب پیاده شد
_اه خدای من خیلی زیباست … و خیلی بزرگ
_بله همینطوره ..
انتونی دستش را روی حصار های دور ان گذاشت و در حالی که به قسمت های
مختلف ان اشاره میکرد در مورد اینکه در هر بخش چه چیزی کاشته شده را
برای جی شرح میداد طول و عرض این زمین ها با زمین های خانواده ادامز
برابری میکرد و هر دوی انان هدایایی از طرف خاندان سلطنتی بودند که در یک
زمان به هر دو کنت که در واقع پدر بزرگ های انان به حساب میامدند داده شده
بود انتونی اضافه کرد که عالوه بر این ها چند تکه زمین دیگر نیز قسمت شمالی
دوک نشین وجود دارد که متعلق به انهاست و همینطور یک زمین نسبتا کوچک
در لندن اما خود کنت نشین خانواده والتس به همراه دیگر اموال بعد از فوت
کنت مرحوم پدر بزرگ جیران و مهاجرت پدرش ضبط شده بودند وگرنه عالوه
بر تمامی ان ها تا حاال ثروتی به گزافی خانواده ادامز برای ان ها وجود داشت
جی تقریبا در جریان اتفاق ها قرار داشت ولی وقنی انتونی انقدر ریزبین و با
دقت درباره مسایل زمین و مزرعه صحبت میکرد واقعا متعجب میشد چرا یک
کنت باید به همچین مسایل ناچیززی درباره زمین داری اهمیتی بدهد حتی در
کنت نشین هم باید کسانی گماشده شده برای رسیدگی به اینجور مسایل وجود
داشته باشد که او بتواند تنها بنشیند و از ریاستش لذت ببرد در فکر بود که
صدای مردی حواسش را پرت کرد به سمت عقب برگشت مردی با هیکل نسبتا
درشت و قد متوسطی در حالی که لباس هایی که معلوم از کار در مزرعه کثیف
شده بود و کاله افتاب گیزی نیز بر سر داشت به ان ها نزدیک شده و احترام
گذاشت
_اه جناب کنت شما برگشتید … چقدر خوشحالم
انتونی لبخند گرمی زد و دستی به شانه اش گذاشت
_الفرد …بگو ببینم وضعیت زمین ها چطوره
مرد در حالی که از شدت افتابی که مستقیم به چشمانش میتابید ان ها را ریز
کرده بود گفت
_عالیه سرورم از این که معوقه هارو پرداخت کردید ممنونم بعد از مرگ پدرتون
همه نگران اونا بودن
چرا باید نگران باشید وقتی قبل از اون هم خودم مسئول پرداخت اون ها بودم
الفرد خنده ای سر داد
_بله سرورم
_هر مشکلی پیش اومد سریع به خودم اطالع بده
الفرد لبخندی زد
_ممنونم جناب لرد
جیران پوزخندی در دل زد کامال مشخص بود که انتونی با ان جذبه و نگاهش به
خود میبالد انتونی که متوجه نگاه تمسخر امیز او شده بود گفت
_ببینم اتفاقی افتاده دوشیزه والتس
_نه به هیچ وجه اقا
_خوبه پس شاید وقتش باشه بریم دام ها رو ببینیم
_با کمال میل
_خوبه الفرد هم به ما ملحق میشه
الفرد در حالی که ترس و نگرانی در صورتش پیدا شده بود گقت
_حتما جناب لرد
انتونی گفت
_ببینم مشکلی هست
_نه به هیچ وجه
جی با شک و تردید به ان ها چشم دوخت به نظر میرسید که الفرد مسئله ای را
از چشم او دور نگه داشته و همین نوضوع دلیل نگرانیش بود سوار اسب شده و
بعد از گذشتن مسیر نه چندان زیادی در طول زمین و گذشتن مزرعه های سبز
به مکان دام ها رسیدند چشمان انتونی از تعجب گشاد شد جی به او و سپس به
گله نگاه کرد اکثر ان ها با حال نذاری روی زمین افتاده و در حال مردن به نظر
میرسیدند انتونی به سرعت از اسبش پیاده شدنه و به سمت ان ها رفت الفرد با
اضطراب و نگرانی زیاد ارباب خود را دنبال کرده و به سمت پسر کارگری که با
وسیله ی لوله مانندی در دست وحشت زده به حیوان بیچاره خیره شده بود و با
تندی گفت
_ببینم مگه نگفتم کارو تموم کرد
انتونی با جدیت گفت
_ببینم معلوم هست اینجا چه خبره
الفرد سر خود را به سمت او برگرداند واقعا شرمنده به نظر میرسید
_اون ها حصار رو خراب کردن و شبدر های تازه خوردن باعث شده معدشون باد
کنه
جیران از اسبش پیاده شده و قدم به قدم به ان ها نزدیک میشد
انتوی اخمی به سمت الفرد با ان کارگر کرده و به سرعت وسیله فلزی را از
دستش گرفته به دام نزدیک شده و محکم وسیله فلزی را به درون پهلوی دام
کوبید جیران اهی کشید و در حالی که دستش را روی دهانش گذاشته بود
سرش را برگرداند اما اثری از خون نبود تنها بادی بود که از ان سوراخ ایجاد شده
خارج میشد انتونی بلند شده و به سمت دام بعدی رفت
_باورم نمیشه که تو و اون کارگرت بعد از این همه سال نمیتونید این کارو انجام
بدید
الفرد با شرمساری سرش را پایین انداخت جیران که هنوز تپس قلبش را از اتفاق
چند لحظه پیش که فکر میکرد انتونی قصد کشتن ان حیوان را دارد حس
میکرد به او نزدیک شد انتونی این کار را روی دام دیگر هم انجام داد و به چهره
سوال برانگیز جیران خیره شد
_شبدر های تازه باعث میشه که معدشون باد کنه …
از جایش بلند شد و میله فلزی را جلو اورد
_باید با این وسیله پهلوشونو سوراخ کنیم تا باد خارج شه یه سوزن توی میله
قرار داره
با دقت اجزای مختلف وسیله را به جیران نشان میداد
_اگر اشتباه بزنی حیوون میمیره …
وسیله را جلوتر گرفت
_میخوای امتحان کنی ؟!
جی سرش را به عالمت نهی تکان داد
_فکر نمیکنم
انتونی لبخند شیطنت امیزی زد و در حالی که دست او را گرفته بود به سمت
دام دیگری حرکت کرد جی اعتراض امیز گفت
_فکر نمیکنم که بخوام
_هیشششش…
سکوت کرد انتونی به ارامی پشت سرش قرارگرفته و وسیله را به دستش داد
جیران با ترس به دام نزدیک شده و کنارش نشست انتونی دستش را گرفته و ان
را هدایت میکرد و بعد از پیدا کردن نقطه درست دست جی را گرفته و به نقطه
مورد نظر کوبید باد از بدن دام خارج میشه جی نفی نفی زنان برگشته و به
انتونی که دقیقا پشت سرش به او چشبیده و دستش را نگه داشته بود نگاه کرد
انتونی لبخندی زد
_برای بار اول بد نبود … ولی لطفا هیچ وقت تنهایی انجامش نده
لحنش کمی طعنه امیز به نظر میرسید جیران را کمی عصبانی میکرد چرا در
صورتی که نمیخواست ان کار را انجام دهد به این کار مجبورش کرده و حاال به
او طعنه میزد واقعا که حرکت غیر نجیبانه و در عین حال شریفانه ای بود !
بعد از بر طرف کردن مشکل به همراه جی در اطراف زمین ها قدم میزدند جی
زیر چشمی به او نگاهی انداخت استین های پیرهنش را باال زده بود میتوانست
عضالنش را در زیر پیرهن نازک سفید احساس کند بی شک زیر این پیرهن باید
مرد تنومندی وجود داشته باشد. از این تفکرات خنده اش گرفته بود انتونی که
متوجه خنده اش شده بود گفت
_امیدارم به خاطر اینکه من رو در اون حالت پیش گاو ها دیدن نخندید دوشیزه
والتس
_ ابدا سرورم اتفاقا داشتم فکر میکردم که چطور مردی مثل شما که حاال یه
کنت به حساب میاد چطور همچین تجربه هایی داره … باید بگم اگر نمیدونستم
فکر میکردم که شما پسر یک کشاورز با تجربه اید
انتونی در حالی که به رو به رویش خیره شده بود لبخندی زد
_برای اداره کردن زمین های بزرگ همچین تجربه هایی الزمه ….. به خاطرم
میاد که وقتی 13 سالم بود پدرم من رو به مدت یک سال برای کار توی یکی از
مزرعه های کنت نشین فرستاد
جی چینی به پیشانیش انداخت انتونی ادامه داد
_اون اعتقاد داشت که برای اداره کردن یک زمین باید بتونی مثل یه کارگر اونجا
کار کنی
_پس حتما این تجربه هم اونجا بدست اوردید درسته؟
انتونی ایستاده و به سمت او برگشت
_دقیقا….
جی نفسه عمیقی کشید
_ممنونم که این تجربیات رو در اختیارم میذارید برای اداره کردن زمین هام
بهشون احتیاج دارم
اخم های انتونی در هم رفت اصال فکر نمیکرد بعد از مشاهده ان اتفاق هنوز برای
این کار مصمم باشد
_یعنی شما فکر میکنید میتونید از پسش بر بیاید؟!
جی چینی به لبانش داده و کمی شانه هایش را به سمت باال متمایل کرد
_همم … اگر شما تونستید دلیلی نمیبینم که من نتونم
انتونی پوزخندی زد و سرش را تکانی داد
_دوشیزه والتس فکر نمیکنم که شما بخواید زمین های پدریتون رو نابود کنید
جی اخمی کرد
_اه خدای من یعنی شما فکر میکنید اگر در دست اداره شما باشه سالم میمونه
و اگر من ادارش کنم نابود میشه
انتونی با حالت شرورانه ای سرش را به عالمت تایید تکان داد
_دقیقا …. حاال به من بگید که اگر همچین اتفاقی میفتاد و اداره این مزرعه
بدست شما میبود چه دستوری میدادید
جی با عصبانیت لبانش را به یکدیگر فشرد ،انتونی به گونه ای که مصر برای
شنیدن جوابش بود به او نگاه میکرد ،جی که به هیچ وجه نمیخواست در مقابل
او احساس ضعف از خود نشان دهد خیلی زود کنترلش را به دست گرفته و گفت
_بشه حق با شماست … شما گفتید که این تجربیات رو با یکسال کار کردن در
مزرعه بدست اوردید درسته؟
انتونی اهی کشید اهی که به وضوح نشان میداد از مکالمه با جی خسته شده اگر
چه تنها به ان تظاهر میکرد و تا ان زمان از کمتر مکالمه ای با یک زن به اندازه
جی لذت برده بود ، حرف هایش عجیب بودند کامال مشخص بود که تجربیات
یک مدیر در عرض یکسال بدست نمیاید و زملن زیادی برای ان الزم بود و البته
که جیران از این موضوع اگاهی داشت اما میخواست به هر نحوی این مکالمه را
به نفع خود تمام کند انتونی جواب داد
_درسته
_خوبه پس اگر من هم یکسال در مزرعه پدرم به عنوان یک کارگر ساده کار
کنم نباید مشکلی برای اداره کردن زمین های پدرم داشته باشم درسته؟
از حرف او شوکه شد یک دختر به او پیشنهاد کار در مزرعه را داده بود! دختری
که نه تنها در تمام زندگی در ناز و نعمت فراوان بوده بلکه شاید سخت ترین
کاری که تا ان زمان متحمل شده بود پیانو زدن و یا در نهابت اسب سواری بود !
اگر چه هیچگاه به هیچ دختری اجازه کار در مزرعه را نمیداد ، زیرا که در
نظرش زنان موجودات ظریفی بودند که باید با لطافت با ان ها برخورد شده و کار
در مزرعه کامال بر خالف ان محسوب میشد اما معامله با دوشیزه سرکشی که
مسئولیتش را بر عهده داشت میتوانست چیزه جالبی به حساب بیاید یک
سرگرمی موقت! مخصوصا اینکه میدانست مطمئنن تنها بعد از یکروز از این
معامله پشیمان خواهد شد البته اگر حتی میتوانست روز اول را تحمل کند ، با
خنده در حالی که کامال از خود مطمئن به نظر میرسید گفت
دوشیزه والتس اگر شما تنها 1۰ روز در مزرعه پدریتون به عنوان یک کارگر
ساده کار کردید من تمام امولتون رو به هر شکلی که بخواید به نامتون زده و در
اختیارتون میذارم
جی لبخند رضایت بخشی زد
)ده روز! حتما فکر کرده که حتی بک روز هم از پسش بر نمیام حتی اگر توی
این راه بمیرم هم باید انجامش بدم کنت نفرت انگیز!(
دستش را برای بستن معامله جلوی انتونی دراز کرد انتونی ابتدا در سکوت به
این حرکتش خیره ماند تا قبل از این تنها با مرد ها برای بستن معامله دست
میداد و حاال دست دوشیزه والتس را پیش روی خود می دید دستش را دراز کرد
و دست محکمی با او داد جی گفت
_پس تا فردا …
و به سمت اسبش برگشت .
***
کتی که در حال خواندن کتاب جدیدش بود با شنیدن صدای اسب به سمت
پنجره دوید هوا تقریبا تاریک شده بود کتی فریاد کنان گفت
_مامان جی برگشته …
عمه شارلوت بدو کنان روی مبل پرید و در حالی که با دو زانو روی ان قرار
داشت جی را که از اسبش پیاده میشد از بیرون پنجره رصد کرد کتی
با تعجب به مادرش نگاه کرد
_ببینم اون یکی از اسب های خانواده ادامز نیست؟
عمه شارلوت از روی مبل پایین پرید و در حالی که دستانش را به یک دیگر
میمالید گفت
_حتما همینطوره باید امیدوار باشیم اونو به یه جایی برده باشه و ازش
خاستگاری کرده باشه اینجوری اصال دیگه نیازی نیست دنبال اموال و اینا باشیم
همه چیز متعلق به ما میشی
کتی هاج و واج به مادرش خیره شده بود واقعا که مادام جونز درمورد این دسته
از مسائل به خیالبافی شهرت داشت
_مامان چی داری میگی اونا تازه دو دفعست که همدیگرو دیدن و اینکه انگار
اصال حواست نیست داری درباره کی حرف میزنی ، انتونی ادامز حتی اگر خودش
هم بخواد مادرش اجازه نمیده که با یک دختر روستایی ازدواج کنه
_داری میگی روستایی اما جیران که رو…
جی وارد اتاق اصلی شی و با لبخند بشاشی در حالی که دستکش هایش را در
میاورد گفت
_سالم به همگی
عمه شارلوت که حرفش را فراموش کرده بود دست به سینه با حالتی که انگار
اماده بازخواست کردن میشد ایستاد ، کتی گفت
_ببینم کجا بودی ما خیلی نگرانت شدیم حتی تا جایی که مامان میخواست
همونجا منتطرت بمونه ، من و جان بزور برش گردوندیم
جی به سمت عمه اش برگشت
_اوه واقعا … !؟ اما نیازی به نگرانی نبود
سپس کالهش را دراورده و به همراه دستکشهایش روی میز میگذاشت ادامه داد
_من و جناب کنت فقط یه سری به زمین های پدریمون زدیم
عمه شارلوت که از رفتاربه ظاهر خوشحال و ارام او کمی متعجب شده بود
چشمانش را ریز کرده و گفت
_ببینم تمام این مدت با کنت تنها بودی؟
_تنها که نه …
جیران کش و قوسی به بدنش داد مدت زیادی بود که اسب سواری نکرده و این
مسئله باعث شده با اسب سواری ان روز کمی احساس کوفتگی کند
_باید بگم که تمام افراد و کارگران مزرعه هم بودم
این را گفت و با لبخند گرمی به سمت اتاق خوابش در طبقه به راه افتاد کتی
گفت
_هی شام حاصره نمیخوای…؟
در حالی که از پله ها باالمیرفت پاسخ داد
_ نه به اندازه کافی از عصرونه کنتس خوردم و تازه فردا کلی کار دارم که باید
انجام بدم میرم بخوابم
کتی به مادرش نگاهی انداخت عمه شارلوت که هنوز با حالت مشکوکی جی را با
نگاهش دنبال میکرد
_ببینم به نظرت یه خورده عجیب به نظر نمیرسه …؟
کتی پلکی زد
منظورت چیه مامان؟!
_اخه احساس خستگی میکنه چرا باید بعد از یه گشت و گذار معمولی با کنت
احساس کوفتگی و خستگی بکنه
کتی متعجب به مادرش نگاه کرد
_خب که چی شاید زیاد راه رفتن
یا شاید هم …
حرفش را متوقف کرده و نگاهه بی خیالی به دخترش انداخت
_اه کتی تو واقعا در جریان هیچی نیستی حوصلمو سر میبری
_خب در جریان چی ؟!
_هیچی مهم نیست من فقط الکی … هیچی اصال گفتم که مهم نیست اون
خودش مسئولیتش رو به عهده داره ، تازه دیگه همه اینو میدونن پس نمیاد
کاری کنه که ….خودشو تو دردسر بندازه.
سپس لبخند ارامش بخشی زد
_بهتره شام بخوریم
کتی که متوجه علت تغییر حالت های ناگهانی مادرش که البته تا حدودی هم با
ان اشنایی داشت ، نمیشد ، زنگ خدمتکار را به صدا دراورد .
***
هوا هنوز به طور کامل روشن نشده بود که از خانه خارج شد و با اسب به سوی
مزرعه پدری به راه افتاد لباس ساده ای پوشیده بود اما هنوز هم برای کار در
مزرعه مناسب به نظر نمیرسید در واقع وجود دامن همه چیز را سخت تر میکرد
با رسیدن به پشت حصار ها از اسب پیاده شد لبخندی بر لب داشت که او را
کامال مصمم و همین طور راضی برای انجام کارش نشان میداد و همچنین غرور
خاصی نیز در نگاهش موج میزد کمی نزدیک تر شد و الفرد را دید که پشت به
او مشغول رسیدگی به کار های مزرعه بود نفس عمیقی کشیده و با صدایی رسا
گفت
_الفرد … ؟!
الفرد با تعجب از صدایی که او را میخواند برگشت و با دیدن او ابتدا با حالت جا
خورده ای ابروانش را در هم کشید او چه کسی بود ؟ انگار ابتدا او را به یاد نمی
اورد اما ناگهان همه چیز به خاطرش امد این دختر همان بانویی بود که روز
گذشته به همراه جناب کنت انجا امده بود به سرعت نزدیک شده و تعظیمی کرد
_بانوی من شما اینجا چیکار میکنید … اتفاقی افتاده؟
جی لبخند گرمی زد
_ببینم منو یادت میاد درسته؟
الفرد لحظه ای فکر کرده و سپس انگشت اشاره خود را به سمت او گرفت
_بله شما همون بانوی جوانی هستید که دیروز با کنت به اینجا امدید
جیران نگاهی به وسط پیشانیش انداخت این موضوع که به عنوان فردی زیر
سایه انتونی شناسانده شود واقعا برایش سخت بود به خصوص که خود او مالک
اصلی ان زمین ها به حساب میامد و به نظرش انتونی باید او را به طور رسمی به
کسی که در مزرعه پدریش کار میکرد معرفی میکرد رو به الفرد گفت
_در واقع من دوشیزه والتس هستم پدر بزرگم کنت والتس بوده مالک اصلی
زمین ها پس منم مالک اصلی زمین هام
الفرد ابتدا تنها به او خیره ماند و بعد من من کنان گفت
_ولی مالک اصلی زمین ها جناب کن..
جی حرفش را قطع کرد دیگر به هیچ وجه نمیخواست درباره این که زمین ها
متعلق به کنت است چیزی بشنود
_به هر حال مهم نیست من برای موضوع مهمه دیگه ای به اینجا اومدم
سپس پایش را رو حصار پایینی گذاشت و با یک حرکت به ان طرف حصار و رو
به رو الفرد پرید ، الفرد با تعجب از حرکت ناگهانی او سر تا پایش را برسی کرد تا
به حال ندیده بود که دختری به مزرعه بیباید و بعد از ادعا کردن که مزرعه
متعلق به اوست اینگونه بی پروا خود را درون گل های خیس زمین بیندازد ،
جی کمی دامن خود را تکاند و با دیدن گل های پایین دامنش اهی از سر
ناراحتی کشید سپس به الفرد نگاهی کرد و گفت
_اقای …
همون الفرد صدام کنید خانم
جی سرش را تکانی داد
_بله … همون… الفرد میخوام بهت بگم که از این به بعد من به مدت 1۰ روز
کارگر تو محسوب میشم
الفرد با چشم های از حدقه بیرون زده اشاره ای به خود کرد
_من؟!
جی گفت
_اره تو .. من تو مزرعه کار میکنم و تو هم هر چیزی که الزمه رو یادم میدی
سپس با ذوق کودکانه ای دست هایش را به هم زد
الفرد که هنوز گیج به نطر میرسید گفت
_ام…خانم… شما
_اه الفرد خواهش میکنم اینقدر رسمی حرف نزن…
_اما.. جناب کنت
جی چشمایش را در کاسه چرخاند و دست به سینه ایستاد
_جناب کنت در جریانن … در واقع خودشون این پیشنهاد عالی رو دادن
سپس دوباره لبخند شنگولی زد دامنش را باال گرفت و به سمت بیلی که گوشه
زمین افتاده بود رفته و ان را برداشت
_خب بهم بگو باید از کجا شروع کنم
الفرد که هنوز در شوک به سر میبرد چند ثانیه ای به او خیره ماند
_بانوی من راستش تا جناب کنت بهم جیزی نگن نمیتونم اجازه بدم شما این
کارو انجام بدید
جی اخم هایش را در هم برد پایش را روی گوشه بیل گذاشت و با فشاری بر
روی ان ، روی زمین متوقف ساخت با قدم هایی تند به سمت الفرد که از ترس
با هر چند قدم او چند قدم به عقب حرکت میکرد رفت
_ببین الفرد همونطور که گفتم این دستور کنته اگر حرفمو باور نمیکنی میتونی
بهش نامه بنویسی یا همین حاال بری و ازش بپرسی من اهمیت نمیدم در هر
صورت از همین امروز کارمو شروع میکنم
سپس دوباره برگشته و بیل را از درون زمین در اورد و بدون هیچ هدفی مشغول
کندن زمین شد
الفرد که تازه به خود امده بود اشاره ای به بیل کرد و گفت
_نه..نه بانوی من لطفا این کارو نکنید
اما جی بدون توجه به او ادامه میداد
_اه خواهش میکنم قبوله …
جی از کار ایستاده و به او نگاه کرد
_خب … پس کاری که باید انجام بدمو بگو
_باشه بانوی من … دنبال من بیاید
و به سمت قسمتی از زمین که قبل از امدن جی مشغول کار بر روی ان بود رفت
_راستش داشتم این علف های هرز رو در میوردم
جی به زمین نگاهی انداخت کاره راحتی به نظر میرسید اما مطمئنن بعد از انجام
ان تمامی لباس هایش کثیف و گلی میشد
_علف های هرز…. !
این را گفت و به الفرد نگاهی انداخت
_بله بانوی من … البته خودم انجامش میدم الزم نیست که شما…
جی لبخند مغرورانه ای زد
_نه خیلی هم عالیه
روی زمین چمباتمه زده و مشغول کندن علف ها شد اما الفرد هنوز با تعجب به
او خیره شد بود
_راستی الفرد الزم نیست که منو اینقدر رسمی صدا بزنی … بهم بگو ببینم
کارگرهات رو چه جوری صدا میزنی؟
_خب بانوی من …
جی اهی از سره خستگی در بحث کردن با او کشید الفرد که کمی دستپاچه
شده بود گفت
_هی پسر…
جی برگشته و در حالی که علف هرزی در دست داشت نگاهی از زاویه پایین به
باال به او کرد و گفت
_چی …؟!
الفرد به ارامی و با صدایی که از ته چاه در میاید گفت
_بهشون میگم هی پسر ، بانوی من
جی چینی به پیشانیش داد و دوباره مشغول به کار شد
_اه جالبه فکر میکردم یه اسمی داشته باشن در هر صورت … پس میتونی به
منم بگی هی دختر …
سپس از جایش بلند شد و با لبخند به الفرد نگاه کرد
_نظرت چیه…؟
الفرد سراسیمه گفت
_بب…بله بانوی من
جی با ناراحتی دستی به پهلو زد
_پس از االن شروع کن ….زود باش دستور بده
الفرد سرش را پایین انداخت و به گونه ای انگار واقعا از گفتن چنین جمله ای
شرم داشت گفت
_هی دختر اون علف های هرز رو بکن
_بلند تر …
الفرد دوباره جمله را با صدای بلندتری ادا کرد انگار خودش نیز کم کم از اینکار
لذت میبرد
جی ابتدا کنی جا خورد اما بعد لبخند رضایت بخشی زد
_عالی شد
و دوباره مشغول به کار شد
***
کار در مزرعه به هیچ وجه اسان به نظر نمیرسید هر چند غیر ممکن هم نبود اما
واقعا اگر لباس مناسب تری پیدا میکرد بهتر میشد روز اول تقریبا به سرعت
گذشت موقع رفتن سعی میکرد خستگیش را که کمی به او غلبه کرده بود
پنهان کند که البته بیشتر از کار کردن از کلنجار رفتن و بحث کردن با الفرد به
وجود امده بود ، لباس هایش که به طرز فجیهی کثیف و از رنگ خاکستری به
سیاه و قهوه ای تغییر رنگ داده بودند اما این موضوع او را نارانت نمیکرد چون
دلیل مهمتری داشت که بخواهد برای ان خوشحال باشد پاکت نامه ای را که از
شب قبل اماده کرده بود از توی جیب دامنش در اورده و با خوشحالی ان را به
پسری که یکی از کارگران مزرعه به شمار میرفت داد
_اگر اینو به خانه کنت ادامز برسونی شیش شیلینگ از کنت بگیری
پسر متعجب به او نگاه کرد و به سرعت نامه را گرفت و به سمت جاده دوید
جی فریاد زد
_ولی یادت باشه فقط به خود جناب کنت بدی
و از سره شادی خنده ای سر داد .
***
انتونی پشت میز کارش نشسته و به اسناد امالک مربوط به کنت والتس که حاال
تمامی ان ها قانونا متعلق به خودش بود نگاه میکرد ، سم که در کنارش ایستاده
و نوشیدنی به دست لیست اموال موجود کنت والتس در وصیت نامه پدرش را از
سر میگذراند سوتی کشید و گفت
_فکر نمیکردم همینام براشون باقی مونده باشه
انتونی بدون توجه به او به کارش ادامه میداد ، سم نوشیدنیش را سر کشید و
دوباره گفت
_وقتی بهم گفتی برای این که 1۰ روز تو مزرعه کار کنه باهات دست داده فکر
میکردم داری شوخی میکنی کی فکرشو میکرد که یه دختر اونم تازه وارد و
غریب حاضر به انجام همچین کاری بشه
انتونی دست از کار کشید و به صندلیش تکیه داد ، در حالی که به رو به رویش
خیره شده بود گفت
_مطمئنم به زودی از این که این کارو شروع کرده پشیمون میشه
سم چینی به لبش داد
_همم ممکنه … و اگر نشد ؟
انتونی به برگه های روی میزشاشاره کرد
_ مسلما این زمین ها در مقابل دارایی ما اونقدر ارزشی ندارن که ورشکسته
بشیم
سم اخمی کرد
_ببینم یعنی میخوای ادارش رو به اون بسپری؟!
انتونی شانه ای باال انداخت و دست هایش به یکدیگر گره زد
_در هر صورت اونا متعلق به خانواده والتس بودن برای گرفتنشون حریص نیستم
هر چند که میدونم اداره کردنش توسط یه دختر بچه… ضربه بزرگی به اون
زمین ها میزنه …
نفس عمیقی کشید و ادامه داد
فکر میکنم حتی روح جو والتس هارو هم به درد بیاره
سم جرئه ای دبگر نوشید و لیوانش را روی میز گذاشت
_اه به نظر من که احمقانست اگر به عنوان جهزیه براش نگه داری میتونه یه لرد
پولدار پیدا کنه و خودشو از فقر نجات بده
صدای درزدن شنیده شد. انتونی گفت
_بیا تو ….
یکی از خدمتکاران با سینی نقره ای حاوی نامه داخل امد
_سرورم این نامه در حالی که توسط یه پسربچه روستایی حمل میشد برای شما
اومده … تازه شیش شلینگ هم به خاطرش دریافت کرد
انتونی اشاره ای به او کرد ، خدمتکارنامه رو جلو اورده و اصافه کرد
_تاکید داشت که به دست خود جناب کنت برسه
سم اخمی از سر تعجب کرده و در حالی که به میز تکیه میداد به نامه که بدون
هیچ نام و نشانی از فرستنده ان در دستان انتونی بود خیره شد ، انتونی رو به
خدمتکار گفت
_ممنونم میتونی بری
خدمتکار از اتاق خارج شد انتونی تیغ مخصوص بردین نامه را از روی میزش
برداشت و ان را باز کرد ، چند دقیقه در سکوت به نامه خیره ماند و بعد کاغد را
روی میز انداخت سم ان را بداشته و شروع به خندیدن کرد اما انتونی هنوز بدون
هیچ حالتی به رو به رویش خیره شده بود سم گفت
_اه باورم نمیشه … هنوز اعتقاد داری که از این کار خسته میشه
انتونی دستی به چانه اش کشید سم دوباره به نامه نگاه کرد ، در ان 1۰ چوب
خط دیده میشد که روی یکی از ان ها خطی کشیده شده بود و پایین ان نیز نام
اختصاری جی . وی به چشم میخورد
_هممم … این بازی خیلی جذابیه برادر باید بگم در واقع هر کسیو به انجام اون
ترغیب میکنه
انتونی امرانه گفت
_نگران نباش … دلیلش فقط اینکه که این بازیکن هنوز تازه نفسه
_و فکر میکنی دووم نیاره ؟
انتونی پاسخی نداد شاید خود نیز جواب این سوال را نمیدانست نفس عمیقی
کشید و به برگ نامه که روی میزش بود نگاه کرد .
***
صبح روز بعد زود تر از معمول از خواب بیدار شد ، فکرش شلوع شده بود بعد از
تعویض لباس قصد داشت به بهانه اسب سواری و شکار از خانه خارج شود این
کار باعث میشد بتواند سر و سامانی به افکارش بدهد ، قبل از خارج شدن از خانه
طبق عادت همیشگیش برای چک کردن وضع هوا از پنجره بزرگ موجود در
راهرو نگاهی به بیرون انداخت و طبق انتظارش الفرد را دید . الفرد در حالی که
کالهش را در دست گرفته و ان را در دستانش میپیچاند با نگاهی که نگرانی در
ان مشهود بود در کنار سر پیشخدمتکار ایستاده و برای دیدن او اجازه میخواست
دلش کمی فرو ریخت میدانست که احتماال او برای خبر دادن وضعیت جیران به
انجا امده بود اما احتمال وقوع قضیه نگران کننده تری را نیز میداد که صد البته
باید به دوشیزه والتس مربوط میشد به سرعت به سمت اتاق کارش رفت و با
زدن زنگ خدمتکار خواست که الفرد هر چه سریع تر نزد او برود .
پشت میزش نشست ، دستی به موهایش کشید و سعی کرد تا حد ممکن چهره
اش را خالی از هر گونه احساس اعم از نگرانی و … نشان دهد کاری که معموال
در انجام ان خبره بود! و باالخره صدای در شنیده شد
_بیا تو
_جناب کنت
_الفرد … چی شده معموال این موقع روز اینجا نمیای ؟!
الفرد که نمیدانست چگونه بحث را شروع کرد کمی من و من کرد
_در واقع جناب کنت موضوع درباره دوشیزه والتسه
انتونی با حالت غضبناکی به گونه ای که او را سریع تر به حرف دراورد گفت
_دوشیزه والتس چی ؟
_اون از دیروز تو مزرعه شروع به کار کرده … البته من اونو منع کردم ولی اصرار
داشت که این موضوع با اطالع شما انجام شده
نفس عمیقی کشید
_همین ؟!
الفرد متعجب گفت
_بله سرورم
سرش را با خیال راحت به صندلی تکیه داد در واقع از اول هم دلیلی برای
نگرانی وجود نداشت پر واضح بود که الفرد برای اطالع دادن این موضوع دیر یا
زود به سر وقت او میامد الفرد دوباره گفت
_من سعی کردم که منصرفشون کنم اما …
انتونی از پشت صندلی بلند شده و به سمت پنجره اتاقش رفت ، در حالی که به
بیرون خیره شده بود گفت
_پس چرا سعی نکردی متوقفش کنی؟
_ اه… جناب کنت همونطور که گفتم سعی کردم متوقفشون کنم ولی اصرار
داشتن که شما در جریانید حتی گفتم که جناب کنت با کار کردن زن ها در
مزرعه مخالف…
انتونی نگاه با جذبه ای به او انداخته و الفرد را از ادامه حرفش منصرف کرد
_در تمام طول مدت کار کردن ایشون تمام کارگر هارو از کار در قسمتی که
دوشیزه والتس هستند معاف میکنی …. نمیخوام هیچ کارگری رو کنار ایشون
ببینم اگر هم اتفاقی بیفته تو رو مسئول میدونم
الفرد سراسیمه سرش را تکان میداد تعجبی هم نداشت او کامال مطیع حرف
های ارباب خود بود
انتونی دوباره به سمت پنجره برگشت در مقابل جی احساس مسئولیت و تعصب
خاصی داشت تا جایی که نمیخواست حتی یک کارگر مزرعه نیز با او هم سخن
شود در واقع شاید در مقابل تمامی زنان هم رده خود اینگونه بود اما حاال قضیه
کمی متفاوت بود او به گونه ای قیم جی به حساب میامد در حالی که این فکرها
را از سر میگذراند اضافه کرد
_هر اتفاقی هم که افتاد به من خبر میدی
_بله سرورم …
الفرد را مرخص کرد ، دور اتاق قدم میزد باید به گونه ای او را از ادامه کارش
منصرف میکرد و مسلما تمام دلیل ان به خاطر اجتناب از دادن مدیریت مزرعه
به جی نبود به زودی تمامیه دوک نشین از این قضیه با خبر میشدند به حرف
های مردم توجهی نمیکرد اما اینکه دوشیزه والتس برای بدست اوردن اموالش
که اکنون متعلق به کنت ادامز است مجبور به کار در مزرعه پدریش توسط کنت
شده چیزه کمی نبود و بازتاب خوبی برای او نداشت به خصوص برای انتونی
کسی که هیچ گاه حتی برای زنان طبقه پایین نیز این را مورد پسند نمیدانست
چشمانش را بست و جی را در حال کار کردن در مزرعه تصور کرد به ناگاه
پوزخندی زد و سری تکان داد حتی تصور او نیز در ان حالت او را به خنده وا
میداشت . صبح روز بعد نزدیک های ظهر به سمت مزرعه به راه افتاد قبل از
اینکه خود را نشان دهد از پشت درخت ها به تماشای انان مشغول شد جی را
میدید که با دامنه اغشته به گل به سختی مشغول بیل زدن قسمتی از زمین
است موهایش به طرز دل فریبی روی پیشانی نمدارش ریخته بودند
خنده اش گرفت به راستی دیدن او از تصور کردنش دل پذیر تر و همواره خنده
دار تر به نظر میرسید بعد از بیل زدن ایستاده و دامنش را کمی تکان داد ، اهی
کشید و به الفرد نگاه کرد ، در حالی که به لباس های ساده و شلوار گشاد او
اشاره میکرد گفت
_ببینم الفرد تو از این شلوارها نداری به من بدی؟
الفرد در حالی که از شرم سرخ شده بود به سمت او برگشت
_چی بانوی من؟!
جی به دامنش اشاره ای کرد
_با وجود یه همچین چیزی کار کردن خیلی سخته فکر کنم باید یه شلوار ازت
قرض بگیرم
انتونی پوزخندی زد جدا میتوانست تا ساعت ها به تماشای ان دو بنشیند و از ان
لذت ببرد اما اگر کمی دیگر انجا می ایستاد ممکن بود صدای خنده اش به گوش
ان ها نیز برسد . جیران اه دیگری از سره مزاحمت دامنش کشید ناگهان ان را تا
ساق پا هایش باال برد و به گونه ای که نیفتد دور کمرش بست . لبخند از روی
لبان انتونی محو شده و خیره ماند به پاهایش نگاه میکرد ناگهان انقباضی در
شکمش احساس کرد انگار فکر ناپسندی از سرش میگذشت اما نه برای دلیلی
برای کشش به او وجود نداشت
گلویش را کمی صاف کرد و به ارامی از پشت درخت ها بیرون امد و به سمت
مزرعه رفت جی با شنیدن صدای اسب سرش را باال گرفت انتطار امدن او را
داشت شاید حتی دیروز منتظرش بود اما نه با وضعیتی که ان لحطه و در حال
بیل زدن داشت ، واقعا که موقعیت افتظاحی بود
الفرد سراسیمه ازان طرف زمین دوید به سمتش دوید
_جناب کنت …
پشت سره او جیران نیز به سمت حصاری که انتونی پشت ان قرارداشت رفته و
بیلش را به ان تکیه داد
_جناب کنت … انتظار دیدنتون رو نداشتم
انتونی دوباره به سر تا پای او نگاهی انداخت واقعا میتولنست ساعت ها به ان
وضعیت بخندد اما به خوبی جلوی خود را گرفت و با لحنی قاطع گفت
_دوشیزه جی … فکر نمیکنم این وضعیت مناسب شما باشه
جی یکی از ابروهایش را باال داد
کدوم وضعیت سرورم منظورتون بیل زدن یا کار کردن در مزرعه؟
سپس پوزخندی زده و ادامه داد
_فکر میکردم شما خودتون این پیشنهاد رو دادین
انتونی اخمب از سره تعحب زد
_من ؟
به طور واضح به یاد میاورد که به هیچ وجه او این پیشنهاد را مطرح نکرده بود و
مطمئنن جیران نیز از این موضوع اگاه بود ولی باز به گوته ای با این کار قصد
ازارش را داشت
جی سرش را تکانی داد
انتونی از اسبش پیاده شد و نزدیک حصاری که جی به ان تکیه داده بود رفت
پر واضحه که من از ابتدا مخالف بودم
جی لبخندی که چیزی به جز حس تمسخر در ان دیده نمیشد زد
_باید بگم که دیگه خیلی دیر شده سرورم … تنها هشت روزه دیگه مدیریت این
مزرعه با منه
انتونی که با چهره سردی به او خیره شده بود قدم دیگری نیز جلو رفته و به جز
چوب های حصار فاصله ای برایشان نگذاشت جی به چشمان او خیره شد بدون
شک خیره شدن به چشمان متکبرش سنگ را نیز ذوب میکرد ! سعی کرد
نگاهش را به جای دیگر از اعضای صورتش به جز چشم ها منحرف کند به نظر
لب ها و دندان های سفیدش گزینه خوبی بود اما ناگاه از این فکر احساس
شرمی که با خنده توام بود او را فرا گرفت اما حرف انتونی او را از این فکر بیرون
اورد
_دوشیزه والتس کار کردن شما در مزرعه میتونه اثر بدی روی شهرت شما و
خانوادتون بذاره ایا شما به این موضوع فکر نمیکنید
_شهرت بد ؟! .. من اینطور فکر نمیکنم سرورم در حقیقت اینکه کسی برای
بدست اوردن حقش هر کاری بکنه خیلی هم پسندیدست
انتونی اهی کشید
_نه هر کاری
جی گفت
_ در هر صورت من از کار کردن در اینجا کامال راضی هستم و از اون جاییکه با
هم دست دادیم فکر نکنم چاره ای جز ادامش داشته باشیم مگر اینکه…
لبخند شرورانه ای زده و ارام ارام جمله اش را کامل کرد
_مگر اینکه جناب کنت بخوان زیر حرفشون بزنن
انتونی چشمانش را ریز کرد و بعد چند لحظه سکوت که با دقت او را در نظر
گرفنه بود لبخندی زد و گفت
_به هیچ وجه
لبخند از روی لب های جی محو شد ، اکنون او بود که جدی و بدون هیچ حسی
در اعصای صورتش به او خیره شده بود ، انتونی ادامه داد
_در واقع خیلی هم عالیه اگر شما بخواید یک مزرعه رو مدیریت کنید باید واقعا
بتونید حداقل به مدت ده روز هم که شده در اون کار کنید
جی سرش را تکانی داد
_بله دقیقا حتی تا االنش هم کلی چیزای جدید از الفرد یاد گرفتم که میتونم تو
مدیریتم استفاده کنم
انتونی پوزخندی زد
_الفرد…. !!! اه دوشیزه والتس جوان شما اولین کارگری هستید که رئیستون رو با
اسم کوچیکش صدا میزنید
جی اخم هایش را در هم برد در دلش ادای او را در میاورد
)دوشیزه والتس جوان !!! انگار که خودش چند سالشه (
انتونی از این که به چنین سرعتی توانسته بود افکار او را به هم بریزد احساس
قدرت میکرد در واقع خیلی وقت بود که از بازی کردن با افکار دختران جوان
دست کشیده بود اما جیران دوباره لذت انجام این کار ها را در دلش زنده میکرد
.
جی گلویش را کمی صاف کرده و به گونه ای که انگار که تنها به صورت تصادفی
الفرد را با اسم کوجکش صدا زده بود گفت
_بله منظورم رئیس بود
انتونی سرش را به حالت تمسخر امیزی به حالت تایید تکان داد جی که تحمل
او برایش هر لحظه سخت تر میشد گفت
_کاش شما کار های زیادی که من و الفرد ….اه منظورم منو رئیسم داشتیم کنی
جدی میگرفتید و به کار های دیگتون میرسیدید تا ما هم بتونیم هر چه سریعتر
کارهامون رو تموم کنیم
_دوشیزه والتس باید بگم که به عنوان کسی که تمام این زمین ها رو اداره
میکنه میخوام سره کارگرام وایسم … شاید از کارفرار کنن ، اینطور نیست؟
این را گفت و لبخند شرورانه ای زد که جی ان را با نگاه و لبخند تلخی پاسخ
داد
_هر جور راحتید ….
در حالی که هنوز به همان شکل به انتونی خیره شده بود فریاد زد
_الفرد…. یعنی رئیس …باید چیکار انجام بدم
انتونی در حالی که لبش را از درون گاز گرفته و جلوی خنده خود را میگرفت به
حالت کامال متکبرانه به او خیره شده بود ، الفرد سراسیمه از فریاد جیران گفت
_ب…بیل زدن بانوی من
جیران خصمانه به سمت الفرد برگشت
الفرد گفتم منو مثل یه کار گر صدا کن زود باش
الفرد به ارامی گفت
_هی دختر ….
جی دوباره فریاد زد
_بلند تر …
و الفرد سعی کرد صدایش را بلند تر کند
_هی دختررر
_گفتم بلند تر
_هی….
اما نگاه خصمانه انتونی ، الفرد بیچاره را ساکت کرد
جی بیلش را از کنار حصار برداشته و مشغول شد که دوباره نگاه تمسخر امیز
انتونی او را سر جایش میخکوب کرد
_بانو….. ؟ تو ، کارگری هستی که بانو خطاب میشه؟!
موهایش را از روی پیشانی عرق کرده اش کنار زد و نفس عمیقی کشید سعی
میکرد تا حد ممکن ارام به نظر برسد اگر چه خیلی هم موفقیت امیز نبود زیرا
که انتونی از هر فرصتی برای ازار دادن او استفاده میکرد ، در حالی که در
سرش نقشه ی کوبیدن بیل بر سر انتونی را میکشید گفت
_این فقط یک اشتباه بود اقا
_هممم جالبه …
در حالی که بیل را به بقلش میزد ، دوباره وزنش را روی حصارمقابل انتونی
انداخته و دستانش را روی ان گذاشت در اما هنوز از نگاه کردن به چشمانش
اجتناب میکرد ، پرسید
_ببینم برسی شما تموم نشد جناب کنت؟!
انتونی نگاهی به او انداخت دستانش را باال اورد و چانه او را کمی به سمت باال
گرفت اکنون دقیقا به چشم هایش نگاه میکرد صورتش را کمی نزدیک اورد و
گفت
_یه کارگر ، همچنین باید بدونه با یه کنت چه جوری رفتار کنه
جی بهت زده از حرکت ناگهانی او سکوت کرد انگار عضالتش خشک شده و
نمیتوانستند حرکت کنند سپس انتونی دستی به شانه اش گذاشت و مانند زمانی
که الفرد را میدید چند بار در حالی که سرش را به عالمت تایید تکان میداد به
ان ضربه زد ! اما این کار جریان عجیبی را در بدن جیران اغاز میکرد حسی که
حداقل تا ان زمان با ان نااشنا بود و حتی دلیلی برای ان نمیدید احساس عرق
سرد میکرد انتونی به سمت اسبش رفت و در حالی که سوار اسبش میشد گفت
_موفق باشید دوشیزه جی …
نگاه غضب الودی به او انداخت
)دوشیزه جی نکنه فکر کرده واقعا کارگرشم خدای من یعنی فهمیده بود که
تمام مدت به لب هاش خیره شده بودم .. نکنه فکر ناپسندی کرده (
درحالیکه رفتن انتونی را با چشمانش دنبال میکرد و تمامی این فکر ها را در
سرش میگذراند صدای الفرد او را به خود اورداورد
بانوی من نمیخواید شروع کنید
به سمت او برگشت و اهی از سر حرص کشید
اه خدای من الفرد ….. دوباره!!!!
***
از روز بعد کار در مزرعه را جدی تر گرفته بود هر چند که کار ها دقیقا بعد از
رفتن انتونی به دلیل نامعلومی برایش سخت تر شد ! انگار که الفرد به دفاع از
ارباب خود برای منصرف کردن او کار های سخت تری را به او واگذار میکرد .
کارگر های دیگر را نمیدید در واقع الفرد تنها کسی بود که باید وقت خود را تا
بعد از ظهر در ان محیط کسالت اور با او میگذراند. اما با انجام تنها دلخوصیش
یعنی فرستادن نامه به عمارت ادامز ها که روز های کارکردش را نشان میداد
واقعا احساس شادی میکرد . روز سوم به کمک لیزا شلوار یکی از یکی از
خدمتکاران را گرفت و توانست کمر ان را متناسب با خود تنگ کند شاید حاال
میتوانست راحت تر بیل زده و یا کار های دیگر مربوط به مزرعه را انجام دهد به
هر حال انجام کار های اینچنینی با شلوار بسیار راحت تر از دامن بود . حرف
های کتی و عمه شارلوت برای منصرف کردن او از این کار فایده ای نداشت
گرچه بعد از پی بردن به شرطی که با انتونی بسته بود حداقل عمه شارلوت از
وضعیت پیش امده ناراضی به نظر نمیرسید چون میدانست در صورت موفقیت
دیگر الزم نیست نگران اواره شدن در کوچه باشد اگر چه هنوز این کار را بی
فایده و دیوانگی مطلق مینامید.
***
شلوارش را پوشید و کالهی نیز که معموال کارگر ها ان را برای جلوگیری از
افتاب سوختگی و یا هر چیزه دیگر بر روی سر میگذاشتند بر سر گذاشته و به
سمت مزرعه به راه افتاد . الفرد که با تعجب تمام به او مینگریست بعد از شروع
به نصیحت کردن که این طرز لباس پوشیدن مناسب یک بانو نیست که جیران
کمترین اهمیتی به ان نداد در حالی که دیگر از بحث کردن با او تسلیم شده بود
وظایف روزانه را برایش نقل کرد و بعد از ان نیز برای سر زدن به کارگر های
دیگر که االن کامال در مزرعه ادامز ها خدمت میکردند رفت . بعد از رفتن او
لبخند شرورانه ای بر لبانش نشست از اینکه از زیر کاردر برود خوشش نمیامد اما
با وجود دو روز پی در پی کار در مزرعه پیشنهاد بدی به نظر نمیرسید که کمی
به خود استراحت بدهد و به چرخیدن و گشت و گذار در مزرعه پدریش بپردازد ،
انجا واقعا زیبا بود … یک ساعت از رفتن الفرد میگذشت که بی اعتنا به اینکه
لباس هایش کثیف شوند که البته در این دو روز برایش عادی شده بود ، گوشه
حصار در حالی که زانوانش را در بقلش جمع کرده و از تابیدن افتاب بر روی
پوستش احساس لذت میکرد با چشمان بسته نشسته بود به خاطراتش در ایران
فکر میکرد به زمانی که در مزرعه ای که پدرش تازه خرید بود بازی میکرد و بعد
از ان که سر تا پا گلی میشد مورد سرزنش دایه قرار میگرفت و با خنده از دست
او فرار میکرد به راستی که چقدر دلش برای ان زمان ها تنگ شده بود به ناگاه
لبخندی بر روی لبانش ظاهر شد که ناگهان صدای نزدیک شدن اسب او را به
خود اورد چشمانش دا باز کرد و ایستاد الفرد هنوز برنگشته بود چه کسی
میتوانست به انجا نزدیک شود شاید دوباره انتونی که برای منصرف کردنش از
کار به انجا میامد . برگشت و به سرعت بیل را از کنار حصار برداشت و بدون
اینکه الزم باشد و تنها برای اینکه خود را مشغول کار کردن نشان دهد ببهوده
شروع به کندن زمین کرد . مسلما اگر انتونی میامد و او را در حالی میدید که
بیکار گوشه ای استراحت میکند ، وضعیت خوبی پیش نمیامد بی تردید دوباره
سیالبی از طعنه را به سمتش روانه میکرد و شاید حتی تمام زحماتش تا ان روز
را نیز به حساب نمیاورد ، صدای اسب نزدیک تر شد و باالخره در رو به روی
حصار متوقف گشت
_هی پسر … اسب من به اب احتیاج داره
اخمی کرد صاحب صدا را نمیشناخت ارام و به صورت مردد در حالی که بیلش را
بقل گرفته بود برگشت صاحب صدا مرد جوانی بود که سوار بر اسب بسبار جدی
و از باال به پایین به او نگاه میکرد
_هی پسر … ببینم مگه نشنیدی چی گفتم ؟!
صدا سراسر غرور و ارباب گونه به نظر میرسید عجیب بود چون تا به انروز ، حتی
در مهمانی دوک که تقریبا تمام خانواده های ثروتمند لندن نیز در ان شرکت
داشتند ، او را ندیده بود و حاال این مرد چه کسی بود که برای اولین بار او را
پسر خطاب میکرد ! انگشت اشاره اش را به سمت خود گرفت و در حالی که
سعی میکرد کمی صدایش را کلفت نشان دهند گفت
_با منید…؟!
مرد پوزخندی زد
_ببینم مگه به جز تو کسه دیگه ای هم اینجا هست… گفتم اسبم اب احتیاج
داره زود باش
لحنش کامال دستوری و حتی متکبرانه تر از انتونی به نظر میرسید . از حصار
بیرون پریده و به سمت چاه اب کنار مزرعه رفت ، مرد تمام مدت او را با لبخند
تمسخر امیزی دنبال میکرد نگاه تحقیر امیزش درسراسر وجودش نفوذ کرده و
حس بدی میداد سطل را پر از اب کرده و نزدیک اسب شد .اسب اصیلی بود این
را خوب میدانست به لطف پدرش از اسب ها صناخته خوبی داشت . کمی سر
اسب را نوازش کرد و سطل اب را جلویش گرفت مرد که با دقت به او نگاه میکرد
کمی به سمتش متمایل شد و با تعجبی که با خنده توام بود گفت
_تو یه دختری …!
جی سرش را پایین انداخت تا جای ممکن از پیدا بودن چهره اش جلو گیری
کند اما مرد از اسب پیاده شده و به سمتش رفت دستش را جلو اورده و چانه
اش را باال گرفت چشمانه قهوه ای رنگی داشت و موهایش از زیر کاله کمی فر و
حالت دار به نظر میرسید البته کوتاه بودن ان ها از این موضوع کاسته بود با
گستاخی تمام در حالی که لبخندی بر لب داشت به چشمانش خیره شده بود
جی سرش را کنار کشیده و سطل را پایین اورد اما قبل از این که بخواهد دوباره
به سمت چاه برود مرد با یک حرکت سریع کاله او را برداشت جی با حالت
اعتراض امیزی برگشت
_هی ببینم دارین چیکار میکنید…
مرد خندید
_اوه خدای من تو یه دختری
جی دست به سینه ایستاد
_اوه جدا…؟
سپس دستش را برای گرفتن کالهش باال برد اما مرد که قده بلندی تقریبا به
بلندی انتونی داشت ان را باال تر گرفته و جی را به دنبال خود کشید
_کالهمو پس بدید
_بهم بگو ببینم یه دختر تو مزرعه ادامز ها چیکار میکنه …. نکنه قوانین سخت
گیرانه ادامز تغییر کرده
کامال مشخص بود که منظورش از قوانین ادامز قوانین انتونی است از اول هم
درباره مخالفت او با کارکردن زن ها در مزرعه شنیده بود ، در حالی که تالش
میکرد کالهش را پس بگیرد گفت
_در واقع مزرعه والتس ها ….
مرد اخمی کرد و با تعجب گفت
_والتس ها …؟ هممم فکر نمیکنم دیگه والتسی وجود داشته باشه اونطور که
شنیدم اخریشون به بهانه سفر فرار کرد و دیگه هیچوقت برنگشت
جی از حرکت ایستاد و با حالت غضبناکی به او که با لبخند شیطانیش سر تا
پایش را بر انداز میکرد نگاه کرد
_در واقع برای تجارت رفت نه فرار…
مرد دست به سینه استاد
_اوه… جدا … ؟!
سپس به طرف جی خم شد و با لبخند گفت
_ببینم نکنه نسبتی با والتس ها داری…؟!
جی نفس عمیقی کشید به هیچ وجه نمیخواست هویتش را برای کسی که او
حتی او را نمیشناخت اشکار کند
_چی معلومه که نه
_اما خیلی از چیزی که گفتم ناراحت شدی
سپس یک قدم دیگر به جی نزدیک شد
_خب بگو ببینم تو کسی هستی … من تا حاال تو رو اینورا ندیدم
با دقت چهره اش را بررسی می کرد
_هممم به نظر اهل اینجا نیستی ، فرانسوی هستی ؟
جی با حالت اعتراضی در حالی که اخمی نیز کرده بود تنها در سکوت به او نگاه
میکرد مرد ادامه داد
_اه بله چشم های سیاه و لب های پر
دست هایش را به سمت لب های او باال برد اما قبل از انکه بتواند لب هایش را
لمس کند جی با یک حرکت سریع روی دستش زد و یک قدم عقب رفت و با
عصبانیت گفت
_ داری چیکار میکنی … ؟!
مرد دستش را عقب کشید و خنده ای سر داد
_بگو ببینم چشم سیاه تو اینجا چیکار میکنی؟
با اخمی بر پیشانی ، محکم گفت
_کار اقا
مرد چینی به پیشانی داده و متفکرانه گفت
_کار؟! توی مزرعه ادامز ها ! ببینم کدومشون تو رو استخدام کرده
اما قبل از اینکه بخواهد منتطر پاسخی بماند خودش جواب داد
_به نظر نمیاد انتونی ادامز باشه … هممم نه شاید تو یکی از معشوقه های سم
باشی که اینجا قایمت کرده یا شاید هم انتونی ادامز سالیق جدید پیدا کرد
_این دیگه خیلی گستاخی اقا
_اه… جدا …؟
جی پریده و با یک حرکت کالهش را از دست او قاپید ، مرد که از حرکت سریع
او جا خورده بود گفت
_هممم… چقدر تند و تیز
جی لبخند تلخی زد
_میتونم اول بپرسم شما کی هستید که اینقدر گستاخانه و همینطور بی شرمانه
دارین منو سوال و جواب میکنید
مرد در حالی که یکی از ابروانش را از تعجب باال برده بود گفت
_یعنی … میخوای بگی منو نمیشناسی
جی اهی از سره بی حوصلگی کشید
_ باید بشناسم …؟!
مرد پوزخندی زد
جی اخمی کرد
) مردک گستاخ چطور میتونه اینطوری رفتار کنه حتما بویی ازشرافت و نجیب
زادگی نبرده (
_میتونم بپرسم کجای حرفم خنده داره ؟
اما قبل از اینکه پاسخی از او بشنود صدای الفرد که به سرعت و با درماندگی
خود را به انان میرساند توجه اش را به خود جلب کرد
_جناب لرد ….
برگشت و خیره به او نگاه کرد
)جناب لرد… !!!(
الفرد به انان رسیده و تعظیم کنان گفت
_اه خدای من جناب لرد چقدر خوشحالم که میبینمتون به مزرعه محقر ما
خوش امدید
جی به الفرد و سپس به مرد که بدون توجه به حرف های الفرد هنوز به او خیره
شده بود نگاه کرد و با تعجب گفت
_جناب لرد …؟
الفرد در همان حالت تعظیم سرش را باال گرفت
چی ؟!… بله جناب لرد
جی کمی لبانش را خیس کرد و گفت
_ببینم میشه بدونم کدوم لرد؟!
مرد پوزخندی زد جالب بود ان دختر بدون اینکه اهمیتی به حضور او در انجا
بدهد همچین سوالی میپرسید ، الفرد بهت زده در حالی که کمی صدایش از
ترس بریده بریده بیرون میامد گفت
_لرد اسکات …
جی با حالت متفکرانه ای سرش را پایین انداخت
) لرد اسکات …. لرد اسکات … این دیگه کدومش بود (
تنها یک لرد اسکات میشناخت که ان هم دوک بود پس این پسر جوان باید ….
ناگهان چشمانش از تعجب گشاد شد
_ خدای من لرد اسکات پسر دوک …؟!
دوباره به مرد نگاه کرد بله چطور متوحه نشده بود ، حتی نقاشی او را هم در کاخ
دیده بود چه افتظاحی ! . بهت زده به او نگاه میکرد مرد که از دیدن حرکات ان
دو تا مخصوصا جیران بسیار سرگرم شده بود با لبخند تمسخر امیزش سری
تکان داد و سوار اسبش شد الفرد نزدیک رفته و گفت
_اه جناب لرد دارین از اینجا میرید
بدون این که نگاهش را از روی جی که با گونه های قرمز شده از شرم به او
خیره شده بود گفت
_ نمیخوام هنوز کسی از برگشتنم چیزی بدونه
نگاهش را به سمت الفرد برگرداتد
_فهمیدی ؟
الفرد مضطرب ، تعظیمی کرد
_ ب…بله جناب لرد خیالتون راحت
لرد اسکات نگاه شرورانه ای به جی انداخته و به نشان احترام و خداحافظی
دستی بر لبه کالهش کشید و از ان جا دور شد ….
الفرد به سمت جیران برگشت
_ببینم جناب لرد چی بهتون گفت
جی در حالی که اتفاقات چند لحظه پیش را در ذهنش مرور میکرد به ارامی
پاسخ داد…
اسبش اب میخواست
اه خوبه قبل از اینکه ابروریزی شه اومدم
جی به سمت او برگشت
) ابرو ریزی؟؟؟ … دیگه بدتر از اینم مگه میتونست بشه (
بزور لبخندی زد و گفت
_اره …
و دوباره زیر لب در حالی که سر به زیر فکر میکرد گفت
_لرد اسکات…
***
در هنگام برگشتن هنوز غرق در افکارش بود تا جاییکه حتی نزدیک بود
فرستادن نامه به عمارت ارامز را به طور کلی فراموش کند اما خوشبختانه لحظه
اخر ان را به یاد اورد اما باز همچنان اتفاقات ان روز در نگاهش میگذشت ، لرد
اسکات … !!! به درستی که رفتار بی ادبانه ای با او داشت اگر چه لرد به
گستاخانه ترین حالت ممکن با او برخورد کرد اما اگر او نیز میدانست که جیران
جورجیانا والتس یک دوشیزه محترم و تنها فرد باقی مانده از والتس است باز هم
همین رفتار را داشت ؟! … مسلما نه ، اصال شاید حتی اگر در مهمانی او را میدید
به او پیشنهاد رقص هم میداد و یا … نه شاید هم اصال به او توجهی نمیکرد یک
لرد جوان ، دوک اینده چرا باید به او اهمیت بدهد پس شاید دیدن در مزرعه
یک شانس محسوب شود .
لبخندی بر روی لب هایش ظاهر شد به هر حال الزم نبود نگران رفتارش با پسر
دوک باشد او به نظر انتقام جو نمیامد به هر حال شاید هیچوقت از این به بعد او
را نمیدید و با او همکالم نمیشد به خصوص اینکه ظاهر او در ان روز با ظاهری
که در مهمانی داشت بسیار متفاوت بود حتی اگر در یک مهمانی با او هم کالم
شود به هیچ وجه نمیتوانست او را به خاطر بیاورد پس الزم به نگرانی درباره هیچ
چیزوحود نداشت .
از اتفاقات ان روز هیچ چیز بر زبان نیاورد به خصوص که لرد اسکات به این
موضوع که فعال نمیخواهد کسی درباره حضورش بداند تاکید کرده بود اما از فردا
دیگر شلوار نپوشید حتی دیگر کالهی هم بر سر نگذاشت چون نمیخواست به
هیچ وجه ممکن دوباره پسر خوانده شود البته که از پوشیدن لباس های خود نیز
اجتناب میکرد و در اخر به پوشیدن یک لباس ساده و مندرس که از یکی از
خدمتکار های خانه گرفته بود اکتفا کرد .
روز چهارم گرم تر از روز های دیگر به نظر میرسید برعکس روز قبل الفرد او را
به هیچ عنوان تنها نگذاشت که این موضوع او را ازار میداد چون مجبور بود بی
وقفه کار کند و همچنین درخواست استراحت را نیز برای خود عار میدانست
نزدیک های ظهر دوباره صدای اسبی به گوش رسید الفرد که مشغول تعمیر
قسمتی از حصار بود با تعجب بسیار بلند شد و گفت
_اه اون لرد اسکاته
جی برگشت
) اه نه دوباره (
لرد اسکات به نزدیکی حصار رسیده و از اسبش پیاده شد
الفرد به نزدیکی او رفت و تعظیم کنان گفت
_سرورم خیلی خوش اومدید چه کاری از دست من ساختست
لرد اسکات در حالی که به اسبش اشاره میکرد گفت
_اسبم تشنست
جی که تقریبا چند متر با انها فاصله داشت با شنیدن این حرف پوزخندی زد
اینکه لرد به ان بزرگی برای اب دادن به اسب خود همچین مسافتی را طی کند
واقعا بی معنا و خنده دار بود
) انگار جای دیگه اب نیست (
اما با دیدن لرد اسکات که به او خیره شده بود لبخندش را قورت داد ، الفرد
گفت
_حتما سرورم االن میارم
اما قبل از ان که بخواهد از حصار به ان طرف بپرد لرد اسکات او را متوقف کرد و
در حالی که به جی اشاره میکرد گفت
_نه… میخوام کارگرت برام بیاره
الفرد متعجب برگشت و به جی که او نیز دست کمی از او نداشت نگاه کرد
نفس عمیقی کشید ، ارام به حصار نزدیک شد و بعد از گذشتن از ان به سمت
چاه اب رفت الفرد نگاهی به لرد اسکات که تمام توجه اش بر روی راه رفتن جی
بود انداخت این توجه بیش از حد باعث میشد نگرانی در دل خود احساس کند
زیرا که میدانست توجه لرد جیمز اسکات به یک دختر هیچ وقت نتیجه خوبی در
پی نخواهد داشت او هیچگاه به زن ها نگاه نجیبانه ای نداشت و اکنون
میتوانست او را به طور جدی به دردسر بیندازد جی سطل را پر کرد و به اسب
نزدیک شد واقعا اسب زیبا یی بود مثل روز قبل دستی بر سر حیوان کشیده و
سطل را جلویش گرفت لرد اسکات چند قدم به او نزدیک شد و زیرگوشش
زمزمه کنان گفت
_اسمت چیه ؟
نفس عمیقی کشید اگر میخواست مثل همیشه نام کامل خود را به انضمام نام
خانوادگیش بگوید مسلما همه چیز بر مال شده و الزم بود شجره نامه
خوانوادگیشان را از زمان رفتن پدر بازگو کند ، اتفاقی که به هیچ وجه
نمیخواست بیفتد حداقل نه انروز ! انگار از شخصیت جدیدی که در مقابل دوک
اینده داشت خوشش امده بود ، با ارامش گفت
_جی … سرورم
_جی ؟! منظورت جورجیاناست
_در واقع تا اونجایی که یادمه جی صدام میکردن
لرد اسکات لبخندی زد
_خیلی جالبه
اسب از اب خوردن دست کشید سطل را پایین اورد و به لرد اسکات خیره شد
_ممنونم سرورم
لرد اسکات کاله خود را به نشانه ادای احترام برداشت
_من هم جیمز هستم
دوباره کاله را بر سرش گذاشت . جیران متحیر به او خیره مانده بود لرد اسکات
دوک اینده با اینکه میدانستن تنها یک کارگر سادست خودش رو با اسم کوچک
و با تشریفات معمول به او معرفی میکرد خنده اش گرفته بود اما خود داری
کرده و سرش را پایین انداخت
جیمز گفت
_از رفتاری که روزه گذشته داشتم عذر میخوام
جی سرش را باال گرفت و من من کنان پاسخ داد
نه … یعنی … من … من هم رفتار نامناسبی داشتم
جیمز دوباره لبخندی زد
_نخ به هیچ وجه اینطور نبود حداقل نه به اندازه من
میخواست چیزی در جواب بگوید که قیافه الفرد که با حالت پدرانه و همینطور
متعصبی به ان ها خیره شده بود حواسش را پرت کرد جیمز که متوجه شد بود
برگشته و به الفرد نگاهی انداخت
_ببینم اون پدرته
جی لبخندی زد و سرش را تکان داد
_نه فقط رئیسمه
جیمز صدایش را کمی بلند کرده و رو به الفرد گفت
_ببینم مشکلی پیش اومده….؟!
الفرد دستپاچه پاسخ داد
_خیر…جناب لرد
_همم خوبه پس میتونی به کارهات برسی…
الفرد سری تکان داد و با بی میلی از ان ها فاصله گرفت ، اگر چه همچنان در
حالی که مشغول تعمیر کردن حصار به نظر میرسید زیر چشمی ان ها را زیر
نظر داشت
جیمز دوباره به سمت جیران برگشته و گفت
_اه رئیسها …همیشه خودشونو صاحب ادما میدونن
_فکر نمیکنم که شما تا حاال طمع زیر سلطه بودن رو چشیده باشین
جیمز سری تکان داد و در حالی که چهره اش را در هم برده بود گفت
_یکیشونو میشناسم البته بچگیام بهش میگفتم پدر اما االن میگم دوک ، کاقعا
ادمای وحشتناکین…
جی خنده ریزی کرد ، به نطر میرسید که تالش های جیمز برای خندادن او
نتیجه بخش بود جیمز با لبخند مهربانی به او نگاه کرد و گفت
_نگفتی….منو میخشی جی ..؟
_جناب لرد …!
_خواهش میکنم….
لحظه ای سکوت و با دقت او را برسی کرد چه قصدی از این حرف داشت ایا
واقعا مبخواست رفتار گستاخانه ی خود را جبران کند ؟! لبخند امرانه ای زد
_البته ، تگر شما هم منو بابت رفتارم ببخشید
جیمز ابرویش را باال داد و مانند کسی که منتطر شنیدن این جمله بود گفت
_پس میخوای ببخشمت؟
_هممم…خب البته
_عالیه…پس برای این کار هر چیزی که ازت خواستم باید انجام بدی
جی اخم هایش را در هم برد
_ببخشید ؟
جیمز خنده ای سر داد از این که او به سرعت در مقابلش جبهه گرفته و او را به
چالش میکشانید خوشش میامد .
_من تشنمه…
اخمش تبدیل به تعجب شد
_چی ؟!
جیمز اهی کشید
_ببینم همیشه مجبورم چند بار حرفمو تکرار کنم … من تشنمه این کاریه که
باید برای بخشش انجام بدی
و به سطل اب در دستان او اشاره کرد
جی خنده ای از سره تعجب کرد
_االن میرم براتون اب میارم
اما جیمز دستش را گرفته ، ان ها را به همراه سطل اب بلند کرد و اب درون ان
را سر کشید جی با فریاد گفت
_نه سرورم اون برای اسبه ….
جیمز سطل را رها کرد و با خنده گفت ابی که از دستای تو بخورم هر چی هم
که باشه تبدیل به پادزهر میشه
جی لبانش را گاز گرفت نمیدانست چه بگوید کامال مشخص بود که قصد او جلب
توجه بود اما برای چه مگر برایش بیشتر از یک کارگر ساده بود!!! دوباره به لرد
که صورتش از خوردن اب با سطل خیس شده بود نگاهی کرد و دیگر نتوانست
جلوی خنده خود را بگیرد دستش را روی دهانش گذاشت جیمز نیز او را
همراهی میکرد جی نفس عمیقی کشید
_اوه خدای من جناب لرد این مسخره ترین حرفی بود که تا حاال شنیدم
جیمز اه حسرت امیزی کشید
_ جدی پس باید بیشتر تمرین کنم …بدار یه کار کنم میرم و فردا دوباره برای
معذرت خواهب برمیگردم
جی که دوباره به خنده افتاده بود سرش را تکان داد
_نه الزم نیست
_اوه پس معذرت خواهی منو قبول کردی ، درسته ؟
جی دستش را از روی دهانش برداشت
_البته…
جیمز لبخند دل فریبی زد ، دست او را به ارامی باال اورده و بوسه ی کوچکی بر
روی ان زد .
نگاهش حس عجیبی به جی میداد به نظر نگاه پاک و خالصی نبود اما انسان را
مجذوب میکرد به گونه ای که اجتناب کردن از چشم دوختن به ان کار سختی
بود!
_خب …. بهم بگو ببینم جی اگر ازت دعوت کنم که باهام این اطراف قدم بزنی
چی میگی
کمی جا خورد ، اول معذرت خواهی و حاال هم پبشنهاد برای قدم زدن لرد
اسکات واقعا انسان عجولی به نظر میرسید
_همم خب عادت ندارم با یه مرد غریبه قدم بزنم
_چی غریبه منو تو دیورز با هم اشنا شدیم ، نکنه فراموش کردی؟! و دوبارهس
یک لبخند دل فریب دیگر که اینبار دندان های سفید و مرواریدیش را نیز با ان
به نمایش میگذاشت
_خب ببینم چی میگی…؟
به راستی که چه پیشنهاد دل پذیری بود بود فرار کردن از کار در مزرعه و قدم
زدن در دشت ها چه چیزی میتوانست بهتر از این در ان لحظه اتفاق بیفتد اما با
اینحال نمیخواست خود را بیش از حد مشتاق نشان دهد کمی شانه هایش را به
طور ظریقی باال انداخت و گفت
_خب بد نیست ولی فکر نمیکنم رئیسم اجازه بده
به الفرد که کمی ان طرف تر به ظاهر مشغول به کار بود اشاره کرد
جیمز سری تکان داد
_البته … اما نه تا بعد از اینکه من بهش دستور بدم
جی لبخند مالیمی زد چه از این بهتر میتوانست باشد با این کار دیگر الزم نبود
به کسی جواب پس بدهد جیمز افسار اسبش را کشید و در حالیکه ان را به
حصارمی بست با صدای بلندی که الفرد ان را به وضوح میشنید گفت
یه دریاجه خیلی زیبا این اطراف وجود داره … بهتره تا اونجا قدم بزنیم
سپس به سمت الفرد برگشته و با لحن دستوری ادامه داد
_هی تو مراقب اسبم باش میخوام برم تا با این دوشیزه زیبا یه قدمی بزنم …
این را گفت و نگاهه دل فریبی به جی انداخت ، الفرد هراسان از روی زمین بلند
شد
_اما اخه ….
اما با نگاه عضبناک جیمز که از مخالفت با دستورش برمیخیزید سکوت کرد
جیمز برگشت و ساعدش را برای همراهی جلو گرفت اما بر خالف انتظارش
جیرلن دستانش را بر پشتش گره زده و با لبخند شیطنت اگیزی گفت
_ترجیح میدم مستقل قدم بزنم سرورم
_اوه هر جور که بانوی من بخوان…
سپس پشت سره او به سمت جاده قدم گذاشت و الفرد که نگران و کمی عصبی
به نطر میرسید جلو امد و در حالی که دستش را روی حصار میگذاشت رفتن ان
ها را تماشا میکرد اه حسرت امیزی کشید شاید او تنها کسی بود که حداقل در
ان جمع به خوبی میدانست توجه جیمز به یکی دختر په پیامد هایی در پی دارد
ان هم نه هر دختری جیران جورجیانا والتس !
***
در ان فصل سال مراتع واقعا سرسبز به نظر میرسیدند جی ، کودکانه روی سبزه
ها قدم میگذاشت ، احساس شادی و نشاط تمام وجودش را فرا میگرفت و جیمز
را مجدوب خودش میکرد سوال های زیادی در ذهنش پراکنده میشد که از او
بپرسد اگر چه جی با زیرکی تمام بیشتر گیرنده اطالعات بود اما گاهی اوقات نیز
به ناچار مجبور بود اطالعاتی نیز بدهد که البته کامال دروغ بود و تا سعی االمکان
هویت خود را تا ان زمان مخفی نگه داشته بود نزدیک دریاچه رسیدند جی
لحطه ای ایستاد چه قدر فوقالعاده بود همیشه به نقاشی عالقه زیادی داشت اما
چون میترسید انگونه که باید استعداد نداشته باشد این عالقه را مخفی میکرد اما
دیدن ان نصویر زیبا به همراه گل های زرد اطراف دریاچه دوباره شوق کشیدن را
در او زنده میکرد لبخندی از سره دوق زد و در حالی که دور خود میچرخید به
سمت دریاچه پر کشید انگار برای یک لحظه هم که شده حضور جیمز را که
تماما او را با نگاه هوس انگیزش زیر نظر داشت فراموش کرده بود و در دوران
کودکیش که همیشه در مزرعه میدوید و یی پروا بازی میکرد غرق شده بود
دستانش را درون اب فرو کرد بسیار خنک بود و تا مغز و استخوانش را تازه و
سرمست میکرد جیمز نزدیک شد
_وقتی میبینم اینقدر لذت میبری ترغیب میشم که هر روز برای گردش به اینجا
از مزرعه بدزدمت
ناگهان برگشت انگار تازه متوجه حضور جیمز شده بود ، در حالی که دستانش را
با دامنش خشک میکرد گفت
_اوه خدای من جناب لرد یه لحظه فراموش گردم که اینجایید
جیمز خنده ای سر داد
_یعنی یه چشمه اینقدر جذابه که حضور منو فراموش کردی … دیگه دارم از
خودم ناامید میشم
جی لبانش را با شرمندگی گزید به راستی این چه حرفی بود که زد
_نه اصال اینطور نیست … فقط
_الزم نیست توضیح بدی جی
جیمز روی چمن های کنار دریاچه نشست و در حالی که به دستانش تکیه داده
و پاهایش را دراز کرده بود گفت
_نمیخوای به من ملحق شی
گابتدا کمی دو دل بود اما بعد از گذشت چند لحظه لبخندی زده و کار او را
تکرار کرد
_اه چقدر نشستن حس خوبی میده
_درسته … البته فکر میکنم کار در مزرعه خیلی خستت کرده
جی سرش را تکانی داد و در حالی که از یاداوری کار های مزرعه چهره نذاری به
خود گرفته بود گفت
_شاید بگم بله …
سپس چشمامش را رو به افتاب بست و نفس عمیقی کشید
_فکر نمیکنم بخوام دوباره امتحانش کنم
جیمز با تعجب به او نگاه کرد
_امتحانش کنی؟؟؟
جی چشمانش را باز کرد
)اه خدای من این چه حرفی بود دارم همه چیز رو لو میدم(
منظورم …..منظورم اینه که اگر حق انتخاب داشتم میدونید که ما کارگرا حق
انتخاب نداریم
جیمز در حالی که چینی از تعجب به لب هایش داده بود شانه اش را کمی باال
انداحت و روی چمن ها دراز کشید و کش و قوسی به کمرش داد جی در حالی
که با شرم از حرکت او لبانش را گاز میگزفت او را زیر نظر داشت جیمز که
متوجه ابن رفتارش شده بود با خنده گفت
نمیخوای یکم خستگی در کنی ؟_
– اه سرورم فکر میکنم این دیگه خیلی زیاده روی باشه
– جیمز وزنش را روی ارنجش انداخت و کمی به سمتش متمایل شد
– _واقعا ؟!
_بله واقعا
_میدونی من تقریبا تمام دنیا رو گشتم و اگر توی تمام اونها یه
همچین پیشنهادی و یا حتی هر پیشنهاد دیگری به یه دختر میدادم
امکان نداشت که ازش پاسخ رد بشنوم و حاال کارگر مزرعه ادامز ها
داره بهم میگه این زیاده رویه
پوزخندی زد و ادامه داد
_واقعا جالبه …
– جی لبخند تلخی زد
)مزرعه والتس ها ….. و مطمئنن ایران نیمدی وگرنه همچین ادعایی
رو نمیکردی (
ارزو میکرد میتولنست حرف های توی سرش را به به راحتی بیان کند
اما نمیتوانست این دیگر واقعا زیاده روی به حساب میامد مخصوصا
حاال که مقامی نزد او نداشت . در تعجب بود ، ایا واقعا اگر میدانست او
یک دوشیزه با مقام نسبتا اشرافی بود باز هم با او این گونه سخن
میگفت اگر چه این اولین باری نبود که این سوال را از خود میپرسید
اما تا خود واقعیش را معرفی نمیکرد جوابی برای ان نداشت
_فکر میکنم شما تجربه زیادی در رابطه با زن ها دارید
جیمز به سرعت سری تکان داد وگفت
_دقیقا
یکه خورده و لحظه ای احساس کرد که او این را نشان دهنده افتخار
میداند لبخند تلخ دیگری زده ، از جایش بلند شد و به سمت جاده
حرکت کرد ، جیمز به سرعت ایستاد و دنبالش دوید
_هی جی … جی… صبر کن
بدون اینکه برگردد ایستاد جیمز مقابلش امد و گفت
_متاسفم نمیخواستم ناراحتت کنم
_شما منو ناراحت نکردید سرورم .. فقط کار های مهمی دارم که باید
همین االن به مزرعه برگردم
خواست دوباره به راه رفتن ادامه دهد که جیمز مانع شد
_خواهش میکنم …. از این که هم صحبت من باشی لذت میبرم
جی دست هایش را به کمر زد و با جدیت گفت
_من واقعا نمیفهمم سرورم چه دلیل وجود داره که بخواید با من هم
صحبت بشید
_از وقتی دیدمت بهت فکر میکنم و واقعا توجهم جلب شده
اخم هایش در هم رفت و به جیمز که حالت ملتمسانه ای داشت نگاه
کرد
_یعنی از دیروز ؟
_بله از دیروز ، دوست دارم باهات حرف بزنم و وقت بگذرونم و برام
اهمیتی نداره که کی هستی
نمیدانست چرا اما این حرف به دلش نشست شاید او گاهی اوقات
گستاخانه حرف میزد اما واقعا بدون توجه به مقاپی که جی به او گفته
بود خود را پایین اورده و با او هم صحبت شده بود چیزی که از هیچ
مرد اشراف زاده ای برای پایین نیامدن شان و منزلتش بر نمیاد اخم
هایش کمی باز شد جیمز دوباره گفت
_حاال نظرت درباره این هم صحبتی چیه ؟
و دوباره نگاه شیطنت امیزی به او انداخت که باعث شد لبخندی هر
چند کمی تمسخر امیز بر روی لبان جی بنشیند
_باشه … پس درباره سفرهایی که داشتید بهم بگین
جیمز گفت
_هر چی بانوی من امر کنن ….
***
نزدیک های غروب بود که به مزرعه برگشت لبخند بر لب داشت اصال متوجه
گدر زمان نشده بود تمام طول روز را درباره مسایل مختلف با جیمز حرف میزد
به نظرش شاید او کمی گستاخ به نظر میرسید اما شخصیت شوخ و مالبی داشت
که میتولنست هر کسی را مدت ها سرگرم کند الفرد که با نگرانی دور مزرعه
قدم میزد با دیدن او به سمتش رفت اما جی بدون توجه به او در حالی که روز
سپری شده را در سرش مرور میکرد از کنارش گذشت و سوال هایش را بی
پاسخ گذاشت الفرد به سمتش برگشت میخواست سوالی بپرسد اما نمیدانست
چگونه ان را بیان کند در هر صورت نمی نمیتوانست درباره دیر کردنش به او گله
ای کند چون لرد اسکات شخصا او را برده و بازگردانده بود اما نمیتوانست بی
تفاوت اندن نیز جایز نبود باید کاری انجام میداد جی خداحافظی کوتاهی کرده ،
سوار اسبش شد و به سمت خانه حرکت کرد بر عکس روز های گذشته که
خسته به خانه میرسید و بعد از صرف شام به سرعت به تخت خوابش میرفت
اینبار سرحال بود بعد از شام کنار عمه شارلوت که گلدوزی میکرد و کتی که
طبق عادت همیشگی کتابی در دست داشت و مشغول خواندن ان بود نشست و
گفت
_ببینم شما ها چیزی درباره بچه های دوک میدونید
عمه شارلوت بدون اینکه از کار دست بکشد با بی تفاوتی گفت
_اه دو تا پسر داره اما معموال هیچ وقت نمیبینمشون
جی چینی به پیشانیش داد
_ خب … یعنی تا حاال ندیدنشون
کتی دست از خواندن کشید و گفت
_راستش اونا همیشه در حال سفرن انگار دوک جوون تر از اینه که بخواد برای
اماده کردن پسراش برای اداره دوک نشین عجله کنه پس اونارو به حال
خودشون رها کرده
جی گفت
_بعنی میخواین بگین مردم تا حاال اونارو ندیدن
کتی پوزختدی زد
_نه دیگه تا اون حد در واقع هر چند وقت یکبار برمیگردن ، اگر برگردن دوک
یه مهمونی خوشامد گویی براشون میگیره….اخرین بار که تو یکی از اونا بودم دو
سال پیش بود برای لرد جیمز اسکات
عمه شارلوت دست از گلدوزی برداشت و در حالی که غم بزرگی در چشم هایش
موج میزد گفت
_ بله … حاال دیگه معلوم نیست کی برگردن اگر تو مهمونی دو سال پیش کمی
بزرگتر بودی شاید میتونستی لرد اسکات رو به خودت جذب کنی
کتی اهی کشید
_اه مامان من انتخابم رو کردم
عمه شارلوت اخم هایش را در هم برد
_یه انتخاب اشتباه … که به نظر من که هیچ وقت هم به سرانجام نخواهد رسید
کتی بق کنان دوباره مشغول خواندن شد عمه شارلوت سرش را تاسف بار تکانی
داده و نگاهی به
جی که در فکر فرو رفته بود انداخت
_بگو ببینم حاال چرا اینقدر درباره پسران دوک کنجکاو شدی نکنه یکیشونو
دیدی
کتی با پوزخند گفت
_تو مزرعه….
و شروع به خندیدن کرد اما جی که این بحث را اصال خنده دار نمیدانست در
حالی که کمی هول شده بود گفت
_نه… نه فقط کنجکاو شدم تو مهمونی دوک عکسشونو رو دیوارها دیده بودم
کتی گفت
_درسته عکس همسرش هم بود دوشس سابق اون واقعا زیبا بوده
عمه شارلوت در حالی که با ناراحتی به رو به رو خیره شده بود گفت
_بله دوشس سابق زن مهربونی بود
کتی با ذوق در حالی که کمی به سمت جی متمایل شده بود افزود
_تازه پسرش هم با پسر اول دوک فرق میکنه اونقدر زیاد که همه میگن شاید
پدرش هم یکی دیگه بوده ….
عمه شارلوت اخمی کرد
_دوشیزه کاترین درمورد حرف زدن درباره مرد های اشرافی محتاط باش شاید
اینطوری بتونی امیدوار باشی به یکیشون برسی
کتی چشمانش را در کاسه چرخاند و به خواندن ادامه داد
جی کامال گیج شده بود درباره اینکه دوک دوبار ازدواج کرده بود خبر داشت اما
بین پسر هایش چیزی نمیفهید پس با تعجی رو به عمه شارلوت پرسید
_اما اخه چه فرقی
عمه شارلوت با بی حوصلگی گفت
_اه بسه دیگه دوشیزه جی به هر حال که اونها هیچ کدومشون االن اینجا نیستن
وگرنه شاید ما شانس بیشتری برای یه وصلت خوب داشتیم
جی اهی از سره پاسخ های بی مربوط او کشید کتی گفت
_ببینم تو خسته نیستی معموال خیلی زود میخوابیدی
جی کش و قوسی به بدنش داد
_چرا فردا باید زود بلند بشم و برم مزرعه
عمه شارلوت چهره اش را در هم برده و گلدوزیش را روی میز گذاشت
_باورم نمیشه که داری این کاره اسف بارو انجام میدی
کتی افزود
فکر کنم دیگه تقریبا همه بفهمن امروز متوجه شدم که دوشیزه الن به خیاط
گفته
عمه شارلوت لبانش را گزید
_اه خدای من چی … پس تا ابد بدبخت شدیم با این وضعیت حتما همه جا
پخش میشه خانواده ما برای امرار معاش دخترانش رو به بیگاری میفرسته
جی با بیخیالی شانه ایش را باال انداخت و گفت
_اگر کنت ادامز حاضر میشد اداره مزرعه رو بدون دردسر به من بده الزم نبود
برم اونجا تا شرط رو ببرم … اما حیف که به جز دادن جهزیه پیشنهاد دیگه ای
نداشت
عمه شارلوت گفت
_اوه بله جناب کن..
اما ناگهان برگشت و با چشمان از حدقه بیرون زده به او خیره شد
_جهزیه …؟!!!
جی اخمی از سره تاسف کرد نباید این حرف را به عمه شارلوت میگفت تا ان روز
او فکر میکرد این. شرط کنت برای دادن مزرعه به اوست و اگر میدانست کنت
حاضر بوده ان را به عنوان جهزیه به همسر اینده او واگذار کند هرگز به او اجازه
کار در مزرعه را نمیداد ! عمه شارلوت با غضب الود گفت
_اون میخواسته پول مزرعه رو به عنوان جهزیت در نظر بگیره …؟!
_عمه شارلوت …
عمه شارلوت اهی کشید و شروع به گریه و زاری کرد
_اه خدای من چه مصیبتی … پس مشکل چی بود
اما به ناگاه گریه را قطع کرده بینی خود را باال کشید
_دیگه تموم شد از فردا کار بی کار
جی به اعتراص گفت
_ اما عمه شارلوت ….
_همین که گفتم…
بحث کردن فایده ای نداشت باید به گونه ای او را راضی میکرد بدون شک کار
کردن در مزرعه بدون رضایت عمه شارلوت کاری سخت و غیر ممکن به نظر
میرسید لحظه ای فکر کرد و سپس با لبخندی مالیم به کتی اشاره کرد و گفت
_کتی یادم میاد میگفتی تازگیا یه کتاب عاشقانه زیبا تموم کردی
کتی پاسخ داد
_درسته …
_عالیه امشب نمیتونم بخوابم شاید بهتر باشه اون رو شروع کنم میتونی برام
بیاریش
کتی با تعجب گفت
_ولی اونو یه مرد نوشته
_خب که چی ..
_فکر کردم گفتی مرد ها نمیتونن داستان عاشقانه بنویسن
جی اهی کشید
اه واقعا من گفتم …
کتی سرش را تایید امیز تکان داد جی گفت
خب حاال دیگه مهم نیست ، اصال من اشتباه کردم ، میشه بری بیاریش؟
لحنش کمی ملتسانه و عصبی به نظر میرسید کتی خوشحالی از روی مبل بلند
شد و گفت
_البته … مطمئنم عاشقش میشی االن میرم برات میارم
و از اتاق خارج شد جی نفس عمیقی کشیده و از جایش بلند شد ، لبخند
ملیحی بر لب داشت ، ارام ارام به عمه شارلوت نزدیک میشد عمه شارلوت زیر
چشمی نگاهی به او انداخت و گفت
این کار ها فایده ای نداره دوشیزه جی من حرفمو تغییر نمیدم
جی لبخند سیاستمدارانه ای زد
_ اه عمه عزیزم ، میدونم … در واقع شما راست میگید اما نگرانی من درباره کتبه
عمه شارلوت به سمت او برگشت
_مگه کتی چشه
_متوجه نیستید اگر کنت مزرعه یا هر ملکی دیگه ای رو به عنوان جهزیه به من
بده من جهزیه زیادی دارم ولی اونا فقط برای من هستن و کتی ، خب اون به
عنوان کسی که در این موارد با من مقایسه میشه چیزی نخواهد داشت..همونطور
که میبینید اینطوری شانس های زیادی رو از دست میده
نفس عمیق دیگری کشید و در حالی که چرخی دور عم شارلوت میزد ادامه داد
_ اما … اما اگر بتونم اداره و مالکیت امالک رو به عهده بگیرم تمام مسائل و
تصمیم گیری درباره اون به عهده خودم خواهد شد و اینطوری میتونم ….
ایستاد و به عمه شارلوت که در حال فکر به حرف های او به نظر میرسید چشم
دوخت
_ میتونم برای کتی جهزیه مناسبی جور کنم مثل خودم
عمه شارلوت اهی کشید
_ تو مثل مرد ها حرف میزنی ، جی
_به جای زنونه ، مردونه کردن موضوع به حرفم فکر کنین
عمه شارلوت لحظه ای سکوت کرد و دوباره گفت
_ باشه ولی به نفعته زودتر این بازی تموم بشه چون اصال دوست ندارم اون الن
دهن لق ، مارو سر زبون ها بندازه … هر چند همین االنم اینکارو کرده …
از خوشحالی باال و پایین پرید و دست هایش را به هم زد
_اصال نگران نباشید عمه شارلوت فقط شش روزش مونده
این را گفته و با هیجان به سمت در اتاق رفت اما در کمال تعجب با کتی که
کتاب بر دست به او نزدیک میشد مواجه شد ، کتی کتاب را سمتش گرفت ،
جی نگاهی به کتاب انداخت و گفت
_ این دیگه چیه ؟!
کتی تعجب کنان ابرویی باال داد و گفت
_خودت گفتی کتاب بیارم …
جی که تازه متوجه موضوع شده بود خنده ای کرد
_اه البته …
کتاب را از دستش گرفت و به سوی اتاقش در طبقه باال رفت .
***
خانواده ادامز در اتاق موسیقی دور یک دیگر جمع شده بودند . معموال بعد از
شام این اتفاق میفتاد مثال زمانی که انتونی کار هایش را تمام میکرد و تصمیم
میگرفت باقی وقتش را باخانواده بگذراند یا زمانی که سم از اسب سواری شکار و
یا گشت زدن در شهر دست بر میداست و به خانه برمیگشت زمان خوبی برای
یک دورهمی خانوادگی به وجود میامد .کنتس خدمتکار ها را مرخص کرد و
خودش برای ریختن چای به سمت میز بزرگ کنار اتاق رفت در حالی که برای
خود و پسرانش چای میریخت سم گلویی صاف کرده و گفت
_ ببینم بهتون گفتم که امروز در میدون شهر چه چیزی از مادام الن شنیدم
انتونی که در حال خواندن روزنامه بود سرش را به حالت تاسف باری تکان داد
_ واقعا برام جالبه که خودتو مضحکه حرفای یه زن خبر چین میکنی
کنتس در حالی که کنار پسر بزرگش مینشست گفت
من به حرف های اون زن اهمیتی نمیدم بهتره که تو هم ندی_
و چایش را ارام سر کشید
سم شانه اش را باال انداخت و در حالی که پاهایش را روی یک دیگر می انداخت
افزود
_همم خب پس براتون مهم نیست هر چند که من خبر های خیلی جالبی در
رابطه با دوشیزه والتس داشتم
_و با لبخند کنایه امیزی به انتونی نگاه کرد
انتونی روزنامه اش را کنار گذاشت و گفت
_خب ..؟
سم مرموزانه گفت
فکر میکردم براتون مهم نیست_
کنتس در حالی که چایش را روی میز میگذاشت گفت
_زود باش بگو ببینم چی شده امیدوارم که واقعا ارزشش رو داشه باشه
سم پوزخندی زد
_خیلی جالبه که شما خیلی به اخبر هایی که درباره اون در شهر میپیچه عالقه
دارید
کنتس گفت
_باید بگم که متاسفانه ما در قبال اون مسئولیم و با تاسف بیشتر همه مردم شهر
هم اینو میدونن پس اگر رسوایی به بار بیاره روی شهرت ما تاثیر منفی میذاره .
انتونی بدون توجه به سم دوباره روزنامه اش را در دست گرفت و شروع به
خواندن کرد در هر صورت هر خبری هم که درباره دوشیزه والتس وجود داشت
اول از همه به او میرسید و بهتر بود با مشتاق نشان دادن خودش بیشتر از این
برادرش را خوشحال نکند ، سم که بی توجهی او را دید گفت
_در درواقع مادام الن میگه که اون در حال کار کردن در مزرعه پدریش دیده
شده ….
سپس خنده کنان رو به انتونی افزود
_دیدی انتونی تو نتونستی این خبر رو مخفی نگه داری دیگه حتما همه ی شهر
ازش خبر دارن
کنتس با چشمان از حدقه بیرون زده اول به او و سپس به انتونی نگاهی انداخت
و گفت
ببینم شما ها دارین درباره چی صحبت میکنید … !!؟_
انتونی اهی کشید و روزنامه اش را با عصبانیت از حرف های بی مورد سم که
برای عذاب دادن او از دهانش بیرون میامد ، بست سم به گونه ای متعجب گفت
_اه خدای من مادر ، مگه از این موضوع خبر نداشتی ؟!
به انتونی نگاه کرده و ادامه داد
_ببینم انتونی به مادر درباره اینکه باهاش شرط بستی اگر ده روز اونجا کار کنه
اداره مزرعه رو به او بسپری چیزی نگفتی …
و لبخند شیطانی رو به انتونی زد ، انتونی خیره به او خیره شد . صورتش داغ
شده بود دیگر تحمل سم برایش غیر ممکن میشد و شاید در ان لحظه به این
فکر میکرد که او را برای شکار به جنگل ببرد و با یک گلوگه در سرش همه را
راحت کند ، کنتس در حالی که بسیار متعجب و غضبناک به نظر میرسید به
سمت انتونی برگشت و گفت
چی … تو چی کار کردی …؟؟؟_
انتونی نفس عمیقی کشید
_الزم نیست نگران این موضوع باشین به هر حال فکر نکنم اون بتونه ده روز
دووم بیاره .
سم در حالی که چایش را مینوشید گفت
البته … اگرچه باید بگم چهار روزش رفته …_
ولی چای به گلویش پرید و به سرفه افتاد
انتونی با عصبانیت از روی مبل بلند شد و به کنار پنجره رفت
) حتی موقع مرگ هم نمیخواد خفه بشه (
کنتس غضبناک گفت
_ اون زمین ها قانونا متعلق به ماست و یه دختر تازه به دوران رسیده نمیتونه
بیاد و با پسره من کنت همچین قرار های مسخره ای بذاره مثل اینکه باید بهت
یاداوری کنم که تو بیشتر از هرچیزی در قبال خانواده و اموال خانوادگیت
مسئولی…. اون چی از ما میخواد ، براش یه مبلغی به عنوان جهزیه بفرست و
قضیه رو تموم کن اهمیت نمیدم که پدرت چه قراری با دوستش گذاشته
مسئولیت تو فقط همینه نه چیز بیشتر …
انتونی به سمت مادر برگشت و مقتدرانه گفت
_حتی اگر کل اموالش هم به نامش بزنم اون قدر در مقابل اموال ما ناچیزه که
هیچی به حساب نمیاد ، به هر حال الزم نیست که شما در مورد مسائلی که
ربطی به شما نداره دخیل بشین
کنتس با حیرت به پسرش نگاه کرد او همیشه همین گونه بود خیره سر ! و
همچنین طبق معمول به حرف های پدرش بیشتر از قانون یا هر چیز دیگری
اهمیت میداد که این موضوع کنتس را ناراحت میکرد میخواست چیزی به
پسرش بگوید باید او را متقاعد میکرد اما هیچ وقت در این کار موفقیت چندانی
بدست تمیاورد در واقع برعکس تصور بقیه همیشه مهار کردن سم خیلی راحت
تر از انتونی بود . صدای در شنیده شد ، کنتس به سمت ان برگشت و با دیدن
خدمتکار پشت ان گفت
_بیا تو ….
خدمتکار وارد اتاق شد و بعد از احترام گذاشتن رو به انتونی گفت
_اقا یه نفر اومده ببینتتون …
انتونی با تعجب اخم هایش را در هم برد ، سم گفت
این موقع شب خیلی عجیبه .. ببینم منتظر کسی بودی ؟ _
انتونی رو به خدمتکار پرسید
نگفت چه کسیه ؟
خدمتکار پاسخ داد_
نه قربان … فقط گفتن از مزرعه اومدن _
کنتس اهی کشید
اه عالیه یه دردسر جدید امیدوارم مرزعه ها رو اتیش نزده باشه _
انتونی به مادرش که از خشم قرمز شده بود نگاهی انداخت و به سرعت به سمت
اتاق کارش رفت .
***
الفرد در حالی که با استایل همیشگیش در حالی که کالهش را بدست گرفته و
ان را میپیچاند منتظر اربابش ایستاده بود انتونی در را گشود و با تعجب گفت
الفرد چه چیزی تو رو این موقع شب اینجا کشونده ..؟!_
الفرد در حالی که حس نگرانی و ترس را به طور واضحی به انتونی القا میکرد
گفت
_جناب کنت در واقع موضوعی هست که برای گفتنش نتونستم تا صبح صبر
کنم
انتونی به سرعت گفت
_ببینم نکنه اتفاقی برای دوشیزه والتس افتاده …. ؟!
_نه…نه… جناب کنت ولی …
دیگر عصبانی شده بود چرا این مرد همیشه حرف زدن را اینقدر لفت میداد با
غضب گفت
_ولی چی ….
الفرد به او نگاهی انداخت و باالخره شروع به حرف زدن کرد … .
***
چند ساعتی از نیمه شب گذشته بود پشت میزش نشسته و در حالی که به روی
به رو به خیره شده و قلمش را در دستش میچرخاند به حرف های الفرد فکر
میکرد . پس برگشته بود … لرد عصیان گر و چه موقعیت و زمانی را برای ان
انتخاب کرده بود هیچ وقت از جیمزخوشش نمیامد او همیشه هوس ران و
خوشگذران بود در واقع این ها تنها صفاتی بودند که تمامی مردم از ان اگاهی
کاملی داشتند اما هیچکس جرئت حرف زدن درباره ان را نداشت و حتی گاهی
مادران احمق به امید اینده روشنش دختران خود را به دام او میانداختند اما
دوک اینده هنوز مجرد ثروتمند و خوشتیپ و دست نیافتنی باقی مانده بود با
اینکه از سم دست کمی نداشت ولی به هیچ وجه نمیتوانست او را با برادرش
مقایسه کند سم هر چه که بود هیچ وقت به بانوان متشخص و دوشیزه های
اشرافی کاری نداشت و میدانست هوس خود را برای کجا نگاه دارد اما برای
جیمز شخصیت افراد بی معنا بود او تنها به خود فکر میکرد و این چیزی نیود که
هر کسی بتواند درباره ان احضار نظر کند مگر کسی که از ان اطمینان کامل
داشت کسی مانند انتونی که تقریبا دوران جوانی و دانشجویی خود را با او
گذرانده بود و حاال این فرد رذل کسی را هدف گرفته بود که رسوایی او به گونه
ای رسوایی و بی مسئولیتی خانواده ادامز را نیز در پی داشت البته که این شهرت
به این راحتی از بین نمیرفت ولی باید به گونه ای مسئولیت خود را انجام میداد
و به این دوشیزه شرور هشدار میداد شاید در اولین فرصت .
***
تازه به مزرعه رسیده بود بالفاصله دامنش را سفت کرده و با موج کارهایی که
الفرد روی سرش ریخته مواجه شد ، انگار الفرد میخواست از چیزی انتقام بگیرد
وگرنه این حجم از کار بی سابقه به حساب میامد برگشت و به جاده نگاهی
انداخت اگر شانس میاورد طبق قراری که با جیمز گذاشته بود او باید به زودی
به انجا میرسید و او را از اینو وضعیت نجات میداد حتی فکر کردن به این
موضوع هم که میتوانست دوباره ازادنه به گردش برود باعث خوشحالیش میشد
لبخندی زد الفرد با اخمی که بیشتر از تعجب از نگرانی نشات میگرفت به او نگاه
کرد اکنون با دوشیزه ای مقابله میکرد که در مقابل این همه کار به ان ها لبخند
میزد این لبخند دختر ها را خوب میشناخت و امیدوار بود ان چیزی که فکر
میکند نباشد اگر چه کامال از دلیل ان مطمئن بود .
باالخره صدای پای اسب شنیده شد جی با خوشحالی برگشت و طبق انتظارش
جیمز اسکات را دید که با ان لبخند معروف و دل فریبش به ان ها نزدیک میشد.
الفرد با ناراحتی اهی کشید جی با خوشحالی به سمت حصار رفت و به لرد
نزدیک شد ، جیمز گفت
دوشیزه جی عزیز امیدوارم که دیر نرسیده باشم_
جی با لبخند گفت
_به هیچ وجه سرورم
الفرد نزدیک امد
_سرورم چیزی الزم داشتید ؟
جیمز چهره عبوس و جدی ای به خود گرفت و رو به الفرد گفت
مسلما اگر هم چیزی احتیاج داشته باشم از تو نمیخوام پس به کارت برس_
جی کمی از این طرز صحبت کردن او شوکه شد به هرحال او تقریبا دو برابر
جیمز سن داشت و باید به او احترام الزم را میگذاشت اما در هر صورت
نمیتوانست اعتراضی بکند چون با این کار جیمز را زیر سوال میبرد و با جایگاهی
که در ان لحظه داشت و نمیتوانست مقام او را نادیده بگیرد ، جیمز دوباره به
سمت جی برگشته و گفت
_ببینم بانوی عزیز من رو برای گشت زدن در تپه های سبز همراهی میکنید
جی در حالی که چینی به پیشانیش انداخته بود گفت
_تپه های سبز ؟
_بله یه گلزار خیلی زیبا اونجا وجود داره که انتظار شما رو میکشه
الفرد که خود را مشغول کار نشان میداد اهه کوتاه دیگری کشید گلزار تقریبا
خیلی از ان جا فاصله داشت و این موضوع او را نگران میکرد جی گفت
_حتما سرورم هیچ چیز به اندازه دیدن گل ها برای من لذت بخش نیست
_عالیه پس سوار اسب بشید
و دستش را به سمت جی گرفت
جی به اسب اشاره ای کرد و گفت
_با شما ؟
_بله مگر اینکه این لرد حقیر رو قابل ندونید که باهاش سواری کنید
جی سرش را با خنده تکانی داد
_به هیچ عنوان سرورم
سپس به ان طرف حصار پرید و با کمک جیمز پشت او سوار اسب شد و الفرد را
با نگرانی تنها گذاشت … .
***
به دلیل اینکه هیچ دست اویز دیگری نداشت مجبور بود دستانش را پشت کمر
جیمز حلقه کند و جیمز که از این موضوع کامال راضی به نظر میرسید سرعت
اسب را بیشتر کرده و او را نیز هرچه بیشتر به اینکار ترغیب میکرد . پس از طی
مسافت تقریبا زیادی بر روی تپه های سبز معروف دوک نشین در کنار گلزاری
که گل های زرد و قرمز زیبایی در ان خودنمایی میکرد ایستادند .جیمز از اسب
پیاده شد و دستش را برای کمک به او دراز کرد ، جی به کمک او از اسب پایین
امد و با حیرت تمام به منظره فوقالعاده رو به رویش نگاه کرد .
_اوه خدای من اینجا فوق العادست …
جیمز گفت
_میدونم که عاشق گل هایی برای همین اوردمت اینجا
جی با خوشحالی گفت
_مگه میشه کسی از گل خوشش نیاد
و شروع به قدم زدن در گلزار کرد به ان ها دست میکشسد نوازش میکرد و بو
میکشید جیمز گفت
_ وقتی تو رو میبینم که اینقدر از اینجا لذت میبری دلم میخواد همشونو برات
بچینم و بهت تقدیم کنم
جی که برای بو کردن گلی که ان را نوازش میکرد خم شده بود گفت
_ولی در این صورت دیگه زنده نیستن سرورم
جیمز سری تکان داد
_درسته …
چند دقیقه ای به سکوت و نگاه های خیره جیمز به جی که توقف ناپذیر به نظر
میرسیدند گذشت که جیمز گفت
_میخوام یه چیزی بهت بگم جی
جی با کنجاوی برگشت و به او نگاه کرد برای اولین بار بود که میدید جیمز
صورتی جدی به خود گرفته و شاید تقریبا کمی ناراحت به نظر میرسید جیمز
گفت
_اینجا زیبا ترین گلزاریه که دیدم یه زمان خیلی عاشقش بودم تقریبا هر روز به
اینجا سر میزدم
لحضه ای سکوت کرد ودوباره ادامه داد
_اخرین بار با کسی اینجا بودم که میپرستیدمش
جی نگاهش را به سمت دیگری برگرداند مسلما او اولین کسی نبود که با جیمز
هم صحبت و همراه شده بود این را به خوبی میدانست اما عشق و یا حداقل
عشقی که جیمز از ان سخن میگفت انگار ان قدر قوی بود که هیچ تجربه ای
فراتر از ان برای جیمز وجود نداشت جیمز ادامه داد
_اون فوق العاده بود
وقتی درباره ان دختر حرف میزد لبخند عجیبی برلبانش طاهر میشد لبخندی
که انگار واقعا خالص و پاک به نظر میرسید و با ان لبخند دل فریب و رند
همیشگیش تفاوت زیادی داشت
_جی گفت
_میتونم بپرسم چه اتفاقی افتاد
جیمز به او نگاه کرد
بهم دروغ گفت جی ، دروغ ، تمام مدت … بهم خیانت میکرد ، درباره خودش _
بهم دروغ میگفت و اخرش هم با اون عوضی ترکم کرد ….
لحظه ای سک.وت و دوباره به جی خیره شد
_برای همینه که از دروغ متنفرم
جی سرش را پایین انداخت و نفس عمیقی کشید
)دروغ …. ! یعنی دقیقا کاری که دارم انجام میدم (
به نظر میرسید جیمز از این گفته ها قصدی داشت و جی لحظه ای شک کرد که
شاید او همه چیز را درباره هویتش فهمیده باشد و یا شاید هم تنها داشت با او
درد و دل میکرد جیمز که متوجه حالت غیر عادی او شده بود گفت
_ببینم اتفاقی افتاده …؟
جی سرش را باال گرفت
_نه به هیچ وجه … داشتم فکر میکردم که اون واقعا اشتباه بزرگی کرده به نظرم
_عشق اول چیزیه که هیچ وقت نمیشه دوباره تجربش کرد
جیمز نیش خندی زد
_درسته … ببینم جی تو تا حاال عاشق شدی_
یکه خورد ….عشق !!! …. با این کلمه بیگانه نبود همیشه افرادی در زندگیش
بودند که از صمیم قلب به ان ها عشق میورزید اما این نوع عشق و دوست
داشتن با چیزی که جیمز درباره ان حرف میزد تفاوت داشت ان را دیده و
شنیده بود . اما هیچگاه از ته دل و عمق وجودش ان را حس نکرده و تجربه ای
در این زمینه نداشت با لبخندی مالیمی بر لب ، در حالی که در فکر فرو رفته
بود گفت
_خب همیشه تو زندگیم افرادی یودن که عاشقشون باشم _
جیمز خنده ی بلندی کرد
_نه منطورم عشق به یک مرده به جنس مخالف جوری که بخوای….
صدایش را پایین اورد حاال مستقیم به چشمان او خیره شده بود یک قدم جلو
امده و گفت
_جوری که بخوای همیشه کنارش باشی و جوری که بخوای ، لمسش کنی..
جی اب دهانش را فرو برده و یک قدم عقب رفت و گفت
_تنها مردی که واقعا عاشقش بودم پدرم بوده …
جیمز دوباره خنیدید
_باشه .. باشه باید بگم تو خیلی محطاط و سخت گیر هستی
سپس در حالی که دستش را جلو می اورد تا تره موهای سیاه پیشانی او را کنار
بزند افزود
_دختری به زیبایی تو میتونه هر کسی رو که بخواد داشته باشه
جی سرش را کنار کشید
_ترجیح میدم تا پیدا شدن فرد مناسب صبر کنم
جیمز لبخند زد
_این بهترین کاره …
دستش را پایین اورده و افزود
_منو برای هیجاناتم ببخش
سپس به اطرافش اشاره ای کرد و گفت
_ میدونی بعد از اون دیگه هیچوقت به اینجا نیمدم برای همینه که وقتی تو رو
درست اینجا در مکانی که زمانی خلوتگاه من و اون بود میبینم اونقدر هیجان
زده میشم که کنترل خودمو از دست میدم …
کلماتش را اهسته و با احساس بیان میکرد واقعا که با این نوع گفتار میتوانست
دل هر دختری را بلرزاند جی نیز از این قاعده مستثنی نبود مجذوب شده بود
مجذوب نوع گفتارش ، مجذوب عشقی که او نسبت به معشوقه خود داشت و
شاید همه ی این ها بود که باعث میشد برای یک لحظه ، فقط برای یک لحظه
کوتاه فکر کند که ایا روزی میشود که کسی درباره او نیز چنین با عشق سخن
بگوید!
***
بعد از پیاده روی طوالنی در تمام گلزار و حرف زدن درباره تمام ماجرای جالب و
شنیدنی لرد جیمز لسکات که هر خواننده و شنونده ای را سر جایش میخکوب
میکرد و دختر ها را به خنده وا میداشت سوار بر اسب شده و به سوی مزرعه به
راه افتادند برعکس زمانی که به سمت گلزار میرفتند جیمز ارام حرکت میکرد در
حقیقت الزم نبود که برای اینکه جی دستش را محکم تر دور کمرش حلقه کند
تالشی مضاعف انجام دهد جی این کار را به محض سوار شدن بر اسب انجام
داده و لرد جوان را به هدف خود رسانده بود ! به مزرعه نزدیک میشدند که جی
با نگرانی گفت
_اه نه خدای من …
جیمز نگاهی رو به جلو و به مزرعه انداخت
_ببینم اون ادامز نیست که اوتجا ایستاده
جی در حالی که چهره اش را از ناراحتی و همچنین کمی نگرانی در هم کرده و
لب هایش را گاز میگرفت خودش را پشت جیمز مخفی کرد اگرچه فایده ای هم
نداشت ان ها مستقیم به طرف زمین میرفتند و دیر یا زود مجبور بود با انتونی
ادامز که غضبناک که کنار حصار ها ایستاده و با اخمی بر روی پیشانیش به ان
ها خیره شده بود مواجه شود
جیمز نزدیک تر شده و اسب را متوقف کرد و با نگاه باال به پایینی گفت
_ادامز ؟!
انتونی دستش را بر روی لبه کالهش گذاشت و با احترام گفت
_لرد اسکات….
سپس نگاهی به جی که دیگر نمیتوانست بیش از این مخفی بماند کرد و رو به
جیمز ادامه داد
_از دیدنتون خوشحالم .. فکر نمیکردم که به این زودی برگردین
جیمز در حالی که از اسب پیاده میشد گفت
-در حقیقت بهتره هنوز هم فکر کنی برنگشتم
سپس دستش را برای کمک کردن به جیران دراز کرد ، جی لحظه ای به انتونی
خیره شد
) اه خدای من بدتر از این نمیشه (
انتونی در حالی که دست ها را به پشت داده بود با نگاه جدی ، غصبناک و
همچنین سراسر از نصیحت و شکوه و شکایت و به همراه غرور بسیار که انسان را
ذوب میکرد به او مینگریست . جی نگاهش را دزدید انگار نمیتوانست سنگینی
ان را تحمل کند از اسب پیاده شد و در حالی که نگاهش را پایین انداخته بود
به سمت حصار رفت . انتونی داغ شده بود چطور میتوانست این بی احترامی را
تحمل کند ، جی این دوشیزه شرور بدون توجه به قول هایی که بین ان ها رد و
بدل شده بود به همراهی لرد اسکات بدنام در حالی که دست هایش رو دور
کمرش روی اسب حلقه میزند به گردش میرود و ظاهرا دفعه اولش هم نیست ..
!!! اگر میتوانست لرد اسکات را خفه میکرد یا شاید بعدش هم یه بالیی سر جی
میاورد . اگر چه انصافا نمیتوانست تقصیری را گردن او بیندازد به هر حال او
دختری بود جوان و بی تجربه ، علی الخصوص درباره مرد ها باید هشدار های
الزم را اول از همه از خود او به عنوان کسی که مسئولیتش را بر عهده داشت
میگرفت . گلویش را که از شدت خشم گرفته بود صاف کرد و رو به جیمز گفت
از اینکه این اطراف رو به دوشیزه والتس نشون دادین خیلی ممنونم _
اه نه این دیگر حقیقتا پایان ماجرا بود ، حداقل پایان دوستی صمیمی بین جی و
جیمز دروغ ها بر مال میشد/ جی چشمانش را محکم بست از نظر او انتونی خیلی
بی هوا عمل کرده و همه چیز را با خاک یکسان میکرد ان هم دقیقا در روزی که
جیمز عمیق ترین احساساتش را با او در میان گذاشته و به وضوح تنفرش را از
دروغ به حد عیر قابل نصوری اعالم کرده بود . واغعا که بدترین حس دنیا را
داشت . برگشت سرش را کمی باال گرفت و زیر چشمی به جیمز که با حیرت به
او مینگریست نگاه کرد ، جیمز گفت
_دوشیزه والتس….؟!
انتونی به سرعت افزود
بله دوشیزه والتس نوه ی کنت جاناتان والتس صاحب زمین ها _
جی با غصب به انتوتی نگاه کرد چرا وقتی که هیچوقت او را مالک زمین ها
نمیخواند اکنون در این لحظه حساس او را به این حد باال برده و مالک زمین ها
خوانده بود انگار با این کار سعی داشت تمام تصورات جیمز را از مقام او که به
وضوح از ان بی خبر بود و یا حداقل خود را به بی خبری میزد بر هم بریزد.
انتونی که متوجه تیر سمی نگاه او شده بود بدون ذره ای اهمیت به جیمز چشم
دوخته و حد و فاصلی که باید رعایت میکرد را با زیرکی برایش عنوان میکرد
جیمز چهره جدی به خود گرفته و گفت
_فکر نمیکردم هیچوقت به یه دوشیزه اجازه کار کردن در یک مزرعه رو بدی
،ادامز
انتونی گفت
_از اونجایی که اینجا مزرعه دوشیزه والتسه میتونه هر جور که بخواد رفتار کنه
من تنها مسئولم درباره بعضی مسایل به او هشدار بدم
جیمز لبخند تمسخر امیزی زد
خوبه ادامز ولی به نظر زیاد در این کار موفق نبودی _
سوار اسب شد و پس از نگاهی به جی که سعی در توضیح دادن ماجرا به او
داشت اما صدایش قطع شده بود انجا را ترک کرد جی چند قدم رو به جلو دنبال
او برداشت این نگاه اخر را به منزله پایان قطعی به حساب میاورد اخمی کرد و با
چهره غصبناک و صدای نسبتا بلندی رو به انتونی برگشت
_عالیه …. ازتون ممنونم که همه چیزو نابود کردین واقعا در رابطه با نابود کردن
روابط مثال زدنی هستید
انتونی که چهره و صدایش دست کمی از او نداشت گفت
_اگر منظورتون درباره نابود کردن روابط غیر قابل قبولتون با یه ادم بدنامه باید
بگم واقعا از این مورد خوشحالم
اه خدای من ..بد نام_
پوزخندی از روی تمسخر زد و ادامه داد
مثل اینکه حواستون نیست که دارید درباره دوک اینده صحبت میکنید _
_برام مهم نیست که اون چه کسیه چیزی که مهمه اینه که من اونو از کودکی
میشناسم و باید بهتون به صورت کامال واضح از معاشرت با لرد جیمز اسکات
هشدار بدم
روی لرد جیمز اسکات تاکید فراوان داشت و این موضوع از نوع ادا کردن
کلماتش به وضوح مشخص بود
جی اهه بلندی از سره عصبانیت سر داده و صدایش را کمی بلند تر کرد
الزم نمیبینم که درباره معاشرتم با بقیه از شما اجازه بگیرم_
انتونی اخم هایش را بیشتر در هم برد دیگر نمیتوانست تحمل کند باید به گونه
ای این مسئله را تمام و قاطعیت خود را ثابت میکرد با صدایی که شاید از جی
بلند تر نبود ولی محکم و مردانه به نظر میرسید شمرده شمرده گفت
_میدونید که اگر الزم باشه میتونم شما رو از همه چیز محروم کنم قدرتش رو
دارم و اینکارو میکنم
جی لحظه ای سکوت کرد به وضوح قدرتمندی انتونی در مقابل خود را درک
میکرد اما باز تسلیم نسد و با همان قدرت سابقش ادامه داد
_فکر میکردم همین االن به لرد اسکات گفتید که من مالک این زمین هام و
میتونم هر کاری که بخوام انجام بدم ، شما هیچ مسئولیت دیگه ای جز تحویل
اون ها به من ندارید
انتوتی لحظه ای در سکوت به او نگاه کرد این طرز نگاه کردن بیشتر جی را
میترساند سپس با قدم های اهسته و با لحن سابق ولی کمی ارام تر و قدرتمند
در حالی که قدم به قدم به جی نزدیک میشد گفت
دوشیزه والتس این معامله دیگه تموم و شما در اون شکست خوردید هیچ وقت
نمیتونید این زمین ها رو اداره کنید و تنها بر اساس احترامی که برای
درگذشتگان قائلم ، میتونید اون رو به صورت نقد یا غیره برای جهزیتون نگه
دارید .
جی با هر قدم او عقب میرفت دیگر کامال به حصار چسبیده بود و اگر یک قدم
دیگر میگذاشت به ان طرف حصار پرت میشد اما انتونی از نزدیک شدن به او
دست نمیکشید و جی را مجبور میکرد کمرش را تا حد ممکن به عقب خم کند
اگر چه انتونی نیز به همان میزان رو به جلو خم میشد و اکنون تنها چند سانتی
متر و یک نفس با او فاصله داشت انتوتی به صورت او نگاه کرد میتوانست ترسی
را که در جشمانش موج میزد احساس کند به راستی که شاید کار بیرحمانه ای
انجام میداد او یک دختر غریب ولی به همان میزان لجباز و مقتدر به حساب
میاد که اکنون در چنگال غضب الود او گرفتار شده و حتی نمیتوانست حرکت
کند . نفس هایش تند و پشت سر هم به نظر میرسیدند و میتوانست حرارت
بدنش را که کمی هم وسوسه انگیز بود احساس کند و اما چشمانش که عالوه بر
لجبازی در ان فاصله ان قدر معصوم بودند که انتونی را مغلوب و ترغیب میکرد از
ازار بیش از حد او دست بردارد میکرد ، انتونی گفت
این بحث تمومه … حاال به سرعت به خونتون برگردید _
این را گفته و به سرعت از او فاصله گرفت ، به سمت اسبش رفت و بدون هیچ
سخن و حتی نگاهی دیگر از او دور شد . جیران صاف ایستاد میتوانست صدای
ضربان قلبش را از اتفاقات چند لحظه پیش بشنود بدون تردید انتونی ادامز در
مواقع الزم میتوانست مرد ترسناکی باشد احساس بدی داشت ، غمی بزرگ ، و
این را تا زمانی که اشک از رو گونه هایش جاری نشده بود ،کتمان میکرد به
سرعت به سمت اسبش درون اصطبل رفته و با سرعت زیادی به سمت خانه
حرکت کرد .
***
وارد خانه شد سعی میکرد صورت خود را که کمی از اشک نم دار شده بود
مخفی کند عمه شارلوت که در سالن اصلی نشسته بود با دیدن او با تعجب گفت
ببینم چرا اینقدر زود برگشتی …؟!_
اما جی به سرعت و بدون حتی یک کلمه به سمت اتاقش دوید در را قفل کرد و
خود را روی تخت انداخت همیشه میخواست خود را قوی نشان دهد اما زود
احساساتی میشد و طبق معمول بعد از ان باید با اشک های بی وقفه اش کلنجار
میرفت ، هنگامی که از کسی یا چیزی ناراحت میشد به یاد پدرش میفتاد به یاد
دایه و خانه کودکیش به راستی که چقدر در ان لحظه ها احساس غربت میکرد
انگار تنها بود ، تنها ترین فردی که در انگلستان و یا جهان وجود دارد . نه برای
اینکه روابطش خراب شده بود بلکه بیشتر از هر چیز از غلبه انتونی بر روی خود
احساس شرم میکرد ، یک نوع احساس ناتوانی وحشتناک . تا شب درون اتاق
ماند از روی تخت تکان نمیخورد بی جان و بی حوصله بود حتی میلی به نوشتن
هم نداشت و تقریبا نزدیک غروب باالخره لباسش را عوض کرد و در حالی که به
گونه ای با خود کنار امده بود از پله ها پایین رفت . با وارد شدنش به اتاق نور
گیر همه به عالوه جان که برای صرف چای و سر زدن به کتی به انجا امده بود با
تعجب به او مینگریستند لبخند امرانه ای زد و گف
متاسفم ولی مزرعه رو از دست دادم …. _
و سپس در حالی که دوباره اشک در چشمانش حلقه میزد رو به عمه شارلوت
ادامه داد
مزرعه رو از دست دادم خیلی متاسفم عمه شارلوت _
عمه شارلوت که ابتدا کمی شوکه شده بود لحظه ای سکوت کرد اما بعد با دیدن
حال او نگاه ترحم انگیزی به او انداخت و از جایش بلند شد و در حالی که
اغوشش را برای او باز میکرد گفت
اشکال نداره جی … اشکال نداره عزیزم
و انجا بود که جی متوجه شد چقدر عمه شارلوت بوی پدرش را میدهد .
***
صبح روز بعد کمی بهتر شده بود به هر حال شاید مدیریت مزرعه را از دست
داده بود ولی هنوز میتوانست درامد حاصل از فروش ان را به عنوان جهزیه
داشته باشد و تصمیم داشت که این نقشه اش را عملی کرده و از انتونی ادامز
پول فروش زمینش را بخواهد سعی میکرد فکرش را منحرف کند هر چند سخت
به نظر میامد اگر اتفاق دیروز نیفتاده بود االن باید در حال گشت زنی در دشت
ها به همراه لرد اسکات میبود مردی که توسط انتونی بد نام خوانده شده و باید
از او دوری میکرد اما ایا انتونی هم از احساسات درونی و عمیق جیمز خبر داشت
و این حرف را میزد ؟! اگرچه این فکر ها هم فایده ای نداشت جیمز او را
فراموش کرده بود و این از پایان اخرین دیدارشان به طور واضح قابل درک بود
اما وقتی روز بعد قبل از صرف صبحانه نامه ی بی نام و نشونی به مضمون ) کنار
رودخانه میبینمت ( از لیزا دریافت کرد امید تازه ای در او شکل گرفت چه
کسی به جز لرد جیمز از رودخانه اطراف مزارع خبر داشت به سرعت لباس
هایش را عوض و به سمت رودخانه حرکت کرد .
***
جیمز در حالی که دست ها را به پشت داده بود زیر سایه درخت رو به رودخانه
ایستاده بود و با اینکه صدای اسب را شنید حالتش را تغییر نداد جی از اسبش
پیاده شد و به سمت او رفت
جناب لرد …_
جسمز بدون اینکه برگردد و به او نگاه کند گفت
این رودخونه امروز خیلی غمگین به نظر میاد …. تو اینطور فکر نمیکنی _
جی در سکوت به رودخانه چشم دوخت باالخره جیمز برگشت و نگاهی به او
انداخت لحظه ای شوکه شد تا به حال جیران را به جز در لباس های مندرس و
رنگ و رو رفته ندیده بود و اکنون واقعا که او چه قدر زیبا و یا حتی اشرافی به
نظر میرسید .
تو واقعا زیبا به نطر میای جی _
به ارامی پاسخ داد
_ممنونم سرورم
جیمز لبخند تلخی زد
_خیلی جالبه امروز میخواستم ازت بخوام که دیگه منو سرورم صدا نکنی فکر
میکردم اونقدر بهم نزدیک میشیم که بتونی جیمز صدام بزنی …. البته قبل از
اینکه اعتمادم رو از بین ببری
جی در حالی که تاسف در چهره اش موج میزد به او نگاه کرد
من واقعا متاسفم قصد داشتم بهت بگم ولی اه…._
با ناراحتی پایش را روی زمین کوبید
اون رذل به ظاهر شریف همه چیز رو بهم ریخت _
_ولی به نطر میرسید مبخواد تو رو از من محافظت کنه ….. گرچه اگر اون بهم
نمیگفت معلوم نبود کی میفهمیدم که واقعا کی هستی ، شاید باید ازش ممنون
باشم ….
جیمز این را گفت و قدم زنان به سمت اسبش از جی دور شد ، جی با حالت
معترضانه ای گفت
نه نمیتوتی به همین سادگی اینو بگی _
جیمز برگشت و به او نگاه کرد جی ادامه داد
_قسم میخورم که میخواستم حقیقت رو بهت بگم … میدونم که از دروع تنفر
داری من هیچ قصد ازار و بدی نداشتم
پس اگر بهت نمیگفتم که از دروغ متنفرم تا ابد ازم مخفی میکردی_
_نه اینطور نیست …
جیمز دوباره چند قدم به او نزدیک شد
_جی وقتی من رابطم رو با تو شروع کردم به یک چیزه جدی فکر میکردم…. اما
تو خرابش کردی
جی سرش را با ناراحتی تکان داد جیمز مقتدرانه گفت
_اما … دیگه تموم شد هر چند که میخواستم دوستیمون پا بر جا بمونه ولی از
این به بعد ما روابطی به جز یه لرد و یک دوشیزه جوان رو ندادیم
این را گفت و به سرعت جی را که با ناراحتی و پشیمانی به او خیره شده بود
تنها گذاشت .
***
احساس خوبی نداشت فکر های زیادی او را درگیر کرده بود در دلش دنبال
مقصر میگشت به راستی او چه کسی بود ؟ لرد اسکات با قصاوت عجوالنه اش ،
انتونی ادامز با ان رفتار ترسناک و قدرتمندش و یا حتی خودش ! بله خودش که
شاید از همان ابتدا باید تسلیم قوانین مسخره و بی رحمی میشد که با ان اشنایی
نداشت اموال پدر و پدربزرگش هیچ گاه به او نمیرسید ان هم تنها به یک دلیل،
زن بودن و البته که چقدر خوش شانس بود که کنت زیر همه چیز نزده و حداقل
هنوز حاضر بود پول ان را به عنوان جهزیه به او بپردازد .
چند روز اینده نیز به همین منوال گذشت تا اینکه یک روز که رمان عاشقانه
کتی را که به نظرش کامال غیر واقعی و بی معنا میامد ورق میزد ، عمه شارلوت
و کتی را که برای خرید به شهر رفته بودند با دوق فراوان در را گشوده و با ذوق
فراوان به سمت اتاق نورگیر روانه شدند . میتوانست صدای دویدن کتی را به
وضوح را بشنود کتی در حالی که نام او را صدا میزد وارد اتاق شد جی با بی
حوصلگی گفت
_ببینم کتی چه خبره نکنه جنگ شده
کتی در حالی که از دویدن زیاد نفی نفس زده و سرخ شده بود با ذوق گفت
_اه جی باورت نمیشه
_چی رو باورم نمیشه
_لرد ، … لرد اسکات برگشته
به خود امده و کمرش را روی مبل صاف کرد بی تردید درباره جیمز سخن
میگفت انگار لرد جوان باالخره تصمیم گرفته بود خود را به عموم نشان دهد .
در حالی که سعی میکرد خود را بی تفاوت نشان دهد گفت
_خب … که چی چه اهمیتی داره که اون اومده
دوباره کتابش را باز و الکی شروع به ورق زدن کرد
کتی گفت
_اه جی متوجه نیستی میگم اون برگشته باورم نمیشه انگار همین دیروز بود که
داشتیم دربارش حرف میدیم و حاال …
عمه شارلوت وارد اتاق شد او نیز دست کمی از کتی نداشت با خوشحالی چرخی
دور اتاق زد تا کاله جدیدی را که خریده بود به جی نشان دهد
_اهههه ببین به نظرت زیبا نیست
کتی به کاله و سپس به عمه شارلوت نگاهی انداخت
_چرا عمه جان خیلی زیباست
عمه شارلوت با خوشحالی گفت
_عالیه چون میخواد اینو برای مهمونی سرم بزارم
جی با تعجب به او نگاه کرد
_مهمونی … کدوم مهمونی… ؟!
کتی با خوشحالی مضاعف افزود
_پس سه ساعته سعی دارم چی بهت بگم مهمونی خوش امد گویی لرد اسکات
… حاال دوباره میتونیم به کاخ بریم
عمه شارلوت حرف دخترش را با لبخند تایید کرد
_البته عزیزم..
سپس به جی که مات و مبهوت به روی زمین خیره شده بود نگاهی انداخت و
گفت
_تو چرا خشکت زده
کتی گفت
_حتما خیلی ذوق زده شده
عمه شارلوت سری تکان داد
_درست میگی …
سپس رو به جی گفت
_جی عزیزم ناراحت نباش برای تو هم از این کاله ها میخریم تا بتونی حسااااابی
توجه لرد اسکات رو به خودت جلب کنی
با خوشحالی دستی به کالهش کشید
جی که به خودش امده سرش را تکانی داد و بعد از اینکه گلویش را صاف کرد
گفت
_ ممنونم ولی در حقیقت من مثل شما عالقه زیادی به اینجور مهمونی ها ندارم
ترجیح میدم بمونم و کتابم رو بخونم
دوباره به صفحه کتاب خیره شد کتی نگاهی به کتاب انداخت و گفت
_ولی فکر کنم بر عکس گرفتیش
جی دوباره به کتاب نگاه کرد ، اه تمام این مدت کتاب را برعکس گرفته بود واقعا
که چقدر در بی تفاوت نشان دادن خود مهارت داشت دست پاچه کتاب را
درست کرد و گفت
_نه من فقط داشتم یه چیزه دیگرو بررسی میکردم سپس از جایش بلند شد و با
لبخند رو به عمه شارلوت و کتی که با تعجب به او خیره شده بودند نگاهی
انداخت و گفت
_ببینم برای من چیزی نخریدین ….
اما تا کتی خواست پاسخی بدهد حرف او را قطع کرد و گفت
_مهم نیست در هر صورت بعدا میبینمشون
و به سمت اتاقش فرار کرد .
***
روز جشن فرارسید در حالی که لباس ابریشمی بنفش رنگش را میپوشید و خود
را در اینه برسی میکرد در فکر فرار بود اما به راستی چه راهی برای فرار و نرفتن
به ان جشن وجود داشت به هر حال نه تنها بهانه ای نداشت بلکه خودش نیز
این کار را درست نمیدید اگر چه نیازی هم به فرار نبود به گفته اخرین حرف
جیمز شاید ان ها دیگر روابط دوستانه ای نداشتند اما این به هیچ وجه به معنای
فرار کردن و مخفی شدن از او نبود ، بلکه باید میرفت و با جرئت تمام ثابت
میکرد که از این اتفاق ان قدر ها هم که به نظر میرسد ناراحت نیست
از پله ها پایین امده و به سمت در خروجی روانه شد عمه شارلوت که با کاله و
استایل جدیدش منتظر او و کتی بود نگاهی به سر تا پایش انداخت
_اه عالیه فقط بذار ببینم
به صورتش نگاه دقیقی کرد و گفت
_اه تو چرا مثل مرده ها میمونی
جی به اعتراض گفت
_عمه شارلوت…
_جدا میگن سعی کن لبخند بزنی گرچه مهم نیست حتی با اینچهره خسته هم
یک هیچ از بقیه دخترا جلو تری باید بری و تمام سعیت رو بکنی
جی اهی از سر خستگی کشید
_سعی چی اخه
عمه شارلوت با حیرت گفت
سعی در جذب لرد اسکات دیگه پس چی
جی نگاه عاقل اندر صحیحی به او انداخته و با بی حوصلگی از در خارج شد عمه
شارلوت که این رفتارش را دید افزود
_یعنی دوست نداری یه دوشس بشی
و به سمت کتی که مثل همیشه دیر تر از همه و با عجله از پله ها پایین نیامد
اشاره کرد
_زود باش کیتی میخوای دیر برسیم که ….
***
انتونی ادامز با اینکه که هیچوقت دوس نداشت در مهمانی که به مناسبت
بازگشتن جیمز برگذار میشود شرکت کند خود را ناگزیر ان یافته بود تقریبا جز
اولین مهمان هایی بود که به همراه مادرش کنتس ادامز وارد سالن شد و شاید
انجا بود که ارزو میکرد کاش جای برادرش بوده و میتوانست با بهانه های مسخره
دیر تر به مهمانی بیاید اگر چه سم با کمال تعجب در این مهمانی با شکوه از
این فرصت گران بها استفاده نکرده و خود را با دوشیزگانی که از انتونی قطع
امید کرده و تمام تالششان را برای جلب توجه او به جای برادرش انجام میدادند
، سرگرم کرده بود . اما برعکس او انتونی در دور سالن گشت میزد نوشیدتی
میخورد و سعی میکرد وقتش را با مردان صاحب منصب داری که ان ها را درخور
میدانست بگذراند که البته گاهی در تله دوشیزگانی که دختر ان ها بودند نیز
میفتد و به ناچار برای حفط ادب هم که شده با ان ها هم کالم میشد . تقریبا از
اول ورود جیران به سالن ، متوجه او شد با چهره نسبتا غمگینی که بر خالف
عمه و دختر عمه اش که کامال قبراق و سرحال به نظر میرسیدند واردسالن شد
اما سعی میکرد لبخند بزند تمامی حرکاتش را با زیبایی و ظرافت تمام انجام
میداد و در مقابل ادم های جدیدی که مالقات میکرد خندان و گشاده رو بود در
حالی که با زیرکی تمام بدون اینکه کسی متوجه ان شود تمام حرکات او را زیر
نظر داشت و پس از گذشت چند دقیقه با کما تعجب متوجه شد که جی دارد
مستقیم به سمتش میاید . برای اینکه خود را مشغول نشان دهد با اولین
شخصی که کنارش ایستاده بودسر صحبت را باز کرد و این فرد کسی نبود جز
لیدی بالوی ، دایه و یا به گونه ای مادر خوانده لرد اسکات دوم !
نوشیدنی ای برداشته و به سمت او تعارف کرد لیدی بالوی که از این رفتار کمی
متعجب شده بود ان را گرفت و گفت
_خدمتکار بهم گفته بود که با این لباس جوون تر به نظر میام ولی فکر
نمیکردن در این حد باشه که کنت جوان منو با یه دوشیزه زیبا اشتباه بگیره
انتوتی لبخندی زد
در واقع شما هزار برابر از تماماونها زیبا تر هستید لیدی بالوی _
لیدی بالوی جرئه از نوشیدنیش را سر کشید و گفت
_همم … تو خیلی شبیه بردلی من هستی ادامز ، البته یه فرق کوچیک دارین هر
چقدر که اون از این جور مهمونیا متنفره و انزوا میطلبه تو متنفری و در اونها
شرکت میکنی
سپس به انتونی نگاهی کرد و ادامه داد
این کارتو تحسین میکنم …_
انتونی لبخند دیگری زد شاید به ظاهر به حرفای مادام بالوی گوش میداد اما
حواسش جای دیگری بود ، در قدم های جی که اهسته به انها نزدیک شده و
دیگر تقریبا به ان ها رسیده بود مادام بالوی گفت
اه مثل اینکه ندای مسئولیت داره از راه میرسه و در حالی که به جی نگاه میکرد
سرش را به حالت احترام امیزی روی به انتونی تکان داده و از ان ها دور شد .
جی ایستاد صورتش کامال عاری از هر گونه احساس به حساب میامد که این
موضوع برای انتوتی که عادت داشت هر لحظه او را با احساس های مختلفی که
در صورتش منعکس میشد ببیند قدری عجیب بود برای یک لحظه اتفاقی که در
مزرعه افتاده بود را به یاد اورد کمی دلش چرکین شد نه از او بلکه از خودش به
وضوح به او سخت گرفته بود و مسلما موجبات رنجشش را فراهم کرده بود هر
چند تند روی خود را میکرد اما به خوبی میدانست به هیچ عنوان قصد بدی
نداشته و این کار را هر چند کمی مالیم تر برای رام کردن این دوشیزه سرکش
الزم دانسته بود جی تعظیم کوتاهی کرد و گفت
_کنت ادامز میخوتستم بهتون بگم که من تصمیمم رو در رابطه با دریافت
جهزیه ام گرفتم
انتونی با کنجکاوی به او نگاه کرد
_ مایلم بشنوم
_ میخوام که پول حاصل از فروش زمین واقع در دوک نشین رو به عنوان بخشی
از اون از شما دریافت کنم
انتونی سرش را تکانی داد
مطمئنید نمیخواید. اونو به همین صورت به نگه دارید _
_خیر اقا اگر نمیتونم ادارش کنم ترجیح میدم که سرمایمو به همین شکل
داشته باشم
انتونی نفس عمیقی کشید و در حالی که سعی میکرد خود را اینده نگر نشان
دهد گفت
_الزم میدونم که بگم تمامی حساب های خانواده والتس بعد از مرگ پدرتون
بسته شده ، پس …
جی حرف او را قطع کرد
_بله اقا میدونم و برای همینه که میخوام این پولو به صورت نقد از شما دریافت
کنم
انتونی از تعجب اخمی از سر تعجب کرد و گفت
میخواید اون رو در در صندوقچه خونتون نگه دارین …؟!_
جی با جدیت پاسخ داد
دقیقا _
انتونی سرش را به عالمت تایید تکان داد دیگر نمیخواست بیش از این با او بحث
کند
هر جور که شما بخواید …_
جی دوباره تعظیم کوتاهی کرده و از او دور شد
انتونی رفتنش را تماشا میکرد به راستی این رفتار سرد و بی احساس برای چه
بود یعنی رفتار تندش در مزرعه اینقدر بر روی او تاثیر گذاشته بود و یا شاید
مشکل دیگری وجود داشت که حتی از کنترل او نیز خارج بود مشکلی مانند لرد
جیمز اسکات !؟
جیمز با اعالم پیشکار دوک وارد سالن شد جی به او نگاهی انداخت همان لبخند
همیشگی که از ابتدای دیدار با جیران داشت و بعد از اخرین گشت و گذار در
گلزار کم کم از خاطر جی پاک میشد برلب داشت ، با ورودش با استقبال شدید
مهمانانی که برای معرفی ، خوشامد گویی و … به سمتش میرفتند مواجه شد
عمه شارلوت بالفاصله دست جی و کتی را گرفت و با وجود مخالفت های شدید
ان دو و مخصوصا جی ، به سمت او کشانید و میتوان گفت بعد از هل دادن و یه
کردن پای چند نفر در جمعیت اطرافش باالخره توانست خود را به زور به او
رسانده و در ردیف اول حاضر شود ، تعظیم کنان و با لبخند گفت
_ سرورم … چقدر خوشحالم که میبینمتون ، حتما مارو فراموش کردین درسته
….؟؟؟
جیمز با تعجب به انها خیره شده و با حالتی که دروغ کامال در ان پیدا بود گفت
_معلومه که نه مگه میشه فراموش کنم خانم …
و جی لحظه ای به خاطر این دروغ بزرگ به خنده افتاد و توجه جیمز را به خود
جلب کرد اگر چه بالفاصله بعد از اینکه نگاه او را روی خود احساس کرد
لبخندش محو شد . عمه شارلوت به سرعت گفت
_ بذارید دخترم رو بهتون معرفی کنم ، کاترین …
کاترین تعظیمی کرد جیمز لبخند دل ربایی به او زده و احترامش را با تعظیم
کوتاهی پاسخ داد ، سپس عمه شارلوت به سمت جیران برگشته و افزود
_ و همینطور برادرزادم ، جیران جورجیانا والتس
سرش را باال نمیگرفت همین االن هم بزور عمه شارلوت انجا ایستاده و توان
مقابله چشم در چشم با جیمز را نداشت جیمز دست او را گرفت و بوسه کوچک
و لطیفی روی ان زد جی سرش را باال گرفت و در کمال تعجب با چهره بشاش و
مهربان جیمز که دقیقا مانند دیدار اولشان و گویی که انگار هیچ اتفاق بدی بین
انها نیفتاده برخورد کرد ، جیمز رو به عمه شارلوت گفت
مادام اجازه میدید که بردار زادتون رو به رقص دعوت کنم
جی با بهت و حیرت به او خیره شد چطور امکان داشت چرا و به چه منظور باید
برای اولین رقص از او دعوت میکرد ان هم در صورتی که به گفته خودش او لرد
و دوک اینده و جی نیز تنها یک دوشیزه ساده بود !
عمه شارلوت با خوشحالی گفت
_اوه البته که اجازه میدم جی زود باش از جناب لرد تشکر کن
کتی به پهلوی مادرش ضربه ای زد که بهتر است دیگر چیزی نگوید و بیشتر از
این ان ها را کوچک نشان ندهد ! به نظر میرسید که در ان جمع به جز دخترانی
که خود را از جیران بهتر و الیق اولین رقص با دوک اینده میدانستند تنها یک
نفر دیگر ناراضی به نظر میرسید ، و این فرد کسی نبود جز کنت انتونی ادامز ،
که با نگاه غضبناک خود و نوشیدنی بدست به ان دو نفر که به سمت قسمت
رقص میرفتند نگاه میکرد
موسیقی شروع شد چند دقیقه اول به سکوت گذشت که جی دیگر تحملش را از
دست داد و گفت
_معنی این کارا چیه سرورم فکر میکردم هر چی بینمون بوده تموم شده
جیمز لبخند شیطنت امیزی زد و گفت
_درسته اما این برای قبل از این بود که دوباره امشب تو رو ببینم در حقیقت
وقتی امشب تو رو توی این لباس دیدم فهمیدم که تو زیباترین موجودی هستی
که نمیخوام از دستت بدم
نا خود اگاه لبخندی روی لبان جی ظاهر شد حس خواسته شدن و زیبا خوانده
شدن بهترین حسی بود که یک نفر میتوانست ن را از شخصی فارغ از شخصیت
بد نامش دریافت کند جیمز افزود
_به نظر باید اتفاق های اخیر رو فراموش کنیم و همه چیز رو از نو بسازیم تو با
من موافق نیستی دوشیزه والتس …؟
حاال دیگر میدان دست او بود با لبخند از خود راضی پاسخ داد
_بهش فکر میکنم سرورم
_اه این عالیه …
دور اول به پایان رسید رقص دوم لرد جوان با کاترین جونز صورت گرفت که
کمی باعث حسادت جان بیچاره شد ، دیگر میتوان گفت به جز عمه شارلوت که
انگار بر روی ابر ها قدم میگذاشت زنان دیگر به هیچ وجه از وضع حاضر راضی
نبودند هر چند که لرد سابقه خوبی نداشت ولی اگر کسی میتولنست دل او را
ببرد دوشس اینده حساب میشد و خوشبختی به او و خانواده اش روی میاورد و
این موضوع که بعد از جیمز فرد بعدی قابل توجه دختر ها کنت جوان و جذاب
انتونی ادامز بود که تقریبا به هیچکسی مگر از روی احترام اهمیت نمیداد و در
مهمانی سابقه رقصیدنش از دو دور ، ان هم بیشتر به اصرار کنتس صورت
نمیگرفت دیگر امیدی برای دختر ها باقی نگذاشته بود .
دور دوم نیز پایان یافت و بعد از استراحتی کوتاه در حالی که انگار توجه جیمز
به هیچ عنوان از روی جیران کم نمیشد ، دوباره برای بار دوم از او درخواست
کرد ، با هر دور رقص ان دو نفر تحمل انتونی برای حضورش در انجا سخت تر و
غیر ممکن تر میشد دور سوم رقص نیز به پایان رسید و بعد از گذشت چند
دقیقه جیمز با لبخند هوس امیزی به جی نگاه کرد و گفت
یک دور دیگر با من میرقصی ؟_
جی خشکش زد جیمز انقدر قد بلند و چهار شانه بود که جی با اینکه قد بلندی
داشت خود را کامال در انحصار او میدید ، حسی که پیش از ان تنها در مقابل
انتونی ادامز تجربه کرده بود ! در کمال تعجب این قد و قامت در ان مجالس
کمتر به چشم میخورد ! با اینکه دو دور با او رقصیده بود هیجان دوباره ی جیمز
برای دور سوم او را به خنده وا میداشت
سرورم هنوز از دور اخر رقصمون چند دقیقه بیشتر نگذشته_
_چند دقیقه چطور میتونی اینو بگی وقتی من تمام مدت نگاهم به ساعت بود
اگر بحث حفظ اداب نبود بعد از رقص دوممون هم دوباره دستت رو میگرفتم و
دور سالن میچرخوندم
جیمز این را گفته و با صدای بلندی شروع به خندیدن کرد ، صدای خنده اش
مردانه ودلپذیر بود ، چگونه میتوانست به او نه بگوید ، دستش را برای جی دراز
کرد ، جی دستش را به ارامی جلو اورد ، جیمز ان را گرفته و با ظرافت بوسه
کوچکی بر روی ان زد که به جد نفس هر دختری را بند میاورد ! در واقع تمام
حرکاتش اینگونه بود و با اینکه در گذشته نیز در مراسم ها قبل از اینکه حتی
جیران پایش را به انگلستان بگذارد با دختر های زیادی این رفتار را داشت . اما
اکنون تمام توجه سالن را به خود و جیران جلب کرده بود به گونه ای که زمزمه
هایی درباره این موضوع در سرتاسر سالن شنیده میشد
مثل این که صاحب اینده دوک نشین همسر خودش رو یافته …
یعنی دوشس جدید جی میشه
اوه خدای من اون حتی یه انگیلیسی اصیل هم نیست
دخترا نگاه کنید چطور به هم نگاه میکنن
اونا کی همو دیدن وقتی این اولین مهمانیه بعد از برگشت لرده !
و ….
انتونی که دیگر کالفه شده بود جام نوشیدنی دیگری برداشته و در حالی که به
ان دو خیره شده بود ان را سر کشید انگار خور را مقصر میدانست و برای این کار
ماللت میکرد شاید اگر به خاطر او و قبول کردن ان پیشنهاد مسخره نبود
اشنایی پیش از مهمانی برای این دو هرگز اتفاق نمی افتاد
به نظر از چیزی ناراحت میای برادر _
سم در کنارش ظاهر شد و در حالی که هر دو به زوج در حال رقصیدن خیره
شده بودند ادامه داد
به نظر دوک اینده خیلی اسیرش شده_
هممون میدونیم که قصدش چیه _
سم با بیخیالی سرش را تکانی داد
_شاید تو راست بگی این حالت های جیمز خیلی اشناست شاید خودم بار ها از
این ترفند ها استفاده کردم تو لندن که واقعا جواب میده
انتونی در حالی که کامال جدی و شاید عصبانی به نظر میرسید لیوان خالی اش
را بدست برادرش داد و گفت
بله درسته و شاید این به خاطر اینه که من نقش زیادی تو تربیتت نداشتم_
اوه انتونی بیخیال میخوای بگی خودت……._
انتونی برگشت و با نگاه غضبناکش برادرش را از ادامه حرفش منصرف کرد
سم گلویی صاف کرده وگفت
_خب نمیخوای بری پرنده کوچولو نجاتش بدی ؟
و به جیران و جیمز اشاره ای کرد انتونی سری به عالمت نهی تکان داده و گفت
مثل اینکه پرنده کوچولو خودش دوست داره تو تله بیفته …. _
به سمت سم برگشته و ادامه داد
من میرم خونه _
این را گفته و به سرعت از سالن خارج شد
اما جی که در حال و هوای دیگری سیر میکرد ، اصال متوجه رفتن او نشد در
واقع به طور کل متوجه هیچ چیز دیگر به جز حضور جیمز در سالن نبود یک
دور دیگر چرخیدند و موسیقی تمام به پایان رسید جیمز دست او را گرفت و به
سمت خود کشید و گفت
بیا بریم بیرون _
و بدون این که نظر جی را بپرسد او را به سمت در های پایینی که به سمت باغ
باز میشدند کشانید …
***
جیمز نفس عمیقی کشید
اه خیلی خوبه حاال اینجا یکم هوای ازاد میاد _
جی که کمی از هوای باز و خنک باغ احساس سرما میکرد گفت
بله ولی نسیم خنک هم همینطور …_
جیمز لبخندی زد
اوه بانوی حساس من شاید نیاز باشه که کتم رو به تو بدم _
و شروع به در اوردن کتش کرد که جی مانع شد
نه حاال داره کمی بهتر میشه …_
تو خیلی خویشتن داری جی کاش میتونستم مثل تو باشم _
جی با خنده جواب داد
_شما به مراتب دارای صفات بهتری هستید ، یادمه میگفتین که دروغ چیزی
بدتر از خیانت برای منه ولی منو به سرعت بخشیدید
_ جی عزیزم باید بگم که منم یه خورده نسبت به تو زیاده روی کردم ، تو که
دروغی نگفتی در اون موقعیت وقعا یک کارگر مزرعه حساب میشدی و باید بگم
که من از مدت ها پیش متوجههویت واقعی تو شده بودم
جی با تعجب گفت
_ چطور ممکنه… پس چرا به من نگفتید؟!
_خب باید بگم ادامه دادن این بازی به من لذت خاصی میداد
پس شما از بازی لذت میبرید سرورم _
جیمز کمی سرش را کج کرد و با خنده گفت
بیشتر از هر چیز دیگه ای در این دنیا …_
جی ایستاد و به مسیر پشت سرشان نگاه کرد
_ اوه خدای من ببین چقدر دور شدیم … فکر میکنم بهتره به مهمونی برگردیم

اما به نظر میرسید جیمز این نظر را ندارد …. !!!
***
معموال هیچگاه نگهبانان زیادی برای دروازه پشت باغ نمیگذاشتند در واقع
لزومی هم نداشت چه کسی جرئت دزدی از باغ دوک را داشت و البته این که
عده زیادی از ان راه خبر نداشتند نیز بی تاثیر نبود بعد از ساختن راه حدید برای
ورود به باغ عده کمی از ان دروازه قدیم و رونگ رو رفته استفاده میکردند و
همین مسئله فرصت خوبی را به بردلی میداد که به صورت پنهانی و فرار از
شلوغی به وجود امده به واسطه مهمانی ان شب ، تنها به همراه اسب اصیلش
پشت دروازه حاضر شود و اهسته و بی سر و صدا خود را از به اتاقش برساند البته
این کار با وجود این شلوغی کمی غیر ممکن بوده و نیازمند هوش و ذکاوت
فراوانی داشت از همان ابتدا عجله ای برای رسیدن نداشت ارام ارام با اسبش
حرکت کرد و بعد از ورود به باغ از ان پیاده شد ، باید مسیر های مخفی که از که
در کودکی برای خودش و برای فرار از همین مهمانی ها پیداکرده بود دنبال
میکرد اینگونه به راحتی میتوانست بدون مزاحمت کسی به درون قلعه راه پیدا
کند هنوز راه زیادی داشت به قدم زدنش ادامه میداد که ناگهان صدای قدم
شخصی او را متوقف کرد ، ایستاد و به پشت سرش نگاه کرد
_کی اونجاست… ؟!
کسی نبود هوای باغ تاریک بود و هنوز با روشنایی هایی که در نزدیکی درب
پایینی که به سالن مهمانی ختم میشد فاصله زیادی داشت قدم هایش را تند تر
کرد که ناگهان مادام بالوی از پشت درختی بیرون پریده و رو به رویش ظاهر شد
، اسب شیهه ای کشید بردلی از ترس عقب رفت
_اوه خدای من مادام بالوی داشتم سکته میکردم
_سزای مخفی کاری همینه …
بردلی افسار اسبش را کشید و سعی کرد ان را ارام کند لبخندی زد و رو به
مادام بالوی گفت
_با اینکه پیر شدی هوز هم خیلی سریع هستی
_ولی تو با اینکه هیکل گنده کردی هنوز بچه موندی
_اوه مادام چطور میتونی اینو بگی
_از اونجایی که داری از جشن پدرت فرار میکنی …ببینم با این کارات میخوای
کال قید دوک شدنو بزنی
بردلی پوزخندی زد و دوباره به راه افتاد
راستش ادمی نیستم که به چیزی که ماله من نیست دل ببندم _
این هم از احمقیته پسر _
اوه مادام بالوی …. _
بردلی دستش را برای همراهی به او جلو اورد و مادام بالوی با نگاه عاقل اندر
صحیحی که تاسف و در عین حال نصیحت از ان چکه میکرد دستش را گرفت ،
او زنی بود الغر اندام و ریزه میزه پوسته سبزه ای داشت که همراهی همیشگیش
در کنار بردلی با اون مو های طالیی و پوست درخشانش این را بیشتر نشان
میداد ، به عنوان دوست صمیمی دوشس مرحوم که از همان ابتدا به همراه او
وارد کاخ شده بود یار و یاور او بوده و بعد از مرگش نیز که تقریبا یک ساعت بعد
از به دنیا امدن بردلی اتفاق افتاده بود ، پسرش را مانند فرزند خود دانسته و
بزرگ کرده بود و شاید به همین خاطر هم که شده بردلی هیچگاه به مانند
جیمز کمبود مادر را احساس نکرده بود اما برعکس او که همیشه دوست داشت
در مرکز توجه باشد انزوا طلبی را ترجیح میداد ! بردلی در حالی که از نگاه
مادام بالوی به خنده افتاده بود گفت
ببینم از کجا فهمیدی که امشب میام_
_یه مادر خوب از همه چیزه پسرش خبر داره وقتی وارد شهر شده بودی خبرت
رو گرفتم فکر میکنی میتونی از چشم من مخفی بمونی
بردلی چینی به پیشانیش داد و با حالت هراسناکی گفت _
راستش قصدش رو هم نداشتم در واقع نمیتونم داشته باشم _
ناگهان ایستاد و گفت
_صبر کن ببینم میخوای بگی حتی نگهبانای دروازه باغ رو هم خریدی حتما تو
بندر هم جاسوس داری مگه نه ؟
مادام بالوی لبخند شروروانه ای زد بردلی اهی کشید
اه…. فکر میکردم با پولی که دفعه پیش بهشون دادم ایندفعه رو ساکت میمونن_
برای رام کردن پسر سرکشی مثل تو اگر الزم باشه کله دوک نشین رو میخرم _
دیگر تقریبا به نور های ته باغ نزدیک میشدند بردلی ایستاد و به سمت درختی
رفت
_بهتره قبل از اینکه کسی متوجه صدای اسب بشه اونو همینجا ببندم میتونم
بعدا یکی رو بفرستم تا به اصطبل ببرتش
خوبه که درباره اینجور مسائل از مغزت استفاده میکنی _
خب من پسر تو هم دیگه …_
مادام بالوی خندید و دوباره به راه افتادند با نزدیک شدنشان به باغ اصلی و راهی
که به کاخ ختم میشد بردلی که دوباره متوجه صدایی شد از حرکت ایستاد
” اه خدای من ببین چقدر دور شدیم … فکر میکنم بهتره به مهمونی برگردیم ”
بردلی به سرعت برگشته و نجوا کنان رو به مادام بالوی گفت
فکر میکنم یه صدایی شنیدم … بهتره برگردیم و از یک طرف دیگه طرف بریم_
مادام بالوی بدون توجه به او چند قدم دیگر جلو رفت
بردلی مضظرب با صدایی اهسته گفت
هی مادام بالوی داری کجا میری صبر کن _
و با قدم های اهسته او را دنبال کرد مادام بالوی گفت
اونجا رو نگاه کن دوشیزه شرقی … _
بردلی با تعجب گفت
_ شرقی ..؟!
مثل این که تو دام افتاده .._
بردلی نگاه مادام بالوی را دنبال کرد میتوانست جیمز را ببیند که پشت به ان ها
با دختر قد بلندی هم کالم شده بود به نظر اشنا نمیامد
_اگر برای اینکه به مهمونی های نمیام و دختر های زیادی رو نمیشناسم مالمتم
نمیکنی میتونم بپرسم اون کیه؟
_اگرمیومدی هم نمیشناختیش چون در زمان سفر تو به اینجا اومده ، جیران
جورجیانا والتس
اخم های بردلی در هم رفت
جیران جورجیانا والتس ؟! چه اسمه عجیبی به نطر نمیاد برای این اطراف باشه
مادام بالوی در حالی که سعی میکرد از گفت و گوی او با جیمز سر دربیاورد
دستش را تکانی داد
نه ماله این اطراف نیست _
بردلی با تعجب به او و سپس به ان دو نگاهی انداخت میتوانست صدای هر دو را
به صورت ظعیفی از پشت درخت های باغ بشنود ، جیمز گفت
_نه جی عزیز منو ترک نکن قدم زدن در باغ با تو یکی از بهترین لذت هایی که
تا حاال چشیدم…
مادام بالوی پوزخندی زد اما بردلی تنها با تاسف به ان دو خیره شده بود ، جیمز
را خیلی خوب میشناخت با اینکه هیچ وقت روابط برادرانه ای با او نداشت اما از
بچگی با او بزرگ شده و میتوانست قدم های بعدی او را در هر امری مخصوصا
در روابطش با خانم ها پیشبینی کند به نظر نمیرسید که قصد خوبی با ان دختر
داشته باشد بدون اینکه چشم از ان ها بردارد گفت
به نظر نیاز به کمک داره _
مادام بالوی گفت
_شاید همینطور باشه …
جی دوباره پشت سرش را نگاه کرد
_ سرورم اصال متوجه اینکه چقدر دور شدیم نبودم همین االن هم حتما کلی
حرف پشت سرمون زدن …
جیمز چند قدم دیگر به او نزدیک شد ، حاال تنها یک نفس با او فاصله داشت که
متقابال باعث میشد جی نیز یک قدم به عقب بردارد جیمز گفت
_ ببینم نکنه از حرف مردم میترسی …
_ نه سرورم چون که مرتکب خطایی نشدم ولی در عرف جامعه پذیرفته نیست
که یک بانوی جوان با یک مرد تنها باشه به خصوص که ما خیلی از جمعیت
فاصله گرفتیم
جیمز دوباره به اونزدیک تر شده و کمرش را گرفت جی سعی کرد خود را عقب
کشیده و از دست او خالص شود اما زیاد موفق به نظر نمیرسید
جیمز صورتش را به او نزدیک تر کرد حاال کامال با او هم نفس شده بود
از من میترسی جی …_
بردلی که دیگر نمیتوانست تحمل کند قدمی رو به جلو برداشت اما مادام بالوی
با دستش جلوی او را گرفت بردلی معترضانه گفت
اون نیاز به کمک داره همین االنم خیلی دیر کردم _
مادام بالوی او را عقب کشید و در حالی ک به ان دو اشاره میکرد گفت
_تو که نمیخوای این قضیه رو عمومی کنی این به نفع هیچکس نیست به
خصوص برای کسی که سعی در نجاتش داری … .
او راست میگفت اگر بردلی برای نجات او اقدامی انجام میداد به سرعت سر و
صدای ان بلند میشد تنها کسی که بیشترین ضرر را میکرد ان دختر بود به
خصوص که دیگر هیچ مردی به جز جیمز حاضر به ازدواج با او نمیشد و او نیز
خوب میدانست که جیمز به هیچ عنوان این ازدواج اجباری را قبول نخواهد کرد
دوباره صدای جی بلند شد
سرورم دارین چیکار میکنین خواهش میکنم _
بردلی سراسیمه گفت
اما اون نیاز به کمک داره _
اما مادام بالوی در سکوت او را متوقف کرد که ناگهان جیران محکم پایش را به
پای او کوبید جیمز او را رها کرد جی به سرعت چند قدم از او فاصله گرفت به
شدت ترسیده و نفس نفس میزد بردلی که خیالش راحت شده بود نفس عمیقی
کشید و خود را بیشتر از قبل در سایه درختان پنهان کرد
_ جیمز کتش را تکانی داد و سرو وضعش را که کمی به هم ریخته بود مرتب
کرد و با لبخند مرموزی گفت
جی باید بگم که تو خیلی خویشتن داری
جی در حالی که از ترس و تعجب بسیار از رفتار های شوکه شده بود بدون لحظه
ای اتالف وقت برگشته و به سمت کاخ به راه افتاد اما جیمز به سرعت دست او
را گرفت و مانع شد
یه دور دیگه با من میرقصی جی
_خواهش میکنم رفتار شما اصال شایسته نیست …
لحنش دیگر حالت التماس به خود گرفته بود همه س سعی خود را میکرد تا از
چنگال او رهایی پیدا کند ، تنها کافی بود یک نفر او را در این وضعیت با او
ببیند تا اینده خود و خانواده اش به نابودی کشیده شود جیمز دوباره با حالت
هوس الودی گفت
خواهش میکنم جی فقط یه دور دیگه وقتی به مهمونی برگشتیم …
بردلی اهی از سره تاسف کشید
_پسره ی لعنتی چرا این کارو میکنه …
سپس رو به ایدی بالوی کرد و گفت
_ اون چه مرگشه ، بهم بگو واقعا چه دلیلی وجود داره که نرم و یه مشت توی
چونش نزنم …؟!
ناگهان جیمز دست جی را رها کرد و جی که تمام مدت سعی در ازاد سازی خود
داشت از این رها سازی ناگهانی چند قدم به طرف عقب پرت شد ولی اینبار وقت
را طلف نکرده و به سرعت هر چه بیشتر به طرف کاخ دوک دوید
بعد از رفتن او جیمز پوزخندی زد ، انگار که تمام مدت از دست و پا زدن او برای
رهایی لذت میبرد ، موها و لباس هایش را کمی مرتب کرده و در حالی که انگار
هیچ اتفاقی نیفتاده بود با قدم های اهسته به سمت کاخ به راه افتاد
مادام بالوی که به همراه جیمز در تمام مدت شاهد ماجرا بود با لبخند تلخی
برگشته و رو به بردلی که از خشم قرمز شده بود گفت
بوی رسوایی میاد…
بله مادام بالوی واقعا زن باهوشی بود . در واقع او بهتر از هر کسه دیگری توانسته
بود اتفاقات چند لحظه بعد را پیشبینی کند !
***
وقتی به سالن رسید گونه هایش از سرعت زیاد دویدن گل انداخته بود ، عرق
سرد را روی تمام بدنش احساس کرده و سرگیجه عجیبی داشت انگار که تمامی
افراد حاضر در سالن را در حال چرخش میدید و نمیتوانست نگاه های تعجب اور
ان ها را روی خود تشخیص دهد .
جی …. جی … حالت خوبه _
برگشت و کاترین رو دید که به همراه جان به او نگاه میکرد
_جی حالت خوبه … کجا بودی مامان خیلی دنبالت گشت میخواست تو رو به یه
نفر معرفی کنه
انگار نمیتوانست متوجه حرف او شود ان قدر مسائل مختلف در ذهنش باال و
پایین میرفت که متوجه هیچ چیز نبود ) چرا جیمز باید این رفتار رو میکرد .
یعنی باید فراموش کنم …. چه قصدی داشت . (
جان دستش را مقابل صورت او که معلوم نبود به کجا نگاه میکند تکانی داد و
گفت
_حالت خوبه
ناگهان به خود امد
_هان….چی…. عمه شارلوت چی گفته
کاترین لبخندی زد
_هیچی فقط داشت دنبالت میگشت…. ببینم توی باغ بودی
_هان….
جان اخم هایش را در هم برد
_جی به نظر حالت خوب نمیاد ….ببینم توی باغ اتفاقی افتاد .
_چی …. توی باغ ….
ناگهان جیمز وارد سالن شد لبخندی شرورانه زده و با قدرت و همینطور با
ارامش تمام قدم بر میداشت جی نگاهی به او که مستقیم به طرف ان ها قدم
برمیداشت ، احساس خوبی نداشت نمیتوانست حرکت بعدی او را پیشبینی کند
اما کامال سوَء نیتش را احساس میکرد جیمز کمی به ان ها نزدیک تر شد و کنار
دوشیزه لوسی دختر خبرچین ترین ادم دوک نشین یعنی مادام الن ایستاد و با
صدای نسبتا بلندی که تقریبا همه افراد حاضر و نزدیک ان ها بتوانند ان را
بشنوند گفت
_ با من میرقصید دوشیزه الن …؟
لوسی در حالی که از ذوق نمیتوانست روی پا بند بشود با عشوه ای که از نظر
جیران بسیار مسخره میامد گفت
_اوه سرورم معلومه این افتخار بزرگیه
خیلی زود توجه همه به ان ها جلب شد از اول مهمانی جی تنها دختری بود که
مورد توجه جیمز قرار گرفته بود و حاال چرا ، چه اتفاقی افتاده بود که او به این
گونه ناگهانی به سراغ لوسی دختری که معموال به خاطر خبرچینی های مادرش
زیاد مورد توجه قرار نمیگرفت برود ناگهان عمه شارلوت خصمانه پشت سر
کاترین ظاهر شد
_اوه مامان منو ترسوندی
عمه شارلوت بدون توجه به حرف او گفت
_ببینم لرد چه مرگش شده …
_مامان این طبیعیه که بخواد با دختره دیگری برقصه
_درسته ولی نه اینطوری که همرو بخواد از تصمیمش با خبر کنه … مثال چی رو
میخواد ثابت کنه چرا وقتی که با تو میرقصید این کارو نکرد …هان !؟
جیمز که به اندازه کافی جلب توجه کرده بود لبخندی زد و با همان صدای
بلندش در وسط سالن به سمت جی که هنوز به حالت سابقش بازنگشته بود
نگاهی انداخت و گفت
_متاسفم دوشیزه جی من نیمتونم این دور رو هم با شما برقصم
از چه چیزی حرف میزد ؟ ان ها حتی قرار رقص دوباره هم با یک دیگر نگذاشته
بودند ! در همان لحظه بود که مادام بالوی نیز دوباره وارد سالن شد و به تماشای
صحنه پرداخت زمزمه هایی در سالن شنیده میشد جی تنها در سکوت به جیمز
نگاه میکرد جیمز ادامه داد
_چیزی که شما در باغ از من خواستید انجام بدم واقعا در شان یک جنتلمن
نیست چطور یه خانم پاکدامن همچین چیزی رو قبل از روابطی مثل ازدواج
میخواد….
مانند گچ سفید شد ، نفسش بند امده بود او درباره چه چیزی صحبت میکرد ؟!
این حرف ها برای چیست ؟ انتقام چه چیزی را از او میگرفت
عمه شارلوت با تعجب به جیران خیره شد
_ ببینم اون درباره چی صحبت میکنه مگه تو چی بهش گفتی
همه به ان ها خیره شده بودند و در گوش یکدیگر حرف هایی میزدند
یعنی چی شده …؟!!
اونها در باغ بودند …. اونم تنها
یعنی اون چی از دوک زاده خواسته
از اول هم معلوم بود نباید به یه شرقی اعتماد میکردیم
دختره بیچاره نابود شد
و…..
حرف ها ادامه داشت احساس میکرد پاهایش سست شده ، جان که متوجه
حاالت غیر عادی او شده بود قبل از انکه بیفتد کمرش را محکم گرفته و این
اتفاق جلو گیری کرد سپس رو به عمه شارلوت و کاترین گفت
_ بهتره از اینجا بریم …
از ادامه اتفاقات خبری نداشت زیرا همانگونه که صالح بود به سرعت به همراه
جان عمه و دختر عمه اش انجا را ترک کرد
در کالسکه نشسته و به سرعت راه افتادند
عمه شارلوت لب هایش را گزید
_اوه خدای من بدتر از این نمیشد ، ببینم دختر جون تو چی کار کردی
جی تنها مثل مجسمه به بیرون خیره شده بود انگار هیچ چیز از حرف های انان
نمیشنید تحقیر شده بود و این را کامال در بطن ، استخوان ها و تمام و جودش
احساس میکرد
جان گفت
_به نظرم همه از شخصیت جیمز اگاهن اون کسی نیست که اگر یه خانم بهش
درخواست نا مشروعی هم بده مثل یک جنتلمن رفتار کنه پس کامال مشخصه
که حتما قضیه رو برعکس تعریف کرده .. البته وقتی جورجیانا قضیه رو برام
تعریف کنه بهتر متوجه میشیم …
عمه شارلوت مصمم گفت
_ برعکس یا غیر برعکس اون قراره دوک اینده بشه و اگر قصد نابودی ما رو
داشته باید بگم کامال موفق شده
کتی اهی کشید
_مامان بس کن مطمئنن همون طور که جان گفت همه از شخصیت اون اگاهن
و همینطور خوشبخانه صدای موسیقی اونقدر بلند بود که همه نتونن صدای لرد
رو بشنون
_اه دختر تو چقدر خنگی …
کاترین معترضانه گفت
_مامان….
اما عمه شارلوت بالفاصله حرفش را قطع کرده و ادامه داد
_مثل اینکه ندیدی اون داشت جلوی کی صحبت میکرد ، دوشیزه الن حتی اگر
در گوشش هم میگفت تا فردا نه تنها دوک نشین بلکه کل لندن خبر دار میشن
و باید بگم که حتی برای فصل اجتماعی هم ابرویی برامون نمیمونه …اه خدای
من ….
در حالی که این را میگفت با ناراحتی روی پاهایش میکوبید و موجب حیرت
کاترین و به ویژه جان میشد !
کالسکه ایستاد جی به سرعت از ان پایین پریده و بدون توجه به بقیه به سمت
خانه و سپس اتاقش حرکت کرد . در اتاقش را محکم بست با خشم تمام
موهایش را باز کرده و لباسش را به سختی و تنهایی در اورد . پشت میز کنار
پنجره اتاقش نشست . سرش را ما بین دست هایش گرفته بود اشک از
چشمانش جاری شده و روی نامه های نا تموم روی میزش میریخت بینی اش را
باال کشیده و قلمش را اماده کرد :
“دایه عزیزم قصه من در اینجا تمام شده به حساب میاد به نظرم به زودی
همدیگرو میبینم ، البته اگر بتونم پولی برای این سفر داشته باشم چون مشخصا
دیگر جایی در انگلستان نخواهم داشت .
جی . وی ”
***
_ ها ها ها …. باید بودیو میدیدیش برادر … اون واقعا گستاخانه رفتار کرد اما
نمیدونم چرا هر موقع بهش فکر میکنم خندم میگیره …
در خانه ادامز ها شور و شوقی خاصی برپا بود ، سم این را گفت و مشتاقانه
دوباره لیوان خالی اش را از لیموناد روی میز پر کرده و روی دسته مبل مقابل
انتونی که کامال جدی به او خیره شده بود نشست
_ و تو گذاشتی هر کاری که بخواد بکنه …؟!
سم شانه هایش را باال انداخت
_خب همون طور که تو گفتی اون خودشم میخواست که تو دام بیفته … اینطور
نیست ؟
مادام ادامز که به نظر کمی هم از وضعیت پیش امده خوشحال به نظر میرسید
از روی مبل بلند شده و در حالی که به سمت میز حاوی لیموناد قدم میگذاشت
گفت
_ به هرحال این اتفاق بی دلیل نیست و مسلما اگر یه دختر رفتار های
خودسرانه و گستاخانه اش رو پیش بگیره ، همین بالها هم سرش میاد
سم ادامه داد
_ مادر درست میگه ولی خب کبوتر کوچولو به نظر بی تجربه میرسه گر چه
سعی میکنه جوری رفتار کنه که انگار همه چیز دانه …. ولی خب کیه که از
شخصیت جیمز بی خبر باشه
انتونی سراسیمه بلند شد و به سمت میز نوشیدنی ها رفته و یک لیوان برای
خود پر کرد ، در حالی که ان را مزه مزه میکرد گفت
_ بله درست و برای همینه که میخوام بدونم چرا مداخله نکردی و مانع این
رفتار نشدی ..
لحنش ان قدر جدی و مقتدرانه بود که لبخند روی لب های سم را محو کرد
کنتس کمی به انتونی نزدیک تر شده و گفت
_ لزومی نداشت که این کارو کنه و حتی اگر اینکارو میکرد من جلوشو میگرفتم
انتونی برگشته و با لحنی که کمی عصبانی به نظر میرسید گفت
_جالبه که شما فراموش کردید که مسئولیتش با منه …
_من به یک وصیت احمقانه اهمیت نمیدم
حاال دیگر دقیقا رو به روی یک دیگر قرار داشته و بحث میکردند سم که وضعیت
را انچنان جدی دید شب بخیر ارومی گفت و انجا را ترک کرد همیشه وقتی
بحثی جدی پیش میامد او اولین کسی بود که مکان را ترک میکرد! انتونی
بدون توجه به او ادامه داد
_فکر نمیکنم که پدر هم همین نظر رو داشت
کنتس پوزخندی تلخ و کنایه امیزی زد
_ این اولین باره که میبینم نسبت به مسئولیت هایی که پدرت به گردنت
گذاشته اینقدر حساسیت نشون میدی….
_و این اولین باره که شما نسبت به اونا بی توجهی نشون میدین
_اگر واقعا میخوای مسئولیت پذیریتو نشون بدی سریع تر با یک دختر معقول
ازدواج کن و به کنت نشینت برو و اینقدر هم نسبت به چیز های مسخره و بی
اهمیتی که اطرافت اتفاق میفته واکنش متعصبانه نشون نده ….
کنتس این را گفت و به سرعت در حالی که از این رفتار پسر محبوبش به تنگ
امده بود ، انتونی را با فکر های در همش تنها گذاشت .
***
روز بعد خبر بیشتر از همیشه پخش شد مادام الن تقریبا به تمامی خانه های
دوک نشین سر زده و مثل همیشه خبر های جدید را به تمامی افردای که حتی
چیزی از این ماجرا نمیدانسته اند با کمی تغییرات اضافی که بیشتر از این که به
نفع جیران باشد ، نجیب زادگی جیمز را نشان میداد ، رسانده بود
انتونی سراسیمه در اتاق کارش قدم میزد که ناگهان سم بدون هیچ مقدمه ای
وارد شد ، نگاهی به او انداخت و گفت
_فکر میکردم در زدن رو بلد باشی
_اوه برادر بیخیال جوری رفتار نکن که انگار یک دختر اینجا قایم کردی
انتونی سرش را به نشانه تاسف تکان داد و پشت میز کارش نشست سم نیز بدون
هیچگونه تعارف روی مبل مقابل ان نشسته و در حالی که اهی از سر خستگی
میکشید گفت
_اه اون زن چطور میتونه اینقدر حرف بزنه … ! و درباره همه چیز هم خبر داره …
و دخترش.. اه انتونی دخترش هم همه جا با خودش میبره میتونم ایندش رو
تصور کنم که راه مادرش رو دنبال میکنه ، فرض کن حتما شوهرش بعد از
یکسال در این راه جان میسپره …
و خنده ای سر داد
انتونی در حالی که خود را مشغول مرتب کردن برگه های پراکنده روی میزش
نشان میداد گفت
_ درباره کی حرف میزنی …؟
سم ابرویی باال داده و گفت
_اه … تو نمیدونی … ؟!
سپس پایش را روی هم انداخت و ادامه داد
_خبرچین شهر .. مادام الن ، فکر کنم با اتفاقی که دیشب توی جشن افتاد تا
االن به همه ی خونه ها سر زده باشه ، همین االن اینجا بود ، مادر واقعا به زور
بیرونش کرد وگرنه میخواست تا شب بمونه و به حرف زدن ادامه بده ، البته نیم
ساعته اولش رو دربار این که اسکات برای رقص به دخترش افتخار داده حرف
میزد و بعدش هم درباره رسوایی دوشیزه والتس …
با اوردن نام دوشیزه والتس چهره انتونی در هم رفت ، دست هایش را روی میز
به یک دیگر گره زده و گفت
_درباره دوشیزه والتس چی میگه …؟
_هر چیزی که من برای تو تعریف کردم ، البته چهار برابر بدتر …! میگفت
خیلی خوشحاله که دخترش رو جوری تربیت کرده که به خاطر کمبود محبت
چیزی رو از مرد ها گدایی نکنه ….
انتونی که دیگر کالفه شده بود از جایش بلند شده و به سمت پنجره بزرگ کنار
میزش رفت ، شاید ظاهرش انگونه که باید نشان نمیداد اما در دلش طوفان
بزرگی از خشم بر پا شده بود که تنها خود از ان خبر داشت در حالی که به
فضای سرسبز بیرون از اتاقش خیره شده بود سم گفت
_نمیدونم اسکات انتقام چه چیزی رو از اون گرفته ولی کی میدونه شاید واقعا
هم چیزی بینشون اتفاق افتاده باشه ، بعضی ها میگن وقتی دوشیزه والتس به
سالن برگشته خیلی چهره برافروخته ای داشته و همینطور گونه های سرخ
رنگش ،
لحظه ای سکوت کرده و سپس در حالی که لبخندی از تصور کردن جیران بر
لب داشت ادامه داد
_اه اونا … مثل دو تا سیب قرمز گل انداخته بودند …
انتونی که دیگر طاقتش سر امده بود به سرعت به سمت سم جهید و گفت
اگر تا یک ثانیه دیگه ساکت نشی دهنتو پر از خون میکنم سم ….
سم که از این تغییر حالت ناگهانی او شوکه شده بود ، با چشمان از حدقه بیرون
زده کمی خود را عقب کشید ، به نظر نمیرسید که انتونی ان حرف را تنها از
روی شوخی به او زده باشد و این کامال از چشمان غضبناکش مشخص بود !
انتونی به سمت در اتاق حرکت کرد ، سم گفت
_هی در هر صورت هر چیزی هم که شده باشه تو میخوای چیکار کنی …؟!
انتونی به سوی برگشت و گفت
_هر کاری که الزم باشه
و از اتاق خارج شد .
***
مثل یک جنازه روی تخت افتاده بود ، یکی از دستانش را روی پیشانی اش
گذاشته و به سقف اتاق خیره شده بود با گذشتن چند ساعت از ظهر هنوز از
اتاقش بیرون نیامده و خود را درون ان حبس کرده بود ، صدای قدم های
شخصی از بیرون اتاق شنیده و هر لحظه بلند تر میشد ، لیزا به ارامی به در اتاق
کوبیده و گفت
_خانم میتونم بیام تو..
_بهشون بگو من مردم …
لیزا با تعجب از این حرف او به کتی که در حا باال امدن از پله ها بود خیره شد و
دوباره گفت
_ خانم…حالتون خوبه……
کتی سراسیمه پشت در ظاهر شد
_ برو کنار لیزا خودم بهش میگم
و بدون مقدمه در را گشود
جی نگاه خمار و خسته ای به او انداخت و در حالی که پشت به او غلت میزد
گفت
_ اوه کیتی .. اصال حوصله ندارم … لطفا تنهام بذار
کتی به سرعت چند قدم به او نزدیک شده و گفت
_ چی داری میگی چی هنوز توی تختی ….کنت اومده ببینتت
_اه چی داری میگی کنت کیه دیگه از همشون متنفرم
کتی اهی از سر کالفگی کشیده و گفت
_کنت دیگه جناب ادامز و مسلما منظورم سم نیست زود باش حاضر شو لیزا
کمکت میکنه
این را گفته و به سرعت از اتاق خارج شد جی غلته دیگری زد و زیر لب زمزمه
وار گفت
_کنت … کنت ادامز ….
چشمانش را بست و نلگهان با شگفتی باز کرد
_انتونی ….؟!
انگار تازه متوجه شده بود ، به سرعت بلند شده و روی تخت نشست
_اوه خدای من کنت …!!!
_ سراسیمه از روی تخت بلند شده و در حالی که به لیزا که هنوز پشت در
ایستاده بود اشاره میکرد گفت
_لیزا زود باش کمکم کن لباسمو عوض کنم
لیزا سرش را نکانی داد و لباسی از از توی کمد بیرون اورد جی به لباس نگاهی
انداخت
_اوه این چیه اون سفیدرو بیار …
در حالی که مشغول تعویض لباس بود سوال های مختلفی در ذهنش میچرخید
یعنی انتونی با او چه کاری داشت ….
***
_اوه خدای من کنت ادامز خیلی خوش اومدید، لطفا بفرمایید اتفاقا همین حاال
ماری بیسکوییت ها رو از توی اجاق دراورده
_ممنونم ولی من برای خوردن بیسگوییت به اینجا نیمدک
_بله … میدونم…لطفا بفرمایید داخل سالن اصلی…. خیلی خوب کردید که امروز
اینجا اومدید … امروز هوا خیلی خوبه و خونه مارو هم که میدونید نور گیر و
زیباهه به هر حال باید در شان پدرم که اون هم مثل شما یک کنت بود میشده
دیگه مگه نه ….اه چقدر امروز دل پذیره
عمه شارلوت که اصال انتظار امدن انتونی در ان روز را نداشت تنها باحالت عصبی
به حرف های نامربوط خود ادامه میداد به هر حال درست بود که پدر او
نیز یک کنت محسوب میشد اما این موضوع که از لحاظ ثروت و مقام با
حال حاضر انتونی برابری نمیکرد نیز کامال مشهود بود به خصوص که
حاال زنجیره کنت بودن برای خانواده والتس با مرگ پدر جیران به
پایان رسیده و حتی خانه ی ییالقی ان ها نیز از لحاظ قانونی به
خانواده ادامز تعلق داشت ! انتونی که به هر جیزی به جز حرف های او
توجه میکرد تنها سرش را در مقابل حرف های او تکان داده و تقریبا
قبل از اینکه مادام جونز از او بخواهد که بنشیند روی مبل سبز رنگ
واقع در اتاق مهمان ها نشست ، بعد از ان عمه شارلوت که کمی هل
شده بود گفت
_اوه بله …. بفرمایید بنشینید …
و خودش نیز بر روی مبل مقابل او نشسته و بعد از تنها چند ثانیه سکوت دوباره
مشغول حرف زدن شد و انتونی بیچاره برای رعایت ادب هم که شده به گوش
کردن ظاهری به او تن داده میداد
_واقعا ببخشید که مجبورید اینقدر برای دوشیزه والتس صبر کنید اون … معموال
به اندازه کاترین من وقت شناسه
کاترین من ! بله یک زن در همه جا سعی میکند برای دخترش موقعیت های
مناسب جور کند و در حال حاظر چه کسی بهتر از کنت ادامز جوان وجود داشت
که به خاطر جیران هم که شده مدتی بود که خیلی بیشتر از گذشته با انان رفت
و امد میکرد عمه شارلوت ادامه داد
_ بله همونطور که میگفتم االن میادش ، میدونید اون معموال در این وقت ظهر
مشغول به مطالعه و گلدوزی میشه … و اونقدر مشغول به کارش میشه که اصال
متوجه اطرافش نیست ….
واقعا چه کسی میتوانست بهتر از عمه شارلوت در این مورد دروغ بگوید !
_ مثل وقتی که پیانو میزنه …حتما شما دیدید که چقدر ماهرانه اینکارو انجام
میده …
انتونی که باالخره مجال حرف زدن پیدا کرده بود گفت
_بله درسته ایشون در نوازندگی خیلی ماهر هستند
هنوز خاطره موسیقی که جی در خانه انها نواخته بود فراموش نکرده بود بی
شک جی از تمام دختران انجا بهتر پیانو میزد و شاید اگر کمی کمتر با این
کارهایش حسادت ان ها را بر می انگیخت با وجود امدن چنین مشکالتی
دشمنان کمتری داشت !
چند دقیقه دیگر نیز گذشت انتونی که دیگر از صحبت های عمه شارلوت کالفه
شده بود به قدم زدن درون اتاق پناه اورد که ناگهان لیزا وارد شده و ورود
دوشیزه والتس را اعالم کرد ، جی وارد شد انتونی خیره به او چشم دوخت واقعا
در ان لباس زیبا به نظر میرسید بعد از چند ثانیه که به خود امد نعظیم کوتاهی
کرد
_دوشیزه والتس…
_جناب کنت ..
عمه شارلوت که از تغییر ناگهانی حال و چهره جی که از دیشب خود را در اتاق
حبس کرده بود بیشتر از همه متعجب شده بود با چشمانی گرد شده مشغول
برانداز کردن برادر زاده خود بود که صدای انتونی او را به خود اورد
_مادام جونز اگر مشکلی نباشه میخواستم تنها با دوشیزه والتس حرف بزنم
عمه شارلوت برگشت و به انتونی نگاه کرد با اتفاقی که دیشب افتاده بود تنها
گذاشتن جی با یک مرد دیگر کار درستی به حساب نمیاد اما چه کسی
میتوانست با کنت مخالفت کند .؟!
_اه … اه … خب بله هیچ مشکلی نیست
از روی مبل بلند شد و به لیزا نیز اشاره کرد که انجا را ترک کند و در را نیز نیمه
باز گذاشت اما بعد از رفتن لیزا ایستاد و به ارامی به سمت در برگشته و تا جایی
که میتوانست سعی کرد محفیانه به حرف های ان دو گوش کند …!
انتونی دوباره به سر تا پای جی نگاهی انداخت واقعا حتی بعد ضربه ای که
دیشب خورده بود خیلی خوب حفظ ظاهر میکرد لحظه ای به لب های گوشت
الود و قرمز او و بعد نیز به در نیمه باز نگاهی انداخت
) اه … خدا من (
به راستی افسوس چه چیزی را میخورد و چه نقشه ای را در سر میکشید … ؟!
خودش نیز نمیدانست .
_دوشیزه والتس حتما میدونید برای چی به اینجا اومدم
جی سرش را تکانی داد
_نه سرورم … هیچ ایده ای ندارم
_شاید متوجه نشدید که من دیشب مهمونی دوک رو خیلی زود ترک کردم …
جی سرش را پایین انداخته و به فکر فرو رفت ، واقعا متوجه نشده بود ؟ بله
متاسفانه ان قدر اسیر رویابافی های مسخره با جیمز شده بود که در ان لحظه
هیچ کس دیگری را نمیدید زیر لب گفت
_ولی ای کاش اونجا میموندی
_ببخشید چیزی گفتید … ؟!
جی سرش را باال گرفت و گفت
_نه سرورم متوجه خروجتون از سالن نشدم
انتونی لبخند تلخی زد
) معلومه که نشدی وقتی حواست به اون حرومزاده بود …..! (
_بله مهمونی رو ترک کردم ولی خبر هایی که از مهمانی دیشب بهم رسید منو
خیلی نارحت کرد و خودمو موظف دونستم به اینجا بیام و تمهیدات الزم رو
انجام بدم
_میتونم بپرسم چه خبر هایی ….؟
خودش را به ندانستن میداد انتونی اخمی کرده و گفت
_ خبر هایی حاکی از یک اتفاق تلخ که امیدوارم بودم شایعه ای بیش نباشه ولی
متاسفانه حرف رسوایی بین شما و لرد اسکات دست به درس در شهر میچرخه و
من نمیتونم اهمیتی به اون ندم
جی سرش را باال گرفت و به چشم های انتونی نگاه کرد به نظر غمگین میرسید
لبانش را کمی با زبانش خیس کرد حرفی برای گفتن نداشت پس از چند ثانیه
سکوت گفت
_ من کاری نکردم که بابت شرمسار باشم
انتونی سرش را تکانی داد
_ بله …. میخوام بدونید که من به هیچ وجه شما رو مقصر نمیدونم
جی لبخند تلخی زد جالب بود چون انتونی به وفور به او درباره لرد اسکات
هشدار داده بود ، هشداری که اگر به ان توجه میکرد شاید در این موقعیت اسف
بار گیر نمیافتاد ، انتونی ادامه داد
شخصیت لرد اسکات برای هیچکس پوشیده نیست و اینکه شما به دلیل تازه
وارد بودنتون به اینجا به اشتباه بیفتید قابل توجیه به خصوص که مرد با تجربه
ای هم در این زمینه ها به حساب میاد … ) هر چند سعی کرد اینو تو کلت فرو
کنم ..(
جی تنها در سکوت و سر به زیر به او گوش میداد میتوانست بغض در گلوی خود
را احساس کند در دلش مقصر همه ی این اتفاق ها را هر چند غیر منصفانه
انتونی میدانست ، اگر او با لجبازی این بازی را شروع نکرده بود ، او هیچ وقت
جیمز را سر زمین ندیده و این از نظر انتونی رسوایی پیش نمیامد ! انتونی لحظه
ای سکوت کرده و دوباره ادامه داد
_البته ازتون میخوام که به عنوان کسی که به گفته پدرتون مسئولیت شما رو به
عهده داره حقیقت رو بهم بگین
اخمی بر پیشانیش ظاهر شد تا جایی که میتوانست بغضش را پنهان کرده و
گفت
_ چه حقیقتیه سرورم ….؟
انتونی چند قدم به او نزدیک شد و باالخره جمله ای که جی تمام مدت از ان
وحشت داشت را به زبان اورد
_اگر لرد اسکات به هر نحوی پاکدامنی شما رو لکه دار کرده به من بگید حاضرم
اگر از زیر مسئولیتی که برای خودش به وجود اورده شونه خالی کنه با اون دوئل
کنم و به هر نحوی که شده این لکه رو پاک کنم .
حرف هایش را شمرده شمره به زبان میاورد تنها خدا میدانست که گفتن این
جمالت چقدر برای انتونی سخت بود نه اینکه از دوئل با جیمز ترسی داشته
باشد بلکه همیشه دنبال فرصتی برای این کار بود تا شر همچین موجود پستی را
از انجا کم کند ! و با اینکه حتی در صورت برنده شدن ) به دلیل کشتن یک
دوک زاده و همچنین غیر قانونی بودن دوئل ( مجبور به فرار و از دست دادن
تمام موقعیت های خود بود از ان ابایی نداشت و با وجود یک برادر که وارث او
محسوب میشد نگرانی برای مادر و امالک خانوادگیشان نیز به وجود نمیامد . اما
فکر اینکه همچین کاری را با جیران کرده باشد بیشتر از همه بی مسئولیتی
خودش را به یادش اورده و او را عصبانی میکرد .
جی نگاه دیگری به انتونی انداخت تنها یک قدم دیگر با گریه فاصله داشت و
برای جلوگیری از ان کلماتش را با نهایت بی رحمی و خشم به زبان میاورد
_جناب لرد همونطور که گفتم من کاری نکردم که بخوام بابتش شرمسار باشم و
این حرف شما بیشتر از هر هر چیزه دیگه مهر تاییدی به حرف های مردم میزنه
….
_دوشیزه والتس….
به انتونی فرصت حرف زدن نداده و خودسرانه ادامه میداد
خوشبختانه جایی که من ازش میام اعتقاد دارن که سره یک بیگناه هیچوقت
باالی دار نمیره ، واقعا باورم نمیشه که شما اینگونه درباره من فکر میکنید پس
حاال…..
لحظه ای سکوت کرد ، نفس عمیقی کشید و اشک کوچک کنار چشمش را پاک
کرد صدایش کمی ارام تر شده بود
_ پس حاال … از بقیه چه انتظاری میتونم داشته باشم
انتونی نگاهش را برگرداند ، تحمل دیدن اشک های او را نداشت ، میتوانست
قسم بخورد که چقدر میخواست او را در اغوش بگیرد و در این وضعیت پیش
امده دلداری بدهد اما تنها کالهش را از روی مبل برداشته و در حالی که ان را بر
سرش میگذاشت گفت
_از این که مزاحم اوقاتتون شدم عذر میخوام …به هیچ وجه نمیخواستم
ناراحتتون کنم …
این را گفته و به سرعت از در خارج شد . عمه شارلوت که تمام این مدت با بهت
و حیرت فراوان پشت در ایستاده و به لجظه لحظه ی مکالمات ان دو نفر گوش
میداد با امدن انتونی برگشته و به گونه ای که انگار هیچ وقت انجا نبوده گفت
_ اوه…جناب کنت تشریف میبرید
اما انتونی بدون اینکه جوای به او بدهد تنها تعظیم کوتاهی کرد و به سمت در
خروجی خانه حرکت کرد ، عمه شارلوت به سرعت وارد اتاق شده و به جی که
روی مبل نشسته بود گفت
_هی… چی بهت گفت …زود باش بهم بگو
جی نگاهه غضبناکی به او کرده ، از روی مبل بلند شد و با عصبانیت گفت
_فکر نکنم این مکالمه رو از پشت در از دست داده باشی عمه شارلوت .. پس
سواالت بیهوده نپرس
و به سرعت به سمت اتاقش رفت
عمه شارلوت در حالی که لب هایش را به سمت پایین اویزان کرده بود ، حیرت
زده روی مبل نشست
_اه همشون دیوانه شدن….لیزا کجایی ….چند تا بیسکوییت برام بیار….
***
اه خدای من دو روزه که از اتاق بیرون نیمده
کاترین این را گفت و ناراحت از این رفتار جیران به سمت لبه پنجره اتاق
نورگیر روانه شد . عمه شارلوت که مشغول گلدوزی بود گفت
_ تعجبی هم نداره هر چند توقع داشتم که اومدن کنت اروم ترش کنه نه اینکه
باعث بشه اینقدر توی اتاق بمونه تا مریض شه……..
سپس اهی از سره تاسف کشیده و ادامه داد
_اه پدر کجایی که ببینی من به چه وضعی افتادم ….
_اوه مامان چطور میتونی اینو بگی کنت خیلی شرافتمند بوده که این کارو کرده
_چه فایده وقتی که پسر دوک چهار برابر او بی شرف بوده …
چهره کاترین در هم رفت در حالی که بیرون از پنجره خیره شده بود گفت
_واقعا دوک خیلی پلیده
عمه شارلوت سری به عنوان تایید حرف او تکان داد ، سکوتی برقرار شد و بعد از
چند لحظه دوباره عمه شارلوت اهه بلندی کشیده و گفت
اه… خدای من با این وضعیت حتی برای تو هم دیگه زوج مناسبی پیدا نمیشه
….. اه… ببین چه بالیی سره برادر زادم اومد
کتی که از این گفتار ناگهانی مادر شوکه شده بود کمی خود را عقب کشیده و
گفت
_مامان منو ترسوندی…. و تازه اینو بدون که من جان رو دارم
_اه کاترین بی عقلی تو بیشتر از این بخت سیاهی که برامون اتفاق افتاده ازارم
میده…
_مامان خواهش میکنم اینطور نگو
_جان هیچوقت برای تو زوج خوب نمیشه دختر جون هرچی نباشه پدر بزرگ تو
یه کنت بوده ولی اون چی ببینم اصال اصل و نصبی هم داره
کتی کالفه گفت
_مامان بحث کردن درباره جان با تو فایده ای نداره …
عمه شارلوت گفت
_راست میگی تو که ادم نمیشی…
_و در حالی که دوباره مشغول گلدوزی کردن میشد ادامه داد
_ولی من درستش میکنم… اره درستش میکنم باید بریم و به دست و پای کنت
بیفتیم که لرد اسکات رو مجبور به ازدواج با جی بکنه اینطوری اون دوشس
اینده میشه و تو هم میتونی با بهترین ها وصلت کنی ..
لبخندی رضایت بخشی روی لب های عمه شارلوت نشست ، بدون توجه به چهره
متعجب کاترین از این نقشه احمقانه به حرف زدن ادامه میداد
_اوهوم اره ، عالی میشه ، شاید پسر دوم دوک برات خوب باشه ، اسمش چی
بود اهان… بردلی اسکات ، میگن خیلی پسره خوبیه ، مثل مادرش دوشس …
اما….
چهره اش در هم رفت گلدوزش را متوقف کرده و گفت
_خدای من اما اگر لرد قبول نکنه کنت مجبور میشه باهاش دعوا کنه اون وقت
کشته میشه ، بعدش من چیکار میتونم با یه دختر سرکش کنم اه….خدای من …
سرش را با حالت نذاری به چپ و راست تکان میداد ، کارتین که متعجب تر از
همیشه به مادرش خیره شده بود سرش را با تاسف تکانی داد
_مامان باورم نمیشه توی همین لحظه به همه ی اینا فکر کردی … فکر میکنم
حاال فهمیدم چرا از بچگیم اینقدر رویاباف بودم …
عمه شارلوت شانه ای باال انداخت و گفت
_ همم اینا حقیقته عزیزم
کاترین از لبه پنجره بلند شد و به سمت در به راه افتاد
عمه شارلوت گفت
_هی معلومه داری کجا میری …؟!
میرم جی رو صدا کنم نمیتونه خودشو تا ابد توی اتاق حبس کنه که …
از پله ها باال رفته و طبق معمول بدون مقدمه در اتاق جیران را گشود
_ سالم … مهمون نمیخوای
جی که به صورت بی حالی روی تختش ولو شده بود برگشته و گفت
_کتی بهم بگو…تو چه مشکلی با در زدن داری
کتی خنده کنان وارد شده و روی تخت کنار او نشست
_اوه خدای من نگاش کن نکنه میخوای خودتو بکشی … زود باش پاشو باید بیای
پایین دیگه تنبیه بسه
_تنبیه !… واقعا فکر میکنی خودمو تنبیه میکنم
_این حال و روزی که متحمل شدی فقط همین رو نشون میده
جی اهی کشید و در حالی که پشت به او غلت میزد گفت
_کتی لطفا تنهام بزار اصال حوصله ندارم
کانرین از جایش بلند شده و بعد از طی کردن عرض تخت دوباره رو به روی او
نشسته وگفت
_و منم دقیقا برای همین اینجام ، باید بریم بیرون امروز هوا عالیه حتما همه
دارن توی میدون شهر قدم میزنن
جیران با حالت تمسخر امیزی گفت
_چه عالی … پس حتما باید برم و خودم رو در معرض دید عموم قرار بدم …
_البته که باید انجام بدی ، نکنه میخوای حرفاشونو تایید کنی میدونی که با
مخفی کردن خودت از بقیه فقط داری بهشون میگی که شایعه ها حقیقت داره

جی بالش کنارش را برداشته و در حالی که ان را با بیخیالی روی صورتش
میگذاشت گفت
_برام مهم نیست ….
کتی بالش را کنار زده و گفت
_ولی برای من مهمه
سپس از جایش بلند شده ، به سوی کمد لباس های جیران رفت و یکی از ان ها
را برداشت
_بیا این عالیه ، زود باش لباسات رو عوض کن تا لباس نپوشی و باهام بیرون
نیای از اتاق بیرون نمیرم و اونوقت مجبوری به تمام خاطراتی که با جان تا حاال
داشتم گوش کنی
جیران با بی حوصلگی گفت
_ اه کتی …
و روی تخت نشست کتی کنارش امده و دستانش را گرفت
_میدونم سخته اما باور کن به زودی مردم یه سوژه جدید پیدا میکنن و یادشون
میره … تو از پسش بر میای یادت نره که تو جیران جوجیانا والتس هستی ،
….ولی من هر چقدر هم که تالش کنم یدونه اسم انگلیسی بیشتر ندارم …
جی که دیگر نمیتوانست جلوی خنده اش را بگیرد تسلیم شد
_این حرف واقعا خیلی بی معنی و بی ربطه کاترین …
کاترین گفت
_دیدی داری میخندی همین که باعث خندت شدم بهش بار معنایی میده
_کتی ادم باید واقعا خوش شانس باشه که یکی مثل تو رو تو زندگیش داشته
باشه ..
کتی لبخند مغرورانه ای زد
_میدونم … ولی بهتره وقتی که جان اومد این جمله رو بهش بگی …
جیران دوباره به خنده افتاد ، چاره ای نداشت باید لباس میپوشید و همراه کتی
برای گشت زنی به شهر میرفت وگرنه کاترین به گفته خودش از اتاق بیرون
نرفته و فرصت استراحت و تنها ماندن را به او نمیداد و به نظر در به عمل اوردن
این حرفش نیز بسیار مصمم بود . !
***
هوا افتابی بود اما نسیم خنکی میوزید که فرصت گرمازدگی را از انسان سلب
میکرد . بردلی به ناچار و به اصرار مادام بالوی تنها زنی که از کودکی میشناخت
در اجتماع ظاهر شده و با هر قدم با سالم و احوال پرسی و لبخنده خانواده ها ،
مادر ها و دوشیزگان جوانی که منتظر تنها یک نگاه و توجه از لرد جوان تازه از
سفر برگشته بودند ، مواجه میشد . واقعا که از جمع های شلوغ تنفر خاصی
داشت ! اما برعکس او مادام بالوی که از وضعیت پیش روی او خشنود به نظر
میرسید ، با غرور تمام دست در دست او راه رفته وسری برای هر کدام از ان ها
تکان میداد بردلی نگاهی به او انداخته و گفت
_ فکر میکنم به هدفتون رسیدین چون االن دیگه همه ی دوک نشین فهمیدن
که من برگشتم
_ دقیقا….و بقیه کسانی هم که اینجا نیستن به زودی تو مهمونی که به افتخار
برگشتنت میدیم میفهمم
_اوه خدای من ، این دیگه نه … خیلی مسخرست که برای یه همچین چیزی
مهمونی بگیریم میدونی که به هیچ وجه راضی نمیشم ، فکر نمیکنم دوک هم
برای یه همچین چیزه بی اهمیتی خیلی پافشاری کنه
مادام بالوی لبخند جسورانه ای زد
_دوک نه ولی من میکنم ..و تو کی باشی که بخوای جلوم رو بگیری
مادام بالوی راست میگفت در مقابل حرف او بردلی هیچ حق انتخابی نداشت اما
باز دست نکشیده و به بحث کردن با او ادامه داد
_من که موافقت نمیکنم اصال نمیتونم تحمل کنم که مردم بهم توجه کنن و
بخوام سوژه اونها بشم
مادام بالوی لبخندی زد و در حالی که پیزی در رو به رو توجه اش را جلب کرده
بود گفت
_نگران نباش تو تنها سوژه دوک نشین نخواهی بود
بردلی نگاهش را دنبال کرد و به دو دختری رسید که دور از ان ها در حال قدم
زدن بودند
_اون همون دختره تو مهمونی نیست که ….
مادام بالوی سرش را به عالمت تایید تکان داد.
کتی در حالی که نفس نفس زده و خود را دنبال جیران که خیلی تند تر و با
فاصله از او راه میرفت ، میکشید ، گفت
_جی …. جی ….خواهش میکنم به لحظه وایسا
جیران ایستاده و به سمت او برگشت
_کتی خودت رو جمع و جور کن مگه چقدر راه اومدی …
باالخره کتی موفق شده و خود را به او رساند
_چقدر راه اومدم … ؟! از خونه تا میدون … چرا نذاشتی با کالسکه بیایم خب
جی که از حال نذار او به خنده افتاده بود نیش خندی زد و گفت
_خب ، تو دوست داشتی راه بری …
کاترین با عصبانیت به بازوی او کوبید که اینکارش بیشتر باعث خنده جیران
میشد . با سرعت کمتری به قدم زدن ادامه دادند کتی گفت
_راستی .. درباره کنت .. باورم نمیشه که او حاضر شده برات دوئل کنه
لبخند از روی لبان جیران محو شد با به یاد اوردن چهره ترحم انگیز انتونی در
ان روز قلبش به درد میامد
_شایدم فقط حرفشو زده ….
_ چطور میتونی اینو بگی همه میدونن که اون هیچوقت الکی حرفی رو نمیزنه
_ولی به نظر من اون همون ادم رذلیه که بود
چشمان کتی از تعجب گرد شد
_ خدای من جی ، چطور میتونی اینقدر بیرحم باشی اون خیلی انسان شریفیه
به نظرم حتی جان هم حاضر نیست به خاطر من دوئل کنه
_ باشه حق با توهه اون یه رذل شریفه و اما درباره جان ، اینو بدون که اگر
مردی حاضر نباشه که اینکارو برات بکنه بهتره از ازدواج کردن باهاش پشیمون
بشی
کتی خنده ای کرد
_هیچوقت نمیشم
به مغازه ها نزدیک میشدند کتی به یکی از ان ها اشاره ای کرد و گفت
_میخوای یه چیزی بخوریم …؟
جی سرش را تکان داد و گفت
_حتما ولی بهتره که بیرون بشینیم هوا خیلی خوبه
_باشه پس من میرم یه چیزی بگیرم
بعد از رفتن کاترین ، به اطرافش نگاهی انداخت تصمیم گرفت که کمی در
اطراف حوض قدم بزند اما جمعیت زیاد اطراف ان کمی او را مردد میکرد . هنوز
چند دقیقه ای نگذشته بود که توجه افراد حاضر را به خود جلب کرد ، شاید
همه از حضور به این زودی او در اجتماع ان هم بعد از اینکه خبر رسواییش با
لرد جیمز اسکات دست به دست میچرخید تعجب کرده بودند ، شاید غیر ممکن
بود اما تا جایی که میتوانست سعی میکرد به ان ها و نگاه های بی مهرشان
توجهی نشان ندهد . کنار حوض رفته و بدون اینکه متوجه مادام بالوی و بردلی
که در فاصله نه چندان دوری از او مشغول قدم زدن بودند ، بشود ، تصمیم
گرفت همان جا منتظر کاترین بماند . بردلی نگاهه دیگری به او انداخت و در
حالی که سرعتش تا حده قابل توجهی پایین امده بود رو به مادام بالوی گفت
_به نظر میاد خیلی ناراحت باشه …
_معلومه که هست برادرت رسما اون رو نابود کرد
_باید نجاتش میدادم ….
_راهی که تو انتخاب کرده بودی اونو مستقیم رو به تباهی میفرستاد …. اما راه
های دیگه ای هم برای نجات هست
_چه راهی اخه مثال ….
بردلی که هنوز به جی خیره مانده بود و با هر قدم کم کم به او نزدیک میشد به
مردی که نزدیکش میامد اشاره ای کرد و با بی رحمی گفت
_ببینم اون دیگه کدوم خریه …؟!
مادام بالوی نگاهی به ان ها انداخت
_اوه خدای من….
_ببینم اون جو کیپر نیست …؟
مادام بالوی ایستاده و به سمت او برگشت
_متاسفانه چرا بد نام ترین مرد حتی قبل از بردارت جیمز …
سپس در حالی که سرش را با تاسف تکان میداد ادامه داد
_حتی نزدیک شدنش به یک خانم جوان میتونه ایندشو نابود کنه ….
جی که از رفتار مردی که با جمله ی ” بانوی من چه قدر امروز زیبا به نظر
میرسید ” و به نظر قصد خوبی نداشت به او نزدیک میشد ، بسیار متعجب شده
بود قدمی به عقب برداشت و گفت
_ ما همدیگر رو میشناسیم اقا …
جو کیپر خنده بلند و گستاخانه ای که میتوانست توجه همه رهگذران را به خود
جلب کند سر داده و گفت
_اه شما خیلی شیرینید بانوی من …
جی یکی از ابرو های خود را با تعجب باال برد ، بردلی که شاهد این ماجرا بود
لبانش را از خشم به یک دیگر فشرد ، جو کیپر یک قدم دیگر به جی نزدیک شد
و گفت
_بانوی من شاید شما منو نشناسید ولی خیلی دوست دارم از این به بعد بیشتر
با هم اشنا بشیم …
جی اخمی کرد
_ازتون میخوام که منو تنها بذارید و بیشتر از این خودتون رو رسوا نکنید
_اوه … واقعا…ولی به نظر میرسه اونی که این چند وقته رسوا شده شما باشید
اینطور نیست
جو کیپر این را گفته و چند قدم دیگر به جی نزدیک شد
_خدای من چطور جرئت میکنید …
با هر قدم که جی به عقب میگذاشت جو کیپر نیز به او نزدیک تر میشد تا اینکه
سرانجام دهانش را نزدیک گوش او برده و با حالتی زمزمه وار ولی نه ان قدر ارام
که بردلی که تقریبا از کنار ان ها میگذشت ان را نشنود گفت
_بانوی من اگر جناب لرد شما رو برای عشق بازی رد کردن بدونید که اغوش
من همیشه براتون بازه …
ضربه اخر را زد دیگر تحمل یک رسوایی دیگر ان هم تا این حد را نداشت از
عصبانیت داغ شده بود دستانش را مشت کرد ، اما قبل از ان که ان را باال بیاورد
و به سرعت به دهان او بکوبد بردلی پشتش حاضر شد و دست مچ کرده اش را
گرفت و در حالی که اخمی مقتدرانه زده بود با صدای بلند و مردانه رو به جو
کیپرگفت
_فکر میکنم خانم ازت خواست که تنهاش بذاری
جو کیپر که رنگش پریده بود یک قدم عقب رفت و من من کنان گفت
_اه…ج….جناب لرد … شما …
بردلی یک قدم دیگر به سمت او برداشت و در حالی که کامال به او نزدیک شده
بود به گونه ای که زیاد برای رهگذران مشخص نباشد یقه اش را گرفت و به
ارامی گفت
_همین االن گورتو از اینجا گم میکنی و اگر یک بار دیگه دور بر این خانم و یا
هر خانم دیگه ای ببینمت قسم میخورم تو همین حوض خفت کنم
یقه اش را رها کرد جو کیپر که از ترس عرق کرده بود ، لنگ لنگ کنان و به
سرعت از انجا دور شد بردلی برگشت و به جیران که مات و مبهوت به فرار کردن
جو کیپر را تماشا میکرد نگاه کرد و با لبخند گفت
_بابت این رفتارم عذر میخوام ….
و به دست جورجیانا که هنوز مشت کرده بود ، اشاره کرد
_اگر اجازه میدادم بزیندش فقط دستاتونو کثیف میکردین
جیران نگاهی به او انداخت و با صدایی ارام در حدی که به سختی شنیده میشد
گفت
_خیلی ازتون ممنونم
بردلی لبخند گرمی زد
_به نظر میاد شما زیاد توی این دام های اشتباهی میفتید
_ببخشید ….؟!
_اه… اه …. منظورم اینه که … راستش ما هنوز به هم معرفی نشدیم من لرد اس…
جی که احساس سردرد عجیبی بر او علبه کرده بود دستش را روی پیشانیش
گذاشت ، بردلی حرفش را خورد و با نگرانی گفت
_ببینم شما حالتون خوبه …؟
جی به اطرافش تگاهی انداخت به جز نگاه های تحقیر امیز چیز دیگری نمیدید!
ناگهان احساس سرما تمام وجودش را پر کرد بردلی که متوجه علت ناراحتی او
بود گفت
_اگر مایل باشید میتونم شما رو به خونتون برسونم
جی سرش را تکانی داد
_نه الزم نیست… ببخشید من… من … باید برم
این را گفت و به سمت کاترین که کاپ کیک به دست تازه از مغازه بیرون امده و
با تعجب به او نگاه میکرد به راه افتاد . بردلی رفتن او را با چشم دنبال میکرد
مادام بالوی که تازه با قدم های کوتاه به سمتش امده بود گفت
_حرکت جوانمردانه ای بود….. دختره ی بیچاره یعنی چطور میخواد دوباره مثل
سابق اعتماد همه رو بدست بیاره اول جیمز حاال هم که …
بردلی که از نگاه کردن به جیران لبخند کوچکی در کنار لبش ظاهر شده بود
گفت
_میدونی مادام قضیه این رسوایی باید تموم بشه
_و چطوری …؟!
بردلی به سمت او برگشت
_اوممم… راستش داشتم فکر میکردم که ایده اون مهمونی خوشامد گویی که
گفتی زیاد هم بد نیست
مادام بالوی ابرویی باال داد
_که اینطور …..
بردلی دوباره به سمت جاده ای که جی و کتی به سمت خانه در ان حرکت
میکردند ، نگاهی انداخت
_اره … راستش داشتم فکر میکردم که حتی میخوام چند تا دعوت نامه
اختصاصی هم بفرستم …. .
***
عمه شارلوت در حالی که با حالتی عصبی روی مبل نشسته بود ، بیسکوییت
دیگری در دهانش گذاشت . کتی کنار جان که چند دقیقه پیش به ان ها ملحق
شده بود نشسته و سعی یکرد فکرش را به چیز های دیگری منحرف کند اما
دیگر تحمل نداشت ، پس رو به مادرش برگشت و گفت
_یعنی حتما باید به این مهمونی بریم ….؟!
عمه شارلوت شانه هایش را کمی باال انداخت
_چی میتونم بگم وقتی که این همه رسوایی تا حاال پیش اومده البته لرد
اسکات… منظورم بردلی اسکات ، شاید با اون رذل بی همه چیز فرق داشته باشه
… هممم یا شایدم نه همشون یه مشت رذل بی خاصیتن ….
جان گفت
_البته نباید اینو فراموش کنیم که اون چند روز پیش ناجی برادر زاده شما بوده
و بی جیران اشاره کرد ، عمه شارلوت نگاه غضبناکی به او انداخت و گفت
_خب این چی رو میتونه ثابت کنه شاید فقط قصد دارن ما رو اونجا بکشن تا
این دفعه دیگه هممونو به درک فاصل کنن …
کتی از روی مبل بلند شد
_اه مامان چطور میتونی اینو بگی …
سپس شروع به راه رفتن در اتاق کرده و در حالی که دست هایش را برای
توضیح دادن منظورش تکان میداد ، افزود
_باید یه فکر اساسی کنیم ، گرچه اصال دلم نمیخواد به اون مهمونی مسخره برم
ولی … شاید چاره ای هم نباشه اون هم وقتی دوک تمام دوک نشین رو برای
جشن خوشامدگویی پسرش دعوت کرده… اه که چقدر برنامه ها داشتم
…میخواستم یه لباس جدید برای این مهمانی بگیرم از سال پیش برنامه ریزیش
کرده بودم
عمه شارلوت تکانی به خود داد و کمی روی مبل جا به جا شد
معلومه عزیزم …. من هم همینطور ولی حاال دیگه باید همه چیزززز روووو
فراموش کنیم همه چیز رو
جان پوزخندی زد و روزنامه ای را از روی میز برداشته و مشغول خواندن ان شد
عمه شارلوت که هنوز غضبناک و به چشم یک مزاحم به او نگاه میکرد دوباره به
سمت دخترش برگشت
_ولی نه… نه .. ما نباید تسلیم بشیم حتما باید به این مهمانی بریم
ناگهان جیران با از روی مبل بلند شده و با لحن قاطعی گفت
_من نمیام …. و شما هم اگر ذره ای احترامتون براتون مهم باشه نباید پاتون رو
توی اون خونه نحس بذارین
عمه شارلوت نگاهی به او انداخت
_ مزخرف نگو دختر جون اگر نریم همه به این نتیجه میرسن که این شایعات
درسته و تو واقعا….
زبانش را گاز گرفت حتی از به زبان اوردن رابطه بین جیمز و جیران وحشت
داشت ، گلویی صاف کرده و دوباره گفت
_مهم نیست در هر صورت تو که نمیخوای با این رفتارت به شایعات دامن بزنی
!..
جی با عصبانیت و کالفگی گفت
_ خدای من ، برام ذره ای اهمیت نداره که اونا چی میگن من هیچوقت پام رو
توی خونه ی او رذل های بی شرف نمیذارم …. و همینطور باید بگم که اگرکنت
هم اینجا بود همین نظر رو داشت ، شما که به حرف اون خیلی اهمیت میدین .
کتی گفت
_ جی به هر حال کنت حتی اینجا هم نیست که بخواد نظرشو بگه
جان افزود
_درسته شنیدم یک هفته ای میشه که به لندن رفته
جیران غیضی کرد
_ بودن یا نبودن اون چه اهمیتی داره وقتی خودم از این بابت مطمئنم ….
عمه شارلوت حال نذاری به خود گرفته و دوباره بیسکوییت بزرگی را با حالتی
عصبی بلعید ، صدای زنگ در شنیده شد
کتی به سمت صدا برگشت
_یعنی کی میتونه باشه
چند دقیقه بعد لیزا یا ظرف نقره ای حاوی دو پاکت طالیی وارد اتاق شد و به
سمت عمه شارلوت رفت
_بانوی من اینا رو از طرف کاخ اوردن …
همه به با نگاه های متعجب به پاکت ها خیره شدند ، کتی کنار مادرش نشست
_ یعنی چی توش نوشته ……
اما قبل از این که نامه را بردارد عمه شارلوت روی دستش زده و پاکت را به
سرعت از درون سینی برداشت ، سپس رو به لیزا گفت
_ ممنون لیزا میتونی بری
کتی با هیجان گفت
_مامان بازش کن ببینیم
_خب دیگه دختر هولم نکن
جان از روی مبل بلند شد و پشت مبلی که ان ها نشسته بودند ایستاد ، اما جی
که دلیل هیجان ان ها را نمیفهمید تنها با بی حوصلگی سرش را از انان برگرداند
. عمه شارلوت پاکت را باز کرد و با دیدن سرتیتر طالیی ان خشکش زد
کتی ذوق زده ، فریاد کنان گفت
_اوه خدای من این یه دعوتنامست … یه دعوتنامه اختصاصی جان فکرشو بکن
عمه شارلوت که هنوز در شوک به سر میبرد دستش را تکانی داد و گفت
_ساکت شو دختر بذار ببینم چی نوشته …
و زیر لب شروع به خواندن
“مادام جونز عزیز ، اینجانب برد بردلی اسکات از شما و دخترتان کاترین جونز
به همراه برادر زاده گرامیتان دوشیزه والتس همواره دعوت مینمایم که در
مهمانی خوشامدگویی که در روز چهارشنبه برگذار میشود حضور پیدا کنید با
ارادت غیره و… غیره …
کاترین که در کنترل کردن هیجانش ناتوان بود گفت
_اه مامان باورم نمشه اون برامون یه دعوت نامه اختصاصی فرستاده
عمه شارلوت نامه را پایین اورده و بهت زده گفت
_میدونید این یعنی چی دخترا …
همه با سکوت به او خیره شدند
_یعنی اینکه ما میتونیم به مهمونی بیرم …..اون هم با افتخار
عمه شارلوت این را گفت و در حالی که نامه را به سمت هوا پرتاپ میکرد با
صدای بلندی شروع به خندیدن کرد
_هاهاها… همیشه میدونستم این پسر خیلی با شرافته ، چقدر هم زیبا نوشته بود
مثل مادرش دوشس مرحوم نجیب و خوش سلیقست دیدید چطور جی رو
گرامی خطاب کرده بود تازه نباید فراموش کنیم که اون جی رو از یه مخمصه
بزرگتر هم نجات داده
جان که به اندازه ان ها ذوق زده شده بود با حالت طعنه امیزی گفت
_ولی فکر میکردم شما عقیده داشتید که او هم یه که به عقیده شما اون یه
رذل بی خاصیت مثل برادرشه و اما درباره نجیب بودن مادرش هم یه خورده ای
شک دارم …..
عمه شارلوت غیضی کرد
_مزخرف نگو پسر ، من کی همچین حرفی زدم همه میدونم که من همیشه از
اون پسر طرفداری میکردم
کتی با خوشحالی از روی مبل بلند شد و گفت
_ جان زود باش بیا برقصیم باید حسابی تمرین کنیم
جان رندانه پاسخ داد
_بله عزیزم حق با توهه
جی که با تعجب بسیار به حرکات بچگونه اونها نگاه میکرد گفت
_هی شما ها چتون شده ؟! … برام مهم نیست که اون چی فرستاده حتی اگر از
خود کاخ سلطنتی و از جانب شخص ملکه هم دعوتنامه میفرستادن برام مهم
نبود من به این مهمونی نمیام
اما به نظر میرسید کسی به حال و حرف او توجهی نمیکرد ، کتی که با
خوشحالی در حال رقصیدن بود رو به مادرش گفت
_حاال دیگه باید لباس بدوزیم
عمه شارلوت خنده ای کرد
_البته که باید بدوزیم ، امیدوارم تا چهارشنبه حاضر شه
جی اهی کشید
_ببینم اصال حواستون به من هست …؟!
کاترین خنده کنان گفت
_جی نمیخواد اینقدر نگران باشی مطمئنم خود کنت هم که دربارش حرف زدی
میگی مجبوره خودش رو برای اون روز برسونه ، دیگه ما که اختصاصی دعوت
شدیم …
جیران معترضانه گفت
_اه کی به کنت اهمیت میده ، اصال اون چه ربطی به این ماجرا داره …
اما انگار ان ها نه تنها به کنت بلکه به حرف های او نیز توجهی نمیکردند .. ! مثل
اینکه دیگر پافشاری کردن فایده ای نداشت و باید به وضعیت پیش امده تن
میداد ، اما چگونه می باسیت غرور از دست رفته اش را بازگرداند …! .
***
همه چیز اماده بود کتی با لباس تازه اش که به صورت فوری از خیاط سفارش
داده بود از پله ها پایین امده و چرخی برای جلب کردن نظر مادرش زد
_اه دخترم تو چقدر زیبا شدی
کتی لبخندی زد
_ممنون مامان … ببینم جان هنوز نیمده ..؟ خیلی دلم میخواست اون هم با
کالسکه سفارشی دوک با ما میومد
_خدای من همون بهتر که نیمده … زود باش این مزخرفاتو تموم کن … ببینم
جی کجاست ،کالسکه دوک خیلی وقته که بیرون منتظره البته باید بگم که این
تنها کالسکش که نیست اون ده ها کالسکه با شکوه داره …
به گونه ای غرور امیز درباره امالک دوک حرف میزد که انگار تمامی ان ها به او
تعلق داشت
کتی ذوق زده دستانش را به هم زده و افزود
_و ما قراره به عنوان مهمون اختصاصی باهاش بریم ..
مادر و دختر شادی کنان باال پایین پریدند چند دقیقه بعد ، جیران با قیافه بق
کرده و لباسی که به زور عمه شارلوت به تن کرده بود از پله ها پایین امده و
چلوی ان ها ظاهرشد عمه شارلوت اهی از سره افسوس کشید
_اه خدای من حیف لباس به این زیبایی نیست که با قیافه عبوس تو خراب شه
اما جی تنها در سکوت وبا قیافه طلبکارانه به ان ها نگاه میکرد عمه شارلوت
دوباره گفت
_باشه … به هر حال مهم نیست ، زود باشید دخترا و یادتون باشه لبخند بزنید
هیچ چیز به اندازه لبخند نمیتونه مردارو به خودش جذب کنه …
و به سمت کالسکه پر زرق و برق دوک که از طرف بردلی برای مهمان های
اختصاصیش فرستاده شده بود حرکت کرد .
***

رمان های سکسی

بردلی چرخی دور سالن زد ، انتظار این شلوغی را نداشت . جمعیت را در نگاهش
گذراند ، خوشبختانه جیمز هیچگاه در مهمانی های او شرکت نمیکرد اما او در
جست و جوی شخص دیگری بود در جواب سالم و احوال پرسی دیگران فقط
سری تکان میداد به گشت زنی در سالن ادامه میداد که مادام بالوی در کنارش
ظاهر شد
_به نظر میاد دنبال شخص خاصی میگردی
_چی … من … نه به هیچ وجه
_چرا فکر میکنی میتونی منو گول بزنی در حالی که از بچگی من کسی بودم که
باسنتو میشستم
بردلی با گونه ایی سرخ شده گفت
_اوه خدای من مادام بالوی چه ربطی داره
مادام بالوی لبخند شیطانی زد
_اگر داری دنبال دختر شرقی میگردی باید بهت بگم هنوز نرسیدن
_در هر صورت من که دنبال اون نبودم
مادام بالوی نگاه معنا داری که باعث خنده بردلی میشد به او انداخت چند دقیقه
بعد عمه شارلوت به همراه کاترین و جی وارد سالن شد ، جیران با نگرانی
جمعیت را از سر گذراند ، کیتی به ارامی دست او را فشرده و گفت
_نگران نباش جی اون هیچوقت تو مهمونی های برادرش حضور پیدا نمیکنه …
کاترین درست میگفت جیمز در انجا نبود اما جی هنوز هم میتوانست نگاه های
سنگین دیگران را که به خاطر حرف جیمز به وجود امده بود روی خود احساس
کند . با اینکه اصال به روی خود نمیاورد اما در دلش غوغایی برپا بود که ای
کاش میتوانست میلیون ها کیلومتر از این جمعیت فاصله داشته باشد …!
کیت که سراسیمه جان را در سالن جست و جو میکرد گفت
_اوه معلوم نیست کجاست چرا تا حاال نیمده باید صبر میکردیم که اون هم با ما
بیاد
عمه شارلوت غضب الود گفت
_دختر ساکت شو اون کالسکه برای مهمان های افتخاری یعنی ما بوده ، نه جان
_مامان جان هم جزء خانواده ماست
_من که حلقه ای توی انگشتت نمیبینم و بابت این اتفاق خیلی هم خوشحالم
کاترین اهی از سر بحث کردن بی فایده و تکراری با مادرش کشید جی که
احساس گرمای شدیدی به او غلبه کرده بود برای اوردن لیموناد به سمت میز
بزگ ان طرف سالن رفت.
_اون دوشیزه والتس نیست …؟!
_یعنی چطور میتونه اینقدر راهت تو جامعه حضور پیدا کنه
_اون هم بعد از اون رسوایی بزرگ …
برگشت و متوجه دو دختر الغر اندامی شد که به فاصله نه چندان دوری پشت
سره او صحبت میکردند ، لیمونادش را سر کشید و به پیش کتی و عمه شارلوت
که هنوز مشغول بحث کردن بودند ، برگشت . صدای موسیقی بلند شد عمه
شارلوت در حالی که به جمعیت رقصان نگاه میکرد رو به کتی گفت
_خیلی عجیبه که هنوز هیچ پیشنهاد رقصی به تو و جی نشده یادمه همیشه
اون جزء اولین کسایی بود که وارد دور رقص میشد .
جیران به حرف های ان ها گوش میداد .جو سنگین اطرافش ، حرف های عمه
شارلوت ، همه و همه ان قدر غیر قابل تحمل بود که به زور خود را سر و پا نگه
میداشت بود ، در حالی که از گرمای زیاد عرق کرده بود گفت
_عمه شارلوت من واقعا حالم خوب نیست ، فکر کنم دیگه کافیه میشه بریم
خونه ….
_اوه معلومه که نه وقتی هنوز به لرد جوانی که مارو دعوت کرده ادای احترام
نکردی
کاترین لبخندی زد و گفت
_فکر کنم قبل از اینکه پیداش کنیم مارو پیدا کرد
و به بردلی که با سرعت و به همراه لبخند گرمی به سمت ان ها میامد اشاره کرد
عمه شارلوت که کمی هول شده بود زیر لب گفت
_اوه خدای من عالیه دخترا لبخند بزنید لبخند زود باشید
سپس به ارامی به پهلوی جیران کوپیده و افزود
_جی اون قیافه ماتم زده رو به خودت نگیر
بردلی نزدیک تر شد
_مادام جونز بانوان جوان از این که دعوت منو پذیرفتید بسیار خوشحالم
عمه شارلوت لبخند دل پذیری زد و گفت
_اوه لرد من خیلی از این که ما رو با دعوتتون مفتخر کردید سپاسگذارم ، بذارید
دخترم رو بهتون معرفی کنم
و به کتی اشاره کرد
_کاترین
بردلی در حالی که لبخند بشاشی بر لب داشت ، سرش را به عالمت تایید تکان
داد ، عمه شارلوت افزود
_و همینطور برادر زاده ام که تازه به اینجا اومده ، البته فکر کنم شما قبال با هم
اشنا شدین ، جیران جورجیانا والتس
_بله خانم البته نه به صورت کامل باید بگم نام زیبا و جالبی دارید
جیران تعظیم کوتاهی کرد
_سرورم
بردلی نیز متقابال این کار را انجام داد و گفت
_اجازه بدین خودمو معرفی کنم ، لرد بردلی اسکات
_از این که اونروز در پارک رفتار بیادبانه ای داشتم عذر میخوام
_نه ابدا شما بهترین رفتار رو در مقابل اون بی همه چیز داشتین
جی لبخند کوتاهی زد
_شاید همینطور باشه
بانو بالوی کنار بردلی ظاهر شد ، عمه شارلوت گفت
_اوه بانو بالوی عزیز
بانو بالوی سرش را تکانی داد بردلی به او اشاره ای کرد و رو به جیران گفت
_دوشیزه والتس اجازه میخوام که شما رو به بهترین زنی که تا حاال شناختم
معرفی کنم کسی که مثل مادر دوستش دارم ، لیدی بالوی
سپس دوباره به سمت لیدی بالوی برگشته و برای معرفی جیران به او افزود
لیدی بالوی دوشیزه ، جیران جورجیانا والتس
جی تعظیم کوتاهه دیگری کرد ، بانو باوی با لبخند شیرین و مادرانه ای گفت
_بله کیه که الماس شرقی رو نشناسه
جی که از برخورد صمیمانه ی او به وجد امده بود با لحن مهربانی گفت
_شما به من خیلی لطف دارین بانو بالوی ….
_من فقط چیزی رو که دارم با چشمم میبینم گفتم ، دخترم
عمه شارلوت زیرچشمی به کاترین نگاهی انداخته و خنده ریزی از سره ذوق سر
داد . همه میدانستند که موفقیت یکی از اعضای خانواده و داشتن یک ازدواج
موفق میتواند به نفع همه انان باشد و عمه شارلوت و دخترش نیز از این قاعده
مستثناء نبودند . جی سرش را باال اورد و به بردلی نگاهی انداخت ، شاید این
اولین باری بود که با دقت تمام به او چشم دوخته بود . چشمان مهربان و ابی
رنگش به مانند دریا میتوانست در اعماق ادمی نفوذ کند ، و موهایش لخت و
کوتاه و کامال برعکس برادرش کامال طالیی رنگ بودند . بله او واقعا از هر جهت
خالف برادرش بود و جی متوجه شد که چهره او بی شباهت به دوک و کامال
شبیه دوشس مرحوم که عکسش بر دیوار کاخ نصب شده بود می باشد . بردلی
کمی خم شده و در حالی که دستش را به سمت او دراز میکرد ، گفت
_ افتخار اولین رقص رو به من میدید ، دوشیزه والتس ؟
جی لبخندی زد برای اولین بار طی اون مدت حس خواسته شدن دوباره در او
احیا میشد اما قبل از اینکه درخواست او را قبول کند متوجه خنده و درگوشی
حرف زدن دوشیزه الن و مادرش که کمی ان طرف تر ، پشت سر بردلی قرار
داشتند شد ، سرش را پایین انداخت و با ناراختی گفت
_جناب لرد فکر نمیکنم که بتونم این درخواست رو قبول کنم
بردلی اخمی کرد
_اما برای چی …؟!
جی دوباره به ان ها نگاهی انداخت و زیر لب گفت
_ متاسفم ….
بردلی نگاه او را دنبال و به مادام الن و دخترش که بی پروا و مشخص به عیبت
کردن مشغول بودند رسید به سمت ان ها برگشته و بدون اینکه قدمی به ان ها
نزدیک شود با صدایی بلند که حتی از ان شب جیمز نیز بلند تر بود گفت
_دوشیزه الن چیزه خنده داری وجود داره …؟
دوشیره الن جا خورد دستش را روی سینه اش گذاشت و با تعجب پرسید
_سرورم با منید…؟!
_بله دقیقا با شما هستم … اگر چیز خنده داری هست دوست دارم که من و
دوشیزه والتس رو هم از اون با خبر کنید
_سرورم ….من…
بردلی حرف او را قطع کرده و ادامه داد
_جالبه که چیزی برای گفتن ندارید در حالی که تا چند دقیقه پیش خیلی با
هیجان با مادرتون در حال گفت و گو بودید
لوسی الن که از خجالت سرخ شده بود سرش را پایین انداخت
_متاسفم سرورم …..
خیلی زود توجه همه سالن از جمله کنتس و پسرش سم که به تازگی به جمع
ان ها پیوسته بودند به سوی ان ها جلب شد ، کنتس اهی کشید و رو به پسرش
گفت
_دوباره یه دردسر تازه هر جا که این دختر هست یه دردسری هم هست …
بردلی با صدای بلند و مردانه اش ادامه داد
_شاید شما چیزی ندارید که بگید اما من حرف هایی دارم که دوست دارم
باهاتون درمیون بذارم
مادام الن در حالی که کمی شوکه شده بود لبخند زورکی و از سر ترس زده و
گفت
_ بله ، خیلی هم مارو مفتخر میکنید
بردلی سری تکان داده و گفت
_میدونم …
دیگر مخاطبش تنها مادام الن نبود انگار برای تمامی جمعیت حاضر در اطرافش
سخن میگفت
_ جالبه که بگم دو هفته پیش وقتی از سفر برگشتم به مهمانی برادرم در کاخ
برخوردم و برای فرار از جمعیت خبر چین …
کمی مکث کرده و در حالی که به گونه ای به مادام الن و دخترش اشاره میکرد
ادامه داد
_تصمیم گرفتم با برادرم ، مادام بالوی و دوشیزه والتس کمی در حیاط بدون
مزاحمت کسی قدم بزنم …
بردلی برگشت و به مادام بالوی نگاهی انداخت
_اینطور نیست مادام بالوی …؟
مادام بالوی با کمال ارامش لبخندی زد و گفت
_کامال همینطوره
جی مانند تمامی افراد نزدیک به ان ها با نهایت حیرت به بردلی خیره شده بود
پچ پچ ها شروع شد ” یعنی دوشیزه والتس با لرد جیمز تنها نبوده؟ اما این
چطور ممکنه لرد که دروغ نمیگه ”
بردلی ادامه داد
_ولی متاسفانه بعد از اون شایعاتی شنیدم پس میخوام از دوشیزه والتس عذر
بخوام
به سمت جی برگشت و گفت
_از شما معذرت میخوام دوشیزه والتس چون من کسی بودم که از شما و برادرم
جیمز خواستم که وجود من و مادام بالوی رو همراهتون کتمان کنید تا کسی
متوجه حضور من در ان شب نشه ، ولی انگار عده ای فکر کردن که شما با
برادرم تنها در باغ حضور داشتید
عمه شارلوت و و کتی که از شادی سر از پا نمیشناختند نگاهی به یکدیگر
انداختند ، اما مادام الن که خشنود به نظر نمیرسید گفت
_ شاید درست باشه جناب لرد ، اما برادرتوم لرد اسکات همه چیز رو واضح برای
ما بیان کردند . فکر نمیکنم که یک لرد بخواد برای یک مسئله ناچیز دروغ بگه

بردلی به سمت او برگشت و با ارامشی بی سابقه قدم به قدم به او نزدیک شد ،
مادام الن که انتظار این حرکت را نداشت مات و مبهوت با هر قدم او قدمی به
عقب حرکت میکرد تا اینکه به میز لیموناد های موجود در سالن برخورد کرده و
ایستاد . بردلی کامال به او نزدیک شده و در حالی که تنها یک قدم با ان پیرزن
فاصله داشت با صدای بلند سابقش و جوری که مادام الن بیچاره به ترس افتاده
بود گفت
_درسته مادام الن عزیز ولی متاسفانه بعضی از مرد ها وقتی نمیتونن چیز
باارزشی که بخوان بدست بیارن اونو بدنام میکنن متاسفنه برادر من هم از این
قاعده مستثناء نیست … .
دوک اسکات که مثل همیشه از دور شاهد معرکه گیری های پسر هایش بود ،
پوزخند تلخی زده و زیر لب رو به پیشکارش گفت
_همیشه میدونستم که پسر هام یه روز با هم به صورت عام جنگشون رو شروع
میکنن اما فکر نمیکردم صالحشون به جای تفنگ و گلوله حرف زدن باشه
پیشکار نگاه معنا داری به او انداخته و در حالی که سرش را به نشانه تاسف ار
وضعیت پیش امده تکان میداد به ادامه نمایش بردلی خیره شد .
بردلی دستش را به پشت سره مادام الن حرکت داد و درست لحظه ای که مادام
الن رنگ پریده شده و بدترین فکر ها را در سرش میچرخاند ، لیمونادی از روی
میز برداشته و ان را از کنار پهلوی او بیرون اورد و به سمت جی که ده قدمی با
او فاصله داشت و با لبخندی امید بخشی به او خیره شده بود گرفت و گفت
_خوشحالم که هنوز دخترای پاک دامن و نجیب در این سرزمین زندگی میکنن
به سالمتی مینوشم ، به سالمتی خانمی که تو باشی
عمه شارلوت که دیگر نمیتوانست جلوی خود را از این حرکت دالورانه بگیرد
شروع بدست زدن کرد سپس کاترین مادام بالوی و چند ثانیه بعد کل سالن در
حال کف زدن بودند . بردلی کمی از نوشیدنیش را نوشید ، ان را دوباره روی میز
گذاشت و به طرف جی حرکت کرد
_حاال با من میرقصی دوشیزه والتس …؟
جی لبخنده شیرینی به او زد و گفت
_با کمال میل سرورم
سپس دست در دست او به طرف قسمت رقص به راه افتاد
عمه شارلوت که با غرور تمام به ان ها خیره شده بود رو به کاترین گفت
_میدونستم باالخره همه چیز معلوم میشه اصال از اول از خانواده ما همچین
حرکت هایی بر نمیومد …
_معلومه که نمیومد مامان
صدای مردانه ای شنیده شد
_دوشیزه جونز شما چقدر امشب زیبا شدید
کاترین برگشت جان با لبخند کم رنگی که مانند همیشه نبود به او نزدیک میشد
عمه شارلوت چشم هایش را در کاسه چرخاند و از انجایی که میدانست نصیحت
کردن دخترش درباره او فایده ای ندارد بدون اهمیت دادن به ان ها به سمت
مادر های دیگر که هنوز به جی و بردلی خیره شده بودند رفت ، کتی به سمت
جان برگشته و گفت
_باالخره اومدی …؟
_متاسفم عزیزم اصال نمیخواستم دیر برسم ولی مشکالتی پیش اومد
_چه مشکالتی …؟!
_هممم… خب ، زیاد مهم نیست… بیا بریم به جی و جناب اسکات ملحق بشیم
دیگه وقتشه یه سوژه جدید دست جمعیت بدیم
کتی خندید
_ امکان نداره ما سوژه سالن بشیم اونم وقتی که اون دو تا اونجا هستن … اه
جان نمیدونی چی شده لرد …
_چرا…چرا میدونم شاهد تماما ماجرا بودم
_ببینم یعنی میخوای بگی تمام این مدت رسیده بودی و به من نگفتی
_متاسفم عزیزم ولی نمایش لرد اسکات اونقدر هیجان انگیز بود که سر جام
میخکوب شده بودم
جان این را گفت و به جی و بردلی که در حال رقصیدند بودند اشاره کرد سپس
دست کاترین را برای بردن به سمت قسمت رقص گرفت اما کاترین دستش را
کشید و معترضانه گفت
_صبر کن تا بهم نگی چی شده و چرا دیر اومدی باهات نمیرقصم
_اوه کتی
کاترین نگاهش را برگرداند جان نگاه شیطنت امیزی به او کرد و گفت
_باشه اگر باهام برقصی قول میدم همه چیز رو برات تعریف کنم
کتی نگاهی به او انداخت در برابر جان هیچ مقاومتی نداشت لبخندی زد و گفت
_امیدوارم این قولت رو فراموش نکنی
جان دستانش را به عالمت تسلیم شدن کمی باال برد
_به هیچ وجه بانوی من ….
کتی خنده ای کرد و دست در دست او به سمت جمعیت رقصان رفت.
بردلی نگاهی به جی که با هر چرخش جمعیت سالن را برسی میکرد کرد و گفت
_مثل اینکه دوشیزه جیران دنبال شخص خاصی میگردند
جی به او نگاه کرد
) جیران …! (
به نظر میرسید که او اولین کسی بود که بعد از پدرش و دایه او را به این نام
میخواند
_نه سرورم تنها داشتم به این توجه میکردم که چطور اون جمعیت که هر روز
در حال غیبت کردن درباره من بودن از دورم ناپدید شدن
_اگر دست من بود همشون رو به تیر میبستم
جی خندید
_اوه خدای من ف فکر نمیکنم شما اینقدر بی رحم باشید
_باید بگم که درست میگید اما در اینجور مسائل اصال اسون نمیگیرم
_ولی سرورم به من بگید که چرا برای نجات جون من دروغ گفتید
بردلی از تعجب ابروهایش را باال برد
_دروغ…؟
_بله چون تا اونجایی که من میدونم ما هیچوقت به همراه بانو بالوی و لرد
اسکات در باغ قدم نمیزدیم
_دوشیزه عزیز باید بهتون بگم که سخت در اشتباهید … چون ما چهار نفر دقیقا
در یک زمان در باغ بودیم … در واقع من شاهد همه چیز بودم …
جی سرش را پایین انداخت ، گونه هایش از سرخ شد ، انگار خجالت میکشید
بردلی که متوجه حاالت او شده بود گفت
_از رفتار شرورانه برادرم واقعا معذرت میخوام….همینطور برای اینکه مداخله
فوری نکردم
جی اهسته گفت
_باید ازتون ممنون باشم چون شاید اونطوری قضیه بدتر میشد
بردلی لبخندی زد و همزمان با ان موسیقی پایان یافت بردلی مقابل جی ایستاده
و گفت
_دوشیزه والتس میتونم ازتون بخوام که دور سوم هم با من برقصید البته اگر بی
ادبی نباشه چون به هیچ وجه نمیخوام باعث احساس ناراحتی شما بشم
_البته جناب لرد
بردلی با خوشحالی گفت
_اه خدای من یعنی مشکلی نیست …؟
جی با خنده گفت
_نه فکر نمیکنم مشکلی باشه…. اگر چه به نظر میاد باید مدت زیادی رو صبر
کنید چون شاید تا اخر مهمونی درخواستی ازم نشه که شما سومیش باشید
بردلی خنده ای سر داد
_ولی من اینطور فکر نمیکنم ….
بردلی درست میگفت چون هنوز چند دقیقه از اغاز دور بعدی رقص نگذشته بود
که جی پیشنهادی برای رقصیدن دریافت کرد و در حالی که بعد از پایان
موسیقی با تعجب به بردلی که پیشگوییش درست از اب درامده بود نگاه میکرد
به سمت جایگاه رقص روانه شد
.

دانلود رمان سکسی

***
_ میدونی که بعد از برادرت تو مسئولیت همه چیز رو به عهده داری میدونم که
زیاد اهمیت نمیدی چون اون داره همه چیز رو اداره میکنه ولی از تو هم توقع
دارم درست عمل کنی ….
سم در حالی که نوشیدنی خود را در دست داشت و به دوشیزه بلو دختر مو
بلوندی که با فاصله کمی از ان ها تمام تالشش را برای جلب توجه او به کار
میگرفت نگاه میکرد ، سرش را در مقابل نصایح مادرش تکان میداد کنتس که
متوجه بی توجهی پسرش شده بود به سمت دوشیزه بلو که لبخند عشوه گرانه
ای به سمت سم زده بود نگاهی کرد و رو به پسرش گفت
_شاید بهتر باشه این انرژیت رو صرف فصل اجتماعی لندن کنی اونوقت میتونی
همسر خوبی هم پیدا کنی … گرچه دلم برای اون دختر بیچاره خواهد سوخت
ولی اصال دوست ندارم تو و برادرت از روستا زن بگیرین
سم خنده ای کرد
_ مادر عزیزم شاید این نصایحت روی انتونی کار کنه ولی من شخصا تصمیم
گرفتم جوری که میخوام زندگی کنم … و به همین دلیلم که شده
به کنتس نگاه کرد وادامه داد
شاید بهتر باشه یه خورده یشتر روی انتونی کار کنی…. مثال چرا هنوز به مهمونی
نیمده
کنتس نگاه غضبناکی رو به پسرش کرد
_خیلی گستاخ شدی سم
_میدونم مادر ولی هنوزم دوستت دارم
سپس خم شد و گونه ی مادرش را بوسید کنتس لبخندی زد و گفت
_اگر این زبون رو نداشتی از همون بچگی سر راه ولت میکرد
سم خنده ی دیگری سر داد
ببینم اینو که جدی نمیگی ..؟
_ متاسفانه نه ….
ناگهان توجه سم به انتونی که باالخره خود را رسانیده بود جلب شد
_نگاه کن مثل اینکه انتونی صدام رو شنید …
به سمت انتونی که تازه وارد سالن شده بود رفت و گفت
_اه برادر تو بهترین قسمت های امشب رو از دست دادی
انتونی در جالی که دکمه های استین خود را جا می انداخت گفت
_پس برام تعریف کن
_حتما اینکارو میکنم اما اول میخوام به سالمتی اقایی که تو باشی بنوشم
سم در حالی که سعی میکرد صدایش را به مانند بردلی تغییر دهد ، این را گفته
و خنده ای سر داد انتونی نوشیدنی او را گرفت و سر کشید ، سپس گفت
_به نظر مست میای
_اوه چطور دلت میاد اینو بگی
انتونی جمعیت را از نگاهش گذراند و نگاهش به جی که در حال رقصیدن بود
متوقف ماند با اتفاقاتی که در عرض چند هفته گذشته افتاده بود مقابله با
همچین چیزی عجیب به نطر میرسید کنتس که متوجه نگاه های پسرش به او
شده بود به ان نزدیک شده و گفت
_خوش اومدی پسرم
انتونی نگاهش را به سمت مادرش برگرداند
_مادر
کنتس لبخند مهربانی به سمتش زد
_از دیدنت خوشحالم اگر یک روز دیگه دیر میکردی توسط برادرت کشته
میشدم …
سم چشم هایش را در کاسه چرخاند انتونی به او و سپس به مادرش نگاه کرده و
گفت
_میخواستم فردا صبح برگردم ولی این مهمونی همه چیز رو به هم زد
_خیلی خوب کردی که به مهمونی دوک اومدی … هر چند با اون نمایش
افتضاحی که پیش اومد ترجیح میدادم که وقتم رو تو خونه بگذرونم
سم با تعجب گفت
_افتضاح …؟! اوه خدای من چطور میتونی اینو بگی این بهترین نمایش عمرم
بود سپس به جی اشاره ای کرد ، انتونی که دوباره توجهش به او جلب شده بود
گفت
_یکی نیست به من بگه چه خبر شده …
سم گفت
_ببین برادر بذاربهت بگم که پرنده کوچکه ما دیگه در قفس نیست بلکه توسط
ناجی خودش بعنی لرد بردلی اسکات ازاد شده … لرد خیلی صریح به همه گفت
که اونشب به همراه مادام بالوی و برادرش و همینطور دوشیزه والتس در باغ
حضور داشته و برای مخفی موندن از دید عموم این موضوع رو پنهان کرده
سپس دوباره خنده ای ار سر مستی سر داد و گفت
_فکرش رو بکن …هیچوقت فکر نمیکردم یک روش جدید برای بدست اوردن
دل یک دختر جوان رو از لرد اسکات منزوی یاد بگیرم
انتونی که گیج شده بود با تعجب به جی که با خوشحالی میرقصید نگاهی
انداخت . بردلی اسکات ! او که تازه برگشته بود چرا باید یه همچین لطف بزرگی
ان هم در معرض جمعیت برای یک دختر که حتی شاید درست به او معرفی
نشده بود بکند ! کنتس غیضی کرد
_متاسفانه هر جا که این دختر باشه یه داستانی هم هست اول جیمز و حاال هم
بردلی اسکات
سم گفت
_دوست دارم بدونم بعدی کیه
باالخره رقص دوم به پایان رسید و انتونی که متوجه حرف های مادر و برادرش
نمیشد ، بدون معطلی به طرف جی که از محل رقص فاصله میگرفت ، حرکت
کرد . سم پوزخندی زد و رو به مادرش گفت
_فکر کنم فهمیدیم بعدی کیه …
انتونی به جی نزدیک تر شد
_دوشیزه والتس ..
_جی برگشت و بادیدن انتونی تعظیم کوتاهی کرد
_جناب کنت… فکر میکنم تازه رسیدید درسته
انتونی سرش را تکان داد
_درسته….
_اه..خب …. خیلی عالیه که مهمونی رو از دست ندادین
_دوشیزه والتس میخواستن بگم که….
_چی جناب کنت … ؟!
انتونی سر تا پای او را برانداز کرد بدون شک ان شب با ان لباس ابریشمی که ر
روی پوست سفیدش خودنمایی میکرد بی نقص و خواستنی به نظر میرسید
_میخواستم بگم که از اینکه همه شایعات بی اساس به پایان رسیده خوشحالم و
اگر با حرف های اون روزم باعث شدم شما فکر کنید قضاوت عجوالنه ای کردم
عذر میخوام
جی لبخند ملیحی زد
_به هیچ وجه جناب کنت… در واقع شما با مسئولیتی که به گردنتون افتاده
شریفانه ترین کار رو انجام دادین و باید ازتون ممنون باشم
انتونی سرش را تکانی داد . این ارامش بی حد و حرز جی به او احساس غریبی
میداد تا به حال نشده بود که او حرفش حداقل بدون طعنه زدن تایید کند ولی
این بار انگار همه چیز فرق داشت و این موضوع کمی انتونی را نگران میکرد هر
چند خودش هم دلیل نگرانیش را نمیدانست
جی دوباره تعظیم کوتاهی کرد اما قبل از اینکه قدمی پیش بگذراد انتونی گفت
_دوشیزه والتس ایا افتخار میدید با هم برقصیم …
لحظه ای سکوت کرد ، انگار انتظار همچین چیزی را از او نداشت انتونی ادامز به
ندرت در مهمانی ها میرقصید
)یعنی این درخواست برای ادای وظیفست ؟! (
_بله سرورم ……
لبخند کوچکی کتار لبان انتونی نقش بست ، شاید خودش هم از پیشنهاد
ناگهانی که به او داده بود شوکه شده بود
جی گفت
_البته بعد از رقصی که قولش رو از قبل به لرد بردلی اسکات دادم …
این را گفت و به سمت بردلی که کمی ان طرف تر انتظارش را میکشید حرکت
کرد . اگر چه نگاهش در تمام طول رقص روی شخص دیگری بود شخص
دیگری مانند جناب کنت که بدون اینکه حتی جایش را تغییر دهد تمام مدت به
جی و بردلی خیره شده بود !
***
پیکنیک خانوادگی مراسمی که هر ساله در این فصل در دوک نشین توسط چند
تن از خانواده های ثروتمند که برای تعطیالت به انجا میرفتند اجرا میشد و البته
مردم عادی و روستاییان نیز این فرصت استفاده کرده و برای دید زدن ان ها و یا
شاید تفریح خوشان به کشتزار میرفتند به طوری که بعد از چند سال تبدیل به
بزرگترین پیکنیک همگانی در دوک نشین شده بود و همه در ان شرکت
میکردند !
انتونی در اتاق کارش مشغول بررسی کردن اسناد مختلف بود که صدای در زدن
حواسش را به کلی پرت کرد
بله …_
_اقا کنتس گفتن که اگر اماده هستین راه بیفتین
انتونی با تعجب به خدمتکار خیره شد به کلی همه چیز را فراموش کرده بود
ممنونم دیزی …
از جایش بلند و به ساعت جیبی اش نگاهی انداخت ، بله وقت رفتن بود شاید
مقداری هم از حد معمول دیر کرده بود از اتاق خارج شد . سم که از جلوی اتاق
گذر میکرد با دیدن او ایستاد و گفت
_ برادر میبینم که هنوز حاضر نیستی
سپس دستش را زیر چانه اش گذاشت و به طور تمسخر امیزی ادامه داد
ببینم نکنه زیاد برای اومدن راضی نیستی _
انتونی دستانش را به پشت داده و گفت
_در واقع اگر به خاطر همراهی مادر نبود عالقه ای نداشتم
سم چشمانش را ریز کرده و با حالت کنایه امیزی گفت
_اوه .. بله …درسته ، البته فقط مادر که نه درسته
انتونی اخمی به او کرد
_ منظورت چیه ….
_ دوشیزه والتس چطوره
_ درسته دوشیزه والتس هم هست
سم پوزخندی زد انتونی نگاه غضب ناکی به او انداخت
_ببینم سم نکنه فکر کردی من از اینکه اینو بگم ابایی دارم
سم چانه اش را کمی خاراند و گفت
_نه .. برای چی باید داشته باشی همون طور که قبال گفتم ، به هر حال همه ی
ما از مسئولیت های سختی که پدر به گردن تو انداخته اگاهیم
نفس عمیقی کشید و در حالی که به افق خیره شده بود ادامه داد
ای کاش من رو هم درخور همچین مسئولیت هایی میدونست …
انتونی که متوجه لحن کنایه امیز او شده بود برگشته و در حالی که به سمت
اتاقش در طبقه باال میرفت گفت
_ابله نباش سم….
سم گفت
میدونی اگر نگران همراهی برای دوشیزه والتس هستی باید بگم نمیخواد باشی
چون حتما با وجود لرد اسکات تنها نمیمونه
انتونی میان پله ها ایستاد لحظه مکث کرد و سپس گفت
_لرد اسکات ! همم ، اون هیچ وقت به پیکنیک خانوادگی نمیاد
سم چند قدم به پله ها نزدیک شد و در حالی که دستش را روی لبه ی نرده
چوبی میگذاشت گفت
_درسته ولی امسال همه چیز فرق داره نکنه فراموش کردی که اون نقش ناجی
رو برای دوشیزه والتس اجرا کرده
انتونی به سمت او برگشت و گفت
_درسته اون وظیفشو انجام داده و همه چیز تموم شده
اما قبل از اینکه بخواهد به راه خود ادامه دهد سم دوباره با حرفش او را متوقف
کرد
_هاها … برادر حاضرم باهات سره پنج سکه طال شرط ببندم که اون به پیکنیک
امسال میاد
انتونی لحظه ای سکوت کرد از نظر او امکان نداشت که لرد منزوی که از تمام
جشن ها فراریست در پیکنیک امسال شرکت کند اما همچنان شک و تردیدی
در دلش وجود داشت
_سه سکه …
سم سرش را به عالمت تاسف تکان داد
_ها تو خیلی خصیصی برادر ولی قبوله
_قبوله
***
با رسیدن به کشتزار ، جان که تمام طول راه ، یعنی از خانه ی خانواده جونز تا
کشتزارکه تقریبا فاصله زیادی به حساب میاد به دنبال کالسکه خانواده جونز
سواری کرده بود به سرعت از اسب پیاده شده و قبل از اینکه کالسکه چی در
کالسکه را باز کند در ان را گشود عمه شارلوت با چشمانی از حدقه بیرون زده
گفت
_اه پناه بر خدا چه بالیی سره کالسکه چی اوردی
_خواستم اولین کسی باشم که در رو براتون باز میکنه خانم جونز
عمه شارلوت دست او را گرفت و از کالسکه پیاده
_الزم نکرده ….
بعد از ان کتی و جی به ترتیب پیاده شدند ، قبل از ان ها خانواده های بسیاری
از جمله مادام الن و دخترش رسیده و عده ی زیادی نیز در حال قدم زدن بودند
هوای کشتزار سرد نبود ولی نسیم خنکی میامد جان رو به کتی گفت
_امیدوارم من رو از قدم زدن با خودت محروم نکنی
_البته که نمیکنم ولی این اولین سالیه که جی با ، نباید اون رو تنها بذاریم
جان در حالی که به بردلی که با لبخند به سمت ان ها میامد اشاره میکرد گفت
_فکر نمیکنم اون تنها بمونه ….
بردلی به ان نزدیک تر شده و گفت
_دوشیزه والتس ، مادام جونز و دوشیره جونز خیلی از این که شما رو در این روز
زیبا در کشتزار میبینم خوشحالم
عمه شارلوت گفت
_اوه سرور عزیزه من چقدر خوبه که شما هم اینجا با ما هستید اینطوری همه ما
احساس امنیت بیشتری داریم
بردلی دستش را روی لبه کاله سیاه رنگش گذاشته و گفت
_شما به من لطف دارید خانم
سپس به جی نگاهی اندخت و ادامه داد
_دوشیزه جیران خیلی خوشحال میشم که با اجازه خانم جونز امروز شمارو
همراهی کنم
اما قبل ار اینکه جی دهانش را باز کند عمه شارلوت با ذوق اشکاری جواب داد
البته که میتونید اقا خیلی هم مارو خوشحال میکنید
جی برگشت و چشم قره ای به عمه اش رفت ولی سریع تغییر حالت داده و رو به
بردلی گفت
_خوشحال میشم سرورم
و به همراهی بردلی برای قدم زدن در کشتزار از ان ها دور شد
جان خنده ای کرد و نجوا کنان رو به کتی گفت
_ببینم اگر لرد اسکات بخواد از جی خواستگاری کنه باید از کی اجازه بگیره
مادرت یا کنت ادامز …؟!
کتی اهی کشید
_نمیدونم ولی اینو میدونم که اگر از مادرم اجازه بگیره مجبور میشه با اولین
خواستگارش ازدواج کنه و اگر بخواد از کنت اجازه بگیره هیچوقت ازدواج نمیکنه
عمه شارلوت بدون توجه به ان ها به سمت خانواده های دیگر به خصوص انهایی
که پسران جوان و ثروت قابل قبولی داشتند حرکت کرد جان گفت
_خب حاال که مادرت هم رفته نباید بهونه ای برای همراهی با من داشته باشی
کاترین لبخندی زد
_هیچوقت نداشتم
به فاصله نه چندان دوری از جیران و بردلی حرکت کردند ، کتی که هنوز متوجه
ناراحتی چهره جان که از چند شب قبل در مهمانی خوشامدگویی بردلی به
وجود امده بود سر در نمیاورد گفت
_جان تو هنوز توضیحی درباره تاخیر و ناراحتی چند روز اخیرت ندادی فکر نکن
یادم رفته ….
جان سرش را پایین انداخت
_اه عزیزم باور کن چیزی نیست
_از این که مبخوای گولم بزنی متنفرم
کاترین این را گفته و اخم هایش را در هم برد ، جان اهی کشید
_کتی فکر نمیکنم گفتن اینجور مسائل به تو کاره درستی باشه
_منظورت چیه ؟ ، ما نباید چیزی رو از هم پنهان کنیم….. ببینم نکنه ….نکنه
داری به من خیا…..
قبل از اینکه جمله اش را کامل کند جان حرفش را قطع کرده و گفت
_هیششش کاترین خواهش میکنم منو ناراحت نکن
کتی نفس راحتی کشید اندکی مکث کرده و دوباره گفت
_پس بهم بگو جان چی شده
جان دست هایش را به پشت گره زده و در حالی که انگار به مطلب مهمی می
اندیشید ، به عمه شارلوت که در حال چاپلوسی برای خانواده ی نسبتا ثروتمندی
بود اشاره کرد
_به من بگو مادرت داره چیکار میکنه …..
_همم…معاشرت
_اه کتی بهم بگو چرا اون به جای معاشرت با خانواده بلو یا هر خانواده دیگه ای
همیشه با خانواده های ثروتمند با پسران مجرد معاشرت میکنه
_خب….
_نه کتی دلیلی وجود نداره ، پر واضحه که مادرت از من خوشش نمیاد
_نه اینطور نیست اون فقط نگرانه ….فقط میخواد که
_کتی من کامال میفهمم اون یه زندگی خوب برای تو میخواد ، زندگی که من
نمیتونم بهت بدم هر چند دارم سعیم رو میکنم
کتی ایستاد
_ببینم منظورت از این حرفا چیه نکنه میخوای….نکنه میخوای همه چیزو به هم
بزنی
_اه نه کتی من میخوام سعی کنم که بهترین هارو برات فراهم کنم اما بیشتر از
این که موفق بشم ، شکست میخورم
چیزی در دل کتی فرو ریخت این لحن جان را خوب میشناخت ، دستش را
جلوی دهانش گذاشته و گفت
_بهم نگو که دوباره
جان سرش را پایین انداخت ، کتی اهی کشید
_تو دوباره قمار کردی جان …؟
جان با چهره ای کالفه که ناراحتی از ان مشهود بود سرش را باال گرفت
_مجبور بودم …میخواستم باهاش قرض هایی که دارمد بدم همچنین باهاش
میتونستم یه کسب و کاری راه بندازم میتونستیم ازدواج کنیم ، من به تو فکر
میکردم ، به خودمون
_اما تو قول داده بودی که دیگه سراغ این کار نری ، چطور تونستی در عرض
چند ماه این رو فراموش کنی
_کتی خواهشا منو درک کن
کتی سرش را پایین انداخت جان با کالفگی دستی به موهابش کشید و بعد از
کمی مکث گفت
_البته انتظاری ندارم که درک کنی …
کتی به او نگاه کرد جان ادامه داد
اگر شانس بیاری و جی با لرد اسکات ازدواج کنه تو هم سره راه افراد ثروتمند
قرار میگیری … اره اینطوری بهتره حداقل خیاله منم راحت میشه که خوشبخت
میشی
کتی با عصبانیت با صدایی که کمی به فریاد شباهت داشت گفت
جان کارلو قسم میخورم اگر یکبار دیگه همچین حرفای مزخرفیو ازت بشنوم
دیگه اسمت رو هم نمیارم
جان که شوکه شده بود انگشت اشاره اش را جلوی بینی اش گرفت و گفت
_هیشش کتی …… دارن نگامون میکنم
کتی نفس عمیقی کشید ، چند ثانیه سکوت کرد و سپس با لحن ارامی گفت
_باید یه راهی پیدا کنیم که قرضاتو بدیم … بعدش میتونیم درباره بقیه چیزا فکر
کنیم ، خوبیش اینه که حاال حداقل نگران این که از خونهبندازنمون بیرون
نیستیم
و به جی که در حال حرف زدن با بردلی بود نگاه کرد
_حاال بهم بگو مبلغش چقدره
جان خیلی ارام مبلغ را زیر گوش کتی زمزمه کرد ، کتی خشکش زد مبلغ
زیادی بود نه در حد فروش خانه ولی اگر جان این کارش را ترک نمیکرد کم کم
میتوانست به بیشتر از ان نیز برسد ، باید فکری میکرد ، اما چه فکری ! ایا راهی
وجود داشت ؟!
***
صدای کالسکه ای دیگر شنیده شد کالسکه چی به سرعت پیاده شده و در
کالسکه باشکوه خانواده ادامز را گشود ، کنتس ادامز به ارامی از کالسکه گران
قیمتش که دست کمی از کالسکه دوک نداشت پایین امد بردلی به او و سپس به
انتونی و سم که از کالسکه پیاده میشدند نگاهی انداخت و رو به جی که به
کالسکه خیره شده بود گفت
_دوشیزه جیران به نظر میرسه که یک رابطه ای بین خانواده شما و خانواده
ادامز وجود داره که من هنوز متوجه اون نشدم … ایا واقعا چیزی بیشتر از تعلق
ثروت پدری شما به اونها بدلیل تنها خواندان پسریه
جی لبخندی زد کامال مشخص بود که منظوره او از خانواده ادامز شخص خاص
انتونی میباشد
باید بگم بله … در واقع چیزی بیشتر ، بین من و کنت ادامز …._
بردلی ایستاد و با تعجب به او نگاه کرد جی که فکر او را میخواند خنده ای کرد و
گفت
نه به اون شکل ، در واقع به دلیل اینکه پدر من پسری نداشت تمامی اموال ما
باید به جناب کنت برسه ولی از اونجایی که پدر من و کنت ادامز مرحوم
دوستای صمیمی با هم بودن پدرم سعی کرد از طریق نامه و دیدار با جناب کنت
که بیشتر شبیه وصیت بود از این موضوع جلوگیری کنه و همچنین ازش
خواست که مسئولیت من رو تا زمان ازدواجم به عهده بگیره
_یعنی از اجرای قانون جلوگیری کنه
_اه نه جناب لرد ، این فقط یه درخواست بوده که طبق اون جناب کنت با
سخاوتشون اموال پدرم رو برای من نگه دارن
بردلی که کمی متعجب شده بود چینی به پیشانیش داد
_ خب این خیلی عجیبه….
_درسته..
ولی من نقش انتونی ادامز رو متوجه نمیشم_
جی برگشت و در حالی که به انتونی که تقریبا تازه رسیده بود نگاه میکرد گفت
خب در واقع باید بگم که کنت ادامز تقریبا دو هفته بعد از دیدار با پدرم فوت
میکنه … و در وصیتش از پسرش میخواد که این مسئولیت رو به عهده بگیره و
همینطور اموال پدرم رو برام نگه داره…
بردلی دوباره نگاهی به خانواده ادامز انداخت
_باید بگم این داستان خیلی عجیب و بی سابقست …
_و چرا …..؟!
_با اینکه بحث نیاز مالی خانواده ادامز در میون نیست ولی کمتر کسی پیدا
میشه که اینکارو اون هم ققط بر پایه یک وصیت انجام بده کنت ادامز باید خیلی
شریفانه عمل کنه
جیران سری تکان داد و در حالی که لبخند شیطنت امیزی روی لبانش نقش
بسته بود گفت
_یعنی اگر شما بودین اینکارو انجام نمیدادین ….؟!
بردلی خندید
_امیدوارم که هیچوقت توی همچین وضعیتی قرار نگیرم چون وسوسه های
زیادی وجود داره
جی خنده ی کوتاهی کرده و دوباره به انتونی نگاه کرد . از گرمای هوای دکمه
های استین و یقه اش را باز کرده بود و در حالی که با سم مشغول گفت و گو
بود به هیچ وجه به دخترانی که سعی در جلب توجه او را داشتند و حتی برای
اعالم حضور شخصا اقدام میکردند توجه نمیکرد ناخوداگاه لبخند کوچکی کنار
لبانش ظاهر شد دلش میخواست جلو بیاید تا با او بحث کند یا حداقل دلیلی
برای اعتراض به او را بدهد اما او همچنان مشغول گفت و گو با سم بود در حالی
که از فکر انتونی ادامز ناخوداگاه گوشه لبانش را گاز میگرفت ! صدای بردلی او را
به خود اورد
_اگر موافق باشین کمی هم کنار دریاچه قدم بزنیم
به سمت بردلی برگشت و پاسخ داد
_البته سرورم …..
***

رمان سکسی جدید

خانواده ادامز باالخره رسیده بودند سم از کالسکه پایین پرید و به اطرافش
نگاهی انداخت
_اه مثل اینکه همه قبل از ما اومدند
انتونی از کالسکه پیاده شده و گفت
_اگر منظورت از همه دوشیزه بلو هست باید بگم که مادر مخالفه ….
سم اخم هایش را در هم برد
_این چه حرفیه که میزنی به هر حال منم که نمیخوام باهاش ازدواج کنم
_اه جدی ! پس بهتره به لندن بری و یه مدتی رو تنها بگذرونی چون با عرض
تاسف باید بگم این جامعه ها مناسب افکار خرابت نیست
سم نگاهه دیگری به جمعیت انداخت و بعد از دیدن جی و بردلی که مشغول
حرف زدن بودن با خنده شیطانی گفت
_به هر حال منظور منم دوشیزه بلو نبود
انتونی که متوجه شده بود نگاهی به او انداخت و با نهایت تاسف دو سکه طال از
جیب کتش بیرون اورد و به سمت برادرش پرتاپ کرد
سم ان ها را گرفت و گفت
_فقط دو تا …
_مراقب باش همیناهم از دست ندی
سم پوزخندی زد و در حالی که سکه ها را در جیبش میگذاشت گفت
_باید روی سخاوتت تمرین کنی جناب کنت …
سپس دوباره به بررسی جی و بردلی پرداخت و در حالی که دستاشنر ا به پهلو
میزد گفت
_همم… ببینم به نظرت لباس دوشیزه والتس به جوری نیست
انتونی نگاهی به جی اندخت با این که زیاد نزدیک نبودند اما در این جور مواقع
چشمان تیزی داشت
_ببینم منظورت چیه
_سم چشمانش را کمی ریز کرد
به نظرم قسمت کمرش میتونست تنگ تر باشه به هر حال اون کمر باریکی داره
چرا بیشتر ازش استفاده نمیکنه
انتونی با حالت غصبناکی به سمت برادرش که در حال خندیدن بود برگشت
_اگر دوست داری زنده بمونی پس خفه شو
سم که از سر به سر گذشاتن او لذت میبرد ، پوزخند خفه ای زد و سعی کرد تا
جلو خنده ی بیشترش را بگیرد . انتونی دوباره نگاهی به جی انداخت . سم
راست میگفت کمر باریکی داشت که به لطف نور افتاب که مستقیم به او برخورد
میکرد کمی از زیر لباس حریر سفیدش نمایان شده بود . احساس گرما کرد
دکمه ی یقه و سپس استینش را باز کرده و کمی ان ها را به سمت باال زد
سم در حالی که دختران دیگر را زیر نظر گرفته بود گفت
_به نظرت اگر از روش لرد اسکات استفاده کنم موفق میشم دله دوشیزه بلو رو
بدست بیارم
انتونی نگاهش را از روی جی برگرداند و گفت
_به نظرم اگر هیچ کاریم نکنی دله اونو بدست میاری
_اه نگاه کن دوشیزه بلو صداتو شنید چون مستقیم داره به اینجا میاد
انتونی نگاهی به او انداخت
_اه خدای من …..
دوشیزه بلو جلو امد و رو به انتونی که به طرز عجیبی از دید او جذاب شده بود
گفت
_جناب کنت خیلی خوشحالم که شمارو اینجا میبینم اون هم با وجود اینکه تو
مهمونی خوشامدگویی لرد های اسکات خیلی کم حضور داشتید
_انتونی لبخند کوتاهی زد و سرش را به سرعت تکان داد سم گفت
_زیاد هم کم حضور نداشت شاید شما حواستون به چیزه دیگه ای گرم بوده …
بانوی من
دوشیزه بلو به سمت او برگشت و گفت
_جناب ادامز منظورتون رو نمیفهمم
سم چند قدم به او نزدیک شد و گفت
_چطوره که با هم کنار روخونه قدم بزنیم تا من براتون توضیح بدم
دوشیزه بلو لبخندی زد و گفت
_فکر خوبی به نظر میاد …
و بعد از تعظیمی دوباره رو به انتونی به همراه سم قدم زنان از انجا دور شد .
انتونی دستی به موهایش کشید اگر تا چند لحظه دیگر ان مکان را ترک نمیکرد
ممکن بود با سیل دختران زیادی مواجه شود که مانند رژه سربازان از جلویش
میگذشتند باید راهی پیدا میکرد که یاده مسئله فروش زمینی افتاد که جی در
مهمانی خوشامدگویی از او خواسته بود . به نظر بهانه فوق العاده ای میامد که
باید درباره انان با جی صحبت میکرد و چه فرصتی بهتر از ان موقع که او در
حال قدم زدن با لرد بردلی اسکات بود لبخندی خود پسندانه زده و به ان ها
نزدیک شد زد
_دوشیزه والتس …لرد اسکات
سرش را به سمت هر دوی ان ها تکانی داد جی لبخند شیرین و مالیمی به
سمت او زد اما بردلی تنها با حالت غرور امیزی سری تکان داد . که صد البته
انتونی نیز کوچکترین اعتنایی به ان نکرد سپس رو به جیران کرده و گفت
_خوشحالم که در رابطه با فروش زمینی که ازم خواسته بودید بگم که یه
مشتری خوب براش پیدا شده اگر مایل باشید دربارش با هم صحبت کنیم
جی سری تکان داد و گفت
_اه این خیلی عالیه جناب کنت حتما …
بردلی که از وضعیت پیش امده راضی به نظر نمیرسید گفت
_جالبه که تو این موقعیت رو برای حرف زدن با دوشیزه والتس انتخاب کردی
ادامز ، به نظرت کمی عجیب نیست
انتونی اخمی کرد و یک قدم به او نزدیک شد لحظه ای نگرانی وجود جی را فرا
گرفت حالت تهاجمی بودن و البته حالت خود پسندانه و غرور بردلی که اصال به
او نمیخورد را خیلی خوب احساس میکرد . انتونی گفت
_ببخشید ؟!
بردلی گفت
_فقط فکر کردم شاید بهتر باشه وقت مناسب تری رو برای این کار اختصاص
بدی .
انتونی بدون اینکه نگاهش را که مستقیم روی او بود بردارد گفت
_شاید بهتر باشه از دوشیزه والتس بپرسیم … مطمئنن ایشون میتونن بهترین
زمان رو تعیین کنند
هر دو همزمان برگشته و به جی که با نگرانی به ان ها مینگریست نگاه کردند
جی نفس عمیقی کشید
) لعنتیا … به من چیکار دارید !!! (
_فکر میکنم که االن مناسب باشه البته اگر جناب لرد مشکلی نداشته باشن …
این را گفته و به بردلی اشاره کرد . انتونی که کامال راضی میرسید به بردلی نگاه
غرور امیزی انداخته و سپس چند قدم دور تر منتظر جی ایستاد . جی به بردلی
لبخندی زد بردلی گفت
_واقعا نمیتونست وقت بهتری رو انتخاب کنه
جی خنده ریزی کرد
_اگر بحث مهمی نبود شاید مطمئنن این کارو میکرد
_تو خیلی به اون اعتماد داری دوشیزه جیران
جی سرش را تکانی داد
_ به هر حال چاره ای هم ندارم ……
سپس تعظیم کوتاهی کرده و دوباره گفت
میبینمتون لرد اسکات
و در حالی که به سوی انتونی میرفت بردلی را در انتظار برگشتن خود تنها
گذاشت .
***
شروع به قدم زدن کردند انتونی ابتدا کمی زیرچشمی به او نگاه کرد جی سنگی
را جلوی پایش یافته و با هر قدم به او ضربه میزد و ان را جلوتر می انداخت
انتونی گفت
_امیدوارم که دیگه به خاطر اتفاقی که اون روز در مزرعه افتاد از من دلگیر
نباشین
جی در حالی که سنگ را با پایش پرت میکرد گفت
_به هیچ وجه الزم نیست نگران باشید جناب کنت به هر حال شما فقط
میخواستید هشدار بدین ….
) گرچه میتونستی مالیم تر این کار بکنی (
انتونی کمی تعجب کرد انتظار پاسخ های دیگری را داشت یا حداقل فکر میکرد
از این که کمی با او تند برخورد کرده شروع به شکایت کردن میکند اگر چه
واقعا این نوع برخورد حقش بود جی سنگ را رها کرد و گفت
_خب بریم سره مسئله زمین
_اه بله … یک مشتری خوب برای مزرعه پیدا شده
جی لبخندی زد
_این فوق العادست …..
_بله باید بگم که حاضره مزرعه رو با قیمت مناسب و شاید باالتر از حد معمول
خریداری کنه …. فقط مسئله ای که میمونه
ایستاد وبه جی خیره شد
_ایا شما واقعا از فروش مزرعه مطمئنید
جی بالفاصله گفت
_بله کامال ، در واقع … مشتاقم زودتر پول رو دریافت کنم
انتونی دست هایش را به کمرش زده و با حالتی که تعجب از ان پیدا بود گفت
_اون هم به صورت نقد ….!
جی قیافه مطمئنی به خود گرفت
_دقیقا…
انتونی لبخند کوچکی زد لبخندی که به نظر جی برای تمسخر او و در واقعیت از
تعجب در مقابل کار های خود سرانه این دختر شکل گرفته بود
_پس دوشیزه والتس عزیز امیدوارم که یه صندوق بزرگ و یک جای مطمئن
براش پیدا کنید
_نگران نباشید همه چیز امادست … فقط کی میتونم پول رو تحویل بگیرم
_اه …..خب در اسرع وقت
_خب پس عالیه
و دوباره شروع به قدم زدن کرد انتونی گفت
_اگر بخواید میتونید در لحظه معامله حضور داشته باشید … یا میتونم یک قرار
مالقات با کسی که میخوادزمین رو بخره براتون ترتیب بدم
_جی شانه اش را کمی باال انداخت
نه الزم نیست اگر شما بهشون اعتماد دارین دلیلی نمیبینم که بخوام اینکارو
بکنم
انتونی با حیرت به او نگاه میکرد چه بالیی سره ان دوشیزه سرکش افتاده بود !
ایا تنها از بحث کردن با او خسته شده بود و یا شاید خودش هم فهمیده بود که
اعتماد کردن به انتونی بهترین کار و در واقع به نفع خر دویشان است .
_بله اعتماد دارم
) چون اون فرد خودم هستم (
جی گفت
_پس مشکلی نیست
_فردا صبح معامله رو انجام میدیم و تا عصر پول رو براتون میفرستم …
جی لبخندی زد و در حالی که کمی دامنش را برای عبور از علفزار های بلند باال
داده بود گفت
بی صبرانه منتظرم …. .
***
فردای ان روز مطابق با قولی که انتونی داده بود پول ها درون صندوقچه ای با
اندازه متوسط به دست جی رسید عمه شارلوت در صندوقچه پر از پول که در
روی میز قرار داشت باز کرد و با ذوق و حیرت بی اندازه ای گفت
_ خدای من ، این عالیه ، به نظرم این بهترین تصمیمی بود که گرفتی ….
جی صندلی پشت میز را بیرون اورده و روی ان نشست و با حالت بی خیالی
گفت
_امیدوارم که همین طور باشه عمه شارلوت
عمه شارلوت اخمی کرد
_اوه معلومه که همینطوره در هر صورت جناب کنت میخواست اونو به عنوان
جهزیت بده حاال میتونه منصفانه در هر راهی که میخوای ازش استفاده کنی و
دیگه نیازی هم نیست که از اون اجازه بگیری… ایده اداره کردن مزرعه هم که از
همون اول مزخرف بود
جی اهی کشید میدانست که بحث کردن با او درباره تحقق هدف اداره امالک
پدری فایده ای ندارد . در هر صورت او در ان شکست خورده و ناکام مانده بود .
کتی با لبخند به ان ها ملحق شد و در حالی که درون صندوقچه را نگاه میکرد
گفت
_اه باورم نمیشه که مزرعه اینقدر می ارزیده
عمه شارلوت نگاه عاقل اندر صحیحی به او انداخت
_معلومه که می ارزه عزیزان من اون یکی از بهترین زمین هایی بوده که توسط
پدر دوک به پدر بزرگتون داده شده …
سپس اهی کشید و در حالی که دستمالی را جلوی بینی اش میگرفت گفت
_زمینی که رابرت در اداره اون ناکام موند …
کاترین نگاه هشدار انگیزی به مادرش انداخت عمه شارلوت دستمالش را کنار زد
و با تغییر لحن ناگهانیش با خوشحالی گفت
_البته خداروشکر خدا جی رو برای ما رسوند که کم کم داره سعی میکنه از
عقلش استفاده کنه …
کاترین دوباره هشدار انگیز گفت
_مامان… خواهش میکنم کافیه
جی پوزخندی زد
_از تعریفتون ممنونم عمه شارلوت …
و سپس رو به کتی در حالی که در صندوقچه را میبست گفت
_الزم نیست چیزی بگی کتی این حرف ها منو ناراحت نمیکنه
عمه شارلوت اهی کشید ، رو به هر دوی انان گفت
_خب برای چی باید ناراحت بکنه … دوشیزه والتس جوان بهتره که حاال که
چیزی بدست اوردی سخاوتت رو به خانوادت هم نشون بدی
و نگاهی به کتی که هاج و واج به مادرش خیره شده بود انداخت ، جی با لبخند
مالیمی گفت
_البته که نشون خواهم داد ، هر چیزی که بدست بیارم مسلما کتی رو در اون
سهیم خواهم کرد
کتی با حالت اعتراض امیزی رو به مادرش گفت
_مامان میشه خواهش کنم بیشتر از این ابروم رو نبری
اما قبل از این که عمه شارلوت بخواهد پاسخی بدهد جی گفت
_نه کتی اشتباه برداشت نکن این خواسته خوده منه … در حقیقت شاید اموالی
که پدرم شخصا اونا رو بدست اورده متعلق به من باشه ، این اموال ها متعلق به
پدر بزرگ ما بوده پس برای هر دوی ماست
و در حالی که به کتی که با چشمان معصوم و مهربان به او خیره شده بود لبخند
میزد به صندوقچه اشاره کرد ، صدای جان از دور به گوش میرسید
_سالاام به خانواده دوست داشتنی جونز و والتس
عمه شارلوت غری به سر رو گردن داد
_اه خدای من صداش زود تر از خودش میرسه
کتی با خوشحالی به سمت در اتاق رفت جان در حالی که دست گل بزرگ و
گرانی در دست داشت و لیزا پشت سرش با سرعت حرکت میکرد وارد اتاق شد
عمه شارلوت رو به لیزا گفت
_دیگه الزم نیست اینجوری دنبالش کنی ما به این سر زدن ها عادت داریم…
کاترین که از امدن او به شدت ذوق زده به نظر میرسید گفت
_در واقع منظور مامان اینه که از دیدنت خوشحاله …
جی در حالی که سعی میکرد جلوی خنده اش را بگیرد ، گفت
_از دیدنت خوشحالم جان …
جان با لبخند تعظیمی رو به هر سه اونها کرد ، کتی با خوشحالی به دست گل
اشاره ای کرد و گفت
_ببینم اینا برای …. برای من ؟
جی به دست گل نگاهی انداخت واقعا زیبا و بزرگ و تازه به نظر میرسید جان
کمی اخم هایش را در هم برد اما بدون اینکه حالت شوخ طبیعیش را از دست
بدهد گفت
_اه عزیزم باید بگم خیلی متاسفم ولی اینبار مخاطب دوشیزه والتس عزیزه
کتی با اخمی که حاکی از تعجب بود به سمت جی برگشت و گفت
_منظورت جی هست ؟
جان لبخندی زد
_بله دقیقا
جی با تعجب نگاهی به او انداخت جان نزدیکش امد و در حالی که دست گل را
به او میداد گفت
_در واقع میخواستم به نام خودم بزنمش و به کاترین بدم ولی خیلی
ناجوانمردانه به نظر میرسید …
جی به کاغذی که روی دست گل بود نگاهی کرد جان ادامه داد
_دمه در از خدمتکار گرفتمش …
عمه شارلوت با تعجب دسته گل را از جی گرفت و در حالی که با دقت ان را
بررسی میکرد گفت
_اه خدای من نگاه کن …..به نظر خیلی گرون میان از اول هم میدونستم جان
نخریدتشون …
جان پوزخندی زد و گفت
_شما خیلی لطف دارید خانم
اما عمه شارلوت بدون توجه به او رو به جیران ادامه داد
_زود باش بگو ببینم از طرف کیه …..
جی کاغذ را باز کرد
) امیدوارم همیشه صورتت مثل این گل ها بخنده …
امضا لرد بردلی اسکات (
از پشت میز بلند شد و دوباره دست گل ها رو از عمه شارلوت گرفت واقعا تازه ،
زیبا و خواستنی بود به ناگاه لبخند دلنشینی روی صورتش ظاهر شد ، کتی با
تعجب پرسید
_ببینم جی از طرف کیه ..؟!
جان زیر لب روبه کتی گفت
_مثل اینکه بزودی یه عروسی در پیش داریم
کتی با با خنده ضربه کوچکی به بازوی او زد ، عمه شارلوت کاغذ را از جی
گرفت
_اه لرد بردلی اسکات … از اول هم میدونستم او بهترین مردیه که در کل دوک
نشین پیدا میشه
جان رو به جی گفت
_بهتون تبریک میگم دوشیزه والتس هر چند که بانوی من خوشحال تر به نظر
میان …
و به عمه شارلوت اشاره ای کرد جی خنده ظریفی کرد و گفت
_فکر میکنم راست میگی جان
اما عمه شارلوت بدون توجه به ان دو تا غرق در فکر های خود بود ، جان به میز
نزدیک شد و در حالی که با تعجب به صندوقچه نگاه میکرد دستی به چانه اش
کشید و گفت
_مثل اینکه امروز خبرایی اینجا بوده ….
کتی به او نزدیک شده و گفت
_ اینا رو میگی ، این پول فروش مزرعه دایی رابرته ، کنت اونها فروخته و پولش
رو برای جی فرستاده
جی لبخندی زده رو به کتی زد
_در واقع مال پدربزرگ بوده
_درسته
جان که انگار در فکر فرو رفته بود چند لحظه ای به صندوقچه خیره ماند و
سپس در حالی که سعی میکرد کنترل اوضاع را بدست بگیرد گفت
_هممم…. به نظر مبلغ قابل توجهی میاد …
کتی به سرعت پاسخ داد
اوه بله خیلی زیاد در حقیقت …
اما قبل از اینکه بخواهد مبلغ را بگوید عمه شارلوت با نگاه غضب الودش او را از
ادامه حرفش بازداشت ، جان لبخندی زد و سرش را پایین انداخت
_متاسفم نمیخواستم فضولی کنم
جی که زیاد از عکس العمل عمه شارلوت ناراضی به نظر نمیرسید گفت
_نه … مشکلی نیست
و لبخند کوچکی زد که ناگهان عمه شارلوت گفت
_ببینم به نظرت هزینه لباس عروس چقدر میشه
همه با تعجب به او خیره شدند ، عمه شارلوت با اعتراض گفت
_خب مگه چیه لرد که الکی برای کسی دست گل نمیفرسته ، میفرسته
کتی که به سختی جلوی خندیدن خود را گرفته بود ، رو به جیران که با اخمی
از تعجب به عمه شارلوت خیره شده بود گفت
_متاسفم جی ولی اگر محاسبات مامان رو در نظر بگیری من تا به حال 1۰ بار
باید ازدواج کرده باشم …
و به جان که انگار حضورش انجا و فکرش جای دیگر بود نگاه کرد
اما جی تنها اهی کشید و سرش را به عالمت تاسف تکان داد ، عمه شارلوت
همیشه همینگونه بود ، همه چیز را با عجله و همینطور به غلط پیشبینی میکرد
اما این موضوع به گونه ای نبود که جیران را ازار دهد و یا شاید کم کم به این
رفتار عادن میکرد . تا ان لحظه همه چیز خوب به نظر میرسید ، اما چه کسی
میدانست که فردا ان روی بدترین روز ان خانوده خواهد بود ….!!!
***
_اااااه … تا ابد بدبخت شدیم …
صدای فریاد عمه شارلوت سر تا سر خانه بلند شد ، جی چشمانش باز کرده و در
حالی که روی تختش مینشست با وحشت به لیزا که شتابان و حتی بدون در
زدن در اتاقش را گشوده بود ، نگاه کرد
_ببینم لیزا چی شده چه خبره
لیزا سراسیمه در حالی که رنگ پریده به نظر میرسید گفت
_خانم پول ها ….
_پول ها چی …؟!
_پول ها نیستن …
جی صورتش را در هم کشید و با صدای نسبتا بلندی گفت
_چی … یعنی چی که نیستن
به سرعت از تخت بلند شد و بدون اینکه حتی لباس هایش را عوض کند با
سرعت هر چه تمام تر خود را به طبقه رساند
عمه شارلوت که با حال نذاری روی مبل افتاده و دو تن از خدمتکاران او را باد
میزدن با دیدن او فریاد کنان گفت
_اه…. جی … تا ابد بدبخت شدیم
در سمت دیگر کتی مانند جنازه ها در سکوت تمام روی مبل افتاده و بی جان
تکه کاغذی را در دست مگه داشته بود ، شتابان به سرعت به سمت او رفته و در
حالی که دستانش را با حیرت جلوی دهانش گرفنه بود گفت
_اوه خدای من کتی چی شده …..؟
اما کتی هیچ نمیگفت ، تنها در سکوت به رو به رویش خیره شده و جی
میتوانست قطره اشک خشک شده ای را در کنار گونه اش ببیند ، ناگهان دلش
فرو ریخت نامه را از دستش گرفته و با صدای نسبتا بلندی شروع به خواندن
کرد
) کتی عزیزم متاسفم که این کار را میکنم ولی باید بدونی که مجبور هستم ،
این رو بدان که تا ابد دوستت خواهم داشت حتی با اینکه دیگر همدیگر را
نخواهیم دید . شاید یک زمان توانایی برگرداندن پول ها را داشته باشم ولی
نمیخوام دوباره قولی بدهم که توانایی عمل کردن به ان را نداشته باشم .
امیدوارم که من را بخشیده و خوشبخت بشوی .
امضا جان . (
با خواندن نامه دوباره فریاد عمه شارلوت بلند شد جی دوباره با حیرت دستش را
روی دهانش گذاشت چه کسی میتوانست باور کند که جان کسی که کتی بر سر
او قسم میخورد و اینقدر او را دوست میداشت با همچین کار وحشتناکی همه
چیز را خراب کند ! برگشت و به صورت بی جان کتی نگاه کرد ، وحشت سر تا
پایش را فرا گرفت
_اوه خدای من اون بیهوش شده …..
به سرعت به سمت کتی روانه شد و به صورت رنگ پریده اش ضربه ای زد ،
پاسخی نمیداد ، لیزا باالی سرش حاضر شد جی با فریاد گفت باید دکتر خبر دار
کنیم ، زود باش
اما عمه شارلوت فریاد فریادکنان گفت
_اوه نه نکنه میخوای ابرومونو ببری و خود نیز دوباره بی حال روی تخت افتاد
جی دوباره سراسیمه به کاترین نگاه کن
_زود باش لیزا باید ببریمش باال … .
یک ساعتی گذشته بود جیران سراسیمه در حالی که اضطراب تمام وجودش را
فرا گرفته بود دور اتاقش قدم میزد لیزا وارد اتاق شد
ببینم حالش چطوره باالخره بهوش اومد
لیزا با ناراحتی سرش را تکان داد
_بله خانم چند دقیقه ای هست که بهوش اومدن ، االن مادام جونز پیششون
هستن
به سرعت از اتاق خارج و وارد اتاق کاترین که فاصله چندانی با او نداشت شد با
دیدن صورت رنگ پریده کاترین چهره اش از ناراحتی در هم رفت کاترین به او
نگاهی انداخت و درحالی که اشک در چشم هایش جمع میشد گفت
_اوه جی … من واقعا متاسفم
با ناراحتی کنار او نشست و مو هایش را نوازش کرد کتی خود را در اغوش او
انداخت عمه شارلوت که دست کمی از او نداشت و کنار دست کاترین روی تخت
لم داده بود و دستمالی نیز بر روی سرش گذاشته بود گفت
_اوه جی دیدی چی به سرمون اومد حاال دیگه ابرویی برامون نمیمونه عالوه بر
اون هیچ پولی
گریه کتی شدت گرفت ، جی اهی کشید
_عمه شارلوت خواهش میکنم بس کن داری حالشو بدتر میکنی … به هر حال
ما که بی پول نمیمونم
عمه شارلوت در حالی که سرش را به چپ و راست تکان میداد گفت
البته که میمونیم نکنه میخوای دوباره از کنت درخواست پول کنی ..
جی اخم هایش را در هم برد حتی اگر از گشنگی میمرد نیز حاضر به انجام این
کار نبود …
_به هر حال این که تنها ملک ما نبوده کنت ادامز میگفت که به جر این چند
تکه زمین هم توی کنت نشین پدر بزرگ هست که پادشاه مصادرشون نکرده
عمه شارلوت با حال نذار خود ادامه داد
_اه چی داری میگی هر چی هم که بمونه دیگه متعلق به ما نیست نمیتونیم اونا
رو به این شکل از کنت بگیریم اااه کاترین بیچاره من
جی لحظه ای به فکر فرو رفت شاید عمه شارلوت راست میگفت مسلما انتونی
زمین ها را به او میداد اما ممکن نبود مانند این یکی با فروش ان ها نیز موافقت
کند به خصوص که بهانه ای نیز برای فروش ان ها نداشت و ارزش هیچ کدام از
ان ها به اندازه زمین بزرگ واقع در دوک نشین ان ها نمیشد که بتواند جهزیه
جی و کاترین را با هم تامین کرده و حتی مقداری سرمایه نیز برای عمه شارلوت
باقی بگذارد ، زیر لب گفت
_باید پیداش کنیم
عمه شارلوت به او نگاهی انداخت جی با صدای بلند تری گفت
_باید پیداش کنیم … کتی … کنی به من نگاه کن خواهش میکنم ، گریه کردن
کافیه
کتی خود را از اغوش او بیرون کشید و در حالی که سعی میکرد جلوی اشک
هایش را بگیرد به او خیره شد جی نگاه مهربانانه ای به او انداخت و با دست
اشک های روی گونه اش را پاک کرد
_کتی به من گوش کن کی اون نامه رو گرفته
کتی اهسته گفت
_اا..امروز صبح یه پسر بچه برام اورد … بعدش با عجله رفتیم تا صندوق رو چک
کنیم … امیدوار بودم حقیقت نداشته باشه اما توش خالی بود….اوه جی متاسفم
و دوباره گریه را اغاز کرد جی اهی از سر عصبانیت کشید
_خیلی مسخرست اون چطوری بدون این که بفهمیم وارد خونه شده
عمه شارلوت گفت
_تعجبی نداره به لطف کتی اون از تمام در های پشتی و چلویی تمام سوراخ
سمبه های خونه با خبر بود … حتی کلید صندوق طال هامون هم اون درست
کرده بود
جی با تعجب به او خیره شد
_خدای من تو هیچوقت به اون اعتماد نداشتی چطور گذاشتی که همچین کار
کنه ….
_خب از کجا باید میدونستم
جی چشمانش را در کاسه چرخاند
_حتما اصال هم به مهارتی که درباره درست کردن قفل ها داشته شک نکردی
_ببینم اگر تو بودی به کسی که دخترت عاشقشه و و ماه ها هم سعی در جلب
اعتمادت داشته شک میکردی
جی دوباره اهی کشید و دست به سینه به فکر فرو رفت درست بود با اینکه خود
او نیز از وقتی به انگلستان امده ، او را میشناخت هیچ گاه شکش در رابطه با این
مسائل بر انگیخته نشده بود به گونه شاید نسبت دادن هر چیزی به او قابل قبول
بود ، اما دزدی …!!! واقعا غیر ممکن به نظر میرسید
عمه شارلوت دوباره اه کش داری سر داد
_ حاال دیگه ابرومون پیش کنت هم میره ….اون کرکس سفید هم باالخره به
خواستش که نابودی خانواده ما هست ، میرسه
جی چشمانش را با عصبانیت بست حتی نمیتوانست تصور کند که انتونی از این
موضوع با خبر شود در واقع این بدترین اتفاقی بود که میتوانست رخ دهد که
حتما در این صورت ناالیق و دست و پاچلفتی خطاب میشد ، کسی که حتی
نمیتواند از پولش درست نگه داری کند و از همه بدتر باید از این به بعد حرفش
را در هر اموری بدون هیچ گونه بهانه و نظری قبول میکرد …! نه واقعا غیر ممکن
بود ، چطور میتوانست در برابر او سر خم کند ! عمه شارلوت دوباره فریادی سر
داد که اینبار با فریاد بلند تر جی به سرعت متوقف شد !
_کافیه عمه شارلوت …
عمه شارلوت در حالی که فریادش نصفه در گلو خفه شده بود با ترس و تعجب
به او خیره شد جی سرس تکان داد
_خوبه … باید خودمونو جمع و جور کنیم به هیچ وجه نمیتونیم بذاریم که کنت
ادامز یا هر کس دیگه ای از این موضوع بویی ببره …
گلویش را صاف کرد و ادامه داد
_با اینکه اصال دوست ندارم اینو بگم ولی تو درست میگی
و به عمه شارلوت اشاره کرد
_با از دست رفتن این پول ما نابود میشیم چون زمین های باقی مونده هیچ وقت
خرج دو تا دختر مجرد و یه زن بیوه رو نمیده
با گفتن این حرف اخم های عمه شارلوت در هم رفت جی ادامه داد
_اما…. هنور فرصت داریم که پولمونو پس بگیریم
عمه شارلوت با حالت غضبناکی گفت
_ببینم دیوونه شدی ما حتی نمیدونیم که اون کجا رفته …
_ما نمیدونیم ولی شاید کتی بدونه
با گفتن این حرف هر دو به کاترین بیچاره که اشک روی گونه ایش خشک شده
بود خیره شدند ، کاترین من من کنان گفت
_م..من؟
جی گفت
_اره تو .
_من چیزی نمیدونم
_کاترین خواهش میکنم … تو باید یه چیزی بدونی اون مشخصا به پول احتیاج
داشته ، میخوای بگی تا حاال چیزی درباره این موضوع بهت نگفته … ؟!
کاترین سرش را پایین انداخت
_اون همیشه درباره بدهکاریاش حرف میزد … معموال قمار میکرد بهم میگفت
که سعی داره با این کار برای خودمون پول جمع کنه
عمه شارلوت اهی کشید
_اه چه مصیبتی …
کتی ادامه داد
_دفعه اخر بهم میگفت که حسابی بدهی باال اورده و نمیدونه که باید چیکار کنه
میگفت به پول احتیاج داره و …
دوباره اشک از چشمان کتی جاری شد ، جی در حالی که دستانش را میگرفت
گفت
_ خواهش میکنم کیت … ببینم هیچ وقت از این که کجا این کارو میکنه یا به
چه کس بدهکاره چیزی بهت نگفته بود ؟
کاترین بینی اش را با استینش پاک کرد و ادامه داد
_یادمه هر چند وقت یکبار به لندن میرفت از یه کلوپ اسم میبرد که ادم های
ثروتمند زیادی میومدن اونجا … اونجا سره مسابقات کشتی قمار میکرد بهش
میگفتن کلوپ اسمیت چون توسط همچین شخصی اداره میشد اخرین بار قبل
از مهمونی لرد اسکات به اونجا رفته بود
_بردلی اسکات ؟
کتی سرش را تکان داد
_البته بهم گفت که روز قبلش برمیگرده که دیر تر شد برای همین مهمونی با
تاخیر رسید
جی اهی از سره حیرت کشید
_اه بله درسته کامال به خاطر دارم … این عالیه … میتونم به اونجا برم و پولمون
رو پس بگیرم
عمه شارلوت با چشمانی از حرقه بیرون زده به او نگاه کرد
_معلوم هست که چی داری میگی میخوای بری دنبالش … یه دختر تنها چیکار
میتونه تو لندن بکنه اصال چطور میخوای اون رو پیدا کنی اونم توی یه کلوپی
که هزاران ادم ناجور اونجا وجود داره
جی شانه ای باال انداخت
_به هر حال برام مهم نیست قبال تونستم تنهایی از لندن به اینجا بیام شرط
میبندم میتونم راهه برعکسشم طی کنم
سریع بلند شد و به سوی اتاقش رفت عمه شارلوت از روی تخت بلند شد و
سراسیمه دنبال او دوید
_ببینم معلوم هست چی دداری میگی … ممکنه هزار تا بال سرت بیاد
در حالی که برای تعویض لباس لیزا را صدا میکرد کمد لباس هایش را گشود
عمه شارلوت گفت
_ببینم اصال میشنوی چی میگم
جیران با بیحوصلگی به سمت او برگشت
_عمه شارلوت الزم نیست نگران باشی مطمئنن اون هنوز توی لندنه ما اسم
کلوپ هم میدونیم فقط کافیه بریم پیداش کنیم و …پول ها رو پس بگیریم
_اه باید میدونستم که خوندن اون رمان های احمقانه کتی روت تاثیر میذاره این
جا یه دنیای واقعیه …
لیزا وارد شد
جی به سرعت گفت
_زود باش کمکم کن لباسامو عوض کن لیزا ….
بعد از تعویض لباس به سمت اصطبل به راه افتاد عمه شارلوت دو کنان به
دنبالش میدوید چیز زیادی برای این سفر احتیاج نداشت گرچه مقدار قابل
توجهی پول که از قبل برای خود جمع کرده بود به همراه داشت اما عمه شارلوت
دست از نصیحت کردن بر نمیداشت اسبش را از اصطبل بیرون اورد
_ عمه شارلوت اینقدر دنبال من راه نیفت
سوار اسب شد
عمه شارلوت افسار اسب رو گرفت و با غضب گفت
_من ترجیح میدم از گشنگی بمیرم تا اینکه اجازه بدم برادر زادم خوراک گرگ
ها بشه … تازه ما هنوز کنت رو داریم که بهمون کمک کنه
جی لبخند تمسخر امیزی زد
_و باید بگم من حاضرم خوراک گرگ ها بشم تا اینکه بخوام دست تیاز جلوی
اون رذل شریف دراز کنم ..
عمه شارلوت افسار اسب را بیشتر از قبل به سمت خود کشیده و به سمت
اصطبل حرکت کرد
_امکان نداره بذارم بری
جی ابرویی باال انداخت
پس اگر میتونی جلومو بگیری
افسار را سفت از او کشید و با یک حرکت ناگهانی با سرعت زیادی اسب را به
حرکت انداخت
عمه شارلوت در حالی روی زانویش خم شده بود با نگرانی فریاد زد
_نه… جی ….لیزا … برو جلوشو بگیر
لیزا به همراه ماری بدو کنان به او نزدیک شدند
عمه شارلوت در حالی که پریشان ، رفتن برادر زاده اش را تماشا میکرد گفت
_اه لیزا رفت…
لیزا با چهره ای در هم گفت
_ خانم حاال باید چیکار کنیم
عمه شارلوت با ناراحتی کمرش را صاف کرد و دستش را تکانی داد
_زود باش … زود باش کاسکه خبر کن زووود .
***
انتونی در باغ بزرگ خانه ییالقی ادامز مشغول تیر اندازی بود خدمتکار کبوتر ها
را از توی قفس ازاد کرده و او با هدف گیری دقیق به ان ها شلیک میکرد کنتس
که از پشت پنجره به او خیره شده بود گفت
_به نظر فکرش شلوغ میاد .. تو اینطور فکر نمیکنی …؟
سم در حالی که روزنامه بدست چایش را مینوشید سرش را تکان داد
_نه .. به نظر من که همیشه اینطوریه
کنتس گفت
_نه….کاش میتونستم بفهمم که تو فکرش چی میگذره هر موقع که یه صرافت
تیر زدن به پرنده ها میفته یعنی یه چیزی هست که نمیتونه دربارش با کسی
حرف بزنه
_هممم مگه اون حرف هم میزنه
کنتس برگشت و نگاه عاقل اندر صحیحی به پسرش که بدون توجه به حرف
های او مشغول روزنامه خواندن بود انداخت و دوباره از پشت پنجره به انتونی
خیره شد ناگهان با تعجب چشمانش را ریز کرد
_ببینم اون مصیبت اینجا چیکار میکنه …
سم از روی مبل بلند شده وبه سمت پنجره رفت
_ببینم اون کالسکه جونز ها نیست …؟!
عمه شارلوت که از شدت نگرانی عرق سردی کرده بود با دیدن انتونی در درون
باغ بالفاصله سرش را از کالسکه بیرون اورده و نامش را فریاد زد ، صدایش انقدر
بلند بود که حواس انتونی را پرت کرده و تیرش خطا رفت
_کنت ادامز … کنت ادامز
انتونی اهی از سره شکست کشید و به طرف صدا برگشت کالسکه جونز ها
درست به سمت او میامد نشانه خوبی نبود شاید مادام جونز را زن سبک سری
میدانست اما نه تا حدی که اینقدر بی پروا و شلخته ان هم با این وضعیت
اسفناک در حالی که گردنش را از کاسکه بیرون داده سراسیمه او را صدا بزند
کالسکه متوقف شد مادام جونز به سرعت از ان بیرون پریده و به سمت انتونی
دوید ، انتونی تفنگش را پایین اورده و در حالی که چند قدم به او نزدیک شد و
با تعجب گفت
مادام جونز ..!!
عمه شارلوت در حالی که نفس نفس میزد دستش را روی سینه اش گذاشته و با
حالتی ترس و نگرانی از ان مشهود بود گفت
_اه کنت ادامز … جی …
انتونی اخم هایش را در هم کشید از اول هم میدانست او مسلما برای مطرح
کردن قضیه ای درباره دوشیزه والتس به انجا امده اما ان سر و وضع ترسناکش
همه چیز را بدتر میکرد ، با حالتی دستوری گفت
_چه اتفاقی برای دوشیزه والتس افتاده …؟!
_اه… اون …
معطل کردن مادام جونز حالش را بدتر میکرد اگر میتوانست او را میگرفت و
انقدر شانه هایش را تکان میداد تا حرف ها از دهانش بیرون بپرند
_اون به لندن رفته … تنها
چشمان انتونی از تعجب گرد شد و تنها چند دقیقه کوتاه از شرح دادن ماجرا
توسط عمه شارلوت کافی بود که او نیز با شتاب و نگرانی به سمت اتاق کارش
بدود . مادام جونز نیز که دست کمی از او نداشت سراسیمه پشت سرش دویده و
او را دنبال میکرد . انتونی وارد اتاقش شد و به سرعت پیشکارش را صدا کرد
_بگو اسبم رو اماده کنن
پیشکار به سرعت اطاعت کرد . انتونی چند کیسه از توی کشوی میز کارش
بیرون کشید و از اتاق خارج و وارد راهرو شد مادام جونز تمام این مدت با دقت
ولی هنوز با همان حالت نگران به اوخیره شده بود انتونی برگشت و گفت
_شما به خونه برگردین ، من میرم دنبالش
_ خدای بزرگ شما خیلی به ما لطف دارید جناب کنت
کنتس وارد راهرو شد و نگاهی به مادام جونز که سر و وضع اشفته اش از
وضعیت درونی اش خبر میداد نگاهی انداخت مادام جونز احترام گذاشت اما
کنتس بدون توجه به حضور او به سمت انتونی برگشته و رو به پسرش گفت
_ببینم انتونی اینجا چه خبره …؟!
انتونی در حالی که به سرعت به سوی اتاقش در طبقه باال حرکت میکرد گفت
_قراره برای چند تا کار مهم به لندن برم
_چی ..؟
کنتس دوباره نگاهی از سر تاسف به مادام جونز انداخت و دنبال پسرش روانه شد
_ببینم معلوم هست چی داری میگی …. زیر سر اون دخترس اره…باز چیکر کرده
انتونی اهی کشید
_اه مادر خوالهش میکنم کافیه … بزودی برمیگردم
_ببینم یعنی نمیخوای برام توضیح بدی چی شده
_وقتی برگشتم وقت برای توضیح دادن هست
لباس هایش را عوض کرده و به سرعت به طبقه پایین رفت سم که به نظر از
همه جا بی خبر میومد جلوی راهش سبز شد
_ببینم چه خبره .. چرا مادام جونز اینقدر عجله داشت
انتونی در حالی که سعی میکرد هر چه زود تر از در خارج شود گفت
_سعی کن تا وقتی بر میگردم اوضاع رو کنترل کنی
_اگر منظورت مادره هیچ قولی نمیدم …
انتونی به سرعت از خانه خارج شده و به سوی اسبش دوید و اینبار این کنتس
بود که سراسیمه و اشفته رفتن پسرش را تماشا میکرد !
***
نزدیک به دو ساعتی میشد که با سرعت هر چه تمام تر راه افتاده بود طبق
تجربیاتی که داشت دوک نشین فاصله زیادی با لندن نداشت چرا که با ان
سرعت کم کالسکه تنها کمی بیشتر از نصف روز طول کشیده بود تا از لندن به
دوک نشین برسد . پس انتظار میرفت که بتواند قبل از تاریکی هوا خودش را به
لندن برساند کم کم به اولین مسافر خانه بین راهی میرسید ان را خوب از سفر
امدنش به دوک نشین به یاد داشت سرعت خود را تحسین کرد تقریبا خیلی زود
به انجا رسیده بود و باید به اسب خود استراحتی میداد . از اسبش پیاده و ان را
کنار در مسافرخانه کنار دو اسب دیگری که انجا قرار داشتند بست وارد مسافر
خانه شد به نظر خلوت میامد که کمی احساس معذب بودن به او دست میداد به
اطرافش نگاهی انداخت چند میز که تقریبا سه تای ان ها توسط مرد ها پر شه
بودند به چشم میخورد . هیچ زنی به جز پیش خدمت انجا قرار نداشت و مرد ها
با نگاه های عجیبشان به او کامال متعلق نبودنش در انجا گوشزد میکردند . نفس
عمیقی کشید چند قدم دیگر به داخل گذاشت صاحب مسافر خانه با لبخند
نسبتا غریبی جلو امد و گفت
_بانوی من چطور میتونم کمکتون کنم
_اه … خب
_اتاق میخواستین
_نه … به هیچ وجه
_چیزی برای خوردن
لبخند یخی کرد از دست پاچگی خودش در انجا تعجب کرده و کله اش داغ شده
بود
_بله .. غذا … هم برای خودم و هم برای اسبم
به بیرون از مسافرخانه جایی که اسبش را بسته بود اشاره کرد صاحب مسافرخانه
گفت
_اه اسبتون… بله ، نگران نباشین االن یکی رو میفرستم بهش رسیدگی کنه
اخم هایش را در هم برد به نظر میرسید که لحن او بیشتر تمسخر امیز میاید تا
اینکه قصد کمک کرد به او را داشته باشد . به تنهایی پشت یکی از میز های
خالی نشست و برای خود داری از نگاه ها سرش را پایین انداخت سعی کرد
چیزی بخورد اتافاقات انقدر تند و پشت سر هم صورت گرفته بود که از صبح
فرصت غذا خوردن را از دست داده بود .گرچه میلش به غذا نمیرفت ولی برای
انجا کاری که در پیش داشت باید قوی میبود کمی قذایش را دستمالی کرد و در
حالی که از نگاه های پی در پی خسته شده بود برای سر زدن به اسبش به
بیرون مسافر خانه روانه شد .
_اسبم کجاست …؟
به سرعت به داخل حرکت کرد
_ببینم اسبم کحاست
صاحب مسافر خانه لبخندی زد
_خودتون گفتید بهش رسیدگی کنیم بانوی من
اخم هایش را در هم برد
_خب…؟
_توی اصطبله …
او را به سمت اصطبل راهنمایی کرد جی با تعجب و عصبانیت به سمت مردی
که در حال تعویض نعل های اسبش به نظر میرسید نزدیک شده و گفت
_هی داری چیکار میکنی …؟!
مرد پاسخ داد
_دارم نعل ها رو تعویض میکنم واقعا بدرد نخور بودن
_یعنی چی …کس بهت همچین اجازه ای رو داده..؟!
با خشم و غضب فراوان به شمت صاحب مسافر خانه برگشت
_منظورم از رسیدگی این نبود …
_خب کاش منظورتون رو واضح تر میگفتید چون ما فقط همین کارو میتونیم
برای اسب ها بکنیم
_سریع متوقفش کن من برای این کارا وقت ندارم
مرد مشغول به کار برگشت و به او نگاه کرد
_فقط دو تا شو دراوردم
_پس بهتر سریع دو تا دیگه جایگزین کنی باید زودتر برم
به سرعت از اصطبل خارج شد ، صاحب مسافرخانه او را به سمت پیشخوان
هدایت کرد
_بانوی من ….
جیران برگشته و به او که خنده ی مضحکی زده بود نگاه کرد ، صاحب
مسافرخانه گفت
_ببینم بانوی من موافقین که هزینشو پرداخت کنین
چینی به پیشانیش داد
_اوه خدای من این واقعا مسخرست که باید برای چیزی که در خواست نکردم
پول بپردازم ، چقدر باید بپردازم
صاحب مسافر خانه رقم نسبتا پایینی را بیان کرد . جی با بی اعتنایی کیسه ای
را از جیبش در اورد و مقدار گفته شده را روی پیشخوان گذاشت و مرد را از دید
زدن باقی سکه ها ناکام گذاشت
جی گفت
_خب … تا کی باید منتطر بمونم
_ بانوی من نگران نباشین فقط کافیا پشت میزتون بشینین تا کار اسبتون تموم
شه …. اره
با بی حوصلگی به سمت میز رفت ، به خود دشنام میداد شاید هیچ وقت نباید
راهی این سفر میشد واقعا در این امور بی تجربه بود و البته خیلی زود از همین
اول راه اسیر طمع دیگران شده بود دستش را زیر چانه اش گذاشت از انتطار
کشیدن خسته شده بود تقریبا نیم ساعتی بود که نشسته بود با عصبانیت از
جایش بلند شده و به سمت پیشخوان رفت
_ببینم معلوم هست قراره چقدر طول بکشه …؟؟؟
صاحب مسافرخانه به سمت او برگشت
_اوه بانوی من شما خیلی عجله دارید
_درسته
صاحب مسافر خانه سرش را پایین انداخت و من … من کنان گفت
_شاید… شاید اگر
جی یکی از ابرو هایش را باال انداخت
صاحب مسافر گفت
_اگر هزینه بیشتری بپردازید بتونید زودتر اسبتون رو تحویل بگیرید
از تعجب چشمانش گرد شد چطور میتوانست باور کند نزدیک رفته و دستش را
روی میز کوبید
_همین االن … همین االن میری و اسبم رو میاری
صاحب مسافر خانه که جا خورده بود یک قدم به عقب برداشت
_باور کنید که اماده نیست بانوی من اگر بخواید میتونم یه اسب نو بهتون
بفروشم …
هر چه میگذشت وضعیت بدتر میشد تپش قلبش را احساس میکرد انگار در
مردابی گیر افتاده بود که با بحث بیشتر باید بهای بیشتری برای ازادی
میپرداخت اما چاره ای نبود
_باشه یه اسب جدید بهم بده
صاحب مسافر خانه مبلغ عجیبی را برای بهای اسب جدید گفت گوشش سوت
کشید ، معترضانه گفت
این اندازه خریدن به کالسکس … زود باش بگو اسب خودم رو بیارن
_باشه … بانوی من همین االن میگم که اسبتون رو بیارن
و به پسری که کنار دستش بود اشاره کرد ، چند دقیقه بعد صدای اسبش را از
بیرون شنید لبخند رضایت بخشی روی لبانش ظاهر شد باالخره میتوانست از ان
جهنم فرار کند اما تا خواست به بیرون برود صاحب مسافر خانه گفت
_اصال هر چی بانوی من بخواد ولی اینو بدونین که نعل هاش ناقصه
دوباره چهره اش در هم کشیده شد معترضانه گفت
_منظورت چیه پس تمام این مدت چیکار میکردی ….؟!
_بانوی من باید بگم که کار خوب بهای باالیی داره
لب هایش را به هم فشار داد از عصبانیت زیاد عرق کرده بود انگار چاره ای
دیگری نداشت در حال حاضر نه به لندن و نه به خانه انقدر تزدیک نبود که
بتواند خود را با پای پیاده به ان جا برساند با ناراحتی دست در جیب خود برد اما
قبل از اینکه کیسه را بیرون بیاورد خود را در سایه شخصی احساس کرد ، بوی
اشنایی به مشام میرسید ، بویی مانند زمانی که انتونی ادامز در مزرعه پدریش در
حالی که بی نهایت به او نزدیک شده و تنها یک سانت با او فاصله داشت او را
مورد غضب واقع کرده بود . صدای مردانه ای شنیده میشد صدایی توام با تکبر و
غرور فراوان که تنها به یک شخص تعلق داشت . کنت !
_فکر میکنم خانم گفتن که اسبشون رو اماده کنی …
صاحب مسافرخانه که با دیدن ناگهانی او دستپاچه شده بود من ، منی کرد و
پس از لحظه ای سکوت گفت
_جناب کنت … اصال انتطارتونو نداشتم …
انتونی نگاه جدی و خصمانه خود را به او روانه کرده و گفت
_زود باش اسب خانم رو حاضر کن باید بریم
_ب…بله من اصال نمیدونستم که بانوی جوان همراه شما هستن همین االن
میگم اسب رو اماده کنن
صاحب مسافرخانه این را گفت و به سرعت از انجا بیرون رفت
جی به انتونی نگاهی انداخت گرچه از وجود او در ان لحطه بسیار خوشحال و
متشکر به نظر میرسید اما خیلی زود این خوشحالی با حس تعقیب و در بند
بودن جایگزین شد
_ببینم شما اینجا چی کار میکنید ؟
انتونی با اخم به او نگاهی انداخت ، نگاهی نصیحت گونه و سراسر پند و اندرزکه
جی احساس میکرد در حال حاضر هیچ چیز سنگین تر ا نگاه او نمیتواند او را له
کند ، انتونی گلویی صاف کرده و با لحن بسیار جدی و در حالی که هر لحظه در
حال منفجر شدن بود گفت
_شاید من باید این سوال رو از شما بپرسم که اینجا در این مکان دور تر از
خونه و در بدنام ترین مسافر خونه بین راهی چیکار میکنید
جی نگاهش را از او دزدید واقعا نگاه کردن مستقیم در چشم های او حداقل در
ان لحظه کار اسونی نبود انتونی ادامه داد
_باید بگم با اینکه اصال فکرش رو هم نمیکردم ولی عمه شما بیشتر از خودتون
از عقلش استفاده میکنه وگرنه معلوم نبود اگر کمی دیر تر رسیده بودم چه بالیی
سرتون میومد
جی دوباره به او نگاه کرد البته نه مستقیم به چشم ها بلکه مثل همیشه به نگاه
کردن به لب ها و دندان ها بسنده کرده بود ، پوزخندی طعنه امیزی زد و گفت
_همم… خب پس دیگه چه لزومی به پرسیدن داره وقتی همه چیز رو کف
دستتون گذاشته
انتونی دندان هایش را به یک دیگر فشرد دیگر کالفه شده بود نمیتوانست باور
کند که با وجود اینکه اگر کمی دیر تر رسیده و یا حتی متوجه اسب او در کنار
مسافر خانه نمیشد و از انجا گذر کرده بود در چه دردسری بزرگی میفتاد ولی باز
هم اینگونه مصمم اشتباه خود را در انجام اینکار قبول نمیکرد
_دوشیزه جی ما همین االن به لندن برمیگردیم
جی اخم هایش را در هم برد شاید تا همین چند دقیقه پیش خودش نیز به
همین فکر افتاده بود اما این که بخواهد سر تسلیم در مقابل انتونی فرو بیاورد
واقعا ازارش میداد
_من جایی نمیرم جناب کنت … شما خودتون میتونید برگردید از کمکتون هم
خیلی ممنونم گرچه احتیاجی بهش نداشتم
انتونی اخمی کرد ، دستش را زیر شانه او گذاشته و کمی ان را باال اورده و اهسته
در حالی که جی میتوانست نفس هایش را روی خود احساس کند گفت
_ببینم میدونی که اگر من نمیومدم چه بالیی سرت میومد
حاال دیگر جی مستقیم در چشم هایش نگاه میکرد کامال میتوانست تکبر را در
ان ها احساس کند انتونی ادامه داد
_اول تمام پوالتو میگرفتن بعد هم لباساتو و بعد هم میبرنت طبقه باال و ان قدر
بهت تعرض میکردن که دیگه چیزی برات باقی نمونه که بخوای برای برگردوندن
جهزیت تالش کنی
معموال به رک گویی شهرت داشت ولی نه انقدر که در مقابل یک خانم جوان
مسائل را اینچنین واقع بینانه شرح دهد ، اما مثل اینکه این دختر چاره ی
دیگری برایش نگذاشته بود ! لحظه ای سکوت کرده و نگاهش را برگرداند سپس
دوباره به جیران که ترس در چشمانش به طور واضح احساس میشد خیره شد .
جی کمی خود را عقب کشید هنوز از لحن صحبت کردن او در شوک به سر
میبرد ، انتونی دستش را گرفته و به سمت نزدیک ترین میز هدایت کرد
_تا وقتی اسبت اماده شه منتظر میمونیم
جی با اکراه روی صندلی نشست احساس میکرد غرورش له شده ، اروم و قرار
نداشت و مدام پاهایش را تکان میداد . بله رفتن دنبال جان تصمیم احمقانه ای
به حساب میامد اما از تن دادن به ذلتی که در ان لحظه متحمل میشد صد برابر
بهتر بود لحظه ای به انتونی حسودی کرد بدون شک اگر تجربیات او را داشت
رفتن به این سفر نه تنها مشکل نبود بلکه یک تفریح به حساب میامد مخصوصا
برای کسی که تقریبا در هر ماه تقریبا یک هفته اش را در انجا سپری میکرد در
ذهنش نقشه ی فرار میکشید انتونی که انگار فکر او را میخواند گفت
_بهتره اصال فکرش رو هم نکنی ..
جی با تعجب به او نگاه کرد چطور متوجه شده بود در حالی که خود را به
نفهمیدن میزد گفت
_چه فکری … ؟
انتونی نگاه ریز بینانه ای به انداخت اما قبل از اینکه بخواهد حرفی بزند صدای
صاحب مسافر خانه به گوش رسید
_سرورم اسبتون امادست …
جی لبانش را از خشم گاز گرفت و زیر لب گفت
_اسبتون … انگار اسب اونه
انتونی از جایش بلند شد و رو به جی گفت
_دوشیزه والتس …نمیخواین راه بیفتین
با اکراه تمام تر از روی صندلیش بلند شد و جلوتر به راه افتاد انتونی از پشت سر
او را تعقیب میکرد از در خارج شدند جی به اسبش نگاهی کرد به نظر سالم
میامد البته از نعل ها مطمئن نبود انتونی جلو رفت و سعی کرد بدون ذره ای
خم شدن از سالم بودن شود جی به پشت سرش نگاه انداخت اسب انتونی کمی
ان طرف تر بسته شده بود ان را خوب میشناخت در حالی که انتونی مشغول
بررسی بود سعی کرد ارام به اسب او نزدیک شود انتونی برگشت و نگاهی به او
انداخت جی لبخند سردی به او زد و با زیرکی کامل خود را به نوازش کردن
اسب مشغول ساخت اگر سوار اسب میشد و به سوی جاده حرکت میکرد بدون
شک انتونی میتوانست سوار اسب او شود و زود خود را به او برساند به هر حال
انتونی از او جلوتر ایستاده بود پس باید مسیر اسب را منحرف میکرد اما چگونه
. ….
به سمت صاحب مسافر خانه فریاد زد
_به نظرم لعن هاش هنوز مشکل دارن
صاحب مسافر خانه چینی به پیشانی اش داد
_اوه بانوی من چطور میتونید اینو بگید وقتی از اون فاصله دارید بهش نگاه
میکنید خواهش میکنم بیاید نزدیک تر و ببینید ..
_نه الزم نیست بیام کامال مشخصه جناب کنت ازش راضی نیستن
انتونی به او وسپس به صاحب مسافر خانه نگاهی انداخت صاحب مسافر خانه با
اعتراض گفت
_ چطور ممکنه ، جناب کنت خواهش میکنم ببینید …
انتونی گردنش را ضاف کرده و گفت
_فکر نمیکنم الزم باشه …
خودش را در حد این کار ها نمیدید اما صاحب مسافر خانه که مشخص بود به او
برخورده است با اصرار سعی داشت کارش را ثابت کند
جی لبخند شرورانه ای زد این بهترین فرصت بود که تا وقتی ان دو تا مشغول
صحبت بودند نقشه اش را عملی کند افسار اسب انتونی را باز کرده و بعد از
نگاهی دوباره به انتونی در حالی که لبانش را گاز گرفته بود با صدای بلمد اسب
را به طرف مخالف جاده فراری داد . انتونی به طرف او برگشت و اسبش را با
سرعت زیادی در حال حرکت دید از عصبانیت قرمز شده بود ، جی خنده ای سر
داد و در حالی که دست هایش را به هم میزد گفت
_ببینم هیچکس نمیخواد بره دنبال اسب کنت
انتونی به سمت اسبش دوید و پس او او صاحب مسافر خانه و شاگردش به
ترتیب دنبال ان میدویدند اسب کمی حرکت کرد و باالخره وسط جاده ایستاد
انتونی افسارش را کشید و به طرف جی نگاه کرد اما نمیتوانست چیزی که
میبیند را باور کند جی سوار بر اسبش شده و در این فرصت مسیر طوالنی را
طی کرده بود لحظه ای مات و مبهوت ماند اما بعد بالفاصله سوار اسبش شده و
به سرعت به سمت او حرکت کرد جی بدون اهمیت به او با خنده جوالن میداد
تقریبا به پیچ جاده نزدیک میشد و بعد از ان میتوانست از مسیر های مختلف و
یا حتی از جنگل انتونی را به گمراهی بکشاند گرچه نمیدانست که حتی در این
صورت پیدا کردن او توسط کنت ادامز که از کودکی تمام این راه ها را حفظ
شده بود کار سختی به حساب میامد ، انتونی نام او را فریاد زد
_دوشیزه والتس …
جی برگشت و با خنده به او نگاه کرد هنوز فاصله زیادی داشت اما ناگهان
ایستاده و با نگرانی تمام به او خیره شد
_زیاد سعی نکنید کنت بزرگ من متوقف نمیشم …
انتونی فریاد دیگری زد
مواظب باشید …
_شما هم همینطور
_کالسکه…
منظورش چه بود ….؟ برگشت و به کالسکه ای که به صورت ناگهانی از سر پیچ
ظاهر شده و به سرعت با او برخورد میکرد رو به رو شد اسب ها از برخورد به
یکی دیگر شیهه ای کشیدند دیگر نمیتوانست خود را نگاه دارد و محکم از اسب
بر روی زمین پرتاپ شد ..
انتونی با سرعت بیشتر به سمت او حرکت کرد کالسکه چی بدون اینکه پیاده
شود با اعتراض گفت
_ببینم دختر جون معلوم هست داری چیکار میکنی … .
و بدون توجه به او به راهش ادامه داد انتونی نگاه غضبناکی به او کرد اما فرصتی
برای رو در رو شدن برای دلیجان خالی از مسافری که با سرعت زیاد در جاده
حرکت میکرد نبود باید خود را به جی میرساند نزدیک تر شده ، از اسبش پیاده
شد و به سمتش رفت
_دوشیزه جی حالتون خوبه
به نظر نگران میرسید جی با چهره ای در هم در حالی که از درد مینالید به
پایش اشاره ای کرد
_پام …
انتونی به سرعت دامن او را کمی باال زد لحظه ای جی احساس کرد با اینکه هیچ
غرضی در کار نبود اما باز هم انجام همچین کاری توسط کنت ادامز کمی عجیب
و غیر معقول به نظر میرسید انتونی که انگار با برسی عمیق مچ ظریف پاهای او
مشغول بود گفت
_به نظر کمی اسیب دیده … ببینم میتونید راه برید
جی سرش را تکانی داد انتونی کنارش امد و دست او را دور گردنش انداخت جی
به ارامی بلند شد لنگ میزد ، انتونی گفت
_باورم نمیشه که به خاطر یه پول بی ارزش حاضرین خودتون رو به کشتن
بدین
جی در حالی که هنوز در درون از درد مینالید با حالت رنجوری گفت
_در واقع برای شما پول بی ارزشیه اما برای من یه اعتبار به حساب میومد
نزدیک اسب شدند انتونی او را با یک حرکت بلند کرده و روی اسب گذاشت و در
حالی که مستقیم به چشمان سیاه رنگش خیره شده بود با حالتی امرانه گفت
_دوشیزه جی این بازی دیگه تمومه ما به دوک نشین برمیگردیم
از درد نفس نفس میزد
_نمیتونید مجبورم کنید ….
چشم های انتونی از تعجب گرد شد نمیتوانست باور کند این دختر حتی در این
حال اسفناک هم مقاومت میکرد به راستی چه دلیلی برای این کار وجود داشت
سرش را تکانی داد
_چرا میتونم مجبورت کنم اگر الزم باشه به همین اسب میبندمت و تا اونجا
میکشونم
_منم مسیر اسب رو به دره منحرف میکنم
این را گفت و با حالتی قهر امیز که به نظر انتونی خنده دار میامد سرش را به
طرف دیگری چرخاند
_دوشیزه جی دلیل این همه اصرار چیه ……؟!
در حالی که برای تحمل درد لبانش را گاز گرفته بود به انتونی نگاه کرد
_ببینم جناب کنت اگر یک نفر وارد خونتون بشه و به عنوان یک دوست
خوشبختی . اینده و احساسات خواهرتون رو بدزده شما چیکار میکنید
_هممم … خب طبیعتا زنده نمیذارمش
_دقیقا…
انتونی سرش را تکانی داد و در حالی که دستش را به کمر زده بود گفت
_یعنی میخواید بگید تمام این کار ها برای دوشیزه کاترین جونزه ؟
_برای اون و برای خودم … اون پول منه ، اعتبار من ، میدونم که میتونم خودم
رو با فروش زمین های دیگم که شاید ارزش هیچکدوم نصف ارزش مزرعه دوک
نشین هم ندارن نجات بدم اما موضوع فقط من نیستم … موضوع خانواده منه
نفس عمیقی کشید و با اندوه در حالی که کتی و عمه شارلوت را تصور میکرد
ادامه داد
_اونها جزئی از من هستن جناب کنت ….
انتونی سرش را پایین انداخت در فکر فرو رفته بود بدون شک جی برای خانواده
اهمیت زیاده قائل بود چیزی که در ان با او مشترک به حساب میامد انتونی نیز
حاضر بود هر کاری را برای خانواده اش انجام دهد جی ادامه داد
_وقتی میدونم میتونم پولم رو بدست بیارم چیزی که حقمه چرا باید به خودم
خفت بدم و اونو از کسه دیگه ای درخواست کنم تا مشکلم حل شه
انتونی لبخند کوتاهی زد کامال مشخص بود که منظور او از تحمل خفت
درخواست کمک مالی از او بود
_… چرا به جای اینکه سد راهم بشین کمکم نمیکنین… مسئولیت که فقط
کمک مالی نیست
روی نقطه حساسی دست گذاشته بود » مسئولیت « همیشه سعی میکرد به
بهترین نحو ان را به جا اورد و تا کنون نیز موفق بود اما حاال این دختر تازه وارد
به گونه ای حرف میزد که تمام کار های او را زیر سوال میبرد دستی به
موهایش کشید و به جی خیره شد
_بسیار خب دوشیزه والتس … من بهتون کمک میکنم …
جی با خوشحالی لبخندی پیروزمندانه زد انتونی انگشت اشاره اش را باال اورد و
در حالی که انگار در رابطه با امری خط و نشان میکشید گفت
_اما اگر با اولین تالش موفق نشدیم به سرعت به خونه برمیگردیم
جی چشمانش را درکاسه چرخاند
) یعنی بدون شرط نمیشد … (
انتونی پرید و پشت او بر روی اسب نشست
جی با نگرانی و حیرت سرش را برگرداند
_ببینم میخوایم با یه اسب بریم
انتونی پوزخندی زد
_متاسفنه باید بگم که اسب شما از دستتون فرار و به دشت ها پناه برده
_اه خب میتونیم بریم و از مسافر خونه یه اسب دیگه بگیریم
همم فکر نمیکنم الزم باشه به هر حال شما با اسیبی که دیدید نمیتونید تنهایی
سواری کنید و همینطور .. اگر بهتون گفتن که میتونن بهتون یه اسب جدید
بفروشن باید بگم دروغ بیش نبوده اون ها کامال شیاد و متقلبن …..
جی اهی از سر حرص کشید انتونی دستانش را دراز و افسار اسب را گرفت جی
کامال خود را در انحصار او حس میکرد و میتوانست صدای نفس کشیدنش را نیز
بشنود اما چاره ای برای اعتراض نبود انتونی اسب را حرکت داد تقریبا نیم
ساعتی میشد که با حرکت نسبتا اهسته ای در راه بودند جی گفت
_فکر میکنم شما گفته بودید که نشستن یک خانم با یک مرد پشت یک اسب
واقعا کار بیشرمانه ای به حساب میاد
_در واقع منظور من هر مردی به جز خودم بوده
_اه یعنی میخواین بگین که تمام مرد ها به جز شما برای زن ها خطرناکن
_بله دقیقا و اما درباره من … حداقل برای شما خطری ندارم
_پس ببخشید که از جذابیت کمی برخوردارم
انتونی پوزخندی زد چطور میتوانست این را بگوید در صورتی که چندین بار از
جمله همان لحظه که میتوانست عطر موهای ابریشمیش را که گردنش را نوازش
میکرد حس کند او را وسوسه کرده بود ! با حالت شرورانه ای گفت
_الزم نیست دوشیزه جی حداقل در این لحظه باید خوشحال باشید که وسوسه
انگیز نیستید
جی اهی از سر عصبانیت کشید
_شما واقعا خیای رذلین جناب کنت
_و شما هم خیلی پر حرف … شاید هم ترجیح میدادین به جای من یکی مثل
اون سگ شکاری دوک زاده همراهیتون میکرد جی لبخندی زد کامال مشخص
بود که منظور او از سگ شکاری لرد جیمز است در حالی که از برانگیخته شدن
حسادت او نسبت به جیمز لذت میبرد با لبخندی که در لحنش مشهود بود
گفت
_ببینم نکنه منطورتون جناب جیمز اسکاته
انتونی اخم هایش را در هم برد اصال نمیفهمید که چگونه بعد از ان همه بال باز
هم جی با لبخند اسمش را به زبان میاورد با جدی ترین حالت ممکن گفت
_جناب جیمز اسکات ، اوه بله دقیقا
_فکر نمیکنم جلوی جناب دوک هم بتونید اینطوری دربارش حرف بزنید
ولی مثل اینکه شما بیشتر از جناب دوک از اینکه من اون رو سگ شکاری
خوندم ناراحت شدید
_به هیچ وجه جناب کنت ولی اینو بدونید که اگر شما منو برای کار در مزرعه
پدریم ترغیب نمیکردید شاید هیچوقت اون ر. مالقات نمیکردم
_و شما بهتره بدونید اگر اینقدر به دنبال ثابت کرون خودتون به دیگران نبودید
هیچوقت اون افتضاحات پیش نمیومد …
جی سکوت کرد در مقابل این حرف جوابی نداشت گرچه همیشه رویای اداره
امالک پدریش به عنوان یک زن که نیازی به مرد ها نداشت در سر میپروراند اما
بیشتر از انکه به این موضوع اهمیت بدهد دنبال ثابت کردن خود به مردی بود
که تا همین چند ماه پیش از وجودش خبری نداشت !
_اگر بخوایم با این سرعت بریم تا فردا هم به لندن نمیرسیم
انتونی سرش را تکانی داد
_باید بگم که درسته گرچه تا این لحظه برای شما مالحظه میکردم اما با توجه
به حاضر جوابیتون به نظر میاد حالتون خوبه ….
جی برگشت و با خشم و حرص فراوان به او نگاه کرد ، واقعا که چقدر در ان
لحظه از نظر انتونی وسوسه انگیز به نظر میرسید انتونی لبخند شیطنت امیزی
زده و با چند ضربه به اسب سرعتش را بیشتر و بیشتر کرد .
***
تقریبا چند ساعتی از طهر گذشته و هوا ارام ارام رو به خنکی میرفت بردلی که
هوا را برای تیراندازی و شکار کردن مساعد میدید به همراه مادام بالوی در باغ
حاضر شده بود خدمتکار تفنگ را اماده میکرد و به دست بردلی میداد و او نیز به
محض مشاهده شکار مورد نظرش که در هوا پرواز میکرد به ان شلیک میکرد
ولی تا کنون موفقیت زیادی بدست نیاورده بود . البته که این کار از نظر مادام
بالوی کمی زننده به حساب میامد اما اصال به روی خودش نمیاورد تا انجایی که
بردلی احساس میکرد شاید مادام بالوی نیز به اندازه او از شکار کردن لذت
میبرد! تفنگش را پر کرد و به سمت مادام بالوی که با لبخنده عجیبی او را تماشا
میکرد گرفت
_میخوای امتحان کنی …؟
مادام بالوی یک قدم عقب رفته و در حالی که به نظر میامد از اینکه لوله تفنگ
درست در مقابل شکمش قرار دارد کمی ترسیده است دست هایش را به عالمت
نهی و با سرعت زیادی تکان داد
_اوه نه نه … محض رضای خدا پسر اونو از جلوی من بگیر اونور …
بردلی خنده ای سر داد و دوباره پرنده ای را که از فراز کاخ به پرواز درامده بود
نشانه گرفته و شلیک کرد و این دفعه بر خالف دفعات پیش درست به هدف زد !
لبخند رضایت بخشی روی صورتش ظاهر شد ، تفنگ را پایین گرفت . خدمتکار
به همراه مادام بالوی او را تشویق کردند خدمتکار گفت
_عالی بود سرورم بهتر از این نمیتونستید هدف بگیرید
بردلی لبخند مغرورانه ای زد و گفت
_درسته ولی فکر نمیکنم مادام بالوی زیاد از این کارم راضی بوده باشن
و به مادام بالوی نگاهی انداخت مادام بالوی در حالی که لبش را از این حرف
بردلی کج کرده بود گفت
_معلومه که عالی بود … اگر چه هیچ وقت متوجه نمیشم که وقتی قرار نیست
اون پرنده بیچاره رو پیدا کنیم و باهاش چیزی بپزیم چرا باید بکشیمش … اما
هیچوقت عالقه مرد ها به شکار رو زیر سوال نبردم
بردلی در حالی که دوباره تفنگ خود را برای پر کردن به سمت خدمتکار گرفته
بود گفت
_اگر بخوایم به همه چیز اینقدر دقیق فکر کنیم دیگه حتی نباید نفس بکشیم
که مبادا اکسیژن برای حیوونا تموم بشه …
مادام بالوی چینی به پیشانیش داد این حرف بردلی کمی عجیب و همینطور
خشن به نظر میامد البته که او قلب مهربانی داشت بیشتر از هر مرد دیگر در این
دنیا اما وقتی بحث عالقه در انجام کاری مطرح میشد ، هیچکس نمیتوانست او را
متوقف کند حتی خود مادام بالوی که او را از کودکی بزرگ کرده بود ! بردلی
دوباره به سمت اسمان نشانه گرفت اما قبل از این که بخواهد به سمت پرنده
خاکستری رنگ دیگری که به فراز اسمان در حال پرواز بود شلیک کند صدای
جیمز که با عصبانیت به او نزدیک میشد متوقفش کرد جیمز در حالی که از
خشم قرمز شده بود نزدیکش میامد
_بردلی …
برگشت و قبل از اینکه بخواهد نگاهی به او بیندازد با مشت محکم او رو به رو
شد چند قدم به غقب رفته و به زمین افتاد پرت شده ناگهان دستش به ماشه
تفنگ برخورد کرده و تیری از ان دقیقا از بغل پاهای جیمز که رو به روی او
ایستاده بود پرتاپ شد . مادام بالوی از ترس جیغی زد و دستش را روی دهانش
گذاشت بردلی به سرعت ایستاد و به جیمز حمله ور شد جیمز دوباره مشت
دیگری به او زد و در حالی که یقه او را گرفته بود گفت
_ببینم این مزخرفات چیه که تو کل شهر پخش کردی …هان …؟
بردلی که میتوانست خون جاری شده از روی بینی خود را احساس کند گفت
_حقیقت محض …
و مشتی به محکمی و یا حتی محکم تر از مشت خود جیمز به صورت او کوبید و
او را روی زمین پرت کرد اما جیمز دست بردار نبود و دوباره با او گالویز شد
مادام بالوی با ترس و وحشت به خدمتکاری که سراسیمه ان ها را تماشا میکرد
نگاه کرد و گفت
_باید جلوشونو بگیری ….
اما خدمتکار تنها این پا و ان پا کرده و به ان دو خیره شده بود جدا چه کسی
جرئت داشت در دعوای دو برادری که مدت ها در ارزوی گالویز شدن با یک
دیگر به سر میبردند مداخله کند …! مادام بالوی به بردلی و جیمز که از هر
لحظه برای زدن و اسیب رساندن به یک دیگر دست بر نمیداشتند نگاهی
انداخت و دوباره فریاد زنان گفت
_زود باش برو نگهبانا رو صدا کن …
_خدمتکار به سرعت به سمت کاخ دوید … .
دوک که در اتاق مخصوص کار خود نشسته و با دقت تمام مشغول به مطالعه و
بررسی اسناد مربوط به ممالک جدیدش بود با شنیدن سر و صدایی که از بیرون
میامد به سمت پنجره نگاهی انداخت تعجبی هم نداشت که صدای زد و خورد
ان ها و فریاد های لیدی بالوی به اتاق کار جناب دوک که طبقه دوم کاخ قرار
داشته برسد در واقع در روز های عادی کاخ ان قدر خلوت وبی سر و صدا بود که
حتی صدا های قدم زدن خدمتکاران اشپزخانه نیز در ان شنیده میشد ! با تعجب
از پشت صندلی بلند شده و به سمت پنجره رفت ولی انگار اصال متعجب به نظر
نمیرسید تنها با نگاه متاسف و عاقل اند صحیحی در حالی که برای دید بهتر
چشمانش را به مانند یک خط کرده بود به پسرانش نگاه میکرد! تا اینکه باالخره
پیشکارش اقای جکسون در حالی که مضطرب به نظر میرسید بعد یک در زدن
ناگهانی که تنها یک ثانیه طول کشیده بود وارد اتاق شد البته که کمی دیر برای
خبر دادن رسیده و دوک قبل از ان متوجه علت این همه سر و صدا شده بود در
واقع حتما صدای ان ها تا به حال به گوش خدمتکاران هم رسیده بود . دوک به
او وسپس دوباره به بیرون پنجره نگاهی انداخت و به ارامی و در حالی که حرف
هایش لعابی از تجربه و خیر اندیشی داشت گفت
_همیشه میدونستم که این اتفاق میفته … اما باز هم همیشه از او این روز
وحشت داشتم تا اینکه ….
نفس عمیقی کشید و دوباره به پشیکارش نگاهی انداخت اقای اسمیت گفت
_چه دستوری میدید سرورم …
دوک به سمت صندلیش در پشت میز کار بزرگ خود رفت و در حالی که روی
ان مینشست گفت
_برو و هر چه زود تر اون دو تا بی فکر رو بیار پیش من
دوک مرد جوانی بود البته که شاید پنجاه و خورده ای سن داشت اما شبیه یک
مرد چهل ساله به نظر میرسید حتی مو ها و ریش جو گندمی اش که بر اثر
زمان گرد پیری و سفیدی بر روی ان ها نشسته بود او را جذاب تر نشان میداد و
تقریبا به رشیدی پسر هایش میرسید اگر او را با دقت بیشتری نگاه میکردی
میتوانستی متوجه شوی که جیمز در اینده به چه شکلی در خواهد امد چون از
بدو به دنیا امدن شباهت بی اندازه ای به پدرش داشت اما بردلی نه او کامال
شبیه معشوقه اش بود عشقی که بعد از مرگ همسر اول خود که در واقع مادر
جیمز محسوب میشد باالخره توانسته بود با مخالفت های بسیار او را همسر خود
و دوشس جدید گردانده و زندگی و عشق واقعی را با او تجربه کند البته که
دست سرنوشت با ان ها یار نبوده و سایه سیاه مرگ دوشس جوان و زیبا را بعد
از تولد اولین پسرش و دومین پسر دوک در برگرفته بود و پسرش را به خدمتکار
وفدار خود لیدی بالوی سپرد اما با این حال دوک هیچوقت نتوانسته بود او را
فراموش کند و شاید عالقه ای شدیدی که به بردلی داشت بیشتر از این موضوع
نشات میگرفت اگر چه هیچ وقت ان را را نمایان نمیساخت و اعتقاد داشت که
بین پسرانش هیچ فرقی نمیگذارد که درست هم بود اما با این همه هنوز جیمز
را به عنوان وارث بعدی خود نمیشناخت و اعتقاد داشت که هر کدام که شایسته
تر باشد دوک بعدی خواهد بود و مثل اینکه هیچ کدام از پسر ها نتوانسته بودند
توجه پدر را به خود جلب کنند . جیمز مقتدر ولی هوس باز و رند بود و بردلی
منزوی و مردم گریز ولی متفکر به نظر میرسید و شاید دوک جدید باید ترکیبی
از تمام ویژگی های مثبت ان ها را در خود میداشت .
چند دقیقه بعد در حالی که دستی به چانه اش میکشید به پسرانش که عصبانی
و با لب و بینی خونی و لباس های خاکی در مقابلش ایستاده بودند نگاه میکرد
شاید از اخرین باری که این صحنه را میدید سال ها میگذشت زمانی که بردلی
۵ ساله و جیمز تنها 7 سال داشت و سره مسئله بی اهمیتی با یک دیگر دعوا
کرده بودند بعد از ان دوک دیگر ان ها را با یک دیگر ندید . نه برای بازی کردن
، نه برای درس خواندن و نه چیز دیگری … ان ها تنها در یک خانه زندگی
میکردند حتی با یک دیگر حرف هم نمیزدند و معلم های جدایی برای اموزش
داشتند و وقتی بزرگتر شده و هر کدام برای تحصیل به لندن رفتند از دیدن هم
اجتناب میکردند و حتی بعد از ان که جیمز راه خود را در لندن پیدا کرد و
بردلی برای سفر کردن از پدر دور شد دیگر خیال هر دویشان از بابت ارتباط با
یک دیگر راحت شد اما دوک میدانست که باالخره یک روز این خشم درونی ان
ها و تنفر از یک دیگر شعله میکشد و خود را نمایان میسازد و انگار امروز همان
روز بود . گلویش را صاف کرده و مقتدرانه رو به هر دوی انان گفت
_هیچوقت ازتون نخواستم که مثل دو تا برادر رفتار کنید اما حداقل توقع داشتم
که مثل دو تا انسان متمدن رفتار کنید
سپس در حالی که به سر و وضع ان ها اشاره میکرد و اخم تاسف باری بر
پیشانیش نشسته بود ادامه داد
_حاال این چه معنی میده
بردلی گفت
_چطوره از دوک زادتون بپرسید
جیمز پوزخندی زد و گفت
_و یا چطوره از لرد منزوی شهر بپرسیم که خوب بلده ابروی کل خانواده رو ببره

انگار دوباره بحث در حال شروع شدن بود دوک با خشونت تمام به ان ها غرید
_اه لعنت به این ابرو که دیگه با کار امروزتون چیزی ازش باقی نمونده…. بزودی
تمام مردم درباره دعوای امروز شما حرف میزنن اگر نتونم اتحادی بین پسر هام
به وجود بیارم پس دیگه چه توقعی برای اداره اینجا از من میره …
جیمز که حتی کوچکترین تغییری در لحن و صورتش ایجاد نشده بود حالت
خصمانه ای به خود گرفت و یک قدم نزدیک شد
_چطور میتونید اینو بگید وقتی که حتی شما هم توی اون مهمونی لعنتی
حضور داشتید و دیدید که لرد منزوی چطوری با تهمت دروغ به پسر ارشدتون
ابروی خاندان اسکاتو برد اما با این حال …
لبخندی تمسخر امیز زد و دستانش را از هم باز کرد انگار به وضعیت موجود و
سکوت دوک در مقابل این اقدام اشاره میکرد
_گذاشتید هر کاری میخواد بکنه ….
بردلی به او چشم غره ای رفت ارزو میکرد ای کاش میتوانست همان جا با او
گالویز شده و درس خوبی به او بدهد اما حیف که امکان نداشت نمیتوانست
اعتماد پدرش را از دست بدهد جیمز کارش را بلد بود امرانه او را تخریب میکرد
)لرد منزوی ( از این کلمه متنفر بود شاید میدانست که تقریبا تمام شهر او را به
این نام میشناسند که البته جیمز یکی از مبدعان ان به شمار میرفت اما اوردن
هر بار این کلمه توسط جیمز به او عذاب غیر قابل تحملی میداد که البته جیمز
نیز به خوبی از این کارش اگاه بود در حالی که حتی نمیخواست نگاهش به او
بیفتند تنها سرش را کمی به سمتش متمایل کرد و گفت
_فقط داشتم پاک دامنی دختری رو ثابت میکردم که تو سعی داشتی لکه دارش
کنی …
جیمز دوباره پوزخندی زد و برای تمسخر او شروع به کف زدن کردن
_اه عالیه یه شهادت دروغ برای گرفتن لقب ناجی اونم توسط یک خارجی
سپس لحنش حالت جدی گرفته و به میز دوک نزدیک شد و در حالی که دو
دستش را روی میز گذاشته و به سمت پدرش متمایل شده بود گفت
_شما میدونستید که اون دختر یه خارجی یه دختر بی اصل و نصب شرقی
این را گفت و دوباره با عصبانیت خود را کنار کشید دوک در حالی که یک
دستش را روی میز و دست دیگرش را بر زیر چانه اش گذاشته بود به ان ها نگاه
کرد امکان نداشت که بردلی برای خریدن ابروی یک بدکاره دروغ بگوید به عالوه
که خودش انجا بود در هر دو مراسم و با شناخت خوبی که از جیمز داشت
میتوانست حدس بزند که شاید داستان به گونه ای که بردلی در مجلس مطرح
کرده بود نباشد اما مطمئنن از بی گناهی ان دختر اطالع کامل داشته و مطمئن
به نظر میرسید رو به جیمز گفت
_اما تو که واقعا اینکارو نکردی جیمز چون در این صورت اهمیت نمیدم که او از
کجا اومده مجبور میشی که باهاش ازدواج کنی
جیمز بهت زده به پدرش خیره شد و بعد از چند لحظه سکوت در حالی که
چهره ی بی گناهی به خود گرفته بود گفت
_البته که اینکارو نکردم …. این از اول هم معلوم بود
بردلی نگاهی از روی تنفر به او انداخت و سپس یک قدم به سمت دوک نزدیک
شد
_پدر اون یک خارجی نیست اون نوه ی کنت والتس مرحومه پدرش برای راه
انداختن یک تجارت به شرق میره
اخمی حاکی از تفکر روی پیشانی دوک ظاهر شد و در حالی که سعی میکرد نام
کنت والتس را به خاطر بیاورد گفت
_اه ببینم این کنت والتس همونی نیست که بیشتر اموالش توسط خانواده
سلطنتی مصادره شد فکر میکردم فکر میکنم اون رو خوب به خاطر بیارم
جیمز دست به سینه گفت
_بهتره بگیم همونی که پسرش اموالشو باال کشید و برای خوشگذرونی خانوادش
رو ترک کرد … شرط میندم حتی دخترش هم حاصل روابط نا مشروع باشه
بردلی برگشت و در حالی که از عصبانیت قرمز شده بود نگاه خشمگینی به او
انداخت اما جیمز تنها خیره و طعنه امیز به او نگاه میکرد
_ببینم نکنه لرد منزوی رو با این حرفم ناراحت کردم…؟!
دیگر کافی بود بیشتر از این نمیتوانست این توهین ها را تحمل کند به او نزدیک
شد و در حالی که دقیقا رو به رو و نفس به نفس او قرار داشت با حالت تهدید
امیزی گفت
_بهتره قبل از اینکه دهن کثیفت رو پر از خون کنم ببندیش …
اما جیمز هنوز با لبخندی شرورانه به او نگاه میکرد انگار درست منتظر همین
لحظه بود که با تحریک کردن بردلی و شروع دعوایی دیگر خود را بیگناه و او را
مقصر نشان دهد . دوک که این وضعیت را شروعی برای یک دعوای غیر قابل
کنترل میدید محکم روی میز کوبیده و با حالتی غضبناک و دستوری گفت
_کافیه دیگه نمیخوام درباره هیچ مهمونی و یا هیچ دختر شرقی و یا غربی
بشنوم این بحث تمومه حاال قبل از ایتکه تفنگم رو بردارم و خودم رو به یک فرد
بدون وارث تبدیل کنم از اینجا برید بیرون ….
جیمز ابتدا نگاهی به پدرش و سپس دوباره نگاهی تمسخر امیز به بردلی که
خون جلوی چشمانش کامال مشخص بود انداخته و از اتاق خارج شد بردلی نفس
عمیقی کشید سعی میکرد ارامش خود را بدست اورد تعظیمی کرد و چند ثانیه
پس از جیمز از اتاق خارج شد با بسته شدن در ، جیمز که هنوز انجا ایستاده بود
نگاه کنایه امیزی دیگری به او انداخت ، سعی کرد بدون اهمیت به او از انجا
بگذرد که با صدای او متوقف شد
_ببینم اگر واقعا اینقدر به اون دختر اهمیت میدی چرا باهاش ازدواج نمیکنی
بردلی بدون توجه به او چند قدم دیگر رو به جلو برداشت
جیمز ادامه داد
_یا شایدم میترسی یه حروم زاده تحویلت بده …. نه دیگر کافی بود ، دندان
هایش را از شدت خشم به یک دیگر فشرد ، به سرعت به سمت او برگشته و
یقه اش را گرفت اما جیمز بدون این که از خود دفاعی کند تنها لبخند شرورانه
به او تحویل میداد که خشم بردلی را بیش از پیش بر میانگیخت ،
_قسم میخورم یه روز میکشمت
جیمز پوزخندی زد
_اگرتونستی حتما اینکارو بکن
ای کاش واقعا میتوانست این کار را انجام دهد مطمئنن خیال خیلی ها از این
کار اسوده میشد میتواسنت با یک گلوله در سر و یا حتی یک چاقو در قلبش
ترتیب او را بدهد و یا راه های اسان دیگری مانند ریختن سم در غذایش را
امتحان کند وای که چقدر زندیگی اسانی را بعد از ان تجربه میکرد در این فکر
ها بود که صدای مادام بالوی که تازه از پیش راهرو گذشته و با حالت نگرانی به
ان ها ملحق میشد فکرش را منحرف کرد ، باالخره جیمز را رها کرد . جیمز
ابتدا با حالتی تاسف باری سرش را تکان داده و بعد در حالی که یقه اش را صاف
میکرد از ان ها دور شد مادام بالوی با حالتی هراسناک به بردلی نزدیک شد و با
دقت به بررسی صورت او که مانند صورت جیمز زخمی شده بود پرداخت و در
حالی که دلش از دیدن این وضعیت ریش ریش میشد گفت
_بیا باید بریم ، باید زخمت رو تمیز کنم ….
***
روی صندلی که مادام بالوی ان را وسط اتاقش قرار داده بود ، نشست . مادام
بالوی چند دستمال تمیز و اب گرم را اماده کرده و یکی از ان ها را کمی در اب
فرو برد و روی گونه بردلی کشید بردلی کمی چهره اش را از درد در هم برد
مادام بالوی لبخند مهربان و مادرانه ای به او زد
_الزم نیست توی دلت نگه داری میتونی فریاد بزنی و یا حتی اه بکشی
_این دردی نیست که ارزش اه کشیدن رو داشته باشه
مادام بالوی شانه ای باال انداخت
_میدونم که شاید ناراحتت کنه اما شاید بهتر باشه که به حرف های جیمز توجه
کنی
بردلی اخمی کرد و دست های مادام بالوی را کنار زد
_توجه نکنم! … ببینم تو اصال میدونی اون چه چیزایی به زبون اورد
مادام بالوی دستمالش را روی پای بردلی پرتاپ کرد و با لحن جدی گفت
_نه ، ولی پر واضحه که درباره دفاع تو از دوشیزه والتس حرف میزد
بردلی با تعجب به دستمال روی پاهایش نگاهی انداخت و گفت
_میخوای بگی کار اشتباهی کردم …
_به هیچ وجه ، اما توجه تو به دوشیزه والتس داره تبدیل به چیزی میشه که
حرف خیلی ها رو پشت سرش میاره ….
بردلی اهی کشید
_بقیه برام کوچکترین اهمیتی ندارن
مادام بالوی سرش را تکانی داد
_البته که ندارن برای هیچ مردی شاید بقیه اهمیتی نداشته باشن اما تا حاال به
اون هم فکر کردی … ؟
سپس دوباره دستمال را از روی پای او برداشته و ان را کمی در اب خیس کرد و
اینبار با فشار بیشتری روی زخم او فشار داد که باعث شد بردلی اهی از سر ، درد
بکشد و گفت
_بزودی همه پشت سرش حرف میزنن اول جیمز و حاال هم که تو ، این وضعیت
اصال برای یک دوشیزه جوان تازه وارد خوب و خوشایند به نظر نمیاد
_از من توقع داری داری چیکار کنم…
مادام بالوی از کار دست کشیده و در حالی که مستقیم درون چشمان ابی رنگ
بردلی خیره شده بود با لحن محکمی گفت
تکلیفت رو مشخص کن … دلیل اینکه چرا از اون در مقابل جمع و یا حتی در
مقابل پدرت دفاع میکنی . مطمئن اگر یکم فکر کنی دلیلش رو پیدا میکنی …
سپس با دستمال در دستش روی پیشانیش را فشار داده و سرش را کمی عقب
راند بردلی دستمال را از او گرفت و گفت
_از من میخوای باهاش ازدواج کنم
مادام بالوی سرش را به عالمت نهی تکانی داد
_من اینو نگفتم …
_البته که اینو نگفتی اما ازم خواستی بهش فکر کنم
مادام بالوی شانه هایش را باال انداخته وبه سراغ دستمال دیگری که به همراه
کاسه اب روی چهارپایه کنارشان قرار داشت رفت بردلی در حالی که غرق در
فکر به نظر میرسید گفت
_میدونی به نظرم تو راست میگی …
لبخند پیروزمندانه ای بر روی لب های مادام بالوی ظاهر شد بردلی ادامه داد
_باید تکلیف این موضوع زودتر مشخص بشه …
سپس دوباره به چشم های مادام بالوی خیره شد
_البته که ازدواج موضوعی نیست که بخوام اینقدر سریع و بدون هیچ شناختی
دربارش تصمیمی بگیرم اما دوشیزه والتس واقعا دختر شیرینی به نظر میاد .
شیرین و زییا و خواستنی ….
جیران را در مقابل چشم هایش تصور میکرد ، ان گونه که زیبا و خواستنی در
پیکنیک خانوادگی حاضر شده بود بی تردید هیچ وقت از مصاحبت با او خسته
نمیشد اما ایا همه ی این ها دلیل خوبی برای ازدواج به حساب میامد ؟!.
ناخوداگاه بغضی که در مهمانی خوشامد گویی بر لبان جی ظاهر شده بود به یاد
اورد و لبخندی از سر مهر زد ، رو به مادام بالوی گفت
_به نظرم ارزششو داره که بخوام مقدار بیشتری روش سرمایه گذاری کنم …
این را گفت و به مادام بالوی که لبخندی از سر ذوق زده بود و دستمال دیگری
را نزدیکش میاورد نگاه کرد دستمال را از او گرفت و گفت
_فکر کنم دیگه شکنجه کردن من کافی باشه
و لبخند شیطنت امیزی به او زد .
***
کم کم به وضعیت موجود عادت میکرد و به نظر نمیرسید دیگر از اینکه انتونی را
به همراه خود دارد ناراحت باشد . شکی هم نبود او فرد با تجربه ای بود و تقریبا
لندن را مثل کف دست خوب میشناخت و اما درباره کلوپ اسمیت که به گفته
انتونی بعد از نیمه شب برگذار میشد و تقریبا جایگاه همه افرادی اعم از شریف ،
غیر شریف ، ثروتمند ، بدکاره و قمار باز و … به حساب میامد که این موضوع از
نظر جیران کمی عجیب بود چون به نظر میرسید خود انتونی نیز چندین بار به
انجا رفته و خاطراتی نیز از شرط بندی و همینطور همنشینی با زنان انجا دارد !
گرچه اصال صریح درباره ان حرف نمیزد اما همین که از وجود زن ها در انجا نام
برده شد و اینکه وجود زن هایی پاکدامن در انجا بعید به نظر میرسید میتوانست
این را اثبات کند البته شاید اینگونه مسائل به چندیدن سال پیش برمیشگت ولی
مگر میشود جناب کنت ادامز با این ثروت و چهره مطلوب پا در لندن بگذارد و از
این وسوسه ها در امان باشد ! و شاید همین موضوع جرقه ای دوباره برای پیش
کشیدن بحثی جدید در ذهن جی به وجود اورد که بدون هیچ دلیل و فقط برای
بر انگیختن حسادت انتونی به راه بیندازد ! درباره هر چیزی که خشم انتونی را
بر میانگیخت صحبت کرده و کمی چاشنی احساسات به ان ها اضافه میکرد
مخصوصا درباره برادران اسکات به ویژه بردلی اسکات از هیچ چیز فرو گذار نکرد
و حتی به سراغ گل هایی که برایش فرستاده بود هم رفت . شاید در دلش
انتونی را معشوق خود نمیدید ولی اینکه به گفته انتونی برایش وسوسه انگیز
نبود و در مقابل درباره زنان دیگری که برای جلب توجه اش دست به هر کاری
میزنند صحبت میکرد دلش را میلرزاند همیشه میخواست بهترین و خواستنی
ترین باشد و این حرف انتونی دقیقا عکس این را به او ثابت میکرد و البته که در
راه ثابت کردن خودش به بهترین شکل عمل کرده و انتونی را تا همان لحظه به
مرز جنون رسانده بود ! . تقریبا یک ساعتی از غروب گذشته بود که وارد لندن
شدند همه چیز شلوغ تر و البته مدرن تر به نظر میرسید جی قبال لندن را دیده
بود اما میتوان گفت که انقدر فکرش در شوق دیدن خانواده جدیدش بود که زیاد
متوجه خانه ها ، خیایبان ها و زن ها و مردانی که با لباس های رنگارنگ خود از
انجا گذر میکردند نشده بود اگر چه فرق ان چنانی با فرانسه و شهری که پنج
سال زندگیش را در انجا گذرانده بود نداشت اما باز هم قابل توجه بود در هر
صورت حتی این موضوع هم باعث نمیشد که از هر لحظه برای عذاب دادن
انتونی استفاده نکرده و سکوت پیشه کند . نزدیک مسافر خانه ای که به نظر
انتونی با ان اشنایی کامل داشته و به گفته او فاصله چندانی هم با کلوپ نداشت
ایستادند انتونی که دیگر واقعا در مرز منفجر شدن بود با جدیتی که با خشم توام
بود گفت
_جالبه که شما خیلی اشتیاق نسبت به لرد بردلی اسکات نشون میدین ….
جی در حالی که با کمک او از اسب پیاده میشد گفت
_ خب باید بگم اگر ایشون نبودن معلوم نبود که چه بالیی سر شهرت من و
خانوادم میومد باید واقعا ازشون ممنون باشم .
انتونی با هرس تمام به او نگاه کرد با اینکه امروز صبح او را از بزرگترین فاجعه
زندگیش نجات داده بود اما همچنان ترجیح میداد که درباره ان لرد منزوی با
برادر بدنامش سخن بگوید به راستی که هیچوقت نمیتوانست زن ها را درک کند
وارد مسافر خانه شدند ولی همچنان دچار بحث با یک دیگر بودند تا جایی که
که هیچ یک جمله ی
“کنت بزرگ به مسافر خانه محقر ما خوش امدید که از دهان صاحب انجا که
پشت پیشخان بود را نشنیدند …”
_حاال بانوی من به من بگین دوک زاده شما کجاست که نجاتتون بده
_باید بهتون بگم که من نیازی به دوک ، دوک زاده و هیچ چیز دیگه ای ندارم
که نجاتم بده …
انتونی پوزخندی زد
_ واقعا جالبه که شما اونها رو “چیز ” خطاب میکنید در صورتی که در مهمانی
تنها کلمات لرد بزرگ در خطاب اونها از دهنتون شنیده میشد …..
جی سکوت کرد هر چه هم که میگفت این مورد کامل راست بود ولی چه کسی
بود که نداند اگر واقعا کمک های لرد بردلی اسکات در جانب او نبود شاید حتی
هیچکس و حتی خود انتونی نیز احترام گذشته را برایش قائل نبود !
جی گلویش را صاف کرده و دوباره ادامه داد
_حتی نیازی به دوک بزرگ و یا حتی یک ارشیدوک هم ندارم
صاحب مسافر خانه که کامال گیج شده بود با دقت به مکالمه ان دو گوش میداد
انتونی گفت
_به هر حال بانوی من اگر قیم شما نبودم به هیچ عنوان به خودم زحمت یک
سفر خسته کننده رو نمیدادم
ا_وه سرورم چطوره که با پس دادن امالکم به من از این مسئولیت بزرگ شونه
خالی کنید
انتونی چند ثانیه سکوت کرد و ناگهان به سمت صاحب مسافرخانه که با دقت
تمام به انها خیره شده بود شد …
_ چیزی شده اقا …؟!
صاحب مسافرخانه که کمی دستپاچه شده بود گفت
_اه کنت بزرگ من فقط منتظر دستور شما بودم
_اوه واقعا …؟!
جی رو به صاحب مسافر خانه برگشت و در حالی که قیاقه طلبکارانه ای به خود
گرفته بود گفت
_ولی به نظر میرسه جذب چیزه دیگه ای شدید …
انتونی لبخندی مغرورانه ای زد از این که جی او را حتی در این مکالمه ان هم به
شیوه ای جسورانه همراهی میکرد لذت میبرد صاحب مسافرخانه که گیج شده و
درمانده به نظر میرسید من منی کرد انتونی گفت
_ما دو تا اتاق میخوایم
_اه کنت بزرگ باید بگم که متاسفاته همه ی اتاق های ما پر هستند ولی میتونم
یک اتاق بزرگ بهتون بدم
انتونی ساعت جیبی اش را بیرون اورده و رد حالی که به ان نگاه میکرد گفت
_همون خوبه
_عالیه االن براتون حاضر میکنم
جی به نشانه اعتراض گفت
_چی …. شما درباره من چی فکر کردید ؟!
انتونی در حالی که با قدم های اهسته صاحب مسافرخانه را که برای نشان دادن
اتاق به سمت راهرو میرفت دنبال میکرد گفت
_تنها چیزی که من فکر میکنم اینه که با توجه به ساعت بقیه جا ها همین
وضع پابرجاست حداقل تا وقتی که به بقیه مسافر خونه ها برسیم همین وضع
میشه و اینکه نمیخوام وقت بیشتری برای این کار صرف کنم
صاحب با خنده ای گفت
_کنت بزرگ راست میگن خانم جوان
جی لب هایش را به هم فشرد و با عصبانیت به سمت ان ها راه افتاد
_حتما کنت بزرگ خیلی تجربه مسافرخونه نشینی دارن با وجود یه خونه بزرگ
در لندن تعجب اوره …
صاحب مسافرخانه دوباره برگشت و با خنده گفت
_اوه…بله خانم ایشون ..
ولی با اخمی که انتونی به او زده بود خنده اش خشک شده و برگشت
در اتاق باز شد اتاق دنج و راحتی بود . یک تخت نسبتا بزرگ و همینطور یک
کمد و یک میز به همراه یک اینه ساده روی ان به ترتیب در میان و کنار دیوار
ها قرار داشت صاحب مسافر خانه کمی خم شده و در حالی که با دستانش به
سمت اتاق نشانه گرفته بود گفت
_بفرمایید جناب لرد هر چیزی احتیاج داشتید تنها کافی به من بگید لورا رو
میفرستم مشکلتون رو حل کنه
انتونی دوباره برگشته و نگاه غضبناکی به او تحویل داد . جدا که لزوم زدن این
حرف ها را ان هم در حضور دختر دیگری مانند جی نمیفهمید
صاحب مسافر خانه که انگار ذهن او را میخواند به سرعت از اتاق خارج شد و در
را پشت سرش بست
جی چرخی دور اتاق زده و خوب ان را برانداز کرد سپس کنار پنجره ای که
نسبتا دید خوبی به خیابان داشت ایستاد و به بیرون خیره شد انتونی گفت
_قبال در لندن نبودید دوشیزه والتس
جی همانگونه که به رفت و امد کالسکه ها نگاه میکرد سرش را تکان دادگفت
_فقط همون موقع که تازه از فرانسه رسیده بودم فقط تونستم با سرعت با
کالسکه ازش رد بشم
سپس برگشت و به انتونی نگاه کرد
_البته به نظر میرسه شما بیشتر سال رو اینجا بگذرونید ….
انتونی اهی کشید و گفت
_بله کامال درسته ….
و در حالی که مشغول باز کردن دکمه های کتش بود ادامه داد
_از اونجایی که من یک جنتلمنم باید اتاق رو ترک کنم که شما بتونید در
ارامش کامل روی تخت استراحت کنید
جی نفس راحتی کشید انتونی ادامه داد
_البته همینطور باید بگم از اونجایی که بعضی ها منو رذل ، غیر شریف و گستاخ
میدونن ، بنابراین …
رنگ روی جی رو به سفیدی رفت انتظار شنیدن این حرف را نداشت تا به حال
به جز جلوی کتی و عمه اش تنها یکبار از لفظ رذل جلوی سم در توصیف او
استفاده کرده بود که امیدوار بود انتونی ان را نشنیده باشد اگر چه کامال اشتباه
میکرد چون انتونی نه تنها ان را شنیده بود بلکه ظاهرا حتی کینه ای تر حد
تصور جی به نظر میامد!
انتونی کتش را در اورده ، ان روی تخت انداخت و بالفاصله شروع به باز کردن
دکمه های یقه و استینش کرد
جی که چشمانش از ترس و بیشتر از تعجب گشاد شده بود کمی بیشتر عقب
رفته و دستش را روی لبه پنجره گذاشت
انتونی ادامه داد
_ترجیح میدم همانگونه ای رفتار کنم که خوانده میشم اینطوری حداقل
احساس بهتری دارم
سپس لبخندی زد و خود را روی تخت انداخت ، ساعدش را روی پیشانیش
گذاشته و چشمانش را بست . جی گفت
_ میشه واقعا بهم بگید چی دربارم فکر میکنید … ببینم نکنه ….
انتونی حرفش را متوقف کرده و گفت
_تنها فکری که من درباره شما دارم اینه که هیچ میلی بهتون ندارم و شما هم
اگر یک قدم دیگه عقب بدارید از پنجره به بیرون پرتاپ میشید
جی اخمی کرد
) مردک گستاخ چطور میتونه اینطوری رفتار کنه شاید هم میخواد منو بترسونه(
دندان هایش را از عصبانیت به یک دیگر فشرد صورتش از شدت خشم و این که
کنترلی روی اوضاع ندارد داغ شده بود جسارتش را جمع کرد ، به سمت تخت
قدم براشته و در حالی که رو به روی ان قرار میگرفت به انتونی خیره شد . واقعا
هیکل بی نقصی داشت میتوانست عضالت بی نقصش را از زیر پیرهن سفید
احساس کند ، بی پروا با موهای شلخته روی تخت دراز کشیده بود واقعا
میتوانست هر زنی را مغلوب خود کند جی نفس عمیقی کشید شاید در ان لحظه
واقعا خوشحال بود که انتونی چشمانش را بسته و نمیتواند حالش را که اینگونه
به برانداز و تحسین او میپردازد ، ببیند . نگاهش را منحرف کرده و با عزمی
راسخ گفت
_البته از شما انتظار بیشتری هم نمیرفت …
انتونی سرش را به عالمت تایید تکانی داد
جی به سمت دیگر تخت رفت دستکش های را دراورده و روی تخت انداخت
انتونی چشمانش را باز کرده و با تعجب به او خیره شد . واقعا این دختر چه
قصدی از این کار ها داشت ایا متوجه نبود که با هر حرکتش چه خطری از جانب
انتونی تهدیدش میکند ! انتونی اب دهنش را فرو برد ، احساس میکرد غضالت
شکمش منقبض میشود سعی کرد فکر خود را منحرف کند
جی با لبخند شرورانه ای گفت
_ بذارید بگم که سرورم ، من با این قضیه هیچ مشکلی ندارم اصال میدونید ادم
باید حق خودش رو به زور بگیره ….
و روی تخت نشست ، با لبخندی از خود راضی روی تخت دراز کشیده و پشتش
را رو به انتونی کرد ، انتونی حسابی او را برانداز کرد مو های سیاه رنگش چقدر
خواستنی بود . دلش میخواست موهای بسته اش را باز کرده و ساعت ها به
نوازش ان ها مشغول شود و گردنش که چقدر ظریف و لطیف به نظر میرسید و
ادمی را به سمت رویاهای شیرینی میبرد کمر باریکش که تنها چند سانتی متر
با دستان انتونی فاصله داشت و پاهایش که زیر دامن به هیچ وجه معلوم نبود و
هر لحظه ممکن بود انتونی ان را کنار بزند و …
گلویش را صاف کرد و سرش را به طرف دیگری برگرداند
_ مسلما من هم هیچ مشکلی ندارم
_خوبه .. به هر حال میلی هم که در کار نیست
_دقیقا
) چه دروغ بزرگی (
بدون شک این بزرگترین دروغی بود که انتونی حداقل در ان لحظه به جی گفته
و سعی داشت به خودش نیز بقبوالند !
جیران گفت
_و کسی هم نیست که بخواد حرفی درست کنه و باعث رسوایی بشه …
انتونی پوزخندی زد
_البته به نظر میرسه خانواده شما زیاد هم این موضوع ناخشنود نباشن
چهره جی در هم رفت بلند شده و روی تخت نشست
_منظورتون چیه اقا ….؟!
_ همه میدونن که عمه ی شما حاضره به هر نحوی دخترانش رو که شامل شما
هم میشه به یک جنتلمن غالب کنه
این دیگر گستاخی بود ، چطور میتوانست به گونه ای صحبت کند که انگار جی
قصد داشته با این کار ها او را مجبور به ازدواج با خود کند !
_چطور میتونید درباره خانواده من که تنها کسایی هستن که در این دنیا دارم
اینجوری حرف بزنید …
_من حقیفت رو میگم
جی از خشم قرمز شد
_مثل اینکه بد نیست من هم درباره حقایقی با شما حرف بزنم ، مثال درباره
خانوادتون
انتونی ابرو هایش را با تعجب باال برد
_البته اگر چیزی باشه…
_چطوره از برادرتون شروع کنیم ببینم در این سفرتون هم باید مقرر های خانم
های جوان که برادرتون ازتون خواستن بپردازین…ببینم دم خونه ی چند زن باید
بریم …
_حداقل از انتخاب های نامناسب دختر عمتون بهتره که همین االن داریم
نتیجشو میبینیم
_حداقل این سفر فرصت مناسبی برای شماست تا مقرره های خودتون و
برادراتون رو به معشوقه هاتون بپردازید …
این را گفت و با عصبانیت بلند شد و به سمت در رفت ، انتونی نامش را صدا زد
_دوشیزه جی..
اما او بدون توجه به انتونی در را باز کرد و ناگهان صاحب مسافر خانه که به نظر
میرسید تمام این مدت پشت در ایستاده و در حالی که وزنش را روی در انداخته
بود به حرف های انان گوش میداده با ان هیکل سنگینش جلوی در پخش زمین
شد . هر دو با تعجب به او خیره شدند و صاحب مسافرخانه که از درد اه
میکشید گفت
_اه داشتم میومدم باال ببینم چیزی احتیاج دارید یا نه …
انتونی با عصبانیت دستی به موهایش کشید
) باید همون اول ترتیب این مرد مضحک رو با یه گلوله تو سرش میدادم ! (
جی مرد را از روی دامنش کنار زد ، صاحب مسافر خانه دوباره غلتی خورد و
گفت
_نگران نباشبد من دهنم قر….
جی که دیگر تحمل گفتار های او را نداشت با خشم تمام از روی دستانش رد
شد و به طبقه ی پایین رفته و مرد بیچاره را با انتونی خشمناک تنها گذاشت .
***
نق نق کنان از پله ها پایین امد و بدون توحه به دختری که با ظرافت خاصی
کنار پله ها ایستاده و انگار که انتظاره شخصی را میکشید به باال نگاه میکرد به
سمت اولین میز موجود نزدیک نزدیک شده و با عصبانیت پشت ان نشست . با
بی اعتنایی در حالی که که اخمی نیز روی چهرهاش نقش بسته بود دستش را
زیر چانه اش گذاشت حاال دختر دقیقا رو به روش قرار داشت سر تا پای او را
نگاه کرد با اینکه چهره اش سمت او نبود اما به خوبی میشد حدس زد زیباست
حتی اگر نبود ان موهای طالیی ابریشمی و ان رنگ قرمز لب هایش به او زیبایی
میبخشید استایل خاصی داشت با یک دستش دامن قرمز رنگ چین دارش را باال
داده بود و دست دیگرش را به گونه ای روی نرده گذاشته بود که انگار در صحنه
نمایش حضور دارد و یا منتظر شاهزاده ای با اسب سفید است که به او پینهاد
همراهی بدهد !
در دلش پوزخندی زد جدا دلیل ان ناز و ادای خاص در ایستادن و ان لباس قرمز
و جیغ مخملی چه بود به نظر نمیامد که کسی با این وضعیت انتظار صاحب
مسافر خانه چاق و فضول را بکشد مگر اینکه … صدای قدم های انتونی که به
طبقه پایین میامد او را از این فکر ها بیرون کشید و بعد از اولین پیج پله ها
انتونی ظاهر شد و با دیدن دختر قرمز پوش لحظه ای مکث کرد دختر با ظرافت
مخصوص به خودش که جی چیزی از ان سر نمیاورد به ارامی دستانش را روی
قلبش گذاشت و زمزمه کنان گفت
_انتونی …؟!
انتونی از پله ها پایین امده و مقابل او قرار گرفت و با تعجب از دیدن ان زن گفت
_لورا …. !
_اه انتونی باالخره برگشتی … خیلی وقته منتظرتم
حاال دیگر میتوانست نیم رخ ان دختر را ببیند
دختری با مو های طالیی چشمانی به سیاهی شب با ان لپ های سرخ و لب
های قرمز که هر یک دقیقه یک بار ان را با حرارت خاصی خیس میکرد و ان
طرز حرف زدنش که بسیار ظریف و حاصل تجربیات بسیاری بود و همینطور ان
زبان بدن که به گونه هنرمندانه به کار گرفته میشد که جی احساس میکرد
انتونی برای در اغوش نکشیدنش در حال کلنجار رفتن با خودش بود ! احساس
خاصی سر تا پای وجودش را فرا گرفت نمیتوانست نام ان را حسادت بگذارد
گرچه دست کمی از ان حس نیز نداشت ولی بیشتر ان را به حس محبوب و زیبا
نبودن تشبیه میکرد او همیشه میخواست از همه نظر کامل و بی نقص باشد و
انگار ان دختر گرچه انگار شغل شریفی نداشت ولی حق طبیعی که همیشه از ان
خود میدانست از او گرفته بود به خصوص در مقابل انتونی ادامز مردی که به
وضوح گفته بود تمایلی به او ندارد ! لورا قدمی نزدیک و رو به انتونی گذاشت و
در حالی با لب های باریکش لبخند میزد با ظریف ترین حالت ممکن گردنش را
به سمت گوش های او برده و زمزمه ای کرد جی با چشمان ریز شده به تماشای
ان دو نفر که انگار به راستی حضور او را فراموش کرده یودند مشغول شد با تمام
شدن جمله لورا ، انتونی لبخندی زد ، لبخندی که برای جی بسیار نااشنا و
مرموز به نظر میرسید احساس مور مور شدن خاصی را در تمامی اندامش حس
میکرد احساس عجیبی بود انگار همینگونه که با بخش جدیدی از شخصیت
انتونی ادامز اشنا میشد بخش جدیدی را نیز در وجود خود کشف میکرد که تا ان
لحظه با ان بیگانه بود انتونی کمی گردنش را چرخاند و به لورا که سعی میکرد
بهترین حالت خودش را نشان دهد نگاهی کرد حاال دیگر فاصله صورت هایش
کمتر از چند ثانیه بود جی سرش را پایین انداخت
) اه عالیه حاال باید عشق بازیشون هم تحمل کنم ….(
اما نه نمیتوانست جلوی خود را برای نگاه نکردن به ان دو بگیرد انتونی دستانش
را بلند و ان را در البه الی موهای طالیی رنگ لورا اسیر کرد چشمانش خمار به
نظر میرسیدند و حاال کنترل سر او را نیز بر عهده داشت جی در حالی که
چشمانش از این حرکت ناگهانی انتونی گشاد شده بود هینی کرده و سرش را
پایین انداخت دیگر نمیتوانست بیش از این نگاه کند هیچ گاه فکر نمیکرد انتونی
ادامز در حضور او این چنین شخصیت جدیدش را به نمایش بگذارد
صدای پوزخندی شنید سرش را بلند کرد و انتونی را دید که خنده کنان به او
نزدیک میشود . لورا که به نظر از وضعیت پیش امده خوشحال به نظر نمیرسید
با نگاهش او را دنبال میکرد . یعنی تمام این ها یک نمایش بود ! نمایشی که
شاید انتونی برای مسخره کردن جی و یا حتی انتقام در مقابل تمام پر حرفی
هایی که او در طول راه درباره پسران دوک به زبان اورده بود اجرا کرده بود ! با
غضب به سمت انتونی که هنوز مشغول خندیدن بود برگشت که صدای لورا
نگاهش را منحرف کرد
_ببینم میتونم بپرسم این دوشیزه جوان چه کسی هستند که من رو از نگاه
کردن به چشم های پر مهر و محبت کنت ادامز محروم کردن …؟
جی اهی از سره خشم کشید و زیر لب گفت
_پر مهر و محبت واقعا جالبه …
انتونی پاسخ داد
_ایشون دوشیزه جیران جورجیانا والتس هستند
و در حالی که دستانش را پشت صندلی گذاشته بود با لبخند تمسخر امیزی به
او خیره شد ، جی گفت
_فکر میکنم خودم بتونم خودم رو معرفی کنم …
_اه اینطور فکر میکنید اما به نظر میرسه هنوز در شوک اتفاقات چند لحظه
پیش به سر میبرید .
جی اخمی کرد و در حالی که سعی میکرد خود را به ندانستن بزند گفت
_کدوم اتفاق … ؟ اه منظورتون اون حرکت غیر شریفانست…. هممم بهش
اهمیتی نمیدم گرچه شرط میبندن شما مرد ها اونو نشون دهنده افتخار
میدونید …
انتونی صندلی را کنار کشیده و پشت میز نشست
_دوشیزه جی باید بگم که با اینکه اهمیت نمیدم چه شخصیتی از من در
ذهنتون ساختید ولی باید بگم من برای این کار ها به لندن نیمدم…حداقل اینبار
نه ….
جی دست به سینه شد و در حالی که میخواست خود را بی اهمیت نشان دهد
که انگار زیاد هم در القا کردن این حس موفق نبود به طرف دیگری به جز انتونی
خیره شد و گفت
_امیدوارم هدف اصلیتون که رفتن به کلوپ در جهت پیدا کردن جان هست
نادیده نگرفته باشید …
انتونی سرش را تکانی داد
البته ….
و بعد از نگاه کردن به ساعت جیبی اش ادامه داد
_بعد از خوردن شام به اونجا میریم
جی با حالت عصا قورت داده ای گفت
_عالیه ….
انتونی گلویی صاف و در حالی که لبخند شرورانه ای روی لبانش ظاهر میشد رو
به لورا گفت
_به ما برای شام ملحق نمیشید
جیران که داغ شدن همزمان سرش را با هر کلمه انتونی احساس میکرد با نگاه
غضب الود به سمت او برگشت . انتونی به او نگاهی انداخت واقعا خنده دار به
نظر میرسید صورتش از شدت خشم سرخ شده بود از تاثیری که میتوانست روی
حاالت و فکر او بگذارد خوشحال بود باعث میشد بتواند مدت ها خود را با این
کار سرگرم کند ! لورا با لبخند شیرینی به ان ها تزدیک شد
_البته جناب لرد ….
کنار میز امد و در حالی که صندلیش را ماهرانه به انتونی نزدیک میکرد روی ان
نشست جی به او و سپس به انتونی که واقعا خشنود به نظر میرسید نگاهی
انداخت در حقیقت انگار تنها فرد ناراضی سر میز او بود . احساس گرما میکرد
سعی کرد با دستش خود را کمی باد بزند حالتی که به نظر انتونی خیلی
دلنشین به نظر میامد . اما ناگهان احساس غریبی باعث شد نگاهش را از او
برگرداند . احساس لمس شدن ، ان هم از ناحیه پا ! مسلما از شخص دیگری به
جز لورا که با چشمان خمار او را مینگریست نبود ،گرچه شاید در دلش ارزوی
شخصه دیگری را در دل داشت شخصی که در حالی که لبانش را غنچه کرده و
با حرارت زیادی فوت میکرد ، به خاطر گرمای زیاد خود را با دستانش باد میزد!
جی که متوجه نگاه های غریبانه انتونی بر روی خود شده بود اخمی کرد دلیل
این همه حاالت ناگهانی در تغییر در چهره او را نمیفهمید . اما وقتی پایش در
زیر میز با کفش های لورا که از پایش درامده بودند برخورد کرد کنجکاویش
بیشتر برانگیخته شد که شاید اگر همان لحظه غذا را نمیاوردند خم شده و
نگاهی به زیر میز می انداخت !
بعد از صرف شام انتونی از جایش بلند شد و در حالی که برای بار چندم به
ساعتش نگاه میکرد گفت
_به نظر میاد وقت رفتن باشه جی بلند شد و دامن خود را تکاند
_االن حاضر میشم
انتونی به او نگاه کرد
_شما در طبقه باال منتظر میمونید دوشیزه والتس
جی اهی کشید
_امکان نداره …
_ببینم فکر نمیکنید که من شما رو به کلوپی که زنان فقط برای عرضه
خودشون پا در اون میذارن ببرم ؟
_و شما هم فکر نمیکنید که بدون هیچ اعتراضی دستوراتتون رو انجام بدم
_نه به هیچ وجه ، ازادید که اعتراض کنید …..
لورا در حالی که سعی میکرد جانب انتونی را بگیرد با چهره ای که انگار خیر و
صالح در ان موج میزد گفت
_اوه دوشیزه جورجیانای عزیز لطفا بیشتر از این خاطر کنت رو مکدر نکن
مطمئنم که …
با حالت وسوسه انگیزی به انتونی نگاه کرد و ادامه داد
_مطمئنم که جناب کنت فقط خیر و صالح شما رو میخواد
انتونی با لبخند رضایت بخشی به لورا نگاه کرد و برای پوشیدن کتش به طبقه
باال رفت . جی با غضب فراوان به لورا نگاه کرد لورا شانه های خود را باال انداخت
و گفت
_به من اینطوری نگاه نکنید . هیچ مردی با نق نق کردن زن ها به حرفشون
گوش نداده …
جی اه غضبناکی کشیده و در حالی که دست هایش را به کمر زده بود شروع به
قدم زدن در سالن کوچک مسافر خانه کرد ، لورا افزود
_ببینم اصال چرا میخوای باهاش به کلوپ بری …؟ اونجا به جز یه سری مرد
احمق و ثروتمند که الکی پولشون رو دور میریزن چیزی پیدا نمیکنی ، مسلما
جای جالبی به حساب نمیاد ، حداقل برای تو …..
جی برگشت و گفت
_فکر نمیکنم به شما ربطی داشته باشه
لورا چینی به لبش داده و با بیخیالی از پشت میز بلند شد و به سمت راه پله
رفت . انتونی که به نظر میرسید برای رفتن اماده است از پله ها پایین امد . لورا
رو به رویش ظاهر شد و لبخندی زد
_ امیدوارم این اخرین دیدارمون نباشه ، انتونی …
جی نیش خندی تلخ زد
)انتونی …!!! (
جدا لورا چه بی پروا و راحت او را انتونی خطاب میکرد
انتونی سرش را تکانی داده و سرسری از کنار او گذشت سپس به سمت جی
برگشته و در حالی که گوشه کالهش را گرفته بود به احترام او کمی سرش را
خم کرده و سپس به سرعت از مسافر خانه خارج شد . جی خشمناک پایش را به
زمین کوبید نمیتوانست تحمل کتد که اینچنین بی اراده منتظر بماند . لورا بی
اعتنا به او به سمت طبقه باال قدم برداشت جی گفت
_صبر کن….
لورا برگشت و در حالی که دست هایش را به سینه میزد به او نگاه کرد
جی گفت
_درباره کلوپ اسمیت چیزی میدونی ….
_کلوپ ها فقط یه جا برای پیدا کردن یه ناجی حساب میان ، قبال تو خیالشون
کار میکردم ، مرد های ثروتمند که راحت پول خرج میکنن و یک دفعه توی تله
ی چشم هات گرفتار میشن ….
این حرف نحوه به گونه ای نحوه اشنایی او و انتونی را توضیح میداد . جی دست
هایش را به هم نزدیک کرده و در حالی که با حالت نگرانی ان ها را به هم
میمالید ، گفت
_میتونی کمکم کنی که برم اونجا ….؟!
لورا جینی به پیشانیش داد و در حالی که سعی میکرد حالت چند لحظه جی را
القا کند گفت
_فکر کنم به شما ربطی نداشته باشه
جی چند قدم به او نزدیک شد
_بابت رفتارم متاسفم
لورا لبخند کوتاهی زد
_فکر نمیکنی این کار خاطر کنت رو مکدر کنه
جی اه دیگری از سر کالفگی کشید
_خواهش میکنم …. کی به کنت اهمیت میده …
لورا خنده ای کرد و گفت
_تو خیلی بامزه ای … موندم چرا انتونی تو رو دنبال خودش راه انداخته
در حالی دستش را به چانه اش میمالید و با قدم های کوتاه به او نزدیک میشد
گفت
_به نظر میاد برات احترام خاصی قائله
جی لبخند شیرینی زد و سرش را پایین انداخت انگار به گونه ای از این نوع
تعریف خوشش امده بود . لورا در حالی که چشم هلیش را ریز کرده و با وقت او
را بررسی میکرد ادامه داد
_پس معلومه هنوز خودتو تسلیمش نکردی …..
جی سرش را بلند کرد
_تسلیم ؟!
_بله … اگر یک شب خودتو بهش تسلیم کنی ارزو میکنی هر شب بهت مسلط
بشه
جی اب دهانش را قورت داده و یک قدم از او فاصله گرفت
لورا لبخند شرورانه ای زد
_انتونی که توی اتاق خواب هست با انتونی وه سعی داره تو جمع نشون بده
خیلی فرق داره … اون …..
انگار سعی میکرد کلمه ای برای توصیف پیدا کند اما موفق نمیشد سرش را
تکانی داد و گفت
_تنها میتونم بگم اون فوق العادست ، تو واقعا خیلی خوش شانسی
جی لبخند کوتاه و تلخی زد
_راستش قضیه اینطور که فکر میکنی نیست
_برای تو یا برای اون …؟
جی گلویی صاف کرد
_هممم خب البته برای هر دو …. یک جور توفیق اجباری به حساب میاد
_اوه باید جالب باشه….
جی کمی شانه اش را به سمت باال متمایل کرد
_خب نه زیاد … میدونی چیه ، قول میدم همه چیز رو برات تعریف کنم البته
بعد از اینکه کمکم کردی به کلوپ اسمیت برم
لورا پوزخندی زد
_کلوپ اسمیت … ؟! …اه عزیزم رفتن به یه کلوپ برای دختر بی تجربه ای مثل
تو اون هم در این ساعات شب تو خیابان های خلوت لندن مثل انداختن یه بره
تو قفس گرگاست …
جی لبخند شرورانه ای زد
_درسته من بی تجربم ، اما تو …
لورا یکی از دست هایش را به کمر زد و گفت
_چی به من میرسه …
_خب … پول
لورا سرش را برگرداند
_من به پولت احتیاجی ندارم
سپس برگشت و سر تا پای او را بر انداز کرد
_چه لباس زیبایی داری ….
جی که به فراست منظور او را دریافته بود به لباسش نگاهی انداخت و در حالی
که به ان اشاره میکرد گفت
_اه این … درسته …. میدونی از پاریس خریدمش … داشتم فکر میکردم که چقدر
میتوته توی تنه تو زیبا باشه
لورا لبخندی زد
_دقیقا منم همینطور فکر میکنم .
***
از اخرین باری که به کلوپ اسمیت رفته بود سال ها میگذشت رفتن به همچین
جایی روحیه شجاعی را میطلبید چون که ممکن بود بی هوا پول زیادی را سر
مسابقات کشتی به راحتی از دست بدهی ! شاید از تماشای مسابقات لذت میبرد
اما خیلی وقت بود که خود را در تله وسوسه های این چنینی قرار نمیداد ، مکان
همان بود اما چهره های جدیدی به ان افزوده شده بود و همینطور چهره های
قدیمی از دوستان قدیمی که اگر مقصودش چیزی به جز پیدا کردن جان دزد
بود شاید حتی برای خوش و بش کردن نزد ان ها میرفت اما مجبور بود
حداالمکان از در دسترس بودن در مقابل ان ها جلو گیری کند . کلوپ بسیار
شلوغ تر از انچه فکر میکرد به نظر میرسید یک رینگ وسط سالن قرار داشته و
مسابقه ای در جریان بود مردم همه دور تا دور سالن قرار گرفته و ان ها را با
صدای بلند تشویق میکردند در هر لحظه پول های زیادی سر شرط بندی بین
افراد رد و بدل میشد و عده ای را لحظه بیچاره تر و عده ای هر لحطه ثروتمند
تر میکرد گرچه کلوپ اسمیت از ابتدا خلوتگاهی برای اشخاص ثروتمند به
حساب امده و هیچکس بدون پول پایش را انجا نمیگذاشت اما با این حال با
گذشت زمان میتوانتسی کسانی را ببینی که به امید به دست اوردن ثروت باد
اورده و امید پولدار شدن از راه قمار وارد انجا شده و همه چیزشان را از دست
داده و یا در مقابل شاید پول زیادی بدست میاوردند . طبق معمول زن هایی هم
ما بین جمعیت دیده میشدند که البته هدفشان چیز دیگری یعنی ان هم تور
کردن افراد ثروتمند و یا به اصطالح برنده شرط بندی ها بود . نگاهی اجمالی به
ان ها انداخت و لحظه ای برای این که سم هنوز به به صرافت شرکت در این
کلوپ نیفتاده خداراشکر کرد چون به احتمال زیاد برای جلب توجه همه ی ان
ها هم که شده تمامی ثروت خانوادگیشان را سر شرط بندی بر باد میداد ! .
جمعیت بسیار شلوغ بود تشخیص چهره افراد بسیار سخت و پیدا کردن جان در
ان جمع غیر ممکن به نظر میرسید . سعی کرد برای خود در سکو های اطراف
که باالتر از رینگ قرار داشته ودید خوبی نسبت ه ان به وجود اورده بود جایی
پیدا کند . برنده مسابقه اول اعالم شد پول های شرط بندی با مبالغ بسیار
زیادی در بین افراد جا به جا میشدند و برندگلن را سرمست میکردند. نفرات
بعدی برای مسابقه اعالم میشدند و دوباره شرط بندی ها اغاز میشد دو نفر مرد
قوی هیکل داخل رینگ شده و خود را گرم کردند . چانه زنی های بسیاری
اطراف رینگ دیده مشود . در حال گذراندن جمعیت در چشم هایش بود که
ناگهان چهره ای تقریبا اشنا توجه اش را جلب کرد چشم هایش را ریز کرده و
سعی در شناسایی او را کرد به نظر میاید کسی در انجا برای ثابت کردن حرفش
و ممانعت از پرداخت پولی که باخته سر و صدای زیادی راه انداخته بود ! به
سرعت از سکو پایین امده و سعی کرد تا خود را به جمعیت کنار رینگ نزدیک
تر کند . نگاهه دیگری به ان مرد انداخت دیگر شکی نداشته و درست به هدف
زده بود . او جان بود که در حالی که از عصبانیت در مرز منفجر شدن قرار داشت
به زور از دادن پول به شخصی که شرط را از او باخته بود ممانعت میکرد و سعی
داشت شرط بندی دیگری را جایگزین ان کند به نظر نمیاد پول زیادی برایش
باقی مانده باشد وگرنه اینچنین خود را اب و اتش نمیزد باید قبل از اینکه جان
بتواند چهره او را شناسایی کند به او نزدیک شده و گیرش می انداخت البته که
فرار کردن در ان جمعیت نیز کار اسانی به حساب نمیاد و به نطر انتونی جان با
این جمعیت عصبانی که حاال به عده ای از ان ها بدهکار نیز بود چاره ای جز
تسلیم شدن نداشت اما باز هم صالح بود تا محطاطانه عمل کند . زنگ مسابقه
زده و مسابقه اغاز شد فضای اطراف رینگ به طرز غیر قابل باوری افزایش پیدا
کرد و فریاد های تشویق از همه طرف بلند میشد در حال حاضر دقیقا رو به روی
او در ان طرف رینگ قرار داشت به نظر میرسید جان شرط دیگری بسته و امید
داشت اینبار بتواند با بردن باخت گذشته خود را جبران کند در جهت خوبی
نسبت به او قرار نداشت شاید باید خود را از جمعیت بیرون میکشید و بعد از
پایان مسابقه با خلوت شدن اطراف رینگ او را غافل گیر کرده و گیر می انداخت
. فکری کرد و به سختی خود را از جمعیت بیرون کشید که ناگهان صدای
اشنایی توجهش را جالب کرد
_انتونی ادامز ؟!
برگشت و مرد جوانی را دید که به سمتش میاید
نگاهی به جان و دوباره نگاهی به مرد انداخت
_هریسون ….؟!
_فکر نمیکردم تو رو اینجا ببینم
)خودم هم فکر نمیکردم……(
انتونی دست گرمی به او داد اقای هریسون که مردی نسبتا قد بلند با موهای جو
گندمی بود لبخندی به دوست قدیمیش زد
_ببینم تازه رسیدی لندن
_تقریبا همین امروز
_اه عالیه امیدوارم مدت زیادی بمونی دوست دارم که مثل گذشته دیداری با هم
داشته باشیم ..
انتونی دوباره به جان نگاهی انداخت و در جواب هریسون گفت
_بله باعث خوشحالیه
اقای هریسون نگاهش را دنبال کرد و با تصور اینکه او به رینگ مسابقات خیره
شده است ، گفت
_مسابقات جذابیه اینطور تیست …؟
_دقیقا ….
به نظر میاد که خیلی منتظر نتیجه ای ، بهم نگو که تو شرط بندی شرکت
کردی چون باور نمیکنم
انتونی بدون توجه به حرف های او در حالی که به جان که سرا سیمه با هر
حرکت کشتی گیران باال و پایین میپرید و یا دشنام میداد و طرف خود را تشویق
میکرد نگاه میکرد ، تنها سری تکان داد که به نظر هریسون کمی غیر عادی به
نظر میرسید . اقای هریسون اخم هایش را از تعجب در هم برده و در حالی که به
رینگ مسابقه خیره شده بود گفت
ببینم حاال رو کدوم شرط بندی کردی
انتونی برگشت و در حالی که واقعا چیزی از حرف های او سر نمیاورد گفت
_چی……؟
هریسون دوباره به رینگ اشاره ای کرد و گفت
_رو کدوم ….؟ بگو ببینم رو کدوم شرط بستی….؟
زنگ مسابقه زده شد جان با خوشحالی باال و پایین پرید به نظر میامد اینبار
شانس با او یار بوده هریسون پوزخندی زد
به نظر خوشحال نمیای انتونی امیدوارم که شکست نخورده باشی
انتونی دوباره نگاهی به جان انداخت به هیچ وجه نمیخواست او را از جلوی
چشمانش دور کند جمعیت اطراف رینگ کمتر میشد و افراد به سمت سکو ها
پراکنده میشدند حاال دیگر به راحتی میتوانست خود را به او برساند هریسون که
به نظرش او را دستپاچه و به دنبال چیزی خاصی میدید گفت
_ببینم ادامز تو حالت خوبه …؟!
انتونی به سمتش برگشت باید به گونه ای از دست او خالص شده و به دنبال
کارش میرفت حداقل قبل از اینکه جان دوباره با شرط بندی جدیدش در میان
جمعیت گیر بیفتد ، به سرعت گفت
_از دیدنت خوشحال شدم هریسون دفعه بعد که به لندن اومدم حتما به دیدنت
میام….
هریسون هاج و واج به او خیره شده بود انتونی بدون اینکه منتظر شنیدن
پاسخی از حانب او باشد سری تکان داد و سعی کرد به ارامی و به گونه ای که
جان متوجه اش نشود به او نزدیک شود اما به نظر دیر شده بود چون که لحظه
ای با جان که با خوشحالی پول هایی که تازه در شرط بندی برده در دست
داشت و خنده ی بلندی سر میداد چشم در چشم شد . به سرعت نگاهش را
برگرداند واقعا چه چیزی میتوانست از این بدتر باشد . جان که خنده اش محو
شده بود چشمانش را ریز کرد و سعی کرد اینبار با دقت بیشتری به مردی که
دقیقا ان طرف رینگ مقابلش ایستاده و سعی در پنهان کردن خود داشت بررسی
کند انتونی با عصبانیت دندان هایش را میفشرد جدا از این بدتر نمیشد دیگر
وقت صبر کردن نبود یقینا جان متوجه او شده بود . سعی کرد با قدم های تند
تری خود را به او برساند اما این کار تنها شک جان را برای این که توسط
شخصی در حال تعقیب است بر طرف کرد جان با ترس چند قدم عقب برداشت
شاید میتوانست یکی از طلبکارانش باشد اما با نزدیک شدن انتونی این شک نیز
بر طرف شد ، ان فرد انتونی ادامز بود که سعی میکرد از ال به الی جمعیت که
هر لحظه کمتر میشد خود را به او برساند اما به نظر نه تنها خشنود نیست بلکه
عصبانی تر از حد ممکن نیز به نظر میرسد . چه دلیلی به جز دزدیدن پول های
دختری که اکنون مورد پشتیبانی کنت بود ، وجود داشت ! فرصت برای فکر
کردن نبود . نگاهه دیگری به انتونی انداخته و به سرعتی که شاید انتونی توقع
ان را نداشت از ال به الی جمعیت به سمت در پشتی حرکت کرد انتونی نیز
حالت دو به خود گرفت گرچه به نظر میرسید برعکس جان که تجربه فراوانی در
فرار کردن از افراد مختلف داشت در ان موفق تر به نظر نرسیده و تقریبا در الی
جمعیت مبحوس شد . و بعد از هول دادن و حتی له کردن پای افراد زیادی برای
خالص شدن از جمعیت باالخره موفق شد خود را خالص کرده و به سمت جان
بدود . جان به سرعت بدون اینکه حتی به پشت سرش نگاه کند به سمت در
پشتی رفته و از پله ها باال رفت اگر چه وجود زنی که در تاریکی میان پله ها
ایستاده بود کمی سرعتش را گرفت اما با کنار زدن او و پرت کردنش به کنار پله
ها تا حدی از این کار جلوگیری کرد و باعث شد انتونی که دقیقا در پشت سرش
او را دنبال میکرد با مانعی مثل او برخورد نکند جان که انگار واقعا از فرار کردن
در این راه خبره بود با توجه به تاریکی مطلقی که در اتاق کوچک باالی پله ها
قرار داشت به سمت در خروجی رفته و بعد از باز کردن ان به سمت کوچه فرار
کرد و البته که طبق معمول اینکار نیز باعث شد انتونی زحمت کمتری برای
پیدا کردن راه خروج به خود داده و اسان تر دنبال او بدود …. .
***
با عوض کردن لباس هایش و پوشیدن لباس های تقریبا ارزان قیمتی که لورا به
او داده بود بیشتر احساس گرما به او غلبه کرد شاید انجا بود که متوجه تاثیر
مرغوبیت پارچه بر روی پوست میشد ، چیزی که اگر هنوز در فرانسه بود
هیچگاه از چشمان تیزبین مادام لوییزا پنهان نمیامند . لورا در حالی که شنلی
رو پوشیده و کاله ان را روی سر خود گذاشته بود وارد اتاق شد و سر تا پای او را
برانداز کرد
_خوبه حاال حداقل کمتر اشرافی به نظر میای
جی لبخندی کنایه امیزی به او زد و گفت
_درسته ، و حتما به همین خاطر میخواستی لباسم رو بهت بدم …
لورا به لباس سابق جی که روی تخت بود نگاهی انداخت و با بیخیالی گفت
_این فقط یه بهای ناچیزه ….
سپس شنلی را به سمت او گرفت و ادامه داد
_زود باش اینو بپوش …
جی با وسواس خاصی که لورا را به خنده وا میداشت شنل را گرفت و بعد از
بررسی اجمالی با اجبار ان را پوشید لورا ادامه داد
_درشکه بیرون منتظر اما یادت باشه ….
جی به او نگاه کرد لورا دستش را باال اورد و با انگشتانش شروع به شمردن کرد
_شماره یک انتونی هیچوقت نباید از این موضوع که من بهت کمک کردم چیزی
بفهمه
جی اهی کشید
) اخه چرا او باید به این که وجهه اش در مقابل اون کنت رذل از بین بره اهمیت
بده …(
گرچه جواب این سوالش را به گونه ای میدانست اما ترجیح میداد که بدون توجه
به جزئیات حرف های لورا درباره انتونی این را همیشه برای خود به عنوان یک
سوال نگه دارد !
لورا ادامه داد
_شماره دو ….
سپس یک قدم به او نزدیک شده و در حالی که به گردبند تقریبا ساده و
ارزشمندی که جی در گردن داشت وشاید از روی عادت هیچ گاه متوجه ان
نمیشد ، نگاه میکرد ، گفت
_گردنبند زیبایی داری …
اخم معترضانه ای روی چهره ی جیران نقش بست
_چی …..؟!
لورا دست به سینه شده و طلبکارانه گفت
_ببینم نکنه میخوای خودم هزینه کالسکه رو بدم
جی دستش را بر روی گردنبندش گذاشت
_اوه خدای من با این میشه یه کالسکه رو خرید ….
گرچه کمی اغراق امیز به حساب میامد اما واقعا ارزش بسیار زیاد تری از
پرداخت هزینه رفت و امد با یک کالسکه معمولی را داشت ، لورا شانه هایش را
باال انداخت
_خیلی خب ….. باشه ولی خودت باید هزینه کالسکه رو بدی و میدونی که گیر
اوردن یه کالسکه این موقع شب که امن هم باشه کار راحتی نیست ، پس
قیمتش هم بیشتره…
جی لبخندی زد
_مطمئنن از گردنبندم بیشتر نمیشه
کیسه پولش را همراه داشت ان را از لباسش خارج کرده و در لباس جدیدش
جاساز کرده بود اما قصد نداشت تا زمانی که مطمئنن به کلوپ برسد ، پولی بابت
این کمک بزرگ به لورا بدهد و با توجه به تجربه نسبتا تلخی که در مسافرخانه
سر راهی برایش به وجود امده بود از نشان دادن جای پول ها نیز وحشت خاصی
داشت ! ، لورا در اتاق را باز کرد و گفت
_خب دیگه زود باش وقت رفتنه
از پله های پایین و به سمت در خرجی روانه شدند مسافرخانه بسیار تاریک بوده
و تنها یک نور شمع بر روی پیشخوان دیده میشد ناگهان صدایی گرفته ای
متوقفشان کرد
_ببینم معلوم هست خانمها کجا دارن میرن …؟
لورا برگشت و با بیحوصلگی سرش را به طرف صاحب مسافرخانه که پشت
پیشخوان ایستاده و با لبخند شرورانه به ان ها نگاه میکرد چرخاند
_اه همین یکی رو کم داشتیم …
به سمتش رفته و دوسکه به طرفش پرتاپ کرد صاحب مسافر خانه ان ها را در
هوا گرفت ، لورا گفت
_فکر نمیکنم که بخوای مانعمون بشی ، درسته
صاحب مسافرخانه کشی و قوسی به کمر داد و گفت
_ معلومه که نه … اصال داشتم فکر میکردم که برم بخوابم ..
_فکر خوبیه
لورا که خیالش از بابت او راحت ششده بود به سمت جی برگشت و دوباره گفت
_زود باش وقتشه بریم
از در خارج شدند جی به دور و اطرافش نگاهی انداخت واقعا خلوت و تاریک بود
حتی کمترین صدایی به گوش نمیرسید که موضوع را کمی ترسناک جلوه میکرد
دست هایش را دور خود حلقه کرد و کمی بازوانش را مالید اینکار باعث میشد
کمی احساس امنیت از دست رفته اش را بازگرداند رو به لورا گفت
_خب پس کالسکه کجاست …..
لورا پوزخندی زد .. به درشکه رو به رویشان اشاره کرد
_کالسکه ؟! مگه نمیبینی….
جی با تعجب گفت
_ولی این یه درشکست …. ببینم تو میخواستی گردمبندم رو برای این بگیری
لورا به سمت درشکه رفته و سوار شد
_ ولی نگرفتم
افسار اسب ها را گرفت جی که جدا از کار های او گیج شده بود اشاره ای به
اسب ها کرد و گفت
_ببینم کی میخواد ما رو ببره
لورا افسار اسب هایی که در دستش بود را کمی باال اورد
_خب معلومه من
جی لبخند تلخ و کنایه امیزی زد
_اه عالیه …
_اگر ناراحتی میتونی خودت برری
جی کنار او نشست و بی حوصله گفت
_خواهش میکنم فقط زودتر بریم ..
درشکه شروع به حرکت کرد وارد خیابان دیگری شدند اینکه لورا مکان ها را به
خوبی میشناخت به او احساس امنیت میداد حداقل نگران گم شدن نبود گرچه
اعتماد کردن به زنی که او را نمیشناخت حماقت محض به حساب میامد اما با
این حال پشیمان از کارش به نظر نمیرسید . از چند پیچ دیگر نیز گذشتند و
جی احساس میکرد که اندازه خانه ها با نظم جالب و تقریبا خاصی تغییر میکند
کنار خانه نسبتا متوسطی توقف کردند کمی جلو تر و در سمت چپ خیابان
حوضه کوچکی به چشم میخورد که جی با وجود تاریکی شب به سختی
میتوانست ان را ببیند لورا به خانه کناریشان اشاره کرد و گفت
_خب رسیدیم
جی به خانه نگاهی انداخته و در حالی که با انگشتش ان را نشانه گرفته بود با
تردید گفت
_ببینم منظورت اینجاست …؟!
لورا سرش را تکانی داد
_اره همینجا
هیچ گاه از کلوپ تصوری نداشت ، تنها اسم ان را به عنوان مکانی برای جمع
شدن مردها شنیده بود اما در هر صورت به نظر نمیرسید انجا شباهتی به یک
کلوپ داشته باشد ! بلکه بیشتر شبیه یک خانه قدیمی برای زندگی فردی نه
چندان ثروتمند بود ، لورا گفت
_ببینم نمیخوای پیاده شی
_اما اینجا اصال شبیه ….
لورا اهی از سر خستگی کشید و گفت
_اه معلومه که شبیه نیست نکنه توقع داشتی از در جلویی بریم ! اینجا دره
پشتیه در حقیقت هر کسی ازش خبر نداره … از این در میری تو ….
با دستش جهت ها را مشخص میکرد
_ معموال تاریکه پس بهتره مواظب باشی نگران نگهبان هم نباش
_چی نگهبان …؟؟؟
_البته نگهبان ، البته همونطور که گفتم نمیخواد نگران باشی اینجا در پشتیه و
نگهبانش هم یه پیرمرد چاقه که اکثرا هم خوابه ، شاید حتی متوجه تو هم نشه
_ولی اگر شد چی …؟!
_خب بهتر شانس بیاری که نشه
جی با ترس و نگرانی به لورا که سعی میکرد جلوی خنده خود را بگیرد نگاه کرد
لورا که دیگر نمیتوانست جلوی خود را بگیرد خنده ای سر داد
_اه خدای من الزم نیست نگران باشی دختر کوچولو اون تو رو از بقیه زن های
کلوپ تشخیص نمیده به نظر نمیاد که دختر ترسویی باشی پس این قیافه رو به
خودت نگیر …
جی نفس عمیقی کشیده و از درشکه پیاده شد
_ببینم تو با من نمیای…؟
_معلومه که نه ، نکنه میخوای شرط اول رو بهم بزنی….
جی اهی کشید گرچه شاید دلیل اصلی ممانعت لورا برای همراهی با او متوجه
نشدن انتونی از حضور ان ها نبود اما استفاده کردن از این حربه و مهم جلوه
دادن نقش انتونی او را عذاب میداد لورا گفت
_حواست باشه تو دردسر نیفتی چون فکر نمیکنم با این ظاهر جدید کسی بتونه
شخصیت واقعیت رو شناسایی کنه اونوقت باید منتظر بمونی تا کنت بیاد و
نجاتت بده …
جی نگاهه غضبناکی به او انداخت از این تصور که او را ناجی خود بداند متنفر
بود احساس میکرد دست و پا چلفتی است و یا توانایی انجام کاری را به تنهایی
ندارد . کیسه پولش را از جیب دامنش دراورده و مقابل لورا گرفت
لورا دستش را با حالت منع جلو اورد
_نه الزم نیست …
_اما من اصرار دارم
_خب باشه
لورا به گونه ای که از ابتدا انتظار این لحظه را میکشید کیسه پول را گرفت و در
لباس خود پنهان کرد و گفت
_موفق باشی دختر کوچولو…
سپس خنده ای سر داد و درشکه را به حرکت دراورد جی رفتن او را تماشا
میکرد پوزخند تلخی زد
_دختر کوچولو …. انگار خودش چند سالشه
به دور و اطرافش نگاهی انداخت با رفتن لورا همه چیز تاریک تر و ساکت تر به
نظر میرسید احساس گرمایی که در مسافر خانه داشت با احساس سرمای شبانه
جایگزین شد بازو هایش را مالید و به در خانه خیره شد به نظر میامد حتی قفلی
نیز در کار نباشد . نفس عمیقی کشید و در را به ارامی و با فشار یک انگشت باز
کرد در شروع به صدا کردن کرد صدای خر و پفی را از داخل میشنوید متوفق
شده و در حالی که لبانش را گاز میگرفت ، چشمانش را از ترس روی یک دیگر
فشرد . لحظه ای مکث کرده و بعد به سرعت به گونه ای که از صدای بیشتر در
جلوگیری کند قدر دیگری از در را باز کرد و وارد اتاق شد نور شمعی که در حال
خاموش شدن بود در کنار اتاق دیده میشد و با بسته شدن دوباره در تاریکی
تقریبا مطلقی در فضا احساس میشد. به مردی که کمی ان طرف تر روی صندلی
در حالی که دستانش را روی شکم بزرگش گره زده بود و خر و پف بلندی سر
میداد نگاهی انداخت لبانش را از استرس گازی گرفت به نظر نمیامد که به این
راحتی از خواب بیدار شود با بسته شدن در صداهایی به گوش میرسید به گفته
لورا دسترسی به کلوپ باید از طریق یک در در کف زمین که با باز کردن ان به
ان جا پله میخورد باشد . به ارامی به گوشه اتاق رفته و شمع را از کنج دیوار
برداشت . پیدا کردن ان در کار زیاد سختی به حساب نمیاد به خصوص که سر و
صدا و نوری که از اطرف در نسبتا بزرگی که به صورت مربعی در انتهای اتاق قرار
داشت در حال خودنمایی بود نزدیک رفته و شمع را در گوشه ای گذاشت ، در را
با فشار متوسطی باز کرد سر و صدا بیشتر شنیده میشد به طور حتم جمعیت
بسیار زیادی در پایین پله ها قرار داشت ، با افزایش ناگهانی صدای خر و پف
پیرمرد نگهبان ، با ترس برگشته و به او خیره شد اما عجیب بود که حتی با این
سر و صدای بسیار زیاد جمعیت طبقه پایین اثری از بیدار شدن در او دیده
نمیشد ، مثل اینکه روز بسیار سختی را و خسته کننده ای را گذرانده بود ! شمع
کنار دستش را با فوتی مالیم خاموش کرد و به سمت طبقه پایین روانه شد با
نزدیک شدنش به انجا صدای هیاهوی جمعیت هر لحظه بیشتر از قبل به گوش
میرسید اما قبل از انکه بخواهد پایش را روی اخرین پله گذاشته و یا حتی نگاهی
به داخل کلوپ بیندازد مردی با سرعت بسیار زیاد رو به رویش ظاهر شد و انگار
که از چیزی فرار میکرد او را به گوشه ای پرت کرد . بازویش محکم به دیوار
خورده و گوشه پله ها به حالت نشسته افتاد و قبل از اینکه بخواهد خود را جمع
و جور کند مرد دیگری به سرعت مرد قبلی از کنارش گذاشت سرش را باال
گرفت و توانست نگاه سریعی به او بیندازد البته که تشخیص ان فرد برایش
سخت نبود به سرعت از جایش بلند شد
_اه خدای من انتونی …..
دامنش را باال گرفت و به سرعت به دنبال ان دو نفر به سمت طبقه باال حرکت
کرد ولی تنها توانست انتونی را ببیند که با سرعت زیادی از در خارج میشود
نگهبان بیچاره که بیخبر از اتفاق های اطرافش ناگاه از خواب پریده بود و شوک
زده به اطرافش نگاه میکرد از صندلیش بلند شد و با صدای گرفته ای گفت
_اوه خدای من چی شده قراره کشته بشیم …
جی بدون توجه به او در را باز کرد و به طرف انتونی و جان که با فاصله نسبتا
نزدیکی به یک دیگر در حال دویدن بودند ملحق شد جان به سرعت زیاد خود را
به طرف حوض اب که در ان طرف خیابان قرار داشت رساند اما قبل از اینکه
بخواهد از ان بگزرد انتونی او را با یک حرکت زیرپایی گیر انداخته و به زمین زد
جی کمی دیگر به ان ها نزدیک شد و با دیدن زمین خوردن جان با حیرت
ایستاده و دستش را روی دهانش گذاشت هیچ وقت نمیخواست درگیری فیزیکی
بین ان ها پیش بیاید اما مثل اینکه چاره ی دیگری حد اقل در ان زمان و
وضعیت وجود نداشت . انتونی به او مسلط شد او را در کنار حوض به زمین زد و
مشت های متمادی را که جی واقعا دلیل ان حد از خشتونت را نمیفهمید روانه
جان کرد تا اینکه باالخره طاقت جیران سر امده و با صدا زدن او حواسش را به
کلی منحرف کرد
_انتونی …!!!
برگشته و به جی که با بهت فراوان به او خیره شده بود نگاه کرد که البته چند
لحظه کوتاه بیشتر طول نکشید چون جان با مشت محکمی به صورت او از روی
زمین بلند شده و به طور کامل به او مسلط شد دعوا شدت میگرفت و جی ارزو
میکرد کاش دهان خود را هیچ گاه باز نکرده بود باید کاری میکرد اما چه کاری
ناخوداگاه یکی از کفش هایش را دراورد و در حالی که ان را بدست گرفته و با
خشم فراوان به سمت ان دو حرکت میکرد ان را به سمت جان پرتاپ کرد که
اگر چه به هیچ عنوان به هرف نخورده و تنها کنار ان دو پرتاپ شد اما به خوبی
توانست حواس جان را منحرف کرده و اینبار انتونی را به در این نبرد خشمناک
مسلط کند ! انتونی دندان هایش را از خشم به یک دیگر فشرد دیگر نباید فرصت
میداد جان را بلند کرده و سرش را محکم به لبه ی حوض کوبید جی که دیگر
کامال به ان ها نزدیک شده بود ماجرا را به همراه تمام خشونت های به کار رفته
از نزدیک تماشا میکرد ، چشم هایش را بست ، دیگر بیشتر از این نمیتوانست
تحمل کند شاید واقعا از جان متنفر بود اما این که او زمانی به کاترین که او را
مانند خواهرش دوست میداشت عشق میورزید و یا همین که حداقل هنوز از
عشق کاترین به او اگاه بود دیدن ضربه خوردنش را برایش غیر متحمل میساخت
. جان بیهوش گوشه حوض افتاد . جی که با وحشت فراوان به او نگاه کرده و زیر
لب گفت
_امیدوارم زنده بمونه…
انتونی او را رها کرده و در حالی که نفس نفس میزد کنار حوض نشست
چشمانش به کفش های کوچک جی که به فاصله کمی از پاهایش افتاده بود
افتاد دستی به موها و سپس برای خونریزی احتمالی از ناحیه صورت به بینی و
دهانش کشید . جدا که این دختر طرفند جالبی را به کار گرفته بود که اگر چه
برای برخورد به هدف کارساز نبود اما کمک شایانی به پیش بردن دعوا و
پیروزی انتونی کرده بود دوباره پشت دستش را به لبهایش کشید میتوانست مزه
خون را روی ان ها حس کند که البته چیز خیلی خاصی به حساب نمیامد و
حتی زیاد قابل تشخیص هم نبود برگشت و به جی که در شوک اتفاقات چند
لحظه پیش به سر برده و دستانش را با حیرت روی دهانش گذاشته بود نگاهی
انداخت به نظر رنگ پریده بود . جی که متوجه نگاه او شده بود نفس عمیقی
کشیده و برای چند لحظه کوتاه با انتونی چشم در چشم شد .
***
هوا گرگ و میش بود وتاریکی ذره ذره جای خود را به روشنایی میداد درون
کالسکه ای که نمیدانست انتونی از کجا گیر اورده و برای بازگشتن به دوک
نشین اجاره کرده بود نشسته و با حالت غریبانه ای به روبه رویش خیره شده بود
سردرگم بود ، اتفاقات به سرعت زیادی روی داده و توانایی مقابله و درک تمام
ان ها را نداشت . هر چند سعی میکرد خود را قوی نشان دهد اما در شانه هایش
احساس ضعف میکرد . نیاز به استراحت داشت ، نیاز به یک اغوش گرم ، نیاز به
کسی را داشت که همه چیز را برای او تعریف کند ، اینکه چقدر شجاعانه برای
پس گرفتن پول دزدیده شده اش به لندن رفته بود ، اینکه با وجود پاگذاشتن به
بدترین مسافرخانه سر راهی در امان مانده بود ، اینکه چگونه محکم از روی اسب
به زمین افتاده ، به انتونی ادامز خواهش و التماس کرده و با او سوار بر یک اسب
تا لندن تاخته ! اینکه چگونه با معشوقه او دست به یکی کرده و خود را به کلوپ
شبانه رسانیده بود و در اخر دعوای کنت محافظ و نامزد سابق دختر عمه اش را !
اما کسی را نمیافت . هیچکس ، او تنها بود از زمان ورودش به انگلستان
هیچوقت احساس تنهایی به او غلبه نیافته بود . اما انگار اینبار فرق میکرد ، دلش
اغوش پدرش را میخواست ، با ان دست های سنگین ،گرم و پر محبت . دلش
میخواست مثل زمان کودکیش در اغوش او گم بشود و ماجرا جویی های
جدیدش را برای او تعریف کند . حس عجیبی بود اما دلش نصیحت های دایه را
میخواست که از او بپرسد چطور باید با کاترین که به وفور هنوز امید پشیمانی و
برگشتن جان را در دل داشت مواجه شود . اشکی در گوشه چشم هایش پیدا
شد . ان را با گوشه دست پاک کرد که صدای قدم های شخصی را شنید سعی
کرد خود گمشده اش را پیدا کرده و به حالت طبیعی بازگردد . انتونی در
کالسکه را باز کرد و روی صندلی کنار جی نشست لحظه ای سکوت بر قرار شد .
انتونی نفس عمیقی کشید و در حالی که مانند جی به رو یه رویش خیره شده
بود گفت
_خب .. حداقل زندست … و همینطور تونستی نصف پوالرو نجات بدی
جی با گوشه استینش بینیش را پاک کرد و در حالی که سعی میکرد بغضش را
پنهان کند گفت
_خب … فکر میکنم بهتر از هیچی باشه
انتونی سرش را تکانی داد
_بله .. البته که بدون اون حرکت شاعرانه پرتاپ کفش ، رسیدن به این پیروزی
غیر ممکن بود …
جی لبخند اندوهناکی زد
_اه البته … در حقیقت اینو از دایه ام یاد گرفته بودم همیشه سر تا سر کوچه با
دمپایی دنبالم میکرد و به طرز غیرقابل باوری هم به هدف میزد …
انتونی پوزخندی زد
_تو کتک میخوردی ..؟!
جی در حالی که لبخند محزونی زده و اشک در چشمانش جمع میشد شانه اش
را باال انداخت
_در واقع فقط یه تهدید بود که برای اینکه تنهایی از خونه نرم بیرون به کار
میرفت … و هدفش هم هیچوقت من نبودم … هم…همیشه فقط وانمود میکرد اما
دلش نمیومد …
انتونی به او نگاهی انداخت دیگر میتوانست اشک در چشم ها و بغص گلویش را
به وضوح دیده و احساس کند دستش را زیر چانه او گرفته و صورتش را به ارامی
به سوی خود برگرداند و با لحنی ارامش بخش گفت
_جی…ببینم حالت خوبه
جی ! اولین بار بود که نام خود را بدون متعلقات اولش از دهان او میشنید بدون
اینکه به چشم هایش نگاه کند گفت
_هیچی چیزی مهمی نیست …
_جی به من نگاه کن
لحنش ان قدر ارام و اطمینان بخش بود که هر کسی را به اسانی مطیع خود
میساخت ، با چشمانی خیس که تنها چند ثانیه تا فوران اشک از ان ها فاصله
داشت به او نگاه کرد
انتونی دسته ای از مو هایش را که از جلوی پیشانیش را گرفته بود کنار زد .
دیدن گریه یک زن یکی از غیر قابل تحمل ترین مسائل برایش به حساب میامد
و به او احساس نا کارامدی میداد به خصوص که نمیدانست دقیقا باید چه کاری
انجام دهد اما بغض جی به اندازه گریه او برایش ناراحت کننده بود
_بهم بگو چی شده …؟
جی بغضش را قورت داد . به سختی توان سخن گفتن داشت و هر لحظه ممکن
بود از گریه منفجر شود . با صدایی ارام و بریده بریده گفت
_فقط دلم برای پدرم تنگ شده ….
و با ناراحتی تمام سرش را پایین انداخت . قطره ای اشکی از چشمش خارج
شده و دامنش را خیس کرد . انتونی اه دلسورانه ای کشید . سعی کرد کمی
خود را به او نزدیک تر کند سرش را مثل او پایین گرفته و درون چشمانش نگاه
کرد
_بهم بگو ببینم اگر اینجا بود چیکار میکرد
جی سرش را تکانی داد
_نمیدونم … شاید دست هام رو میگرفت و ازم میخواست اروم باشم بعدش هم
میتونستم توی بغلش خودم رو ….قایم کنم
اشک ها شروع به ریختن کرد اما هنوز شدت زیادی نداشت . انتونی دست پاچه
شده بود . گرچه به خوبی ان را پنهان میکرد . هیچگاه او را اینگونه ندیده بود
در واقع همیشه او را قوی و در حال ثابت کردن خود میپنداشت اما حاال انگار او
یک دختر جوان بود که نبود بزرگترین پشتوانه خود یعنی پدر او را از پای
دراورده بود بدون شک میتوانست دوباره با قدرت بیشتری برخیزد اما نیاز به
استراحت داشت . نیاز به اطمینان ، ارامش و کسی که بتواند در این راه
همراهیش کند . هر لحظه با دیدن اشک های او ازرده تر میشد . دست هایش را
گرفت . به نظر سرد میامدند ان ها را به نزدیکی لب های خود برد و بوسه ای بر
ان ها زد . سعی میکرد ان ها را گرم کند جی اشک ریزان به او نگاه کرد ، انتونی
گفت
همه چیز درست میشه جی … بهت قول میدم … چیزی نیست که نگرانش باشی
… همه چیز تموم شده …
جی سرش را پایین انداخت . واقعا که دلیل گریه اش را نمیداست ! . در کارش
موفق شده بود به هدفش رسیده بود اما گریه کردن امانش نمیداد انگار به ناگاه
تمامی ناراحتی هایی که در طول این مدت روی یک دیگر انباشته شده بودند به
سراغش امده بود و او را با خود درون گودال سیاه تنهایی، مبحوس میکرد . به
نظر هر لحظه دمای بدنش پایین تر میامد انتونی دستانش را گرفته ، به هم
میمالید و به ان ها بوسه میزد اما انگار فایده ای نداشت به سرعت کتش را
دراورد و روی او انداخت دستانش را دورش حلقه زد و به خود فشرد . جی مانند
یک گلوله یخ زده خود را زیر کت و در اغوش گرم انتونی مبحوس کرده و قلنبه
شده بود . انتونی او را نوازش کرده و با گفتن جمالت ارامش بخش سعی در ارام
کردن او داشت
_چیزی نسیت جی … من اینجام … قرار نیست اتفاقی بیفته … همه چیز درست
میشه … .
چند دقیقه دیگر نیز گذاشت گریه ها کم تر و کم تر میشدند تا اینکه سکوت
همه جا را فرا گرفت . انتونی کمی کتش را از جلوی صورت او کنار زد . خوابش
برده بود ! ارام مانند یک نوزاد که بعد از گریه شبانگاهی به خواب عمیقی میرود
در اغوش او به خواب رفته بود . موهای سیاه رنگش را از جلوی صورتش کنار زد
هنوز صورتش از اشک های پی در پی خیس بود. اما به نظر میرسید اندک
اندک سرمای بدنش با گرمای بدن انتونی هماهنگ میشد . با دست دیگرش که
دور جی حلقه زده بود او را بیشتر به خود فشرد . سعی میکرد تا جای ممکن
احساس راحتی کند . بدون شک از خستگی اتفاقات مدت زیادی را میخوابید
کتش را تا گردن روی او کشید. به راستی که چقدر زیبا بود با ان مژه های سیاه
رنگ و بلند ، لب های پر و بوسیدنی چقدر خواستنی به نظر میرسید با ان بدن
ظریفش که مانند یک کبوتر کوچک خود را در اغوش او جای داده و به خواب
رفته بود پ. لبخند کوچکی روی لبان انتونی نشست شاید جیران در مقابل
دختران همسن و سال خودش قد بلندی داشت اما حاال در مقابل او چقدر
ظریف و کوچک و بی پناه به نظر میرسید با دو انگشتش با ظرافت خاصی شروع
به نوازش گونه های از اشک خشک شده او کرد جی از برخورد انگشتان او به
پوست لطیفش تکانی به سرش داد و خود را بیشتر در زیر کت انتونی مبحوس
کرد . انتوتی دست از نوازش کشید . به هیچ عنوان نمیحواست که ارامش او را بر
هم بزند . حتی اگر از یکی از زیباترین لذت های زندگیش محروم میشد در
حالی که با دست دیگرش جی را محکم گرفته بود سرش را به ارامی و بدون
ایجاد هیچگونه سرو صدایی به پشتی کالسکه تکیه داد و چشمانش را برای
رسیدن به رویای شیرینی که در ان لحظه خواستنی تر از ان برایش وجود
نداشت بست ….. .
***
چند ساعتی از غروب گذشته بود کالسکه به خانه عمه شارلوت نزدیک میشد
کاترین که هنوز بعد از اتفاقات چند روز پیش حالت طبیعی و ثابت خود را
بدست نیاورده بود با بیحالی ، در حالی که به سقف خیره شده بود روی مبل زیر
پنجره دراز کشیده و عمه شارلوت نیز که تمام روز از سردرد رنج میبرد خود را
درون اتاق مبحوس کرده و هر چند از گاهی لیزای بیچاره را غر غر کنان احضار
میکرد . اما با شنیدن صدای کالسکه هر دویشان بدون هیچ گونه درنگ بلند
شده و به بیرون از پنجره چشم دوختند . کتی با سرعت به سمت در خروجی
حرکت کرد و چند دقیقه بعد عمه شارلوت که چند پله را یکی کرده و نزدیک
بود در راه زمین بخورد خود را به او رساند . هر دویشان بدون حتی یک کلمه به
کالسکه ای که نزدیک میشد نگاه میکردند . انگار میدانستند که چه چیزی
انتظار ان ها را میکشد عمه شارلوت با تعجب به کالسکه خیره شد کمی برایش
سوال برانگیز بو چون ان کالسکه را متعلق به خانواده ادامز نمیدانست و شاید
لحظه ای فکرکرد تنها ممکن است یک مهمان ناخوانده داشته باشد اما با دیدن
صورت جی که با نگرانی خاصی در چشم هایش به بیرون از پنجره کالسکه خیره
شده بود خیالش از این بابت اسوده شد . کالسکه متوقف شد خدمتکار مخصوص
خانواده جونز جلو امده و در ان را باز کرد عمه شارلوت با قدم های متوسط و در
حالی که کمی مضطرب به نظر میرسید و ارام با انگشتانش به هم چنگ میزد
جلو امد اما کاترین انگار جانی در پاهایش نداشت که مادرش را دنبال کند
طبیعی هم بود دو روزی میشد که چیزی نخورده بود در حقیقت از همان دو روز
پیش که جان ناغافل او را ترک گرفته بود تنها چند قدم جلو امد و سپس وسط
راه متوقف شد جی برگشت و به انتونی که نگاه پر مهری به او زده بود نگاهی
انداخت حرفی نمیزد اما انگار در ورای وجودش اینکه نباید نگران چیزی باشد را
القا میکرد لبخند تلخی که بیشتر از نظر انتونی معصومانه به نظر میرسید به او
زده و از کالسکه پیاده شد عمه شارلوت نگاه نگران و محزونی به او انداخته و به
سرعت او را در اغوش کشید
_اوه… جی … دختره ی خیره سر من ….
با اینکه هنوز در حرف هایش از او شکایت میکرد اما جی احساس کرد که حلقه
اشکی در چشم هایش پیداست معلوم بود که در تمام این مدت بسیار نگران
شده و منتظر برگشت او بوده است ، جی به چشم های عمه اش خیره شد
_عمه شارلوت … خیلی متاسفم … اما نتونستم همشون رو برگردونم فقط یک
دومش رو…
عمه شارلوت حرف او را متوقف کرد
_هیس… چی داری میگی اون اصال مهم نیست فقط خوشحام که سالمی
و دوباره او را با بغضی خالصی در اغوش کشید انتونی تمام مدت ان ها را تماشا
میکرد جی راست میگفت ان ها یک خانواده بودند درست مثل یک خانواده
واقعی با تمام وابستگی ها شاید حتی او درباره عمه شارلوت هم که به نظرش
یک زن پول پرست بود اشتباه میکرد شاید او تنها زنی بود که تگران دخنرانش
است . دخترانی که به طور نگرانی از یک نفر به دو نفر افزایش پیدا کرده بودند و
هیچ پشتوانه ای مالی هم به جر اموال جیران ، البته ان هایی که مصادره نشده
بودند ، نبود ! که اکنون ان ها هم نیز در انحصار انتونی و خانواده او قرار داشت .
جی خود را از اغوش عمه شارلوت بیرون کشید و ارام ارام به طرف کاترین رفت
کاترین مانند یک روح خسته با رنگی پریده و بدون هیچ حاالتی در صورت خود
تنها به او نگاه میکرد .جی به او نزدیک تر شده و او را در اغوش کشید اما کاترین
هیچ تالشی برای در اغوش گرفتن او نمیکرد تنها دستانش را دراز کرده و به رو
به رو خیره شده بود جی گفت
_اه کتی …
کاترین که هنوز هیچ حاالتی اعم از غم ، حسرت و ناراحتی در صورتش نشان
نمیداد با بی تفاوتی گفت
_بگو ببنم جی اون برمیگرده؟ … بهم بگو که از این کارش متاسف بوده و به
زودی بر میگرده …
جی خود را از اغوش او بیرون کشید از همین میترسید از این که شاید هنوز
امیدی در ته دل کاترین وجود داشته و شاید حتی دلیل کمک کردن و یا حتی
ممانعت نکردنش از رفتن جی به لندن نیز همین بوده و کاترین برگشت جان را
تصور کرده باشد . یک خیال تلخ و احمقانه . نگاهی به چشمان روشنش انداخت
نگاهی عمیق ، اما هیچ چیز را در ته نگاهش پیدا نمیکرد قطره اشکی که از
گوشه چشمش روان شده بود را با دست پاک کرده و در حالی شانه های کاترین
را نگه داشته و ان ها را میمالید گفت
_اوه …. کتی عزیزم…
کتی به او نگاهی انداخت حاال جی میتوانست امید نابود شده اش را ببیند
_پس بر نمیگرده …
جی سرش را با تاسف تکانی داد و ان موقع بود که کاترین شکسته شد چهره اش
در هم رفت انگار تمام احساساتی که در دو روز گذشته در دل کوچکش نگه
داشته بود به ناگاه بیرون ریخته و اشک تنها چیزی بود که از چشم هایی که از
اکنون از همه چیز نا امید شده بودند بیرون میریخت . جی دوباره او را در اغوش
کشید انگار با این کار قصد داشت جلوی گریه بی صدای او را بگیرد ، باید خود
را قوی نشان میداد اما نمیتوانست بغضش را پنهان کند
_اون بهم گفت که خیلی دوستت داره ، خیلی زیاد و ازت میخواد که خوشبخت
شی …. .
دروغ بود دروغ محض اما جی دلش میخواست این دروغ شیرین را بگوید تا شاید
دل کاترین عزیزش را ارام کند .
عمه شارلوت به سمت انتونی که در کالسکه نشسته و با تاسفی غمناک به ان ها
نگاه میکرد برگشت باید احترام میگذاشت و از او بابت برگرداندن تنها برادر زاده
اش تشکر میکرد اما تنها دستپاچه به او خیره شد و با شدید شدن گریه کاترین
به سرعت به سمت دخترش شتافت اگر چه انتونی هم همچین توقعی را از او ان
هم در چنین شرایطی را نداشت با کمک خدمتکاران کتی را به داخل خانه
برگرداندند و انتونب نیز که از رفتن همه ی ان ها مطمئن شده بود در کالسکه
را بسته و به سمت خانه پدریش حرکت کرد .
***
با متوقف شدن کالسکه به سرعت از ان پیاده شد و بدون توجه به صداهای
خنده و نور نسبتا زیادی که از اتاق موسیقی بیرون امده و حیاط باغ را روشن
میکرد وارد خانه شد . معموال سم و مادرش به شب نشینی بعد از شام ان هم با
این همه نور غیر قابل تحمل عادت نداشته و تنها گاهی اوقات اگر انتونی هم به
انان ملحق میشد شب نشینی کوتاهی را بالفاصله بعد از صرف شام در اتاق چای
خوری مجلل خود برگذار میکردند ، اما حاال این وضعیت کمی عجیب مینمود .
در هر صورت اهمیتی برایش نداشت بیش از اندازه ای که بخواهد به این جور
مسائل فکر کند احساس خستگی میکرد به هر حال احتمال میداد شاید مادرش
مهمانی دعوت کرده و سر خود را با میزبانی از ان ها سرگرم میکند البته که
حتی در این صورت کمی برای این مهمان بازی ها دیر وقت به نظر میرسید .
بعد از سفر خسته کننده ای که لبته با وجود یک دوشیزه لجوج کمی شیرین و
هیجان انگیز شده بود ، تنها خواسته اش این بود که خود را به اتاقش رسانده و
بدون مزاحمت کسی به استراحت بی وقفه ای بپردازد . با شنیدن صدای کالسکه
کنتس با خوشحالی به سمت پنجره رفته و با دیدن انتونی رو به مهمانان عزیزش
گفت
_اه فکر میکنم انتونی رسیده ، این هم از پا قدم بسیار خوب شماست ….
در اتاق موسیقی را باز کرد و قبل از انکه انتونی بخواهد به وصال شیرین تختش
برسد او را در راهروی بزرگ گیر انداخت
_انتونی ….
انتونی ایتدا نگاهی به کنتس و سپس نگاهی به درون اتاق موسیقی انداخت اه
این دیگر چه مصیبتی بود که میتوانست بر سر او بیاید نا خود اگاه انگار که خبر
بدی بشنود چهره اش گرفته و اخم هایش در هم برد . اما خیلی زود کنترل خود
را به دست گرفته و سری به سمت مادرش تکان داد
_مادر …
کنتس در حالی که چشمانش از خوشحالی برق میزد گفت
_پسرم همین االن از لندن رسیدی
_درسته …
کنتس به اتاق اشاره ای کرد
_به ما ملحق نمیشی ..؟
انتونی دوباره نگاهی به درون اتاق انداخت . خاله املیا راسل ، که هیچوقت در
تمام عمر او را خاله خطاب نکرده و مادام راسل میخواند با ان دماغ عقابی و در
حالی که مانند یک صاحب خانه با غرور تمام روی بزرگترین مبل و در ته اتاق
نشسته بود به او زل میزد . چیزی در وجود این زن بود که همیشه ناخوداگاه
موجب ترس انتونی میشد . یک حس تحکم ! که شاید از زمان کودکیش نشات
میگرفت. مادام راسل هیچگاه حرف خود را دو بار به زبان نمیاورد و برایش فرقی
نداشت که طرف مقابلش یک انسان بالغ و یا یک کودک باشد . چیزی که او
میخواست باید انجام میشد و به دلیل اینکه خواهر بزرگتر کنتس محسوب میشد
همیشه اشراف کاملی به زندگی خواهرش داشت . از همان ابتدا همه چیز او را
کنترل میکرد و تا جایی که میتوان گفت بدون وجود او ازدواج مادرش با کنت
مرحوم امکان پذیر نبود که شاید انتونی باید در این مورد از او سپاس گذار میبود
چون در غیر این صورت حتی وجود نداشت که بخواهد در حال حاضر کنت و یا
چیز دیگری باشد . با این حال حس غرور این خاله پیر به حدی بود که حتی
انتونی را نیز ذوب میکرد ! و خوشبختانه بعد از ازدواج مادرش با کنت به جز
سالی یک بار ، رفت و امدی بین ان ها نبوده و بقیه ان هم نیز به دیدار در فصل
اجتماعی خالصه میشد . اما این دیدار ها بعد از مریض شدن کنت به دو و یا
حتی سه بار در سال ان هم برای مدت های طوالنی افزایش یافت که انتونی
خیلی خوب با اطالع قبلی البته تا جایی که میتوانست از ان ها فرار میکرد . اما
اینبار ان ها خیلی نا به هنگام او را غافلگیر کرده بودند و انتظار میرفت که با
وجود مرگ کنت حاال باید بیشتر از قبل انتظار دیدن ان ها را داشته باشد !
مادام و دخترش سوفیا راسل ، یعنی ان دختر الغر اندام با موهای سیاه و
چشمان ابی که استخوان بندی صورتش بی شباهت به مادرش نبود و انتونی
مطمئن بود که او به خوبی پتانسیل سردستگی برای چیدن توطیه های بزرگ
زنانه را دارد و البته که این ویژگی را نیز از مادرش به ارث برده بود برعکس
مادام راسل ، بلند شده و رو به انتونی تعطیمی کرد که متقابال پاسخش را نیز
دریافت کرد انتونی گفت
_از دیدنت خوشحالم مادام راسل …. دوشیزه راسل
مادام راسل سری تکان داد و با ان صدای نازک و گرفته اش گفت
_مطمئنم که همینطوره
کنتس که هنوز لبخند از روی لبانش محو نشده و هر لحظه بیشتر میشد در
حالی که به مهمانانش اشاره میکرد رو به انتونی گفت
_اونا همین امروز صبح رسیدن در حقیقت از هفته پیش برنامه داشتم دعوتشون
کنم که به اینجا بیان اگر میدونستم که تو قراره به لندن بری حتما میگفتم که
ک8همراهیشون کنی …
انتونی لبخندی زد ، لبخندی کامال ساختگی که کنتس با اینکه خوب ان را
میشناخت توجهی به ان نکرده و به حرف هایش ادامه داد
_البته که بر خالف انتظارمون تو خیلی زود رفتی و خیلی هم زود برگشتی که
البته این خیلی هم عالیه حاال میتونیم تا فصل اجتماعی با هم باشیم
لبخند روی لبان انتونی خشک شد . تا فصل اجتماعی ! یعنی باید تا ان زمان این
رفتار های ساختگی را تحمل میکرد ! نگاهی به سوفیا راسل که با شیرینی تمام
از خجالت سرخ شده و سرش را پایین انداخته بود ، کرد .جدا این که او بخواهد
زمانی به شخصیت مادرش تبدیل شود منزجر کننده بود . کنتس رو به انتونی
گفت
_مایلی با ما چای بنوشی …؟
انتونی دست هایش رابه پشت گره زده و گفت
_راستش فکر میکنم یه وقت دیگه مناسب تر باشه ….
کنتس که کمی از این حرف ناراحت شده بود سرش را با نارضایتی تکانی داد ،
سوفیا با ان صدای نازک و دلربایش گفت
_لطفا اصرار نکنید خاله جان مطمئنن جناب کنت خیلی خسته هستن …
کنتس برگشت و لبخندی به او زد
_اوه سوفیای عزیزم تو چقدر شیرینی ، البته ، فکر میکنم حق با تو باشه
انتونی با تعجب به سوفیا که او را کنت خطاب میکرد نگاه کرد سوفیا همیشه
مورد توجه مردان زیادی قرار میگرفت . اما هیچ گاه کوچکترین اهمیتی به ان ها
حداقل بدون مشورت با مادرش نمیداد البته که از افراد با شرایط اجتماعی باال
نمیگذشت اما هنوز درخواست ازدواجی از انان دریافت نکرده بود . هیچگاه سم را
لرد خطاب نمیکرد در واقع همیشه او را با نام کوچکتر ” سم ” صدا میزد اما
برای انتونی احترام بیشتری قائل بود که شاید این هم به این دلیل بود که
میدانست او روزی لقب و اموال پدرش را به دوش خواهد کشید . ا و البته که این
احترام بیشتر هم هیچوقت حتی به خطاب کردن او با نام لرد ادامز یا جناب
ادامز نمیرسید بلکه شامل پسر خاله انتونی ادامز و در مواقع خیلی رسمی تر
جناب انتونی بود که این را هم به خاطر نصیحت مادرش به جا میاورد که ” مرد
ها با احترام کم از تو دور شده و با احترام بیش از حد مغرور شده و جایگاه
ارزشمند تو را از یاد میبرند ! ”
بعد از حرف سوفیا کنتس به سمت انتونی برگشت و گفت
_بهتره استراحت کنی پسرم … فردا روز فوق العاده ای در پیش داریم
انتوتی لبخند ساختگی دیگری به کنتس تحویل داد و به سرعت به سوی طبقه
باال روانه شد باید استراحت میکرد واقعا به ان احتیاج داشت . لباس هایش را
دراورده و خود را با تمام وجود روی تخت انداخت زمانی برای فکر کردن به فردا
نبود . در ان شب تنها یک رویای شیرین به ذهنش میامد ، رویایی که از زمان
ارام شدن دوشیزه جیران جورجیانا والتس بر روی شانه های او به وجود امده بود
و فکر کردن بیشتر به ان میتوانست تبعات جبران ناپذیری را برای هر دوی ان ها
به وجود اورد ! .
با رفتن انتونی کنتس به سمت سوفیا رفته و کنار او روی مبل قرمز مخملی کنج
دیوار نشست و با لبخندی که با ارامش توام بود گفت
_الزم نیست نگران باشی مطمئنم فردا خیلی بهتر میشه …مردارو که میشناسی
وقتی خسته و یا گرسنه باشن نمیتونن فکر کنن …
سپس در حالی که اش.بی در دلش برپا بود خنده ای سر داد ، سوفیا لبخندی زد
و گفت
_ من اصال نگران نیستم خاله ی عزیز ف مطمئنن که همینطوره که شما
میگین…
و چایش را از روی میز مقابلش برداشته و جرئه ای از ان نوشید ، مادام راسل که
برعکس سوفیا در حفظ کزدن ارامشش ناتوان بود رو به کنتس گفت
_امیدوارم که پسرت رو مرد مسئولیت پذیری بار اورده باشی میدونی که اگر
تالش های همسر من نبود تو هیچوقت با یه کنت ازدواج نمیکردی و طبیعتا اون
هم هیچوقت این لقب رو نداشت …. فکر نکنم این توقع زیادی باشه که بخوام
دخترم یه کنتس باشه …
و به سوفیا که در حال نوشیدن چای بود و زیر چشمی به مادرش نگاه میکرد
اشاره کرد کنتس اهی کشید و در حالی که لحنش کمی عصبی به نظر میرسید
گفت
_اوه من اصال نگران نیستم…. هیچکس توی این دنیا مسئولیت پذیر تر از انتونی
نیست … مطمئنم که اون خودش بیشتر از همه به این موضوع اگاهه …
سپس لبخندی دیگری رو به خواهر و خواهر زاده اش زد و چایش را که تقریبا
سرد شده بود از روی میز برداشت و ان را یکچا سر کشید ، انگار اصال متوجه
دمای سرد چای خود نبود ! و درواقع در ان لحظه به هیچ چیز به جز اینکه
انتوتی با دوشیزه والتس در لندن چه میکرده و کجا رفته به هیچ موضوع دیگری
اهمیت نمیداد .
***
من هیچوقت معنی اسم های خارجی رو نفهمیدم … البته منظورم از اسم های
خارجی اسم های فرانسوی و انگلیسیه خب مثال جیمز ، ببینم اصال یعنی چی
توی فارسی که هیچ معنی نداره یا شارلوت یا حتی کاترین … هیچکدومشون
توی فارسی معنی ندارن . فکر کنم باید اطالعاتم رو درباره معنی اسم های
خارحی باال ببرم …..
جی روی تخت کنار کاترین که روی تختش دراز کشیده و رنگ پریده و نحیف و
الغر به دلیل نخوردن غذا در چند روزه گذشته به نظر میرسید نشسته و سعی
داشت با حرف هایش او را سرگرم کند و یا شاید حتی بتواند لبخندی را که
مدت ها از صورتش پریده بود بر روی لب های صورتی رنگش که اکنون به
سفیدی میزد بنشاند کاترین با دقت کامل به او نگاه میکرد کمی حالش از چند
روز گذشته بهتر بود اما نه انقدری که بتوان ان را تغییر زیادی تلقی کرده و به
وضوح در صورتش جست و جو کرد . به شدت کم غذا شده و یا شاید روزانه به
زور و اصرار مادرش و جی چند قاشق غذای سبک میخورد البته که نمیتوانست
مدت زیادی ان ها را در معده اش نگه دارد و به سرعت حالت تهوع غیر قابل
تحملی به سراغش میامد . و همین طور به هیچ عنوان از بسترش خارج نمیشد
تنها امید او در این روز ها جیران بود که هر روز به سراغش امده و سعی میکرد
تا با حرف ها و داستان های مختلفی که از گوشه های دنیا و خاطراتی که در
ایران و زمان کودکیش داشت او را سرگرم کند و اگر چه کامال از قصد جی اگاه
بود ولی به هیچ وجه از این موضوع ناراحت به نظر نمیرسید . با ان چشم های
بی حال و بی رقمش سعی میکرد نیم لبخندی به او بزند و جی با اشتیاق کامل
برایش حرف میزد
_اگر دایه اینجا بود حتما حسابی غافل گیر میشد از همه چیز و مطمئنم اولین
چیزی که بهش اعتراض میکرد طرز پوشش توی جامعه بود و حتما بعدش هم
سره اسم ها تعجب میکرد پدر میگفت …
وقتی حرفی از پدرش نقل میکرد لبخند شیرین و اندوهناکی بر روی لب هایش
مینشست واقعا که چقدر در این روز ها به او احتیاج داشت ، نفس عمیقی
کشیده و ادامه داد
_پدر میگفت وقتی اولین بار خواسته اسمم رو جورجیانا بذاره اولین کسی که
بیشترین اعتراض رو داشته دایه بوده به نظرش جورجیانا هیچ معنی نداشته…
نگاهی دوباره به کاترین انداخت به نظر ان روز رنگ پریده تر از همیشه میامد
خیلی سریع حالت خود را عوض کرده و دوباره حالت خنده رو و بشاشی به خود
گرفت به هیچ وجه نمیخواست با حالت اندوهناک خود حال کاترین را گرفته
ترکند ، با خنده ای شیرین و هیجانی ادامه داد
_بعدا که معنی اسمم رو فهمیدم از این موضوع خوشحال شدم که این نام هارو
برام انتخاب کردن اما درباره نام های دیگه انگلیسی
شانه هایش را باال انداخت
_هیچ اطالعاتی ندارم اما حداقل میدونم توی زبان فارسی هیچ معنی ندارن
کتی لبخند بی رمقی زد و با صداب ارامی گفت
_ببینم “جان “چی ؟
جی که لبخند از روی لبانش محو شده بود با چهره محزونی به او چشم دوخت
کتی دوباره گفت
_اسم جان هم هیچ معنی تو فارسی نداره ….؟
جی دست او را گرقت و در حالی که ان را نوازش میکرد نفس عمیقی کشید و
امرانه گفت
_جان توی زبان فارسی به معنی زندگیه ، چیزی که تا وقتی که زنده ای توی
بدنت داری …
به کتی نگاه نمیکرد انگار داشت گذشته و زمان کودکیش را به خاطر میاورد این
سوال کتی باعث شده بود زمانی را به خاطر بیاورد که شاید در جمع بعضی
خدمتکار های مسن تر و یا همسایه ها و یا حتی در موارد بسیاری از جانب دایه
“جیران جان ” خوانده میشد
_وقتی کسی رو دوست داری و برات عزیزه میتونی به اخر اسمش این کلمه رو
اضافه کنی به این معنی اون رو به اندازه زندگیت دوست داری و برات عزیزه …
کتی سرش را پایین انداخت انگار دوباره قطره اشک کوچکی از کنار چشمش
گذر میکرد جی که تازه متوجه حرف هایش و تاثیری که روی کتی گذاشته بود ،
شده بود ، با عجله گفت
_البته فکر نمیکنم در انگلیسی این معنی رو داشته باشه
دستپاچه لبانش را گاز گرفت انگار کامال فراموش کرده بود که دلیل همه ی این
اتفاقات فردی به اسم جان است . و او به صحبت کردن درباره نام او میپرداخت
که شاید برای جی ان مفهوم را نداشت اما برای برای کانرین دقیقا دارای مفهوم
عشقی بود که او را نابهنگام ترک کرده و رفته بود با دستپاچگی اخم هایش را در
هم برد و با ناراحتی گفت
_اه کتی متاسفم اصال حواسم نبود بیا … بیا درباره یه چیز دیگه صحبت کنیم
کتی اشک را از گوشه چشمش کنار زده و سرش را باال گرفت سعی میکرد
لبخند بزند هر چند که انقدر سخت و ماللت اور به نظر میرسید ک جی کامال ان
را درک میکرد . لبخند مزحون و نگرانی به سمت کاترین زده و دستش را ارام
نوازش کرد ، کاترین گفت
درباره مادرت برام بگو … اسم اون چی بود ..؟
جیران به او خیره شد . مادر ، چه کلمه ی دلنشینی بود . چیزی که مدت ها از
داشتنش محروم بود و مسلما هیچ وقت دوباره از ان برخوردار نمیشد . لبخندی
به سمت کاترین زد و بدون اینکه حالتی از ناراحتی را درخود نشان دهد گفت
_اسمش شیرین بود
کاترین در حالی که بینیش را با پشت دست پاک میکرد با تعجب گفت
_شیرین..؟!
جی سرش را تکان داد .کتی لبخندی طوالنی تر از دفعه های پیشش زده و
گفت
_اسمه جالبیه…
جی خنده ی کوتاهی کرد
_اره … شیرین یعنی یه چیز خیلی خوشمزه مثل عسل …
_ادم هوس میکنه…
_اوه جه خبر خوبی میخوای به لیزا بگم برات بیاره
کتی سرش را به عالمت نهی تکانی داد
_نه دیگه تا اون حد
جی اهی کشید
_اه کتی خواهش میکنم به خاطر من … باید یه چیزی بخوری اینطوری ققط
داری خودت رو ضعیف میکنی
_و به هیکل نحیقش که زیرپتو بود اشاره کرد
_اینو بدن که بهترین انتقام خوشبخت شدنه …
کتی نگاهش را دزدیده و نفسه نسبتا عمیقی کشید اگر جه به نظر میرسید که
حتی برای انجام این کار هم انرژی الزم را نداشت سپس به جی نگاه کرد و گفت
_باشه … ولی فقط یکم
جی با خوشحالی لبختدی زد بعد از چند روز پی در پی این یک پله موفقیت
برای بهبودی کتی به حساب میامد و میتوانست کم کم تا فصل اجتماعی که
همه با اشتیاق درباره ان حرف میزنند حال او را بهتر کرده و انزوا خارج کند
_االن میرم میگم لیزا برات بیاره
اما قبل از اینکه از جایش بلند شود صدای در زدن شنیده و لیزا وارد اتاق شد
جی گفت
_اه لیزا جه خوب که اومدی دوشیزه کتی مقداری عسل میخواد
لیزا سرش را به عالمت تایید تکانی داد و سپس رو به جی گفت
_خانم یک نفر برای دیدن شما اومده
جی اهه کوتاهی از سر تعجب کشید . ناخوداگاه فکرش به سمت انتونی رفت
شاید برای مطرح کردن مساله ای درباره ملک و امالک به سراغش امده بود که
البته کمی بعید نیز به نظر میرسید چون حرف زیادی در رابطه با این مسئله
باقی نمانده بود با تعجب به سمت لیزا برگشته و گفت
_میتونم بپرسم چه کسی ..؟
لیزا پاسخ داد
_لرد بردلی اسکات
تعجبش بیشتر شد . اصال انتطار او را نداشت . اخرین بار در پیکنیک خانوادگی
او را دیده و با او هم صحبت شده بود البته که بعد از فرستادن گل از جانب او
اینکه دوباره به مالقلتش بیاید خیلی چیز عجیبی به حساب نمیامد . کتی که
انگار زیاد هم غافل گیر نشده بود گفت
_فکر میکنم زمانی که به لندن رفته بودی هم یکبار اومده بود
جی به سمت او برگشت
_اوه پس چرا کسی چیزی بهم نگفت
کتی شانه های نحیفش را کمی باال انداخت
_حتما مامان فراموش کرده بهت بگه …
عجیب بود عمه شارلوت هیچوقت اینگونه مسائل را فراموش نمیکرد اگر چه در
چند روز اخیر وضعیت بهتری نسبت به کاترین نداشته و مدام از سردردش
شکایت میکرد ، جی با لبخند به کاترین نگاه کرد
_خب البته زیاد هم مهم نیست… بهتره دیگه برم تباید بیشتر از جناب لرد رو
تنها بذارم
دستی خواهرانه به گونه کاترین کشید و از جایش بلند شد
لیزا زود تر از او پایین رفته و ورودش را رو به بردلی که رو به روی پنجره در اتاق
اصلی ایستاده بود اعالم کرد کاری که به نظر جی کمی زیاد از حد تشریفاتی به
نظر میرسید و لزومی نداشت اما با این حال از لیزا تشکر کرده و بعد از اینکه او
را مرخص کرد تعظیمی رو به بردلی که با لبخند تحسین امیزی سر تا پای او را
برانداز میکرد ، انجام داد و گفت
_جناب لرد خیلی خوش اومدین
بردلی پاسخ تعطیمش را بالفاصله داده و چند قدم به او نزدیک شد و گفت
_دوشیزه والتس از دیدنت خوشحالم ….
سپس برای چند لحظه در سکوت به او خیره شد انگار که قبال با دقت ان لحظه
چهره او را برسی نکرده و حاال که به چشم دیگری به ان نگاه میکرد واقعا زبانش
بند امده بود ! جی که کمی متوجه حالت غیر عادی او شده بود لبخند متعصبی
زده و گفت
_دوست دارید کمی بنشینید
بردلی که تازه به خود امده بود با حالتی سراسیمه و عصبی گفت
_نه … یعنی اره … میدونید …
لحظه ای مکث کرد و جی را متعجب از حاالت خود رها ساخت و سپس افزود
_چند روز پیش هم برای مالقات با شما اومده بودن اما مادام جونز گفتن که
کمی کسالت دارید .. االن حالتون چطوره ؟
جی که کامال متوجه موضوع شده بود . در حالی که سعی میکرد همه چیز را
خیلی عادی جلوه داده و کنترل اوضاع را در دستانش بگیرد گفت
_اه … بله در واقع کمی سردرد داشتم فکر کنم توی هوای سرد کمی سرما
خورده بود
ناگهان چشمانش از حرفی که زده بود گرد شد . هوای سرد ! درباره کدام هوای
سرد حرف میزد ! ان هم در فصلی که هوا هر روز گرم تر میشد . بی شک حرف
نا مربوطی زده بود و بردلی اسکات مدت ها میتوانست تنها با ان جمله به
تمسخر او بپردازد . اما او که خودش حواس پرت تر و دستپاچه تر به نظر
میرسید تنها با سرش حرف های او را تایید میکرد
_درسته باید بیشتر مراقل خودتون باشید
جی پوزخندی زد اگر چه سعی کرد خیلی زود ان را متوقف کند و گفت
_بله … کامال درسته
دوباره لحظه ای سکوت برقرار شد که بردلی گفت
_داشتم فکر میکردم که شاید خوب باشه در این هوای عالی کمی قدم بزنیم
فضای اطراف شما از معدود مناطقی هستش که از قدم زدن در اون لذت میبرم
مخصوصا راهی که به میدون میره
_اه …. خب این خیلی عالیه شاید بهتر باشه که از دوشیزه کاترین هم بخوایم
باهامون بیاد
ناگهان لبخند تحسین امیزه بردلی قطع شده و لبخندی کامال ساختگی جای ان
را گرفت
_ واقعا عالیه
جی زنگ را به صدا دراورد و چند لحظه بعد ماری پشت در ظاهر شد
ببینم دوشیزه کاترین در جه حالیه ماری
_فکر میکنم در حال استراحت باشن خانم …
بردلی به سرعت گفت
_شاید بهتر باشه مزاحم دوشیزه جونز نشیم و وقت دیگه ای رو برای گردش با
ایشون در نطر بگیریم …
جی نگاهی به او انداخت ، بردلی که به هیچ عنوان نمیخواست نظرش را به او
تحمیل کند گلویش را صاف کرده و ادامه داد
_البته که اگر شما بخواید میتونیم براشون صبر کنیم
جی لبخندی مهربانانه ای به او زد و گفت
_نه ممنونم جناب لرد ، اما فکر میکنم شما درست میگید ، میتونیم یک وقت
دیگرو برای این کار در نظر بگیریم
سپس برگشت و رو به ماری گفت
_ماری لطفا اگر عمه شارلوت بیدار شد بهشون بگو که به همراه لرد اسکات برای
قدم زدم به زمین های اطراف رفتیم
_حتما خانم…
***
هوا نسبتا گرم بود اما نسیم خنک که از ال به الی درختان شروع به وزدین
میکرد ان را قابل تحمل کرده بود . در مسیر سبز جاده ای که به سمت میدلن
اصلی میرفت قدم میزدند . بردلی در حالی که دستانش را پشت داده و ظاهرا به
زمین چشم دوخته بود زیر چشمی به او نگاه کرد و جیران که تقریبا متوجه ان
شده بود ناخوداگاه لبخند رضایت بخشی بر روی لبانش ظاهر شد ، بردلی گفت
_این که عمتون رو با صمیمیت ، عمه شارلوت خطاب میکنید واقعا قابل
تحسینه
جی خنده ی مالیمی کرد و گفت
_درسته از وقتی که وارد انگلستان شدم با اصرار خودش اون رو اینطور صدا زدم
و باید بگم که خیلی هم راضیم ، به نظرم برخی تشریفات غیر ضروری فقط
افرادو از هم دور میکنه
بردلی گفت
_ببینم نظرتون درباره انگلستان جیه دوشیزه والتس امیدوارم که مورد رضایت
بوده باشه …
اما ناگهان رفتار های نا متعارف جیمز از خاطرش گذشته و او را ازار داد اهی
کشید و گفت
_هر چند به نظر میاد که ما مهمان نوازان خوبی نبودیم
جی سرش را به عالمت نهی تکان داد
_اه نه ابدا باید بگم که واقعا اینطور نیست …
سرش را به طرف بردلی گرداند
_حداقل شما نباید اینو بگید
بردلی لبخندی از سر رضایت زد و گفت
_این باعث خوشحالیه
_باید بگم انگلستان واقعا کشور زیبایی هر جند که هنوز فرصت نکردم تمام اونو
برگردم اما واقعا دوست دارم یه روز ایکارو انجام بدم
_شما از مسافرت کردن خوشتون میاد دوشیزه والتس / شنیدم که نزدیک پنج
سال از زندگیتون رو در فرانسه بودید
_بله اقا … هر چند که این جا به جایی و اتفاقات هیچ وقت به قصد مسافرت و از
سر تفریح نبوده ولی واقعا تجربه های ارزشمندی هستن که حاضر نیستم با هیچ
چیز دیگه ای عوضشون کنم
بردلی ایستاد و به چشم های سیاه رنگ او چشم دوخت دسته ی پیج دار
موهایش که مقداری از انان قدری از پیشانیش را پوشانده و باقی از پشت گوش
ها روی شانه اش ریخته بود واقعا او را زیبا و دل پذیر نشان میداد ٍ، لبخندی زد
و گفت
_حتما دلتون خیلی برای خونه تنگ شده منظورم جایی که به دتیا اوندید
جی لبخندی زد اما نه از ان لبخند های همیشگی ، بلکه این لبخندی بود که دل
تنگی به وضوح در ان دیده میشد لیخندی که هم تلخ و هم شیرین مینمود .
بدون شک هیچ کجا نمیتوانست برای او مثل ایران باشد . شاید انگلستان خانه
دومش بود و پدرش در این تپه های سبز دوک نشین ماندد یک پسر بچه
شیطون بازی کرده و برای تحصیل به لندن رفته بود اما هیچ وقت نمیتوانست
سرزمین مادری و جایی که در ان به دنیا امده بود باشد . هیچوقت نمیتوانست
خانه ای را که به همراه پدر و مادرش شاید حتی برای چند سال کوتاه زندگی
کرده و خندیدن را با هر سه ان ها تجربه کرده بود فراموش کند . ان خانه ، ان
هوا، اان بازار ، ان مزرعه و باغ و ان حیاط همیشه در قلبش باقی میماند و
هیچگاه پاک نمیشد حتی اگر هیچ وقت نمیتواست به ان جا بازگردد . در حالی
که در قکر های خودش بوده و دوران کودکیش مانند برق از جلوی چشمانش
میگذشت گفت
_بدون شک اونجا بهترین مکانیه که با فکر کردن بهش ارامش میگیرم
بردلی سرش را تکانی داد
_دوست دارم یه روز اونجا ببینم
جی که به خود امده بود به چشمان ابی رنگ بردلی نگاهی کرد به راستی که
زیبا بودند مانند دریا شاید در انگلستان چشمان روشن به فراوانی یافت میشد اما
بی تردید چشمان بردلی بسیار زییا و ارامش بخش بود و ادمی را به دنیا اعتماد و
اطمینان سوق میداد کردن . واقعا جالب بود ترکیب موهای طالیی و چشمان ابی
او دقیقا در نقطه مقابل ظاهر جیران قرار میگرفت ! جی گفت
_با اینکه سفر طوالنی به حساب میاد ولی اگر مثل شما یک پسر بودم و طبیعتا
شرایط همچین سفری رو به داشتم هیچوقت از دستش نمیدادم ، هیچ کجای
دنیا نمیتونید کاخ ها و بنا هایی با شکوه با معماری که من دیدن پیدا کنید و
همینطور یک فرهنگ غنی و در عین حال کامال متفاوت …
با گفتن این حرف لبخند بزرگی بر لبانش ظاهر شد هر وقت که بحث از این
موارد پیش میامد به یاد دایه اش می افتاد بی تردید ان پیرزن هیچگاه
نمستوانست فرهنگ انگلستان را قبول کند این دقیقا مانند این بود که مادام
لوییزا را مجبور به پذیرش فرهنگ فارسی کند که باز از غیر محال ترین مسائل
دنیا به حساب میامد بی تردید عادت به یک فرهنگ متفاوت کار اسانی نبود و
حتی برای خود او که در سنین جوانی وارد جامعه ای کامال متفاوت شده و از
کودکی با وجود یک پدر انگلیسی خیلی دور از ان به نظر نمیرسید ، تقریبا به
مدت پنج سال به طول انجامیده بود . رو به بردلی گفت
_مطمئنم که ازش لذت میبرید
_مطمئنن همینطوره و مطمئنن در یه همچین سفری به یه راهنمای با تجربه
ای مثل شما احتیاج خواهم داشت ، جیران عزیز و دوست داشتنی …
جی دوباره نگاهی به او انداخت اما این بار دقیق تر و با جزئیات تر به او
مینگریست . لبخند مالیمی زده بود و از ته دل و با اطمینان سخن میگفت در
حرف هایش هیچ رد طعنه و تمسخری دیده نمیشد و به گونه ای بود که ادمی
میتوانست به راحتی به او اطمینان کند . به راستی که او تفاوت عمده ای با
برادرش داشت . فرق عمده ای با تمام و یا حداقل اکثر لرد هایی که تا به ان
زمان دیده بود . بی تردید لرد بردلی اسکات مرد مهربانی بود که میتوانست در
های خوشبختی را به روی هر دختر دم بختی بگشاید . بردلی نگاهی با اسمان
انداخت و در حالی که چهره اش از اشعه نور خورشید در هم رفته بود گفت
_بهتره که تا قبل از این که هوا بیشتر از این گرم بشه برگردیم اصال دوست
ندارم شما رو با حرفام خسته کنم و باعث بشم که در این هوای گرم اذیت بشین
_به هیچ وجه جناب لرد …
جی لیخند گرم دیگری به او زده و به همراه بردلی راهش را به طرف خانه پیش
گرفت .
***
خورشید از پشت کوه ها بیرون امده و تپه های سبز دوک نشین را روشن
میکرد . انتونی از تختش بلند شده و بعد از تعویض لباس که به کمک خدمتکار
مخصوصش صورت گرفته بود ، اماری از جمعیت طبقه پایین گرفت البته که دور
از انتظار نبود مادرش ، سم ، مادام و دوشیزه راسل انتظار او را میکشیدند . در
چند روز گذشته از انان فراری بود و اگر شانس میاورد میتوانست به طور ماهرانه
ای و بسیار ارام از پله ها پایین رفته و از راهروی کناری و یا حتی از طریق
اشپزخانه خود را به بیرون برساند اما هیچ چیز انطور که میخواست پیش نرفت
چون کنتس دقیقا در پشت در اتاق غذا خوری منتظرش بود و به محض دیدن او
که سعی داشت جهت خود را به سمت طبقه پایین و اشپزخانه منحرف کند
صدایش زد
_انتونی….
چشمانش را با تاسف خاصی بست دیگر راه فراری نبود برگشت و با لبخند به
گونه ای که خیلی طبیعی به نظر میرسید گفت
_صبح بخیر …
_ پسرم برای صبحانه به ما ملحق نمیشی
شاید میتوانست بهانه ای بیاورد اما فایده ای نداشت بدون شک مادرش بهانه
های کوچک او را بی اهمیت شمرده و با دالیل و حرف های خود خنثی میکرد
پس سرش را تکانی داد و با همان حالت طبیعی و لبخند ساختگیش وارد اتاق
غذاخوری شد . مادام راسل با قیافه همیشگی و در حالی که با غزور تمام و
چشمهایی مانند خط او را زیر نظر داشت ته میز که معموال جای کنتس بود
نشسته بود . باز میتوانست خداراشکر کند که او سر میز را که زمانی متعلق به
پدرش و حاال متعلق به او بود را تصاحب نکرده بود چون حتی این کار هم از این
زن جاه طلب بعید به نظر نمیرسید . نگاهی از روی احترام به او انداخت و پشت
میز نشست کنتس با خوشحالی طرف چپ میز نزدیک خواهرش نشست به
دستور او تنها به تعداد اهالی خانه دور میز صندلی گذاشته بودند که این یعنی
یک صندلی دیگر کنار کنتس و دو صندلی دیگر در سمت راست نیز قرار داشت
که یکی از ان ها برای برهم نخوردن تعادل در دو طرف میز اضافه شده بود .
البته چه کسی میدانست که کنتس از همه چیز حتی چیدن تعداد و مکان
صندلی ها هم منظوری داشت مسلما پسرانش به این موضوع و ریز بینی های
مادرشان توجهی نشان نمیدادند که البته کنتس هم به هیچ عنوان قصد جلب
توجه انان را نداشت و اینگونه کارش را راحت تر پیش میبرد . خدمتکار ها
وسایل صبحانه رو به طور کامل چیده و برای به جا اوردن فوری هر دستوری در
گوشه اتاق حاضر ایستادند . کنتس با لبخند روی میز را نگاه کرده و سپس برای
شکستن سکوت موجود رو به یکی از خدمتکار ها گفت
_دیزی لطفا برامون چای بریز …
دیزی خدمتکار نسبتا جوان خانواده ادامز جلو امده و با رعایت تشریفات ابتدا
برای کنت و سپس برای بقیه اعضا خانواده چای ریخت انتونی به چای مقابلش
خیره شد شاید میتوانست حداقل بعد از خوردن ان از این وضعیت مالل انگیز
خالص شده و راه فراری پیدا کند . مادام راسل که انگار فکر او را میخواند با ان
بینی سر باال و صدای نازک و گرفته خود گفت
_به نظر میاد که برای انجام کارهاتون عجله کنید…
انتونی به او نگاهی انداخت واقعا که پیرزن ترسناکی بود و انگار از این که مچ او
را بگیرد و یا با بحث با او بنشیند لذت میبرد
_به هیچ وجه ….بلکه دارم از حضور در کنار شما بیشترین استفاده رو میبرم
چه دروغ شاخدار و بزرگی ! مادام راسل چینی به پیشانیش داد و در حالی که
چشماهایش را بیشتر ریز میکرد گفت
_خوب دوست ندارید درباره مسافرت کوتاهتون به لندن چیزی بگید …
حرف معناداری به حساب میامد انتونی به مادرش که دستانش را روی میز گره
زده و با لبخند به او نگاه میکرد خیره شد . به نظر نمیامد مادرش چیزی درباره
اینکه این مسافرت به دوشیزه جی ربطی داشته به میان اورده باشد به خصوص
اینکه خود کنتس نیز اطالع کافی از این مورد نداشت پس ارامش خاصی گفت
_به اینجور سفر های ناگهانی عادت دارم …
سپس چایش را از روی میز برداشت و جرئه ای از ان را نوشید صدای قدم های
شخصی شنیده میشد سوفیا راسل با لبخند مالیم و دلنشین خود ارام ارام به
درون سالن غذا خوری قدم برمیداشت موهای خرمایی رنگش را روی شانه هایش
ریخته بود و لباس حریر مانندی که ربان های ابی متناسب با رنگ چشمانش
داشت را به تن داشت . انتونی در حالی که هنوز فنجان چای در دستانش بود به
او خیره ماند واقعا زیبا به نظر میرسید شب گذشته فرصت زیادی برای برسی او
پیدا نکرده بود ولی اکنون متوجه تفاوت بسیاری که در فصل اجتماعی سال
گذشته تا به االن در او به وجود امده شده بود . یک دختر کامل و زیبا ! سوفیا
تعظیم کوچکی به سمت او کرد ناگهان به خودش امد از پشت میز بلند شد و
احترامش را با تعظیم دیگری پاسخ داد کنتس که متوجه تحت تاثیر قرار گرفتن
پسرش شده بود با خوشحالی رو به سوفیا گفت
_اوه سوفیای عزیز چقدر به موقع اومدی بیا اینجا کنار من بشین و به میز خالی
سمت چپش که بیشتر از این که نزدیک خودش باشد به انتونی نزدیک بود اشاره
کرد سوفیا در حالی که سر خود را پایین انداخته و لبخند مالیمی بر لب داشت
اطاعت کرد و پشت میز نشست با نشستن او حاال انتونی طبق تشریفات اجازه
داشت دوباره بنشیند در انگلستان انجام همچین تشریفاتی در مواقع ورود و
حضور بانوان ضروری به حساب میامد که انجام ان ها توسط کنتی به مانند او به
هیچ وجه فراموش نمیشد انتونی جرئه دیگری از چایش را نوشید و ان را روی
میز گذاشت سوفیا گفت
_امیدوارم که خستگی سفر از تنتون در رفته باشه جناب کنت
انتونی گفت
_بله کامال
سوفیا لبخند دل نشین دیگری که به قدر زیادی او را خواستنی نشان میداد به او
تحویل داد مادام راسل با لحنی خود پسندانه و انگار که میخواست قضیه ای را به
شدت موشکافانه کند گفت
_ببینم این درسته که شما سرپرستی و یا به عبارتی مسئولیت یک دختر جوان
شرقی رو به عهده گرفتی
نگاه انتونی به سمت مادرش برگشت به نطر میرسید که کنتس ان قدری هم که
انتونی فکر میکرد ساکت نمانده و شاید اطالعات زیادی را به خواهر و یا شاید
حتی خواهر زاده اش داده بود ، کنتس گفت
_ خواهر عزیزم همونطور که گفتم انتونی فقط سعی داره به وصیت پدرش عمل
کنه که اون هم فقط شامل نگه داری از اموال اون دختر میشه نه چیزی بیش از
این ….
مادام راسل بدون هیچ تغییر حاالتی با لحنی که کمی دستوری به نظر میرسید و
انگار بیشتر انتونی را به عمل کردن به عکس ان ترغیب میکرد گفت
_همونطور که به مادرتون گفتم بهترین کار برای خالص شدن از اینگونه
مسئولیت ها پیدا کردن یک همسر مناسب برای این دخترهاست چرا که دیگه
به طور کامل هیچ مسئولیتی باقی نمیمونه
سپس سرش را به تایید حرف های خود تکانی داد اما کنتس که خوب اخالق
پسرش را میشناخت کمی نگران به نظر میرسید ، انتونی در سکوت کامل در
حالی که یکی از دستانش را روی دسته صندلی و با دیگری دستی به چانه اش
میمالید ، با حالت تمسخر امیزی به مادام راسل چشم دوخته بود که همین
قضیه کنتس را بیشتر نگران میکرد
سوفیا که متوجه شده بود گفت
_ مادر من مطمئنم که کنت خودشون بهترین راه رو برای کارهاشون پیدا
میکنن
نگاه انتوتی به سمت او برگشت واقعا که هیچ چیز در این دنیا نمیتوانست به
اندازه یک دختر مطیع زیبا به نظر بیاید البته هیچ چیز به جز یک دوشیزه
سرکش !!!
لبخندی کوتاهی رو به سوفیا زد . سوفیا که کمی از خجالت سرخ شده بود ادامه
داد
_در هر صورت من که خیلی دوست دارم این دوشیزه شرقی رو مالقات کنم فکر
میکنم از مصاحبت باهاش لذت ببرم
کنتس گفت
_اوه سوفیا تو چقدر مهربونی … میگم حاال که حرف از دوشیزه والتس شد
چطوره که ایشون رو به همراه خانواده جونز برای فردا شب دعوت کنیم
مادام راسل طعنه امیز گفت
_بهتر از این نمیشه…
کنتس به سمت انتونی برگشت
_نظرت چیه پسرم؟
_من مانعی نمیبینم
_عالیه پس براشون پیغام میفرستم
انتونی در حالی که از پشت میز بلند میشد گفت.فکر نمیکنم الزم باشه امروز
قصد دارم به مزرعه یه سری بزنم شاید از نزدیکی اونجا رد بشم میتونم خودم
این پیغام رو بهشون برسونم
کنتس که راضی به نظر نمیرسید گفت
_ولی ….
اما انتونی حرفش را قطع کرد و تعظیم کنان برای ترک کردن میز پوزش
خواست اما درست قبل از اینکه از در خارج شود کنتس دوباره او را صدا زد
_انتونی نظرت چیه که دوشیزه راسل هم برای دیدن مزرعه با خودت همراه
کنی؟
سوفیا سرش را پایین انداخت از این که کنتس او را به انتونی تحمیل میکرد
احساس خوبی نداشت انتونی که تازه فرصتی برای فرار کردن از دست مادام
راسل که حتی وجود سوفیا هم نتوانسته بود ان را قابل تحمل کند پیدا کرده بود
برگشت و گفت
_مطمئنن حضور در این اطراف برای دوشیزه راسل دل پذیر تر خواهد بود
و قبل از اینکه فرصت دیگری برای اعتراض به مادرش بدهد به سرعت اتجا را
ترک کرد سوفیا کمی به غذای درون بشقاب رو به رویش ور رفت و سپس گفت
_خاله عزیز به نظرم الزم نیست که کنت رو مجبور به کاری که دوست ندارن
بکنید فکر کنم این کار همه چیز رو برعکس کنه
کنتس با نگرانی لبخندی رو به او زد
_منو ببخش عزیزم فقط کمی دستپاچه شدم
مادام راسل که نیش خند تلخی زده بود با حالت طعنه امیزی گفت
_که بی ربط به رفتنش به خونه ی اون دختره هم نبود …
لبخند از روی لبان کنتس پاک شد مادام راسل ادامه داد
_جالبه که تو نمیتونی پسر هات رو کنترل کنی
_ببینم نکنه توقع داری دستاشو پا طناب ببندم و توی خونه نگه دارم …
_یه ذره برای این کارا دیر کردی … مثل همیشه
کنتس با ناراحتی از حرف خودهرش خود را با نوشیدن چایش که اکنون مثل
گذشته کامال سرد شده بود مشغول ساخت که صدای نسبتا بلند و بشاشی
حواسش را پرت کرد
_چه صبح زیبایی …. ببینم شما خانم ها دارید درباره کی توطئه میکنید …
سم وارد اتاق شده و در حالی که مثل همیشه کامال سرحال و قبراق مانند
همیشه به نظر میرسید پشت میز و در مقابل سوفیا نشست ، کنتس گفت
_اوه خدای من سم این چه حرفیه
سم مقدار قابل توجهی غذا که شامل سیب زمینی ، تخم مرغ ، سوسیس و لوبیا
و انواع فراورده های دیگر به عنوان صبحانه میشد درون بشقابش کشید و در
حالی که به صندلی خالی انتونی اشاره میکرد با حالت طنز الودی گفت
_هممم میبینم که انتونی خیلی زود تر مارو ترک کرده
سوفیا که خوشحالی بی مورد او را توهین به خود و این حرفش را نیز طعنه
حساب میکرد گفت
_ ببینم شما قصد ندارید همراه برادرتون مارو ترک کنید ؟
سم پوزخندی زد و گفت
_مثل اینکه شما بیشتر مشتاق بودین به همراه ایشون مارو ترک کنی سوفیای
عزیز
و با اشتها شروع به خوردن کرد .
در هر صورت شاید سوفیا ، مادام راسل و یا حتی شاید بیشتر خود کنتس در
هدف خود در ان روز خود ناکام مانده بودند اما به هدف با ارزش تر خود یعنی
دعوت دوشیزه والتس به انجا رسیده بودند کسی که کنتس ان را به تهدید و
مانع در برابر خواسته اش قلمداد کرده بود و اکنون با وجود خواهر و خواهر زاده
اش زمان را فرصت خوبی برای خنثی کردن این تهدید میدید .
***
انتونی با اسب خاکستری رنگش به سرعت به سمت جاده میتاخت نسیمی که در
حال وزیدن بود با سرعت او جریان بیشتری میگرفت و موهای تیره رنگش را نیز
مانند خود مواج میکرد به زودی به دو راهی انتخاب میرسید . رفتن به مزرعه یا
رفتن به خانه جونز ها ! . سر جاده ایستاد ، البته که میتوانست به هنگام برگشتن
از مزرعه به انجا برود و طبق حرف مادرش این پیام دعوت را به ان ها برساند .
اما دقیقا لحظه اخر تصمیمیش عوض شد انگار که نیرویی نظرش را تغییر داد
چیزی به مانند احساسی غریب و نا اشنا که اشتیاق دیدن دختری دل ربا و البته
سرکش و کمی هم مغرور را در او زنده میکرد . پس چه لزومی داشت تا برگشت
صبر کند وقتی میتواست همین حاال به انجا برود . به خصوص که عالوه بر
رساندن پیغام ، میتوانست از حال او ، ان هم بعد از ان همه اتفاقات ناگوار و
پشت سو هم اگاه شود . سر اسبش را کج کرده و به سمت خانه ای که به عبارتی
متعلق به جیران والتس ولی در حقیقت و اکنون متعلق به خودش بود به راه
افتاد.
جی به همراهی لرد اسکلت جوان به خانه پدریش نزدیک میشد در هنگام
برگشت با برخورد کردن از زمین گل بهاری دسته ای از انان را چیده و در فکر
بود که دسته ای از این گل های تازه درون خانه میتواند کمی حال و هوای
اعضای ان مخصوصا کتی را دگرگون کند با لبخند گل ها را میبویید و لرد
اسکات که از دیدن این صحنه زیبا تبسمی تحسین برانگیز بر لب داشته و چشم
از او بر نمیداشت را محسور میکرد . ! وارد خانه شدند لیزا نزیک امد و قبل از
این که جی فرصت کند و گل ها را برای گذاشتن در یک گلدان مناسب به
دستش بدهد گفت
_خانم جناب کنت ادامز برای مالقات با شما اومدن…
تنها بردن نام انتونی کافی بود تا ذهنش به طور کامل از کاری که تا همین چند
ثانیه پیش قصد انجام دادن ان را داشت منحرف شود ! بردلی که به مانند او
شوکه شده بود رو به جیران گفت
_ببینم منتظر ایشون بودین
_ابدا …. ولی شاید اتفاق مهمی افتاده باشه به هر حال کنت بدون دلیل زحمت
اومدن به اینجا رو به خودشون نمیدن
بردلی یکی از ابروهایش را با تعجب باال انداخت . این که جی کنت را فردی
مهم حتی مهم تر از او که وقت خود را برای چیز های بیهوده ای مثل سر زدن
به انجا هدر نمیداد، میدانست به نظر کمی زیاد از حد میامد ، اهی کشید و
گفت
_خب فکر میکنم که من دیگه باید برم … از همراهی با شما بسیار لذت بردم
دوشیزه والتس
جی که در ذهنش در جستوجوی دلیلی برای حضور کنت در انجا بود با حواس
پرتی گفت
_اوه … بله … من همین طور
بردلی لبخندی کوچکی زد سپس دست او را گرفته و در حالی که به لب های
خود نزدیک میکرد بوسه کوچکی روی ان زد . جی با چشمان سیاه رنگش به او
خیره شد بردلی تعظیم تشریفاتی دیگر انجام داده و از او خداحافظی کرد .
بعد از رفتن او جیران مردد به از طول راهرو عبور کرده و به در نیمه باز اتاق
نورگیر نگاه کرد نفس عمیقی کشید و با لبخندی که عزت نفس از ان فوران
میکرد ، وارد اتاق شد . انتونی که با قیافه خیلی جدی و عاری از هر گونه
احساسات روی مبل نشسته و دقیقا به در ورودی زل زده بود با امدن جی از
جایش بلند شده و احترام گذاشت جی احترامش را پاسخ داده و دور اتاق را از
نظرش گرداند . ماری در گوشه اتاق تقریبا نزدیک انتونی ایستاده و سرش را
پایین انداخته بود . انتونی به سر تا پای او نگاهی کرد و با رسیدن به دست گل
ها که هنوز در دستان جی باقی مانده بود خشکش زد . نگاهش سنگین و
سوزناک بود انگار دست گل ها مانند خاری در چشمانش فرو میرفت ! جیران که
از نگاه او کمی معذب شده بود ، سرش را پایین انداخته و بعد از چند لحظه
کوتاه گفت
_جناب کنت … انتظار دیدنتون رو نداشتم
_دوشیزه والتس ……
لحنش به مانند نگاهش ، سنگین و موقر بود . به گونه ای که جی احساس
میکرد سال ها او را ندیده و حاال با اولین دیدار احساس غریبی میکرد . !
_ امیدوارم که خیلی منتظر نمونده باشین
انتونی دستلنش را پشت داده و گفت
_تقریبا همین االن رسیدم که خدمتکارتون گفت به همراهی لرد اسکات از خونه
خارج شدید و چون مدت طوالنی از رفتنتون میگذشت فکر کردم شاید بهتر
باشه کمی منتظر باشم ….
جی به ماری که معلوم بود از در اختیار گذاشتن هر گونه اطالعاتی به انتونی
دریغ نکرده بود نگاهی انداخت . البته که تعحبی نداشت و نمیتوانست خیلی او را
در این رابطه مقصر بداند طرز نگاه کردن انتونی و حالت جدی و متکبرش
میتوانست حتی سنگ را نیز به حرف اورد . گلویش را کمی صاف کرد و گفت
_اوه … بله
اما انتونی هیچ نمیگفت تنها سکوت کرده و در حالی که انگار در رابطه با گشت
زنی با لرد اسکات منتظر توضیح بیشتری است مستقیم به چشمانش زل زده بود
و مطمئنن اگر از همین روش برای حرف کشیدن از خدمتکار بیچاره استفاده
کرده بود دلیل موفقیش کامال مشخص بود ! جی که دیگر نمیتوانست نگاه های
تهدید امیز او را تحمل کند گفت
_فقط با هم کمی در مسیر جاده کناری قدم زدیم …
انتونی سرش را تکانی داد البته که هنوز رد تحکم در چشمانش نا پدید نشده بود
اما حداقل میشد کمی به ان ها نگاه کرد جی در دل به خود دشنام میداد چه
لزومی داشت که برای او توضیح دهد که کجا و یا با چه کسی برای پیاده روی و
یا برای گردش بیرون رفته است ! این کنت از خود راضی مگر چه کسی بود که
به خود اجازه میداد با نگاهش او را محکوم کرده و به حرف زدن وادار کند ! در
حالی که سرش از تمامی این حرف ها در مرز منفجر شدن بود ، ظاهر مغرورش
را حفظ کرده و گفت
_دوست دارید کمی بشینید …
انتونی به مبل پشت سرش نگاهی انداخت و روی ان نشست . جی دست گل را
به سمت ماری گرفت و گفت
_ لطفا اینا رو بگیر و یه گلدون مناسب براشون پیدا کن
ماری گل ها را گرفت و از اتاق بیرون رفت . جی روی مبلی در مقابل انتونی
نشست و بعد از چند لحظه سکوت پی در پی گفت
_میخواید بگم براتون چایی بیارن …؟
انتونی در حالی که پاهایش را روی یک دیگر انداخته و با ارامش تمام به معذب
کردن او ادامه میداد گفت
نه الزم نیست
_جی لبخند کوتاهی زد و سرش را پایین انداخت . انتونی بدون تغییر حالت در
اجزای صورتش ، با لحنی امرانه گفت
_حال عمه و دختر عمتون چطور هست
_خب در حال بهبودی هستن . کاترین روز به روز داره بهتر میشه مطمئنم
بزودی به حالت اولش برمیگرده . فقط یه مقدار از لحاظ روحی خستس
انتونی دوباره سرش را تکان داد و گفت
_مطمئنن شما خیلی میتونین بهشون کمک کنین
جی لبخندی زد
_مطمئن باشید اینکارو میکنم….از این که عمه شارلوت نتونست برای استقبال
بیاد معذرت میخوام حتما حالش زیاد..
انتونی حرفش را قطع کرد
_الزم نیست عذر خواهی کنید این درخواست خودم بود که به ایشون خبر ندن
جی متعجب به او نگاه کرد ، انتونی که متوجه حالتی سوالی او شده بود گفت
_در واقع قصدم از اومدن به اینجا رسوندن پیغام کنتس مبنی بر دعوت از شما و
خانوادتون برای فردا شبه
تعجب بیشتری وجودش را فرا گرفت . مهمانی ان هم در این شرایط ! البته که
شاید کنتس از شرایط بد خیم خانه ان ها خبرنداشت اما مسلما انتوتی به طور
کامل در جریان بود . انتونی اضافه کرد
_کنتس مهمانانی دارن که تمایل دارن شما باهاشون اشنا بشین
_اوه….هممم… خب این خیلی عالیه
واقعا عجیب بود پر واضح بود که کنتس زیاد از او خوشش نمیاد و حاال در اقدام
جدیدی میخواست او و خوانده اش را به مهمانانش معرفی کند !
لبخندی به سمت انتونی زد و انتونی که انگار احساسات اعم از خشم ناراحتی و
خوشحالی در او خاموش شده بود مانند همیشه تنها سری کوتاه برای تایید او
تکان داد ، جی گفت
_میتونستین نامه بفرستین …الزم نبود خودتونو برای رسوندن این پیغام تو
زحمت بندازین
طبیعتا نباید این حرف را میزد با این کار اقدام انتونی برای دیدن او را بی اهمیت
جلوه داده بود اما از طرفی این را جواب خوبی در مقابل رفتار سرد و بی احساس
کنت میدانست دلیلی وجود نداشت در مقابل این خونسردی و رفتار خشک با او
گرم گرفته و تشکر کند اما انتوتی که انتظار همچین حرفی را نداشت با حالتی
طلبکارانه گفت
_متاسفم اگر اوقاتتون رو با لرد به هم ریختم
یک حرف سنگین تر واقعا حرف تندی به حساب میامد و البته که انتونی با این
کار طبق معمول بیزازیش را به طور واضحی با هر نوع ارتباط جی با اسکات ها
بیان کرده بود . اما خب مطمئنن حق زیادی را در این باره نداشت جی یک
دختر جوان و زیبا بود و مورد توجه قرار گرفتنش توسط هر مردی کامال طبیعی
به حساب میاد و قبول کردن درخواست همراهی انان به عهده خودش بود .
جیران که از عکس العمل شدید او نسبت به لرد اسکات خبر داشته و به گونه ای
در ته دلش راضب به نظر میرسید نفس عمیقی کشیده و امرانه گفت
_ نه … مشکلی نیست جناب کنت …
جواب هوشمندانه ای بود ، در حالی که پاسخ تند انتونی را داده بود بر خالف
همیشه با نگه داشتن ارامشش مانع بحث دوباره با او شده بود و این کار انتونی را
که به این رفتار او عادات نداشت بیشتر گیج میکرد . پس تنها بلند شد و بعد از
گذاشتن تعظیم کوتاهی با لحن سردی گفت
_ پس فردا شب منتظرتونیم ….
جی که از لحن دستوری او خنده اش گرفته بود تعظیم کوتاهی در پاسخش
کرده و رفتنش را زیر چشمی دنبال کرد .
***
عمه شارلوت در حالی که روی مبل نسبتا بزرگ اتاق نور گیر دراز کشیده و
دستمالی هم بر ر.ی پیشانیش داشت با حالت اعتراض امیزی بلند شده و گفت
_چی لرد اسکات اومده بود اینجا …! پس جرا منو خبر نکردین…؟
با این خیزش ناگهانی دستمالی که روی پیشانیش بر روی زمین افتاد ، جی که
از این حالت به خنده افتاده بود ، گفت
_بله …ولی چیزی برای نگرانی نیست من خودم ازشون استقبال کردم
عمه شارلوت با ناله ای کش دار ، دوباره روی مبل دراز کشید و در حالی که
دستش را روی پیشانیش میگذاشت گفت
_چطور چیزی برای نگرانی نیست امیدوارم که بهش اخم و تخم نکرده باشی تو
معموال نمیدونی که چه جوری باید رفتار کنی
جی اهی کشید
_اه عمه شارلوت منظورتون چیه مگه من چه جوری رفتار میکنم
عمه شارلوت به سمت او برگشت و با لحن نصیحت گرانه ای که کمی تندی نیز
در ان مشخص بودگفت
_مثل اینکه متوجه نیستی با شرایطی که ما داریم ازدواج تو با لرد چقدر میتونه
کارساز باشه
دوباره لحنش حالت ناله گرفته
_مخصوصا برای کتی بیچاره…
جی با تعجب به عمه اش نگاه کرد نمیدانست باید از این حرف او بخندد و یا
عکس العمل دیگری نشان دهد پس تنها با حیرت گفت
_ازدواج … !!! اوه خدای من عمه شارلوت معلوم هست داری راجب به چی حرف
میزنی اون فقط …
عمه شارلوت دوباره با حالت غضب ناکی برگشته و حرف او را قطع کرد
_اون فقط چی … فقط چی ..؟ …ازت خواست باهاش قدم بزنی ببینم …؟یک مرد
متشخص بدون دلیل قانع کننده ای مثل این از یه دوشیزه نمیخواد باهاش قدم
بزته ، براش گل بفرسته و یا اونو مورد توجه خودش قرار یده
جی با اه حسرتناکی خود را روی مبل تکی رو به روی او ولو کرد شاید در حال
حاضر جوابی در مقابل مادام جونز نداشت . اما حرف او واقعا تصور خنده داری
بود که اگر میخواست به این چشم به تمامی مردان اطرافش نگاه کند پس باید
تمام کسانی را که با انان رقصیده بود را نیز خواستگار خود میدانست . عمه
شارلوت دوباره ناله ای کرد و با حالت اندوهناکی گفت
_اوه …. خدای من این دو تا دختر میخوان منو بکشن …لیزا … لیزا کجایی زود
باش بیا
چند ثانیه بعد لیزا پشت در حاضر شد ، عمه شارلوت با حالت نذاری در حالی که
انگشتانش را تکان میداد گفت
_برو اون دارو های گیاهی منو بیار …زود باش االن دوباره از حال میرم
جی چشمانش را در کاسه چرخاند . واقعا علت مریضی و بی حالی او را که حتی
بیشتر از کاترین به نظر میرسید درک نمیکرد . بعد از ان اتفاق تقریبا ساعتی
نبود که عمه شارلوت بیدار باشد ولی ناله نکند و لیزا بیچاره را به اینطرف و ان
طرف نکشاند ! . لیزا دوباره با داروهای گیاهی و مخصوص عمه شارلوت که ان را
به همراه یک لیوان درون سینی گذاشته رود وارد اتاق شد
عمه شارلوت به ارامی بلند شده و به دسته مبل تکیه داد جی او را نگاه میکرد به
نظرش تمام این رفتار ها ادایی پیش نبود یا حداقل وضعیت را تا ان حد وخیم
نمیدانست عمه شارلوت کمی از دارو خورد و چهره اش از تلخی مزه ی ان در
هم رفت
_اوه خدای من چه مزه ی افتضاحی ….
دوباره خودش را روی مبل ولو کرد و با حالتی نگران و مظلوم رو به جی گفت
_خواهش میکنم بهم بگو که با لرد درست رفتار میکنی به هیچ عنوان نباید
بهش ضره ای اخم و تخم کنی اون مهره شانس ماست
جی شانه اش را کمی باال انداخت و در حالی که یک پایش را روی دیگری می
انداخت گفت
_من به لرد احترام میذارم البته نه برای لینکه اون مهره شانس ماست فقط به
این دلیل که اون مرد خوبیه و تا حاال رفتار بدی باهامون نداشته ولی اگر غیر از
این بشه انتظار بیشتری از من نداشته باشید …
عمه شارلوت اه سوزناکی کشید و در حالی که مخاطبش جی بود رو به لیز ا
گفت
_ میبینی لیزا اون میخواد منو بکشه اگر یک ذره فقط یک ذره به فکر بود ما
االن این وضعو نداشتیم احتماال داشتیم برای خرید روز عروسی برنامه ریزی
میکردیم و مطمئنن به این واسطه زیبا کتی کمتر از یک ماه بعد با یه فرد با
اصل و نصب اشنا میشد و یک سال بعدش هم من مادر بزرگ بودم…..
دستمال روی سرش را برداشت و به نشانه گریه جلوی بینی خود گرفت جی در
کمال تعحب و حیرت در مقابل سناریویی که عمه شارلوت در کمتر از یک دقیقه
برای خودش ساخته بود به او نگاه میکرد البته که بدون شک ازدواج او با لرد و یا
با هر کس دیگری تاثیر مستقیمی در اینده کتی که با شرایط پیش امده اینده
خوبی برایش انتطار نمیرفت داشت اگر چه متاسفانه هیچ کس در دوک نشین
نبود که از روابط صمیمانه او و جان خبر نداشته باشد و طوالنی بودن این روابط
همه جیز را بدتر میکرد . جیران از روی مبل بلند شده و به سمت در به راه افتاد
اما قبل از این که کامل از اتاق خارج شود یک قدم به عقب برگشته و رو به عمه
اش گفت
_اه راستی … یه چیز دیگه ، امروز جناب کنت اومده بودن
عمه شارلوت با چشمانش گشاد شده از تعجبش به او خیره شد
_چی … اوه ببینم امروز مرد متشخصی هم بوده که پا به اینجا نذاشته باشه ؟
سپس به لیزا که در حال باد زدن او بود نگاهی کرد و باحالت ملتمسانه ای گفت
اوه لیزا بهم بگو با کنت درست رفتار کرده میدونی که چقدر وجود کنت برای ما
با ارزشه…
جی اهی کشید و در حالی که دست به سینه میشد گفت
ببینم اصال مرد متشخصی این اطراف هست که وجودش برای ما کلیدی و مهمی
نباشه
عمه شارلوت نگاه غضبناکی به او انداخت
_تا وقتی تو یا کتی ازدواح نکنید نه
_اه ….
جی لحظه ای سکوت کرد و سپس گفت
_کنتس مارو به برای فردا شب دعوت کرده
عمه شارلوت که چشمانش را با حالت نذاری بسته بود با شنیدن این جمله به
سرعت ان ها را باز کرده و شتاب زده از روی مبل بلند شد و گفت
_چی … زود باش بیا اینجا بشین ببینم چی میگی
و به مبل رو به رویش اشاره کرد
جی بدون انکه ذره ای در حالتش تغییر ایجاد کند گفت
_هممم… چیزی برای توضیح دادن وجود نداره . مثل اینکه کنتس یه سری
مهمون جدید داره که دوست داره ما رو به اون ها معرفی کنه
عمه شارلوت با هیجان گفت
_ مهمون جدید ….! یعنی چه کسایی میتونن باشن …!؟
و در حالی که با ذوق لب پایینش را گاز گرفته بود به لیزا که باد بزن بدست
کنارش ایستاده بود نگاه کرد جی پوزخندی زد این حالت عمه شارلوت که مانند
یک دختر شانزده ساله عمل میکرد واقعا او را به خنده وا میداشت
_به هر حال فردا میفهمیم … من دیگه میرم بخوابم شب بخیر
این را گفت و به سمت اتاقش به راه افتاد .
***
صبح زود تر از حد معمول از خواب بیدار شد و بعد از تعویض لباس به کمک
ماری تصمیم گرفت که ابتدا به کاترین سری بزند دیگر باید کم کم او را از تخت
بلند میکرد به همراهی ماری وارد اتاق او شد کاترین با دیدن او لبخند بی حالی
زد جی گفت
_ بیدار شدی …. پس چرا هنوز که روی تختی تنبل خانوم
و به وضعیتش اشاره ای کرد روی تخت کنار او نشست و دستش را به گرمی و
مهربانی فشرد به راستی که او تنها شخص دلگرم کننده ای بود که شاید کتی به
امید ان هر روز چشمانش را میگشود جی رو به ماری گفت
_ماری لطفا ممکنه که مرده ها رو بزنی کنار لین اتاق واقعا دلگیره
ماری اطاعت کرد
کاترین با اعتراض چشمانش را بسته و خود را زیر پتو مخفی کرد جی پتو را کنار
زد و گفت
_هی داری چیکار میکنی دیگه دوره نقاهت تموم سده باید از روی تخت دربیای
کاترین با صدای ضعیفی گفت
_اه جی فکر نکنم ایده خدبی باشه
_اوه بس کن معلومه که کتی … زود باش … اگروز صبحونه رو با هم میخوریم
باشه …؟
کتی با چشمان محزونش به او خیره شد . جی گفت
_خواهش میکنم کتی فقط میخوام سعیت رو بکنی
کتی سرش را به ارامی تکانی داد جی لبخندی زد ، پیشانی او را بوسیده و گفت
_ماری بهت کمک میکنه حاضر شی
سپس از روی تخت بلند شد و به طرف در رفت
_پایین منتظرتم
کتی لبخندی به او زد . جی از اتاق خارج شده و به سمت اتاق غذاخوری به راه
افتاد عمه شارلوت با دیدن او با خوشحالی به سمتش راه افتاده و او را به طرف
داخل کشید با وحود اینکه چند روز گذشته تنها او را با حالت نذار و دراز کش
دیده بود این سرحال بودن کمی غیر عادی و عجیب به نظر میرسید با تعجب به
او نگاه میکرد عمه شارلوت دستی دور کمرش انداخت و او را تا حد ممکن به
خود نزدیک کرد و با خوشحالی گفت
_دیدی گفتم … من هیچوقت الکی حرفی نمیزنم …
تعجب جی بیشتر شد . یعنی او درباره چی چیزی حرف میزد ! عمه شارلوت
ادامه داد
_حاال فقط قدم اخر مونده …یعنی خواستگاری
جی اهی کشید بحث غیر منطقی همیشگی …. با بی خیالی گفت
_باز دوباره چی شده …
عمه شارلوت کارتی به دستش داد و به طرف میز غذا خوری که گل بزرگی در
وسط ان قرار داشت به راه افتاد جی به گل و سپس به کارت نگاهی کرد بدون
شک این دو به یک دیگر مربوط میشدند کارت را باز کرد و درون ان را خواند:
“میدونم که گل ها هیچوقت به امدازه تو زیبا نیستند ولی حداقل امیدوارم
لبخند زیبایی بر روی لب هات بنشونن .
امضاه لرد بردلی اسکات ”
جیران به میز ناهار خوری نزدیک شد یک سبد گل بزرگ که به تنهایی چهار
دسته گل را با رنگ های قرمز سفید زرد و صورتی را پوشش میداد بر روی ان
خودنمایی میکرد واقعا زیبا بود . زیبا و فوق العاده به گونه ای که میتوانست
قلب هر دختری را به لرزه در اورد ! زیر لب گفت
_واقعا فوق العادست
عمه شارلوت با خوشحالی دست هایش را به یک دیگر مالید
_حاال دیگه بابد مطمئن باشیم که یک قصدی در راهه
جی کارت را روی میز گذاشت و در حالی که اخمی انکار امیز بر چهره اش ضاهر
شده بود گفت
_یه دست گل که نمیتونه نشونه این باشه
عمه شارلوت دست هایش را به کمرش زد
_اه چه مزخرفاتی پس میتونه نشونه چی باشه … من مطمئنم که بزودی زبونش
باز میشه و ازت خواستگاری میکنه اونوقته که ما هم میتونیم امیدی به اینده
داشته باشیم
جی سرش را پایین انداخته و دوباره به کارت خیره شد
_نمیخوام ایندم رو بر پایه ارزوی ازدواج با یه مرد بسازم
عمه شارلوت با نگاه خشمنکاش او را هدف گرفت اما قبل از اینکه جی را به تیر
نصیحت ببندد کاترین که وارد اتاق شده و با قدم های اهسته و لبخندی بسیار
کم رنگ و بی حال به ان ها نزدیک میشد او را متوقف کرد . لبخند رضایت
بخشی روی لبان جیران ظاهر از اینکه باالخره موفق شده و کاترین را از بستر
بلند کرده بود بسیار خوشحال بوده و احساس رضایت میکرد عمه شارلوت با
حیرت دستش را بر روی دهانش گذاشت و نام دخترش را زمزمه کرد از اینکه
باالخره او را با لباسی به جز لباس خواب و دوباره در طبقه پایین به مانند زمان
گذشته میدید اشک در چشمانش جمع شده بود به سمت او رفته و او را در
اغوش گرفت جی به ان ها نگاه میکرد جقدر دیدن این صحنه برایش زیبا و در
عین حال غریب و غیر قابل لمس بود اما با این حال باز هم هم دوست داشتنی
مینمود . به ان ها نزدیک شد و با خوشحالی گفت
_کتی خیلی خوب کردی که اومدی پایین حاال مثل قبل میتونیم همه با هم
صبحونه بخوریم
کتی سرش را تکانی داد به نظر میرسید خودش نیز از این اقدام احساس خوبی
دارد . عمه شارلوت با نگاه دقیق و تاسف باری او را زیر نظر گرفت اه که چه قدر
در عرض یک هفته الغر و نذار شده بود زیر چشمانش کمی گود شده و لباس که
بار ها ان را پوشیده و در گذشته کامال متناسب اندامش بود در تنش لق میزد با
ناراحتی گفت
_اوه کتی چه قدر الغر شدی
کتی سرش را با ناراحتی پایین انداخت عمه شارلوت بازو های او را مالید
_البته که اشکال نداره فقط کافی کمی بیشتر از قبل شیرینی بخوری تا به
سرعت به حالت قبلیت برگردی
جی که جو را کمی غصه دار میدید برای عوض کردن حال ان ها به شوخی گفت
_به نظر من که این اندام عالیه ، حداقل دیگه الزم نیست از لیزا بخوایم بند
زیرپوشت رو محکم ببنده و میتونی ازادانه نفس بکشی
کتی خنده کوتاهی سر داد که اگرچه خیلی زود به پایان رسید ولی برای کسی
که در چند روزه گذشته حتی به زور حرف میزد پیشرفت بزرگی بود ! اما
ناگهان احساس سرگیجه او را فرا گرفت دست به پیشانیش گذاشته و یک قدم به
عقب رفت
عنه شارلوت دستش را با نگرانی گرفت ، جی گفت
_ببینم حالت خوبه
کتی نفس عمیقی کشید بعد از چند لحظه مکث در حالی که چهره اش در هم
رفته و انگار که چیزی مانع تنفس راحتش میشد گفت
_ببینم این بوی گند دیگه برای چیه !
عمه شارلوت و جی با تعجب نگاهی به یک دیگر انداختند . کتی اتاق را از سر
گذرانده و نگاهش روی گل های روی میز متوقف شد
_ببینم گل های بوگندو اینجا چیکار میکنه !
عمه شارلوت با تعجب به سبد گل و سپس دوباره به کتی که انگار واقعا از بوی
ان ها در عذاب بود نگاه کرد بی تردید شاید دسته گلی بزرگی بود ولی بویش تا
انجا احساس نمیشد و یا حتی در این صورت بوی گل تازه هیچوقت بوی گندی
محسوب نمیشد ! جی با پوزخند گفت
_بوی گند گل !
کتی گفت
_اه متاسفم …. برای تو هستن جی ؟ نمیخواستم توهین کنم ولی فکر کنم باید
بهشون حساسیت داشته باشم
دوباره سردرد به سراغش امد قدمی تلو خوران به عقب برداشت و بریده بریده
گفت
_فکر…. فکر کنم …. بهتر باشه برم … اتاقم
و ناگهان در حالی که دستش را برای جلوگیری از بو و حالت تهوعی که ناگاه به
سراغش امده جلوی دهانش گرفته بود به سرعت از اتاق خارج شد و عمه
شارلوت و جی را نیز با نگرانی به دنبال خود کشانید .
***
جی که با حالتی سراسیمه در اتاق نور گیر قدم میزد با وارد شدن عمه شارلوت
سر جایش میخکوب شده و بی وقفه پرسید
_ببین حالش چطوره …؟
عمه شارلوت با حالتی خسته و افتاده دستش را به حالت تایید تکانی داد و گفت
_حالش خوبه … حالش خوبه االن خوابیده
سپس خود با به مبل رسانیده و با کمری خمیده روی ان نشست و دستانش را
روی دامتش گذاشت . جی که همچنان در حال قدم رویی سریع در اتاق بود با
حالتی عصبی روی نزدیک ترین مبل کنار او نشست و در حالی که پاهایش را بی
وقفه تکان میداد گفت
_همش تقصیر منه … نباید ازش میخواستم اینقدر زود از روی تخت بلند شه
هنوز باید استراحت میکرد
عمه شارلوت در حالی که به رو به رویش خیره شده و در سکوت مطلق به فکر
فرو رفته بود ، سری تکان داد جی که از پا تکان دادن خسته شده بود تفس
عمیقی کشید و دستش را زیر چانه اش برد و گفت
_اه با این شرایط فکر نکنم حالش اونقدر مناسب باشه که بتونیم به مهمانی
کنتس بریم باید یه نامه بنویسم و ازشون عذر خواهی کنم
عمه شارلوت کمرش را صاف کرده و نگاهش را مانند تیر به طرف او پرتاپ کرد
_ببینم این دیگه چه حرفیه که میزنی …؟!
جی با اخم های در هم رفته از تعجب ناگهانی به او نگاه کرد . دستش را از زیر
چانه برداشته و گفت
_اما عمه شارلوت کتی مریضه نمیتونیم مجبورش کنیم که با این حالش به
مهمونی بیاد و یا اینکه تنهاش بذاریم
_اگر کتی نیاز به پرستاری داشته باشه من خودم پیشش میمونم شاید ما نتونیم
به این مهمونی بیایم ولی تو باید بری
_اه نه ، نمیخوام کتی رو تنها بذارم
_متوجه نیستی تو اینکارو نه تنها برای خودت بلکه برای کتی انجام میدی .
روابط اجتماعی تو مخصوصا با خانواده ادامز تاثیر مستقیمی بر روی اینده
هممون داره مسلما نمیخوایم خونه ای که توش زندگی میکنیم رو با بی احترامی
کردن به مادر کنت از دست بدیم
جی دست به سینه و عصبانی به مبل تکیه داد
_اینجا متعلق به کنت نیست که بخواد ازمون بگیره
عمه شا لوت پوزخندی تلخی زد
_بله عزیزم شاید تو درست بگی ولی طبق قانون همین الن میتونه مارو بیرون
بندازه
جی با ناراحتی نگاهش را به برگرداند عنه شارلوت اضافه کرد
_نگران کتی نباش … حتی اگر سنگ هم از اسمون ببیاره تو به اون مهمونی
میری …
جی نفس عمیقی کشید و در حالی که به سمت پیجره خیره شده بود دوباره
دستش را زیر چانه اش برد . شاید عمه شارلوت حقیقت را میگفت در واقع
همینطور هم بود اما از نظر جیران انتونی ادمی نبود که حتی بدون وجود یک
وصیت هم او و خانواده اش را بدون سر پناه از خانه شان بیرون بیندازد ! البته در
ان زمان حتی اگر هزاران دلیل برای نقض حرف عمه شارلوت میاورد فایده ای
نداشت او حرف خود را زده بود و جی به تنهایی هم که شده ملزم به شرکت در
ان مهمانی کوچک بود هر چند که زیاد هم مخالفتی با ان تشان نمیداد بدون
شک خودش تیز شاید حتی بیشتر از مادام جونز کنجکاو اشنایی با مهمان هایی
را داشت که کنتس به طور ویژه ای از ان ها دعوت کرده و اصرار داشت ان ها را
با او اشنا کند اگر چه به احتمال زیاد مجبور بو تنهایی پا به انجا بگذارد . ولی با
وجود یک مسافرت کوتاه و هم اتاق شدن با مخوف ترین و متکبر ترین فرد
خانواه ، البته بعد از کنتس ! ترس و ابایی برای مقابله و حضور در خانه ان ها
نداشت به خصوص که به دالیلی حضور کنت را پشتوانه ای برای خود حساب
میکرد !
با نزدیک شدن به بعد از ظهر در حالی که انتظار بهبودی کتی شایع میشد اما
حالش بهبودی نیافته و مدام از سردرد وحشتناکی شکایت میکرد . البته که در
مقابل اوردن دکتر نیز مقاومت بسیاری از خود نشان میداد که با طرفداری کردن
لیزا از او و اصرار که خودش به طور مخصوصی از کتی پرستاری خواهد کرد عمه
شارلوت نیز با این ایده موافقت کرد. چرا که از نظر او وجود یک دکتر در ان
شرایط میتوانست اطالعات ناقص و کامل زیادی از قضیه و رسوایی اخیر به او
داده و این اصال برای افکار عمومی که البته به زودی از قضیه ناپدید شدن جان
خبر دار میشدند مناسب نبود .
صبح روز بعد ، بعد از سر زدن به کتی برای حاضر شدن به اتاقش رفت انتخاب
یک لباس زیبای فرانسوی که معموال برای مهمانی های یزرگ و یا کاخ مناسب
میدید چیز زیادی بود پس لباس ساده تر ولی بسیار لطیف ، لخت و مالیم از
جنس حریر و به رنگ سفید که ربان ابی کمرنگی در قسمت کمر داشت و بدنش
را ظریف تر از همیشه به نمایش میگذاشت را انتخاب کرد و به کمک ماری مدل
موی تقریبا ساده و متناسب با ان را بست کالسکه منتظر بود . هوا هنوز به طور
کامل تاریک نشده و افتاب اخرین تالش خود را برای بیرون ماندن از پشت کوه
های شمالی نشان میداد که بعد از خداحافظی از عمه شارلوت سوار کالسکه شد
و به سوی خانه بزرگ و با شکوه خانواده ادامز به راه افتاد .
***
کالسکه جلوی در خانواده ادامز متوقف شد خدمتکاری که کنار در ایستاده بود به
سرعت جلو امده و در را برای جی باز کرد به کمک او از کاسکه پیاده شده و به
به اطرف و سپس به ساختمان خانه نگاهی انداخت البته که دفعه اولی نبود که
به انجا میامد ولی خانه ییالقی خانواده ادامز به حدی زیبا بود که ارزش نگاه
کردن وبررسی دوباره را داشته باشد اما در هر صورت به زیبایی و بزرگی کاخ
دوک هم نمیرسید جلو رفته و از پله های کوچک جلوی در ورودی باال رفت با
نزدیک شدنش به در مرد جوانی که کنار در ایستاده بود در را برایش باز کرد
وارد خانه شد و به محض ورود بانوی تقریبا مسنی به همان سن و سال های
کنتس نزدیکش امد او را از دفعه پیش به یاد میاورد به نظر خدمتکار مخصوص
کنتس بود که البته تمام امور خانه و اشپزخانه و را به دست داشته و به عبارتی
رئیس خدمتکاران به حساب میامد لباس ساده ولی تمیزی به تن داشت و
شباهت بی اندازه اش به کنتس جی را به خنده وا میداشت البته شاید از لحاظ
چهره ان قدر شبیهش نبود ولی ان چهره تقریبا عبوس و سنگین و ان حالت
موقر تنها مخصوص به کنتس بود که حاال در خدمتکار مخصوصش هم دیده
میشد . جی لبخندی به او زد . خانم سیبل تعظیم کوتاهی به سمت او کرد که
جی با تکان دادن سرش ان را جواب داد و سپس دستش را به طرف راهروی
بزرگی که به اتاق اصلی میرفت دراز کرد و گفت
_لطفا همراه من بیاین ..
و خودش جلو تر از جی به سرعت طول راهرو را در پیش گرفت جی اطاعت
کنان دنبالش راه افتاد با نزدیک شدن به اتاق صداهای خنده ی ریزی شنیده
میشد و بعد از ان میتوانست صدای سم را که مشغول حرف زدن بود بشنود خانم
سیبل وارد اتاق شد و ورود او را اعالم کرد سکوتی در جمع بر قرار شد جی نفس
عمیقی کشید و به ارامی و با لبخند مالیمی وارد اتاق شد با ورود او سم که روی
مبل قرمز رنگ مخملی رو به رو در نشسته بود از جایش بلند و به همراه انتونی
که با استایل همیشگیش کنار پنجره ایستاده بود به عنوان رسمی که برای
احترام بانوان اجرا میشد احترام گذاشت . طول و عرض اتاق بزرگ را با نگاهش
طی کرد . کنتس به همراه زنی که به نظر مسن تر و همین طور بسیار عبوس تر
خودش به نظر میرسید و با نگاهش انسان را ذوب میکرد سمت چپ اتاق روی
مبل بزرگ دیگری نشسته بودند . بعد از ان سم نوشیدنی به دست و با خنده
بشاش همیشگیش قرار داشت و در سمت راست دوشیزه ی جوانی با لباس زرد
رنگ مالیم و استایل کامال شهری و ثروتمند نمایانه با حالتی بسیار ظریفی
نشسته و انتونی که انگار بدون هیچ احساسی در چهره اش با غرور و تکبر خاصی
کنار او و پشت پنجره ایستاده بود . ناگهان تصور اینکه مسافرتی یک روزه و با ان
همه ماجرا با همچین ادم خالی از احساساتی داشته برایش عجیب و غیر ممکن
به نظر رسید . بی تردید انتونی که در حضور جمع میدید با انتونی که در تنهایی
مالقات میکرد تفاوتی شگرف داشت اما باز هم به دلیلی که خوب میدانست اما
سعی داشت ان را انکار کند از اخرین باری که انتونی برای مالقات با او رفته بود
نگاهش سنگین تر شده بود به هر حال نگاهش را خیلی زود از انتونی برگرداند
کنتس گفت
_خیلی خوش امدید دوشیزه والتس …
سپس در حالی که سعی میکرد به پشت سر او نگاه بیندازد با حالتی که خالی از
تعجب نبود گفت
_ولی … تنها ؟
جی گفت
_درسته بانوی من … متاسفانه مادام و دوشیزه جونز حال مساعدی نداشتن …
البته واقعا بابت این موضوع متاسف بودن
کنتس اه کوتاهی کشید و در حالی که نگاهش را برمیگرداند گفت
_اه … چه ناراحت کننده ….
جی لبخندی که به اندازه حرف او ساختگی بود تحویلش داد سم که هنوز
ایستاده بود گفت
_اوه دوشیزه جی خیلی متاسفم …. ولی در هر صورت خیلی خوشحالم که شما
خودتون تونستید بیاید
سپس نوشیدنی در دستش را به سالمتی او کمی باال گرفت
جی لبخندی که چهره اش را مانند او بشاش میکرد زد و گفت
_ممنونم اقا …
کنتس گفت
_ لطفا بنشینید
جی سرش را تکانی داد و به سمت مبل تک نفره ای که تقریبا در کنار پنجره ای
که انتونی جلوی ان ایستاده بود قرار داشت قدم گذاشت که کنتتس گفت
_اه دوشیزه جی ….. چطوره که بیاین و کنار من بنشینید
و به قسمت خالی مبل کنارش اشاره کرد واقعا مسخره به نظر میرسید چرا
کنتس باید همچین در خواستی از او میکرد وقتی این همه جای خالی دیگر
وجود داشت با این حال چیزی نگفت و با همان لبخند مالیم روی صورتش به
سمت کنتس رفته و کنارش نشست با نشستن او سم نیز دوباره بر روی مبل
نشست . کنتس به سمت او جیران برگشت